بزرگ‌مهر بهادر

8 ساعت قبل
4 دقیقه
بزرگ‌مهر بهادر

بزرگ‌مهر بهادر، شاعر و روزنامه‌نگار تاجیک، در ۹ ژوئن ۱۹۹۲ در روستای غزن‌ترکِ ناحیه‌ی دیوشتیچ زاده شد. فعالیت ادبی و روزنامه‌نگاری خود را در ماهنامۀ «استقبال» آغاز کرد و از سال ۲۰۱۵ تاکنون در روزنامه‌ی «جمهوریت» کار می‌کند. او از سال ۲۰۱۷ عضو اتحادیه‌ی نویسندگان تاجیکستان است.
بهادر در سال ۲۰۱۰ وارد دانشگاه دولتی به‌نام ساتم الغ‌زاده شد. تاکنون سه دفتر شعر از او منتشر شده است: «هم‌بال ترنه‌ها» (۲۰۱۶)، «بهار آوردن آسان نیست» (۲۰۱۹، انتشارات استقبال) و «ساغر صدا» (۲۰۲۰، انتشارات ادیب).
در شعر بزرگ‌مهر بهادر، تصویرپردازی‌های تازه و آفرینش معناهای نو جایگاهی برجسته دارد. او با بهره‌گیری از تصویرهای بدیع و ظرفیت‌های گوناگون زبان، به شعر خود تشخّص و گیرایی می‌بخشد. درون‌مایه‌های عاشقانه در سروده‌های او پررنگ‌اند؛ اما شاعر با شگردهای هنری و زبانی متنوع می‌کوشد از تجربه‌های آشنا، معناهایی تازه و تأمل‌برانگیز بیافریند. زبان شعری او نیز به‌تدریج به بیان امروزین و شخصی‌تری نزدیک شده است.

آریانا بزرگ
این خاک سراپرده شاهان بزرگ است
پرورده‌ی شهنامه و گُردان بزرگ است
فردوسی شاعر تن تنها به گه رزم
سرکرده و سرلشکر ایران بزرگ است
چون تاج سر مرد بود بانوی ایران
این حوزه‌ی تاریخی مردان بزرگ است
گهواره‌ام الوانج خرد با پر سیمرغ،
گهواره‌ام آورده‌ی طفلان بزرگ است
همسایه‌ی خورشید شدیم، از ازل این کوه
در سلسله‌ی صبر سرابان بزرگ است.
در هر قدمی خون شهیدان شده لاله
چون لاله شدن در وطن امکان بزرگ است
فرهنگ من از پارسی پاک شناسند،
پیغام دلم شعر نیاگان بزرگ است
کانون سخن گشته مرا تربت خیام،
از ملّت حافظ بودن عنوان بزرگ است
دیوان و وزارت همه از پای فتادند،
دولت همه بنهفته‌ی دیوان بزرگ(1) است.
صدپارگی‌ام نقشه‌ی دیرین عدو بود،
این مرزکشی‌ها غم دستان بزرگ است
ایوان مداین چه کسی ساخته تا حال؟
ای آن که ترا شهر بیابان بزرگ است
دریا نشود هر که در اندیشه‌ی جوی است،
اندیشه بزرگ است، که انسان بزرگ است
از بلخ و هراتم، بدر آیم ز نیشاپور،
از سغد رهم تا به سیستان بزرگ است
از توس و یا مرو رسم تا به بخارا،
تا هند مرا روضه‌ی رضوان بزرگ است
گرچه ز بخارا به بدخشان همه سنگ است،
در سینه‌ی ما نقب زرافشان(2) بزرگ است
ای دیده فقط خطّ کژ و سرخ خریطه،
هر یک رگ ما خطّ خراسان بزرگ است
همخونی ما می‌شود از پارسی اثبات،
هر واژه‌ی ما حجّت پیمان بزرگ است
پیوند مرا هیچ کسی نشکند آسان،
هر رشته‌ی آن بسته به ایمان بزرگ است
در کوه دماوند نشستم به نیایش:
آزادگی‌ام هدیه‌ی یزدان بزرگ است
…………………
1. اشاره‌ به دیوان کبیر مولانا
2. زرافشان-دریای بزرگی در پنجکند تاجیکستان، که در ترکیب نامش طلا دارد.

***

خون سفید دردها
اشک! ای خون سفید دردها،
الوداع ای بی‌صدای چشم‌ها
انتهای مرز صبر مردها،
ابتدای رشک و قهر و خشم‌ها

اشک! ای هم‌وزن آواز خدا،
از دل آگاه گاها پر کشی
اشک! ای افشاگر راز خدا،
این‌قدر لاقید و رند و سرکشی؟

اشک! ای موج به ساحل سر زده،
شوری تو باشد از شوری بخت
پشت دیوار الم‌ها در زده،
می‌چکی از شکوه‌‌ی کوری بخت
اشک! ای مشت پشیمانی دل
بر سر و روحا پس از بیچارگی
ای سلام بی‌کلام پا به گل
بعد رنج و کلفت آوارگی

اشک! ای رنگی، که نقّاشی ندید،
اشک! ای شعری، که شاعر هم نگفت
اختراع کس نیاورده پدید،
ناته‌یی،(1) که در رگ غم‌ها نهفت

ای الفبای به کودک خوش‌بیان،
ای زبان اوّلین زادروز
ریخته چون آب رحمت رایگان
بر الاب(2) غصّه‌های سینه‌سوز

بهترین تفسیر درد مادران،
الوداعِ بی‌صدای مردها
همچو خون خویش ریزم بی‌امان
اشک ای خون سفید دردها!
……………………
1. ناته-نوته، نوتا، نوت
2. الاب -آتش

***

پیر بی‌ادب
تیرماه، ای مرد پیر بی‌ادب
این درختان را چه عریان کرده‌ای؟
برگ‌های زرد را مثل یتیم
زیر پای خلق نالان کرده‌ای
در هوایت بوی مرگ و ماتم است،
خاطر ما را پریشان کرده‌ای
زیر فرمان کرده باد تند را
تُرنه را از ما گریزان کرده‌ای
غنچه‌های بی‌خبر بشکفته را
مثل کودک زار و حیران کرده‌ای
تا برم از یاد عشق نوبهار،
با زمستان عهد و پیمان کرده‌ای
لانه‌های بی‌پناه شاخه را
همچو دشمن تیرباران کرده‌ای
آفتاب از خواب می‌خیزد چه دیر،
ساعت خورشید ویران کرده‌ای؟
…………………..
ترنه: قطار کلنگ‌های آسمان

***

سرشار
می‌توان از یک صدا سرشار شد،
در حریم یک نوا اظهار شد

می‌توان خمیازه گل‌ها شنید،
از نفس‌های گلی هوشیار شد

نیست دیدن چشم بگشادن هنوز،
ای بسا خرما، که بر ما خار شد

خلوت دیدار ما بود آن درخت،
بهر قتل عاشقی دی دار شد

می‌توان از کلبه‌ای هستی شناخت،
بی تفکّر می‌توان دیوار شد
بی‌نوی ، که رونق بازار نیست،
می‌شود دل‌بسته‌ی تکرار شد

می‌شود بی‌هیچ برهان دل سپرد،
می‌شود آواره انکار شد

صور اسرافیل بیدارت نکرد،
می‌توان با بوسه‌ای بیدار شد

***

مرد
مرد باید قلّه باشد –
رو به خورشید،
ابر در کف،
برف بر دوش،
چشمه در دل،
ریشه در خاک تحمل
همچو شه‌تیر زمین ایستاده باشد!
مرد باید قلّه باشد!

***

شعر چشمان ترا از بر کنیم
صحبت نو از محبّت سر کنیم،
از محبّت مس‌ها را زر کنیم.
شعر من یک سو گذاریم و دمی
شعر چشمان ترا از بر کنیم
رفته مهمانی کنار گرم تو،
دو کف دست ترا ساغر کنیم
شهد و شیرینی محفل چون تویی،
واژه-واژه حرف تو شکّر کنیم
رقص در رقص آوریم و کف زنیم،
دست‌های خویش بال و پر کنیم
کُشته برق و کُشته شمع بزم را،
چهره‌ات مه، چشم من اختر کنیم
یک‌کمی می داده مستش کرده، پس
کینه‌ی پارینه پشت در کنیم
می‌‌بری دل را، تو هم دل را بده،
تا دل دیوانه را دلبر کنیم
وقت جان‌کندن، نه با یک قطره آب،
کاش لب را با لب تو تر کنیم
ما و تو بر عشق باور کرده‌ایم،
بعد از این دم بر خدا باور کنیم

***

شکار آفتاب
از شکار آفتاب آمد دلم
از کنار ماهتاب آمد دلم
د رقدمهایش ستاره می‌شکست
پرتو افشان چون شهاب آمد دلم

پاکی صد چشمه و دریا گرفت
در دل آیینه‌ای مأوا گرفت
با کمالی، که نمی‌گنجد به‌خون
از دل شفّاف آب آمد دلم

سرعت نورش بود، از بس می‌شتافت،
با نفس کوه معمّا می‌شکافت
راز زیبای خدا را می‌شناخت
خود سؤال بی‌جواب آمد دلم

گه زمین جنبید، او از پا نرفت
گه فلک لرزید، او از جا نرفت
لیک از بوی گلی افتاد مست،
این قدر پرپیچ و تاب آمد دلم!

من نمی‌دانم، که این دل از که بود،
یا چرا در سینه‌ام آمد فرود؟
هر چه بادا باد، می‌گویم درود!
بی‌صدا، بی انتخاب آمد دلم…

از شکار آفتاب آمد دلم
از کنار ماهتاب آمد دلم
در قدم‌هایش ستاره می‌شکست
پرتوافشان چون شهاب آمد دلم

***

ساعت مادر من خورشید است
ساعت خانه‌ی ما خوابیدست،
مادرم بی‌تقویم،
مادرم بی‌ساعت
سرکُشای گیره تاب و تبش می‌داند
از ره رفتن و بازآمدنی خورشید
گذر روز و شبش می‌داند.
از حساب همه‌ی سود و زیان؛
از رقم‌های پریشانی عمر
روز میلاد مرا می‌داند.
ذاتاً او فلسفه زندگی زود‌گذر می‌داند،
که برای دیگران زیستن است
بی‌ساعت، بی تقویم ….
روز او اسپید است،
به دلش عقربک امید است،
ساعت مادر من خورشید است.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3287


مطالب مشابه