نویسنده: ایشر داس
تابستان داغی بود. باغچهی حویلی جگرن شفیع از زیبایی بهرهای نداشت. گلها پژمرده و چند تا درخت سیب و قیسی که به باغچه نمای زیبا داده بودن...
نویسنده: الهام رحیمی
کتابش را روی تاقچه گذاشت و با خود گفت:
شاید ده روز مونده تا امتحان!
دستانش را زیر چانه گرفت و به فکر فرورفت، فکر اینکه آیا کانکور مخصوص...
نویسنده: ایشر داس
سالون نسبتاً بزرگ بود، آلات موسیقی گوناگون که حتی خانم گورور، نام بعضی از آنها را نمیدانست، در گوشه و کنار سالون پراگنده بودند. خانم گورور فرزندانش راجیش ۲۴ ساله و...
نویسنده: ایشر داس
آن روز بوی عطر خاک و گاه گِل، در فضای حویلی ما، در گذر بارانه، عشوه میکرد همان عطری که آدم را در فصل بهار مست و شاداب میکند. خواهرهایم و زنان کاکاهایم همه مشغول پاک...
داستان کوتاه
نویسنده: ایشر داس
احمدولی و عبدالله از چندسال با من در مکتب همصنفی بودند. اندامهای شان لاغر با قد پخچ و ظاهرِ آراسته و مودب. من که یکی دو بلست در قد از آن...