پارسی؛ در جست‌وجوی یک خویشتن فرهنگی

10 ساعت قبل
32 دقیقه
پارسی؛ در جست‌وجوی یک خویشتن فرهنگی

گفت‌وگو با دکتر یامان حکمت تقی آبادی، استاد دانشگاه و پژوهشگر

گفت‌وگو کننده: سید مسعود حسینی، انشجوی مقطع دکتری ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبائی

به‌نام خدا
استاد گرامی جناب دکتر یامان حکمت تقی‌آبادی!
پیش از هر چیز از شما سپاس‌گزارم که فرصت این گفت‌وگو را در اختیار ما قرار دادید.
هدف این گفت‌وگو بررسی و شناخت بهتر جایگاه زبان و ادبیات فارسی در افغانستان است؛ به‌ویژه از منظر فرهنگی، تاریخی، آموزشی و اجتماعی مهم است که جایگاه این زبان بیش‌تر بررسی شود. با توجه به تجربه و آشنایی دکتر یامان حکمت تقی‌آبادی استاد دانشگاه و شخصیت فرهیخته‌ی کشور ایران با فضای فرهنگی و آموزشی افغانستان و نیز ارتباط‌ ایشان با ادبیات فارسی و شخصیت‌های ادبی دو کشور، تلاش صورت گرفته تا از تجربه‌ها و دیدگاه‌های ایشان برای شناخت دقیق‌تر این موضوع بهره بگیریم.
در این گفت‌وگو، پرسش‌هایی درباره‌ی وضعیت زبان و ادبیات فارسی در افغانستان، جایگاه آن در میان مردم و نظام آموزشی، وضعیت شاعران و نویسندگان، ارتباط میان حوزه‌های ادبی ایران و افغانستان، نقش شخصیت‌های ادبی و فرهنگی، و همچنین کاستی‌ها و خلأهای موجود در معرفی و پژوهش درباره‌ی زبان و ادبیات فارسی در افغانستان مطرح شده است.
نیز به این نکته پرداخته شده که از نگاه یک استاد و پژوهشگر آشنا با فضاهای فرهنگی ایران، افغانستان و تاجیکستان، چه ظرفیت‌ها، چالش‌ها و موضوعات کم‌تر دیده‌شده‌ای در این زمینه وجود دارد و چه مسائلی نیازمند پژوهش و توجه بیش‌تر است.
این گفت‌وگو برای دریافت اطلاعات تاریخی یا ادبی نیست؛ بلکه می‌خواهیم از لابه‌لای آن، تصویری جامع‌تر و واقع‌بینانه‌تر از جایگاه زبان و ادبیات فارسی در حوزه‌ی مشترک فارسی‌زبانان به‌دست آوریم.

محور نخست: زبان فارسی و ادبیات افغانستان
پارسی‌بان: با توجه به تجربه‌ی حضور و تدریس شما در افغانستان، فضای فرهنگی و ادبی این کشور را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ مهم‌ترین تفاوت‌ها و شباهت‌هایی که میان محیط فرهنگی و ادبی ایران و افغانستان مشاهده کرده‌اید، چه بوده است؟
دکتر یامان حکمت: وقتی من به کابل‌جان رفتم تصویری که در ذهن داشتم بیش‌تر تحت‌ تأثیر اخبار جنگ، فقر و بی‌ثباتی بود. همان تصویر آشنا در رسانه‌ها اما آن‌چه در عمل دیدم، جامعه‌ای بود که به هرشکل در دل بحران، زنده بود. دانشگاه‌ها با همه‌ی مشکلاتی که داشتند، با همه‌ی محدودیت‌های‌شان، کانون‌ گفت‌وگو بودند. محافل ادبی و فرهنگی و رسانه‌ها هم همین‌طور. در عین حال من حدود شش‌ماه در هیچ محفلی شرکت نکردم، فقط در دانشگاه آزاد ایران که در آن‌جا معاون دانشگاه بودم، سرگرم کارهای خودم بودم؛ اما فضای فرهنگی و ادبی را از طریق فیس‌بوک دنبال می‌کردم. در ابتدا چون شناخت چندانی نداشتم فکر می‌کردم فضا پویا و همدلانه است؛ اما از اولین جلسه‌ای که برای نقد و بررسی کتاب آقای دکتر یسنا به انجمن قلم دعوت شدم، متوجه یک شکاف عظیم و فضای رقابتی در بین برخی افراد شدم. خب این در چنین محافلی چنین چیزهایی طبیعی است، اصولا در فضاهای ادبی و فرهنگی همیشه چنددستگی و روابط گروهی دیده می‌شود. در همه‌ی جهان این‌گونه است، منتها تجربه‌ی من در کابل می‌گفت که این گروه گروه شدن‌ها و رقابت‌ها به جای این‌که منجر به ایجاد گفتمان‌های موازی یا حتی گفتمان‌های رقیب بشود، یعنی باعث ایجاد تکاپو و تولید متن و فکر بشود، به فضای دشمنی و حسادت تبدیل شده بود. در نتیجه اتفاقی که افتاده بود این بود: «تخریب دیگری به قیمت تخریب خود». این البته تابعی از فضای کلی سیاسی و اجتماعی بود. در سطح کلان‌تر هم ما در گفتمان‌های سیاسی و حکومتی، فضای پویای رقابتی نمی‌دیدیم. همه سعی داشتند طرف مقابل خود را خنثی وحتی از دایره اخراج کنند، حتی اگر شده به قیمت نابودی خودشان. این‌که گاه در جایی صدایی مستقل یا اثری مستقل چاپ می‌شد، ربط چندانی به فضای حاکم بر این محافل نداشت. این وضعیت در حوزه‌ی نقد ادبی که تخصص من بود بدتر هم بود. به همین دلیل بود که من مدام تلاش داشتم از گفتمان یا گفتمان‌های نقد ادبی در افغانستان صحبت کنم. دومین سخنرانی من در انجمن قلم افغانستان، که در نقد کتاب استاد محمداسحاق فایز بود، موضوعش همین ایجاد گفتمان نقد ادبی بود. بعدها هم این ایده را در کتاب «مواجهه با متن» پیش گرفتم. چندین مقاله نوشتم. اصلاً زیرعنوان کتاب مواجهه با متن این بود «مقالاتی در ضرورت ایجاد گفتمان نقدادبی در افغانستان». عنایت دارید به حرف‌های من؟

پارسی‌بان: بلی بفرمایید:
دکتر یامان حکمت: می‌خواهم بگویم فضا متشتت و پراکنده بود. اصطکاک مسائل اخلاقی بود تا تلاقی دیدگاه‌های فلسفی. هر روز می‌دیدی یک انجمن یا نهاد ایجاد می‌شود و بعد بلافاصله گم می‌شود. کار پایدار و دوامدار که منجر به قناعت مخاطب بشود بسیار کم بود. ببینید البته این تجربه‌ی من بخصوص از کابل دهه‌ی 90 خورشیدی است، دوستان می‌گفتند در دهه‌ی 80 خورشیدی فضا بهتر بوده است؛ اما من شک داشتم. به هرروی مواجهه‌ی من با فضاهای فرهنگی و ادبی این‌گونه بود، تا این‌که به دانشگاه کابل دعوت شدم، و حقیقتاً آن‌جا را بهتر یافتم.
نکته‌ی بعد شناخت از ادبیات معاصر ایران در افغانستان بود. من در هرات یک سخنرانی داشتم درباره‌ی تعهد در شعر، آن‌جا از منظر جامعه‌شناسی ادبی و فرمالیسم درباره‌ی تعهد در شعر صحبت کردم، و چون من براهنی‌پژوه بودم، مثال‌های فراوانی هم از براهنی آوردم، بعد دیدم که چقدر میزان آشنایی از شعر ایران بالاست؛ حتی مثلاً از شعر چپ قبل از سال 57 در ایران. در کابل هم این تجربه را داشتم، بسیاری از شعرها،داستان‌ها و کتاب‌های نقد از ایران در افغانستان خوانده شده بود. این برای من خوشایند بود؛ اما در عین حال افسوس می‌خوردم که چرا در ایران این شناخت درباره‌ی ادبیات و هنر افغانستان وجود ندارد. در این باره خاطرات فراوانی دارم. یکی از علاقه‌مندی‌های خودم پس از آن بر این قرار گرفت که بتوانم در حد توانم ادبیات افغانستان را در ایران معرفی کنم، از آن سال تا الآن خیلی کارها شده است از دریچه‌ی افراد مختلف؛ اما هنوز هم خیلی کار دارد. من اسم این کار را گذاشته‌ام «گفتمان ترمیم تصاویر»، سعی داشته و دارم حداقل در فضاهای دانشگاهی و دپارتمان‌های ادبی، تصویرهای دوطرف را از یک‌دیگر بهبود ببخشم، و یکی از راه‌ها برای چنین کاری، ایجاد ارتباط بین استادان و دپارتمان‌ها است.
یک نکته‌ی دیگر در میان این وضعیت که جالب بود این بود که می‌دیدم باوجود همین تشتت‌ها و پراکندگی‌ها در بین افراد و نهادها در کابل، همه درباره‌ی یک چیز گویا یک توافق پنهانی دارند، و آن این بود که فارسی برای بسیاری فقط زبان کتاب و دانشگاه نبود؛ بخشی از خاطره‌ی جمعی و تجربه‌ی‌ روزمره‌ی نویسندگان و حتی توده‌ی مردم بود. ما این وابستگی به زبان فارسی را در ایران به این وسعت نداریم. نکته‌ی بعدی زنده‌بودن رابطه‌ی مردم عادی با شعر بود؛ رابطه‌ای که در ایران بیش‌تر به قشر خاصی محدود شده، ذهن شفاهی شعر در افغانستان هنوز زنده‌تر است؛ این سنت شفاهی، نشانه‌ی تفاوتی بنیادین است. ضمن این‌که در افغانستان، ادبیات هنوز کارکرد اجتماعی و هویتی دارد، در حالی‌که در ایران این کارکرد تا حدی به نفع رسانه‌های جدید و فرهنگ مکتوب/دیجیتال کم‌رنگ‌ شده؛ اما ببینید برای من جذاب‌ترین چیز تفاوت‌های عمیق گویشی در زبان فارسی بود که این‌ها را به شیوه‌های مختلف ثبت می‌کردم. تفاوت‌ها در تلفظ، آهنگ گفتار، برخی واژه‌ها، کاربرد افعال، اصطلاحات روزمره و زبان رسمی. من با وجود این‌که در مشهد در کوچه‌ای بزرگ شده بودم که 90 درصد همسایه‌های‌مان هراتی بودند؛ اما در کابل نکاتی را یاد می‌گرفتم که برایم شگفت‌انگیز بود، بخصوص در لهجه‌ی کابل که از نظر من بهترین و زیباترین لهجه‌ی افغانستان است. مثلا سَی کردن / تَماشَه کردن برای من آشنا بود؛ اما نان خوردن به معنای غذا خوردن تازه بود. وقتی اولین بار آشپز ما در دانشگاه گفت: «یامان صیب نان آماده است، بیایید که بخیر بخوریم». برایم جالب بود. ضمن این‌که می‌دیدم این فقط تفاوت واژگانی نیست؛ «نان» گویا نماد خوراک و برکت است؛ اما نکته‌ای که از نظر جامعه‌شناسی زبان به نظرمن مهم است این است که در افغانستان هر شهر و ولایتی گویش و لهجه‌ی خاص خود را حفظ کرده، یعنی در هرات همه هراتی گپ می‌زنند در بدخشان، بدخشانی، در پنجشیر پنجشیری و…؛ یعنی گویش و لهجه‌ی مثلاً کابل معیار نشده که سایر لهجه‌ها و گویش‌ها را کمرنگ کند؛ اما در ایران این اتفاق افتاده که گویش و لهجه‌ی تهرانی دارد سایر لهجه‌ها و گویش‌ها را کمرنگ و بی‌اثر می‌کند. بخصوص در شرق ایران یعنی سمت خراسان الآن در مشهد و نیشابور و سبزوار و تربت جام، در عمده‌ی مکان‌ها افراد تهرانی گپ می‌زنند. نسل جدید مشهدی‌ها اصلاً گویش مشهد را یاد ندارند، درحالی‌که گویش مشهدی از گویش‌های اصیل خراسان بزرگ است. می‌خواهم بگویم این یک مزیت جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی در افغانستان است.
به هرحال این تفاوت‌ها نشان از دگرگونی سرنوشت‌ها هم دارند. فارسی در افغانستان با پشتو، ازبکی، ترکمنی، اردو، انگلیسی و زبان‌های منطقه در تماس بوده؛ فارسی ایران بیش‌تر با عربی، ترکی، فرانسوی و انگلیسی در تماس بوده. در ایران، سیاست‌های سره‌نویسی و عربی‌زدایی در دوره‌هایی بر واژگان تأثیر گذاشته؛ اما در افغانستان این را نمی‌بینیم.

پارسی‌بان: زبان فارسی در افغانستان چه جایگاه تاریخی، فرهنگی و هویتی دارد؟ به نظر شما مهم‌ترین ویژگی‌های فارسی افغانستان، یا آن‌چه برخی بدان دری می‌گویند، در مقایسه با فارسی رایج در ایران چیست؟
دکتر حکمت: در قدم اول بگویم که من حواسم به دو نوع افراط در این زمینه هست که عمدتاً در این سال‌ها گرفتار آن‌ها بوده‌ایم؛ یکی افراط در بزرگ کردن تفاوت‌های فارسی ایران و افغانستان است که انگار با دو جهان زبانی بی‌ارتباط روبه‌رو هستیم؛ و دوم این‌که تفاوت‌های روشن این دو حوزه را نادیده بگیریم و فارسی افغانستان را نسخه‌ای از فارسی ایران بدانیم یا بالعکس. این دو افراط همیشه هست. خب این در حالی است که ما با یک زبان تاریخی و ادبی مشترک روبه‌رو هستیم که صورت‌های اجتماعی و منطقه‌ای متفاوت دارد. درست؟

پارسی‌بان: دقیقاً! آیا این تفاوت‌ یا تفاوت‌ها سطوحی خاصی دارد؟
دکتر حکمت: حالا ببینید که توجه بر این تفاوت‌ها مهم است، که می‌توان آن‌ها را در چند سطح بررسی کرد. سطح اول در سطح تفاوت‌های آوایی و تلفظی. که در آن به وضوح می‌بینیم که برخی واج‌ها، نحوه‌ی ادای واژه‌ها، آهنگ گفتار و ویژگی‌های تلفظی در فارسی افغانستان با فارسی رایج در ایران متفاوت است. سطح دوم، سطح واژگان است. هر دو زبان در طول تاریخ با زبان‌ها و فرهنگ‌های پیرامونی خود در تماس بوده‌اند و در حوزه‌های مختلف واژگان و تعبیرهای خاص خود را حفظ یا تولید کرده‌اند. به این موضوع اضافه کنید که این دو کشور تحت تأثیر تحولات اجتماعی، علمی، رسانه‌ای و تماس با زبان‌های دیگر، به‌ویژه در حوزه‌ی واژگان جدید مسیر خاص خود را طی کرده‌اند. سطح سوم را باید سطح تفاوت در کاربردهای اجتماعی و سبکی زبان دانست. سطح چهارم هم (که به نظر من بسیار مهم است) سطح تجربه‌ی تاریخی متفاوت است. در این تحلیلی که عرض کردم، زبان از نظر من فقط مجموعه‌ای از قواعد نیست؛ زبان یک موجود زنده است که در جامعه زندگی می‌کند. فارسی افغانستان در بستر تاریخ سیاسی و اجتماعی خاص افغانستان، با جنگ‌ها، مهاجرت‌ها، تحولات آموزشی، تحولات شهری، ارتباطات منطقه‌ای و تجربه‌های فرهنگی خاص این جامعه رشد کرده. فارسی ایران هم در بستر تاریخی متفاوت صورت دیگری پیدا کرده. بنابراین بخش مهمی از این تفاوت، در زیست اجتماعی زبان است.
نکته‌ی مهم دیگر (که من نمی‌دانم چه اسمی برایش بگذارم) این است که ما در ایران گاهی فارسی افغانستان را از دریچه‌ی فارسی ایران می‌بینیم؛ یعنی ناخودآگاه، فارسی ایران را معیار می‌گیریم و بعد درباره‌ی فارسی افغانستان بر اساس میزان شباهت یا تفاوت آن داوری می‌کنیم. این رویکرد، هرچند ممکن است از نظر ظاهری بی‌ضرر باشد؛ اما از نظر مطالعات فرهنگی آسیب‌های خاص خود را دارد. به هرحال هر زبان و گونه‌ی زبانی باید در زیست‌جهان خودش فهمیده شود. من در سال‌های حضور و تدریس در افغانستان، به‌تدریج بیش‌تر متوجه شدم که برای فهم فارسی افغانستان باید از مقایسه دست برداشت و به مطالعه‌ی درون‌فرهنگی رسید. یعنی باید دست برداریم از این‌که هی بپرسیم این واژه یا این تعبیر در مقایسه با ایران چه تفاوتی دارد؟ به‌جای آن پرسش‌های مهم‌تری را باید طرح کنیم. مثلاً این زبان در جامعه‌ی افغانستان چه کارکردی دارد؟ چه خاطراتی را منتقل می‌کند؟ چه نوع روابط اجتماعی را شکل می‌دهد؟ چه ادبیاتی را نمایندگی می‌کند؟ و مردم از طریق آن چگونه جهان اجتماعی خود را معنا می‌کنند؟ و بالعکس. من این را بسیار مهم و معرفت‌شناختی می‌دانم.
نکته‌ی آسیب‌زای بعدی افراط در کلاسیک دیدن فارسی افغانستان است. من این رمانتیک کردن و شیفتگی را در بسیاری از اهل ادب و فحول فرهنگی در ایران دیده‌ام که وقتی درباره‌ی فارسی افغانستان صحبت می‌کنند، بلافاصله به بلخ و مولانا و سنایی و غزنی و هرات و جامی می‌رسند. این بسیار مهم است؛ اما کافی نیست. اگر فارسی افغانستان را فقط با گذشته تعریف کنیم، در واقع فارسی زنده‌ی امروز آن را نادیده گرفته‌ایم. فارسی افغانستان امروز در شعر و داستان و مطبوعات و دانشگاه و رسانه و گفت‌وگوی روزمره و فضای مجازی و تجربه‌ی مهاجرت حضور دارد. نویسندگان و شاعران معاصر افغانستان نیز فقط وارثان منفعل سنت ادبی نیستند؛ آن‌ها این زبان را با تجربه‌ی تاریخی نسل خودشان بازآفرینی می‌کنند. به همین دلیل من همیشه تأکید کرده‌ام و گفته‌ام که این میراث کلاسیک در کنار ادبیات معاصر باید در یک پیوستار دیده شوند. شما ببینید من در این 15 سال یک‌بار جز همین‌جا در جای دیگری در این‌باره صحبت نکرده‌ام؛ ولی حالا دارم به صراحت دیدگاهم را بازگو می‌کنم. به هرحال فرهنگ زنده فرهنگی نیست که بدون تغییر باقی بماند؛ فرهنگ افغانستان بسیار تغییر کرده است و بسیاری از عناصر گذشته را در شرایط جدید دوباره معنا کرده است. بله بخش مهمی از جامعه هنوز سنتی و نیمه‌سنتی به معنای دقیق آن هستند؛ اما این همه‌ی چیزی نیست که می‌توان درباره‌ی آن حرف زد. در همین زمینه من معتقدم باید از نگاه موزه‌ای «موزیمی» به فرهنگ و زبان در افغانستان پرهیز کرد. در 30سال اخیر کم نبوده مستندسازان و محققانی که آمده‌اند به مردم و زبان و فرهنگ ما به مثابه یک موزه‌ی قدیمی نگاه کرده‌اند و بعد فیلم مستند خود و تحقیق مردم‌شناسی و زبان‌شناسی خود را کرده و رفته‌اند. بعد هم پشت‌سرشان را نگاه نکرده‌اند. یا در همه‌ی جهان، حتی در ایران هرجا از زبان و ادبیات در افغانستان حرف زده می‌شد بلافاصله زبان و ادبیات رنج از همه‌ی مفاهیم و موضوعات دیگر برجسته‌تر می‌شود. زیبایی‌شناسی رنج برای لذت بردن دیگری. این نگاه بسیار کانالیزه و تقلیل‌گراست و من همیشه با آن مخالف بوده‌ام. ادبیات افغانستان علاوه بر رنج، درباره‌ی عشق، زندگی روزمره، هویت، شهر، طبیعت، تاریخ، اخلاق، معنویت، طنز، سیاست، مهاجرت، خانواده، جنسیت، امید و آینده نیز سخن می‌گوید.
حالا نکته‌ای که می‌خواهم بر آن تأکید کنم این‌جاست که سهم افغانستان امروز در تاریخ فرهنگ فارسی بسیار بزرگ است؛ اما شناخت امروزین از ادبیات و فرهنگ معاصر افغانستان بخصوص در ایران متناسب با این سهم تاریخی نیست. همان‌طور که گفتم ما ممکن است درباره‌ی بلخ احساسی شویم و بسیار سخن بگوییم‌؛ اما درباره‌ی نویسنده‌ی معاصر بلخی هیچی ندانیم. بلخ و پیشنه‌ی آن را می‌دانیم؛ اما واصف باختری و عفیف باختری را نمی‌شناسیم. هرات را به‌عنوان یکی از مراکز بزرگ فرهنگ و هنر فارسی می‌شناسیم درباره‌ی آن شعار می‌دهیم؛ اما درباره‌ی جریان‌های ادبی معاصر هرات اطلاعاتی نداریم. خب این یعنی نگاه موزیمی. و من این را اصلاً مفید نمی‌دانم. چون معنی‌اش این است که ما گذشته را می‌شناسیم؛ اما تداوم آن گذشته در زمان حال را نمی‌شناسیم یا نمی‌خواهیم بشناسیم.
خلاصه‌ی بحثم این است که وقتی از منظر زبان‌شناسی ببینیم، فارسی افغانستان صورت تاریخی و اجتماعی خاص خود را دارد و نباید تفاوت‌های واقعی آن با فارسی ایران را انکار کرد. از نظر تاریخی و ادبی، این زبان در یکی از مهم‌ترین حوزه‌های شکل‌گیری و گسترش فرهنگ فارسی رشد کرده است. از نظر اجتماعی، فارسی برای بخش مهمی از جامعه‌ی افغانستان زبان ارتباط، آموزش، ادبیات و تعامل فرهنگی بوده است. و از نظر هویتی، برای بسیاری از گویشورانش حامل نوعی پیوند با یک تاریخ و فرهنگ گسترده‌تر است. پس ما با یک حوزه‌ی زبانی ـ فرهنگی‌ـ تاریخی مشترک و در عین حال چندمرکزی روبه‌رو هستیم.
من این دریافت تجربی را همیشه در گفت‌وگوها و تحلیل‌هایم مدنظر دارم، و آن این است که باید بپذیریم که درست است ایران و افغانستان زبان مشترک دارند؛ اما هرگز و هرگز تاریخ معاصر یکسانی ندارند. این گزاره بسیاری از نگاه‌های رمانتیک به زبان را کنار می‌زند و اجازه می‌دهد که ما با تفاوت‌ها و اشتراکات‌مان با هم مرابط باشیم. زبان مشترک، هرگز به تجربه‌ی تاریخی مشترک منجر نمی‌شود. همین زبان واحد در محیط‌های تاریخی، اجتماعی و جغرافیایی متفاوت، صورت‌های متفاوت پیدا می‌کند.

پارسی‌بان: افغانستان امروزی بخش مهمی از حوزه‌ی تاریخی خراسان و یکی از کانون‌های بزرگ شکل‌گیری و شکوفایی زبان و ادب فارسی بوده است. به نظر شما این میراث تاریخی چه اندازه در ادبیات و فرهنگ معاصر افغانستان تداوم یافته است؟
دکتر حکمت: این سؤال خیلی سخت است، من کوتاه جواب می‌دهم، چون در این باره ذهنم چندان روشن نیست. ضمن این‌که درباره‌ی تداوم این میراث در ادبیات معاصر ما شاهد انقطاع و در عین حال پیوستگی هستیم، بسیاری از شاعران معاصر افغانستان، به‌ویژه در هرات و بلخ، تحت ‌تأثیر سبک خراسانی شعر می‌سرایند؛ اما در کنار آن شیوه‌های دیگر سرودن هم زنده است، عفیف باختری در کنار واصف باختری شعر می‌نویسد. در نثر معاصر هم ما نثر زریاب را در کنار نثر خسرو مانی و حمیرا قادری و سیامک هروی و کاوه جبران داریم. محل برخورد چندین نوع نثر داستانی.
اما بینید از دید من مسأله بنیادی‌تر از این چیزهاست، ما با یک سرگردانی مفهومی درباره‌ی خراسان در افغانستان مواجه هستیم. خراسان زمانی یک حوزه‌ی جغرافیایی بوده، بعد تبدیل شده به یک حوزه‌ی تمدنی، بعد به خاطره‌ی فرهنگی تغییر یافته و حالا انگار یک نشانه‌ی هویتی است. از منظر نشانه‌شناختی فرهنگی ما با یک فرایند این‌چنینی روبه‌رو هستیم. از نظر جغرافیایی الآن بخش‌های مهمی از خراسان در ترکمنستان است، که شما می‌دانید آن‌ها به شدت به دنبال نامرئی کردن مظاهر تمدنی و خاطره‌های فرهنگی آن هستند، به ازبکستان اشاره‌ای نمی‌کنم چون شما بهتر از من می‌دانید که آن‌جا ماجرا از چه قرار است. در ایران هم خراسان بزرگ بیش‌تر به یک خاطره‌ی فرهنگی بدل شده؛ اما در افغانستان ما با یک نشانه‌ی هویتی در پیوند با خراسان روبه‌رو هستیم، که بخش مهمی از آن با تأسف شمایل نوستالژیک به خود گرفته، یعنی ارتباط «خراسان فرهنگی» و «خراسان سیاسی» روشن نیست. بنابراین من با احتیاط از آن سخن می‌گویم، چون در سال‌های اخیر این نشانه‌ی هویتی،از جانب سیاست‌مدارانی بدون پشتوانه‌ی علمی نمایندگی شده است که شایستگی نمایندگی آن را نداشته‌اند. من حتی با خیلی از عزیزان که خراسان‌خواه هستند در ایران و افغانستان، در سال‌های متمادی صحبت کرده‌ام، با تأسف بسیاری از این عزیزان که در سطح رسانه‌ها نمود هم داشته و دارند، چیزی از مفهوم تاریخی، فرهنگی و حتی نمادین خراسان نمی‌دانستند، حتی جغرافیای خراسان برای عزیزان گنگ و مبهم است. هنوز هم من فکر می‌کنم این مسأله جریان دارد؛ چراکه ما در افغانستان با تاریخ چندان میانه‌ی خوبی نداریم. افراد کمی را می‌توان پیدا کرد که افق دیدشان به وسعت تاریخ این حوزه‌ی فرهنگی باشد. ضمن این‌که روش‌شناسی تحقیقات تاریخی نیز در حوزه‌ی خراسان و جغرافیای تاریخی در افغانستان متأسفانه چندان وضعیت مطلوبی ندارد. ما و شما کتاب‌های بسیار خوبی با اطلاعات بسیار خوبی را از استادان عزیزی سراغ داریم که چون روش‌شناسی مناسب ندارند، تبدیل شده‌اند به کتاب‌هایی قطور با کلی مطلب خوب؛ اما خسته‌کن و حوصله‌سربر، در نتیجه کنار گذاشته شده‌اند. از بحث دور نشوم بله قطعاً افغانستان امروزی را به هیچ‌وجه نمی‌توان از خراسان جدا کرد. بخش مهمی از افغانستان در دوره‌های مختلف اصل خراسان بوده است، حتی گاهی تا کابل و سند مرزهای آن رفته است و در شکل‌گیری، تحول و گسترش زبان و ادبیات فارسی نقش داشته است؛ اما نکته‌ی قابل توجه این است که این میراث را نباید فقط در بناها، نام شهرها یا فهرست شاعران جست‌وجو کرد. چیزی که من اسمش را می‌گذارم «خراسانیت» و جهان فرهنگی آن، باید دید چقدر در ذهن، زبان، ادبیات و شیوه‌ی روایت مردم امروز ما باقی مانده است؟ خراسان همیشه خانه‌ی دبیران و اندیشمندان و فرهنگیان و روشنفکران و مؤرخان بوده است. آیا در پیوند امروزین خودمان با خراسان این «خراسانیت» را مدنظر داریم؟ به‌جای آن‌که آن را یک امر سیاسی بدون پشتوانه بسازیم، تا چه حد برای صورت‌بندی گفتمانی و هویتی آن کوشش شده است؟ می‌بینید قضیه چطور تغییر می‌کند، با تغییر سؤال می‌توانیم از پافشاری عاطفی و روانی بیش از حد بر مالکیت میراث توجه خود را به مسؤولیت میراث معطوف کنیم، مفهوم خراسان می‌تواند دوباره معنای سازنده‌ای پیدا کند به شرطی که تصویری رمانتیک از خراسان در ذهن مخاطب ایجاد نکنیم. من از این «رمانتیک‌سازی گذشته» همیشه پرهیز کرده‌ام؛چه زمانی که در کابل بودم سر کلاس‌ها از این کار پرهیز می‌کردم، چه حالا که اکثراً دوره‌ها و کلاس‌ها آنلاین هستند سعی دارم وارد این بازی رمانتیک‌سازی نشوم. باید نگاه‌مان واقعی باشد، با دید تخیلی و عاطفی راه به‌جایی نمی‌بریم. باید ببینیم تجربه‌ی واقعی افغانستان معاصر از خراسان تاریخی چه تجربه‌ای است. جنگ‌های طولانی، مهاجرت، جابه‌جایی جمعیت‌ها، تغییرات آموزشی و اجتماعی و محدودیت‌ها در دوره‌های مختلف، بر تصویر این میراث تاریخی اثر داشته‌اند. ببینید وقتی موضوع بیش از حد رمانتیک می‌شود می‌بینیم که همین خراسان کهن، به‌مثابه یک مفهوم تاریخی-فرهنگی، هنوز صاحب هیچ نهاد پژوهشی مشترک ایرانی-افغانستانی-تاجیکستانی نیست که بتواند آن را از سطح نوستالژی به سطح دانش سامان‌یافته ارتقا دهد. حتی اگر تدوام این میراث خراسانی را در علاقه‌ی عمومی مردم به شعر کلاسیک؛ یا در فرضیه‌ی حضور شعر در زندگی روزمره‌ی مردم افغانستان؛ در فرهنگ شفاهی آنان در پیوند میان مدرسه، مسجد، خانقاه؛ یا در تداوم تذکره‌نویسی و یادکرد از بزرگان بدانیم، باز هم می‌بینیم که این‌گونه نیست، این تداوم زنجیره‌ای و منسجم نیست. بنابراین باید بگویم میراث خراسانی به نظر من در افغانستان نه کاملاً منقطع شده که عده‌ای چنین اعتقاد دارند و نه کاملاً برخلاف نگاه عده‌ای دیگر بدون تغییر باقی مانده. بله تداوم پیدا کرده؛ اما تداومی انتخابی، دگرگون‌شده و از تجربه‌ی تاریخی جدید افغانستان تأثیر پذیرفته. بخشی از آن در زبان باقی مانده، بخشی در ادبیات، بخشی در حافظه‌ی شهرها و مکان‌ها، بخشی در شخصیت‌های ادبی و هنری، بخشی در روایت‌های خانوادگی و اجتماعی و بخشی نیز در بازآفرینی‌های ادبی نسل جدید. به همین دلیل، من برای توصیف رابطه‌ی افغانستان امروز با خراسان تاریخی، بیش‌تر از مفهوم تداوم در دل دگرگونی استفاده می‌کنم. خراسان تاریخی دیگر یک واحد سیاسی موجود نیست؛ اما میراث فرهنگی آن نیز با از میان رفتن واحد سیاسی‌اش از بین نرفته است.
بنابراین از نظر من باید این «خراسانیت» را در سه سطح تداوم ادبی و زبانی، تداوم فرهنگی و تنوع آن و تداوم تاریخی دنبال کرد. این دسته‌بندی برای این است که ما بیش از حد نخبه‌گرا نباشیم، و میراث خراسان را در کوچک‌ترین سطوح در سطح روابط اجتماعی و خانوادگی باشندگان این دیار نیز بجوییم. یعنی وقتی می‌گوییم میراث خراسانی فقط به دنبال فلان شاعر، فلان کتاب، فلان مدرسه، فلان نسخه‌ی خطی و فلان اثر هنری نباشیم، همه‌ی این‌ها مهم‌اند؛ اما فرهنگ فقط در آثار نخبگان زندگی نمی‌کند. فرهنگ در روابط مردم، در قصه‌ها، ضرب‌المثل‌ها، نام‌گذاری‌ها، آیین‌ها، موسیقی، شیوه‌ی روایت کردن گذشته، رابطه‌ی مردم با شهرها و حتی در تصور آن‌ها از خودشان نیز ادامه پیدا می‌کند. در این میراث با این دقت روش‌شناختی که من گفتم، زبان‌ها دیگر هم بخشی از روابط دگرگون‌شونده خواهند بود که نباید نادیده گرفته شوند. پشتو، ازبکی، ترکمنی، بلوچی، پشه‌ای، نورستانی و دیگر زبان‌ها نیز بخشی از همین میراث فرهنگی هستند. این‌گونه می‌بینیم که میراث سرمایه‌ای برای آینده است نه فقط موضوعی برای گذشته و رمانتیک‌سازی آن.

پارسی‌بان: از دیدگاه یک استاد دانشگاه ایران، مهم‌ترین ویژگی‌ها و ظرفیت‌های ادبیات معاصر افغانستان چیست؟ شاعران و نویسندگان افغانستان چه سهمی در تحول و گسترش ادبیات فارسی داشته‌اند و ادبیات معاصر افغانستان تا چه اندازه در ایران شناخته شده است؟
یامان حکمت: مهم‌ترین ویژگی ادبیات معاصر افغانستان توجه به مسائل انسان معاصر افغانستانی است. یعنی اگر کسی بخواهد افغانستان را بشناسد بهتر است رمان و داستان‌های افغانستان را بخواند. من به چند انسان‌شناس و مردم‌شناس ایرانی، فرانسوی و آمریکایی که با من در این‌باره صحبت می‌کردند گفتم داستان و رمان افغانستان را بخوانید، انسان‌ها آن‌جا منعکس شده‌اند. اگر می‌خواهید غیرموزیمی و غیر کلیشه‌ای مردم این جغرافیا را بشناسید، ادبیات آن‌ها را بخوانید. ولی با تأسف کسی نمی‌خواند. پس از نظر من مهم‌ترین ویژگی ادبیات افغانستان، بازتاب جامعه و روان انسان افغانستانی در آن است. مهم‌ترین رمان‌های ما تاریخی و رئالیستی هستند، حتی نمادین‌ترین یا حتی سوررئال‌ترین رمان‌های افغانستان هم باز بازتابی از همان جامعه هستند، از این نظر مهم است که ادبیات افغانستان را بخوانیم. حتی رمان‌های کاوه جبران که در فضای ویران‌شهری نوشته شده‌اند، هم باز بازتاب‌دهنده‌ی انسان در همین جغرافیا و همین مناسبت هستند که در بالا آن‌ها را شرح دادم. کارهای تقی اخلاقی، محمدحسین محمدی و خالدنویسا هم همین‌طور. از همین دریچه می‌خواهم به یک ظرفیت مهم در ادبیات افغانستان اشاره کنم؛ آن‌هم گستردگی بینش اساطیری در آن است. ما در افغانستان بسیار تحت تأثیر اساطیر هستیم؛ اما تا به حال این بینش اساطیری چه در داستان و چه رمان و شعر چندان واکاوی نشده است. زندگی در بستر و در آغوش اساطیر بینشی به ما داده است که لابه‌لای سطور ما نهفته است. این بینش ما را بومی همین جغرافیا می‌کند و در عین حال می‌گذارد با جهان از همین دریچه گفت‌وگو کنیم؛ اما متأسفانه دریچه‌های گفت‌وگو بسته هستند. ادبیات خالده فروغ، لیمه افشید، مجیب مهرداد، وحید بکتاش، سیامک هروی، کاوه جبران، خسرو مانی و… این قابلیت را دارند؛ اما دیده نمی‌شوند، نمونه‌ی خوب آن آثار حمیرا قادری هستند، شاید در داخل کشور خیلی‌ها مخالف حمیرا قادری باشند؛ اما در مقیاس کلان وقتی نگاه کنیم او نویسنده‌ای خبره و پخته‌کار و حرفه‌ای است که نوشته‌هایش با همان ویژگی‌ها و ظرفیتی که گفتم توانسته تا حدودی خود را در سطحی بالاتر معرفی کند. از بحث دور نشوم پس بینش اساطیری یک ظرفیت مهم است. یک ظرفیت دیگر در دست داشتن گویشی کهن‌تر از زبان فارسی است که در مواجهه با فارسی روز، ظرفیت‌هایی را برجسته می‌کند که برای مخاطب فارسی‌زبان امروز می‌تواند بسیار خوشایند باشد.
اما اگر بخواهم پاسخ را تحلیلی‌تر کنم، باید بگویم که ادبیات معاصر افغانستان را نباید ادبیاتی حاشیه‌ای، یا پیوست ادبیات ایران یا بازمانده‌ای از سنت ادبی خراسان بدانیم. ادبیات معاصر افغانستان یک حوزه‌ی زنده، خلاق و واجد تجربه‌ی تاریخی و زیباشناختی خاص خود در جهان فارسی است. به گمان من، یکی از مهم‌ترین خطاها در مواجهه با ادبیات افغانستان این است که آن را یا از منظر گذشته می‌بینیم یا از منظر رنج. یعنی یا با یادآوری بلخ و هرات و غزنی و سنایی و مولانا و جامی، ادبیات افغانستان را در گذشته جست‌وجو می‌کنیم، یا هنگامی که به ادبیات معاصر می‌رسیم، عمدتاً آن را از دریچه‌ی جنگ، مهاجرت، فقر، خشونت و آوارگی می‌خوانیم. هر دو نگاه، بخشی از واقعیت را می‌بینند؛ اما هیچ‌کدام تمام واقعیت نیستند. پیش‌تر هم گفتم که ادبیات افغانستان ادبیات رنج هست بله؛ اما فقط ادبیات رنج که نیست. هرکدام از نویسندگان ما وقتی تجربه‌ی خود را از جنگ یا مسائل رنج‌آور دیگر می‌نویسند هیجانات خود را بازتاب می‌دهند؛ یعنی درباره‌ی ترس، فقدان، حافظه، هویت، خانه، تعلق، تنهایی، امید، رابطه‌ی انسان با دیگری و معنای زیستن در شرایط ناامن هم می‌نویسند. هرکدام از رمان‌ها را که شما بگویید من می‌توانم فهرستی از این هیجانات روانی را در آن برای‌تان نشان‌گذاری کنم. از «گلنار و آینه استاد زریاب» گرفته تا «پدر دوباره گریست استاد فخری»، تا حتی «مردا ره قول اس اکرم عثمان» و «اقلیما دختر دریای کابل حمیرا قادری» و «چار دختر زرتشت منیژه باختری». اتفاقاً از این منظر، ادبیات معاصر افغانستان برای روان‌شناس، جامعه‌شناس، انسان‌شناس و پژوهش‌گر فرهنگ اهمیت دارد؛ چون بخش مهمی از تجربه‌ی اجتماعی افغانستان را می‌توان در روایت‌های ادبی آن مشاهده کرد. نمی‌خواهم ادبیات را به سند اجتماعی تقلیل بدهم، بلکه می‌خواهم به صورت‌بندی هنری و روایی تجربه‌ی انسانی اشاره کنم.
اما درباره‌ی شناخته شدن ادبیات افغانستان در ایران باید بگویم که متأسفانه وضعیت خوبی نداریم. در تاجیکستان هم همین‌طور است. و بزرگ‌ترین حسرت من این است که چرا این جغرافیای زبانی این‌قدر از نوشتارهای هم دور هستند. خب این به ضرر ماست. اگر فارسی را یک نظام فرهنگی زنده بدانیم، رشد و تحول آن در جغرافیاهای مختلف اتفاق می‌افتد، و این به ظرفیت‌های آن اضافه می‌کند. فارسی افغانستان در تماس با زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف، تجربه‌های تازه‌ای به زبان فارسی می‌دهد. واژگان، تعبیرها، نام‌ها، متل‌ها، ادبیات عامیانه، تجربه‌ها و شیوه‌های روایت در افغانستان، بخشی از تنوع درونی جهان فارسی را تشکیل می‌دهند. مسأله برای من ایجاد ارتباطات برای تغییردادن ظرفیت‌های بیان است. ایران خب الآن مهم‌ترین مراکز تولید و توزیع متون فارسی است؛ اما این موقعیت نباید به این تصور منجر شود که ادبیات فارسی در ایران «مرکز» و ادبیات فارسی افغانستان «حاشیه» است. این دو را باید از هم جدا کنیم. ممکن است یک حوزه‌ی ادبی از نظر امکانات نشر و توزیع غنی نباشد؛ اما از نظر تاریخ، تخیل، زبان و آفرینش ادبی، مولد و اثرگذار باشد .بلخ، هرات، کابل، نیشابور، دوشنبه، اصفهان، سمرقند، بخارا و بسیاری از نقاط دیگر، در دوره‌های مختلف تاریخی، در شکل‌گیری و گردش فرهنگ فارسی نقش داشته‌اند؛ الآن این مأموریت و رسالت تاریخی بر دوش تهران است. و من فکر می‌کنم مردم و نهادهای مستقل فرهنگی و برخی دانشگاه‌ها در این زمینه خوب عمل کرده‌اند.

پارسی‌بان: در چه زمینه‌ای؟
یامان حکمت: در زمینه‌ی شناخت درست ادبیات و فرهنگ افغانستان؛ اما حکومت و دولت نه، خیلی بد عمل کرده و می‌کند. توقعی هم نمی رود از آن‌ها، چراکه بیش‌تر آن‌ها افرادی نالایق و غیرفرهنگی هستند که نخبه‌های کشور را کنار گذاشته‌اند. بگذریم؛ اما در این زمینه عواملی هم هست که مانع شناخت بهتر می‌شوند. یکی همان‌طور که به‌طور ضمنی اشاره کردم مرکزگرایی ادبیات در ایران است. دوم شناخت مبتنی بر کلیشه‌های رسانه‌ای که بسیاری افغانستان را از طریق مهاجرت، اخبار جنگ، بحران‌های سیاسی یا روایت‌های امنیتی می‌شناسند، نه از طریق دانشگاه، ادبیات، هنر و تاریخ فرهنگی آن. نکته‌ی سوم در ضعف نظام توزیع و نشر کتاب است که خب اصلاً در شرایط فعلی نمی‌شود درباره‌ی آن حرف زد. چهارم غلبه‌ی لهجه‌ی تهرانی بر جغرافیای فارسی است که آسیب‌های خودش را هم دارد، من پیش‌تر به آن اشاره کردم. من به عنوان راه‌هایی برای برون رفت از این وضعیت بسیار تلاش داشته‌ام که بتوانم ادبیات افغانستان را وارد برنامه‌های دانشگاهی دپارتمان‌های ادبیات فارسی کنم. حتی یک‌سال هم در دانشگاه فردوسی درس ادبیات در کشورهای دیگر را تدریس کردم، که در واقع صددرصد به ادبیات افغانستان اختصاص داشت، تجربه‌ی بسیار خوبی بود؛ اما ادامه نیافت. الآن هم تلاشم این است که حتی ادبیات فارسی در کشورهای دیگر به عنوان یک سرفصل درسی به دانشگاه‌ها اضافه شود؛ اما شرایط فعلی ایران می‌دانید مانع از هرکار جدی می‌شود. من واقعاً ایده‌ام این است که بخش مهمی اززبان و ادبیات فارسی باید به شکل فرامرزی تدریس شود؛ نه فقط با تمرکز بر یک کشور؛ اما دست ما خالی و خرما بر نخیل. نه وزارت علوم در ایران چنین دیدگاهی دارد نه وزارت تحصیلات افغانستان. این دو وزارت دو دنیای دور از هم هستند. در عین حال همه‌ی ما و شما تلاش داریم کارهایی شود. اسمش را نمی‌دانم چه می‌گذارید؟ عشق؟ دلسوزی؟ کار حرفه‌ای؟ تخصص و مهارت؟ هرچه هست، تلاشی است مداوم و خستگی‌ناپذیر. این بالاترین شکل مقاومت فرهنگی است.
اما اگر بخواهم درون‌گفتمانی نگاه کنم باید بگویم نکته‌ی غم‌انگیز این‌جاست که در جامعه‌ای که بخشی از تاریخ معاصر آن با گسست و خشونت همراه بوده، ادبیات هم گسسته و گروه گروه می‌شود. ما الآن در افغانستان شرایط مجموع شدن را نداریم، حداقل به نظر من ده سال است که شرایط مجموع شدن و گفتمانی عمل کردن را نداریم. و چون این شرایط فراهم نیست می‌بینیم که افغانستان و ادبیات و بخش مهمی از فرهنگش گرفتار «فیس‌بوک» شده است. و از فیس‌بوک چیزی جور و مجموع نمی‌شود. فیس‌بوک برای نمایش است. بازی نمایش، کار را به رقابت‌های فردی و گروهی می‌رساند. هرچقدر نمایشگرتر، قدرتمندتر. راز اصلی در این نهفته است: در سفر از کتابخانه و دانشگاه و کنج خلوت و تحقیق به صحنه‌ی نمایش فیس‌بوک و ملأ عام ما بازی را به نمایش باخته‌ایم. در فیس‌بوک ادبیات و فرهنگ جور نمی‌شود. این بدبینی البته محصول تجربه‌های من است و در سطح آسیب‌شناسی مطرح می‌شود وگرنه من منکر شبکه‌های اجتماعی در دنیای مدرن نیستم. منکر فضای ارتباطی آن نیستم، این‌که بخشی از جامعه توسط فیس‌بوک از انفعال خارج شدند درست است؛ اما محصول نهایی چیزی نیست که به شناخت ادبیات و فرهنگ ما در مقابل سایر کشورها کمک کند. ولی خب در حال ایجاد یک فرهنگ جدید است که شاید بتوان آن را زیست‌جهان فیس‌بوکی افغانستان نامید.

پارسی‌بان: پیش‌تر در لابه‌لای سخنان‌تان از بزرگان ادب و عرفان پارسی سخن گفتید، شخصیت‌هایی مانند مولانا، سنایی، عطار، سعدی، حافظ، جامی، کمال‌الدین بهزاد و بسیاری دیگر در گستره‌ی فرهنگی ایران و افغانستان جایگاه برجسته‌ای دارند. به نظر شما این میراث مشترک امروز تا چه اندازه به‌درستی معرفی، مطالعه و بازخوانی می‌شود؟
یامان حکمت: من برای این‌که به دام پاسخ تکراری «این بزرگان متعلق به کشور ما یا شما هستند یا متعلق به همه‌ی ما» گیر نمانم، می‌خواهم چنان‌که قبلاً اشاره‌ی کوچکی کردم تأکید کنم که ما باید از این علاقه‌ی شدید به «مالکیت میراث» به «مسؤولیت میراث» حرکت کنیم. من اگرچه سال‌هاست بر روی جغرافیای ادبیات فارسی کار می‌کنم و آن را از دریچه‌ی هویت بررسی می‌کنم؛ اما بیش‌تر به دنبال این هستم که چه جامعه، فرهنگ و تاریخی این شخصیت‌های ما را در فلان جغرافیای ما پدید آورده؟ و امروز چه ملت‌ها و جوامعی خود را وارث آن می‌دانند؟ میراث معنوی و فرهنگی را که نمی‌توانیم مال خود کنیم؛ من این میل را نمی‌فهمم، این نزاع‌ها را درک نمی‌کنم، بیماری مالکیت میراث فرهنگی در کشورهای ما در حالی شکل حاد به خود گرفته که همان مدعیان مالکیت اصلاً به فکر حفظ و توسعه‌ی آن میراث نیستند. یعنی مسؤولیتی در قبال آن میراث ندارند. این تأسف‌آور است. میراث را باید بشناسیم، حفظ کنیم، بازخوانی کنیم و به نسل بعد منتقل کنیم. اگر مولانا، سنایی، عطار، سعدی، حافظ، جامی و بهزاد بخشی از میراث فرهنگی مشترک ما هستند، مسؤولیت ما نیز مشترک است. مسؤولیت ما چیست؟ پژوهش دقیق، تصحیح متون، انتشار معتبر، آموزش، ترجمه، نقد، دیجیتال‌سازی، حفظ نسخه‌ها و معرفی آن‌ها به نسل‌های جدید. این نگاه، رقابت بر سر «چه کسی صاحب این شخصیت است؟» را به همکاری بر سر «چگونه این میراث را بهتر بشناسیم؟» تبدیل کند، و این تغییر، به نظرم برای آینده‌ی روابط فرهنگی ایران، افغانستان و تاجیکستان بسیار راه‌گشاست؛ چرا که میراث مشترک باید به آینده وصل شود، نه به گذشته. شخصیت‌هایی مانند مولانا، جامی، بهزاد، نشانه‌های فرهنگی مشترک هستند که هر کدام از ما آن‌ها را در نظام معنایی خودمان بازخوانی و بومی‌سازی می‌کنیم. مولانا در قونیه، بلخ، و تهران سه بار متفاوت خوانده می‌شود. من پارسال در یازدهمین همایش بین‌المللی شمس و مولانا در شهر خوی، درباره‌ی بلخ و مولانا سخنرانی داشتم برای بسیاری از شرکت‌کنندگان شنیدن و دیدن درباره‌ی بلخ و فرهنگ تصوف و عرفان در آن حتی در جهان معاصر جالب بود. چند سخنران هم از ترکیه آن‌جا آمده بودند، می‌دانید این‌گونه زاویه‌ی دیدها با هم به اشتراک گذاشته می‌شود و مسؤولیت میراث جدی گرفته می‌شود.
اما بازخوانی که شما در سؤال‌تان مطرح می‌کنید، نکته‌ی دیگری است،از دید من بازخوانی یعنی این متون را دوباره در گفت‌وگو با دانش‌های دیگر بخوانیم. یعنی با روان‌شناسی، جامعه‌شاسی، و مفاهیمی چون قدرت، هویت، مهاجرت، جنگ، عشق، تنهایی، دیگری، زبان و مسأله‌ی زندگی آن‌ها را دوباره بخوانیم که ببینیم برای جهان معاصر و انسان معاصر چه چیز دارند. من با این موافقم که از مصرف آن‌ها با شناخت و بازخوانی آن‌ها توجه کنیم.

پارسی‌بان: استاد گرامی، شما در تدوین و ویرایش علمی مجموعه‌ی دو جلدی «زر ناب فارسی: بررسی و تحلیل آثار محمداعظم رهنورد زریاب» نقش اساسی داشته‌اید. از خلال بررسی و گردآوری این پژوهش‌ها و آشنایی نزدیک‌تر با آثار رهنورد زریاب، به نظر شما مهم‌ترین ویژگی و جایگاه او در ادبیات معاصر فارسی افغانستان چیست؟ و آیا در جریان این کار، نکته یا جنبه‌ای از شخصیت ادبی و فکری ایشان برای شما برجسته شد که تصور می‌کنید هنوز آن‌گونه که شایسته است در افغانستان و ایران شناخته نشده است؟
یامان حکمت: ببینید من استاد زریاب را دوست داشتم، هنوز هم دوست دارم و تا ابد هم دوست خواهم داشت. افتخار دوستی او را داشته‌ام. بنابراین هیچ‌گاه از این‌که درباره‌ی او بنویسم یا سخن بگویم دست نخواهم کشید. تا وقتی زنده باشم آثار او را تحلیل می‌کنم و در دانشگاه‌ها و کلاس‌های غیردانشگاهی آثارش را تدریس خواهم کرد. چرا؟ چون من در چند مرحله با استاد آشنا شدم. اول از دریچه‌ی آثارش. قبل از این‌که با ایشان ارتباط دوستانه پیدا کنم. آثار ایشان را خوانده بودم و تصویری از ایشان داشتم. پس از آن در مرحله‌ی بعد با ایشان ارتباط ایجاد شد یک سطح دیگری از شناخت پیدا آمد؛ اما پس از این‌که این ارتباط به دوستی عمیق و همنشینی تبدیل شد دیدم که پیرمرد با نوشتن زنده است. و نوشتن همه چیز او بود. و کسی که نوشتن همه چیز اوست قطعاً از صف مردگان بیرون جهیده است. هربار که من سفری به ایران می‌رفتم اگر کتابی لازم داشت به من می‌گفت یا به منوچهر فرادیس که برایش تهیه کنیم. این میزان به‌روز بودن و حساسیت درباره‌ی مسائل اجتماعی و حتی اقتصاد توسعه، نشان‌دهنده‌ی زنده بودن فکر ایشان بود. خب من در سه مرحله با ایشان آشنا شدم و دیدم که هنوز لایه‌های بیش‌تری برای آشنا شدن هست، بنابراین کارهای ایشان را دوباره خواندم. این دوباره خوانی باعث شد که برای لایه‌گشایی آثارشان دانشجویان را تشویق کنم که این بار از دریچه‌هایی تازه به سراغ آثار زریاب بروند. حاصل آن هم چند پایان‌نامه‌ی خوب در دانشگاه کابل بود، که پیرمرد از آن‌ها بسیار خرسند بود؛ اما زمانه فرصت نداد که محصول آن‌ها را که همین کتاب است ببیند. خب زندگی است دیگر. وقتی آثار ایشان را این‌گونه خواندیم برای خود من چند چیز تازگی داشت که تا به آن روز در فضای ادبی افغانستان هم ندیدم که به آن پرداخته شود، یکی اندیشه‌ی انتقادی زریاب بود، دیگری مدرن بودن افکارش، که این را می‌توان در نگاهش به زن و خانواده و جهان و حتی در رقابت خیر و شر و تصویر شهر و انسان در آثارش مشاهده کرد؛ اما مهم‌ترین چیزی که من به آن رسیده‌ام و در کتاب دوجلدی «زرِ ناب فارسی» متأسفانه مقاله‌ای درباره‌ی آن نداریم، مسأله‌ی توجه زریاب به انسان است. تقریباً تمام آثار او درباره‌ی انسان و وضعیت او در این جهان است. یا بهتر بگویم انسان در موقعیت تاریخی افغانستان کنونی. انسانی که میان گذشته و اکنون، میان خانه و مهاجرت، میان طنز و تراژدی و میان زبان رسمی و زبان زندگی گرفتار است.
گلنار و آینه را شما ببینید که چگونه زندگی روزمره، روابط انسانی، عادت‌ها، ترس‌ها، مناسبات اجتماعی، تناقض‌های شخصیت‌ها، تلاش و مرارت انسان را به نمایش می‌گذارد. آن‌هم در چنین الگوی روایی. این یعنی او بخشی از تاریخ اجتماعی افغانستان را از مسیر زندگی روزمره روایت می‌کند؛ چیزی که در شناخت یک جامعه گاه از روایت‌های رسمی نیز مهم‌تر است. بنابراین من اگر دوباره آثار او را بررسی کنم، درباره‌ی رشد و تحول و تغییر انسان در آثارش خواهم نوشت. از این دریچه من استاد را از مهم‌ترین چهره‌های نثر معاصر فارسی می‌دانم آن‌هم به دلیل نوع نگاه او به زبان، شهر، اسطوره‌ها و انسان. یا همین مسأله‌ی زبان، از دید من او نویسنده‌ی زبان است. شما آثارش را ببینید، به شدت به نثر فارسی افغانستان وفادار است؛ اما این وفاداری به معنای استفاده‌ی تصنعی از واژگان بومی نیست. زبان در آثار او از زندگی واقعی برمی‌خیرد. شگفتی‌انگیز است. یا طنز را در آثارش را ببینید. طنز در آثار او برای خنداندن نیست؛ با اندوه پیوند دارد،روشی است برای مقاومت در برابر ابتذال، خشونت و تناقض‌های اجتماعی. من البته استاد زریاب را «نویسنده‌ی افغانستان» می‌دانم چون آثارش به‌طور عمیق با تاریخ و فرهنگ افغانستان پیوند دارند؛ اما در عین حال او را یکی از نمونه‌های درخشانی می‌بینم که نشان می‌دهد ادبیات فارسی یک فضای چندمرکزی است. وقتی کارهای استاد زریاب را بخوانیم به روشنی درمی‌یابیم که افغانستان در تولید ادبیات فارسی معاصر، صرفاً مصرف‌کننده یا دریافت‌کننده نیست؛ تولیدکننده‌ی معنی، فرم، تجربه و زیبایی‌شناسی هم هست. از این منظر، شناخت زریاب برای زبان و ادبیات فارسی ایران، شناخت بخشی از اصالت ادبیات فارسی معاصر است که به اندازه‌ی اهمیت ادبی‌اش خوانده و مطالعه نشده است.

محور دوم: شناخت متقابل و ارتباط فرهنگی
پارسی‌بان: جناب دکتر حکمت! به نظر شما آیا در میان عموم مردم ایران درباره‌ی زبان و ادب فارسی در افغانستان و جایگاه تاریخی و معاصر آن، نوعی خلأ یا کمبود اطلاعات وجود دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، مهم‌ترین عوامل این فاصله‌ی اطلاعاتی چیست و چه راهکارهایی برای کاهش آن پیشنهاد می‌کنید؟
یامان حکمت: بله متأسفانه خلأ اطلاعاتی جدی و ساختاری است، و تا زمانی که شرایط حکمرانی در دو کشور همین باشد، هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد، بلکه بدتر هم خواهم شد. تصویر مردم یک کشور و فرهنگ عمومی آن، تابعی است از تصویر حکمرانی در آن کشور. من هرچیزی بگویم بی‌فایده است تا زمانی که حاکمان دو کشور این‌گونه هستند.
با این‌حال، نکاتی عرض خواهم کرد. به نظر من باید میان اطلاعات درباره‌ی افغانستان و شناخت افغانستان تفاوت بگذاریم. من در سال‌هایی که در افغانستان حضور داشتم و تدریس کردم، و همچنین در سال‌های بعد که ارتباط علمی و فرهنگی‌ام با جامعه‌ی افغانستان ادامه پیدا کرد، بارها با این فاصله مواجه شده‌ام. آن‌چه در فضای فرهنگی و دانشگاهی افغانستان می‌دیدم، با تصویری که گاهی در ایران از این جامعه وجود داشت، بسیار تفاوت داشت. افغانستان فقط جامعه‌ای گرفتار بحران نیست؛ جامعه‌ای است با سنت‌های عمیق ادبی، نظام‌های متنوع فرهنگی، تجربه‌ی تاریخی گسترده، تجربه‌های متفاوت شهری و روستایی، نسل‌های تحصیل‌کرده و صورت‌های گوناگون زیست فرهنگی. این سخن البته به معنای انکار بحران‌های واقعی افغانستان نیست. مسأله برعکس است، چراکه باید برای شناخت درست بحران، جامعه‌ای را که دچار بحران شده، درست شناخت؛ اما در کل دانشگاه‌های ایران، مراکز پژوهشی ایران، یک افغانستان‌شناس نداریم. در افغانستان هم همین‌طور. درحالی‌که ببینید در غرب چقدر ایران‌شناس و افغانستان‌شناس و مراکز این‌چنینی داریم. تفاوت‌ ما با آن‌ها همین است دیگر. ما خودمان را نمی‌شناسیم؛ اما آن‌ها از زیر و بالای ما باخبرند.
اما درباره‌ی آن کمبود اطلاعات عموم مردم که شما گفتید من عواملی به ذهنم می‌رسد، که قبلاً هم به آن کمابیش اشاره شد. ببیند الآن شناخت رسانه‌ای بر شناخت تاریخی و فرهنگی در همه‌ی ابعاد غلبه دارد. طبیعی است که الآن تصویر طالبانی از افغانستان، جنگ، سقوط حکومت، حمله، مهاجرت، محدودیت‌های زنان و جنایت‌های دینی و مذهبی قابلیت خبری بیش‌تری دارند تا مثلاً یک تحول در شعر معاصر افغانستان یا یک پژوهش دانشگاهی درباره‌ی زبان فارسی در هرات. بدیهی است که مخاطب ایرانی درباره‌ی حوادث سیاسی در افغانستان اطلاعات بسیار بیش‌تری دارد تا درباره‌ی رهنورد زریاب، واصف باختری، قهار عاصی، سپوژمی زریاب یا نسل‌های جدید نویسندگان و شاعران افغانستان. من حتی از منظر روان‌شناسی اجتماعی می‌توانم این را توضیح بدهم که ذهن انسان در شناخت گروه‌ها به طور معمول از میان‌برهای شناختی و الگوهای ازپیش‌ساخته استفاده می‌کند. وقتی یک جامعه مدام از خلال مجموعه‌ی محدودی از نشانه‌ها بازنمایی شود، همان نشانه‌ها به تدریج به طرح‌واره‌ای درباره‌ی آن جامعه تبدیل می‌شوند. مثل تصویری که از ایران در جهان وجود دارد. بنابراین افغانستان بازنمایی‌شده در ذهن بخشی از جامعه‌ی ایران هم از افغانستان واقعی پررنگ‌تر است. من سال‌هاست تلاشم این است که مخاطبانم را دعوت به سفری بکنم که بتوانند تصویر درست‌تری از افغانستان ببینند، آن سفر هم سفر از افغانستان داخل اخبار، به افغانستان فرهنگی است؛ از افغانستان بحران‌زده به افغانستان به‌عنوان جامعه‌ی پویاست؛ اما نمی‌دانم چقدر موفق بوده‌ام؛ اما حرف اصلی‌ام همان است که گفتم تا وقتی نوع حکمرانی این باشد و حاکمان ما چنین باشند، هیچ راهی به هیچ جا نمی‌رسد. فقط فرصت‌ها از دست می‌رود و تاریخ و ادب مشترک تبدیل به کینه‌ی عمیق می‌شود.

پارسی‌بان: به نظر شما تصویری که در ایران از افغانستان و جامعه‌ی افغانستان وجود دارد، تا چه اندازه با واقعیت‌های فرهنگی، اجتماعی و ادبی این کشور مطابقت دارد؟ ادبیات، رسانه‌ها و مطالعات دانشگاهی ایران چه نقشی در شکل‌گیری این تصویر داشته‌اند و آیا لازم است این تصویر بازنگری یا اصلاح شود؟
یامان حکمت: پیش از این نیز، تا اندازه‌ای به این پرسش پاسخ دادم؛ اما باز هم از دریچه‌ای دیگر آن را پاسخ می‌دهم، من تحقیقی دارم تحت عنوان «سینما در افغانستان و افغانستان در سینما» که کتابی دوجلدی آماده‌ی چاپ است؛ اما برایش ناشر و اسپانسر پیدا نمی‌کنم. در این کتاب من بیش از 60 فیلم درباره‌ی افغانستان را بررسی کرده‌ام، برای بازنمایی چهره‌ی افغانستان در سینمای جهان. از کره‌ی جنوبی و هند گرفته تا ایران و روسیه و اروپا و آمریکا. تصویر غالب افغانستان در سینمای جهان این است که به نقل از کتاب خود می‌آورم: «ما در بازنمایی افغانستان در جهان با یک فرایند فروکاست نمادین روبه‌رو هستیم: جامعه‌ای با تاریخ ادبی و فرهنگی هزارساله، در رسانه و گفتمان روزمره‌ی سینمای جهان به دو کلیشه‌ی مشخص تقلیل یافته؛ یا تصویر «کارگر پناهنده‌ی نیازمند ترحم» یا تصویر «منبع ناامنی و تهدید». هر دوی این تصویرها، از منظر روان‌شناسی اجتماعی، کارکردی مشترک دارند. آن‌ها فرد افغانستانی را از عاملیت فرهنگی و فکری تهی می‌کنند و او را در جایگاه «دیگری» نیازمند یا خطرناک می‌نشانند، نه در جایگاه شریک برابر در یک میراث فرهنگی مشترک. سینمای ایران نیز، با استثناهای اندک، در بازتولید همین تصویر سهیم بوده است». خب این یک پاراگراف تحلیلی از آن کتاب است. اما تصویر عمومی ایرانیان هم از جامعه‌ی افغانستان چنین است. و این‌جا وظیفه‌ی ما تأسف خوردن نیست بلکه دیدن این واقعیت و واکاوی آن است. مطالعات دانشگاهی در حوزه‌ی جامعه‌شناسی مهاجرت در این زمینه کارهایی کرده‌اند؛ اما در مجموع شرایط این‌گونه است. این تصویر البته به طور کامل نادرست نیست اما گزینشی، ناقص و نامتوازن است.
من باز هم به پرسش قبلی شما بازمی‌گردم که ما چقدر افغانستان را می‌شناسیم و چقدر فقط آن تصویری را می‌شناسیم که از افغانستان برای ما ساخته شده است؟به گمان من، فاصله میان این دو، یکی از مهم‌ترین فاصله‌های شناختی میان دو جامعه‌ی ایران و افغانستان است.

پارسی‌بان: به نظر شما چه اندازه ادبیات معاصر افغانستان در ایران و ادبیات معاصر ایران در افغانستان در دسترس و شناخته‌شده است؟ چه اقداماتی در زمینه‌ی نشر، توزیع و معرفی آثار می‌تواند به شناخت متقابل ادبی دو جامعه کمک کند؟
یامان حکمت: من در سؤال‌های قبلی به‌طور ضمنی به این سؤال پاسخ دادم. اما شما ببینید قدرت خرید پایین، اولویت‌های معیشتی، اقتصاد نشر، نبود حامی، شکست پروژه‌های فردی، ایدئولوژیک بودن مسؤولیت در نهادهای فرهنگی، و در نهایت مشکلات امنیتی و نامنی روانی، منجر به فقر کتاب‌خوانی و مطالعه می‌شود. این وضعیت فعلاً در هردو کشور حاکم است. کسی کتاب نمی‌خواند. اولویت خرید کتاب ادبی و علمی از سبد خانوارها حذف شده است. تیراژ کتاب‌ها در ایران به شدت پایین است. فکر می‌کنید همین کتاب «زر ناب فارسی» چه تعداد در ایران چاپ شده است؟ خیلی کم. فکر می‌کنید چه تعداد آن فروش رفته است؟ خیلی خیلی کم. درحالی‌که تصور این بود که چنین کتابی حتماً مورد توجه فرهنگیان و دانشگاهیان و دانشجویان دو کشو قرار بگیرد. اما دانشجویی که می‌خواهد این کتاب را بخرد حداقل باید یک میلیون پانصد هزارتومان هزینه کند، خب چنین پولی ندارد، پس اولویت او تغییر می‌کند. در افغانستان هم همین‌طور است. شما ببینید این بهترین شیوه‌ی تسلط بر مردم است که حاکمان کشورهای ما و شما آن را پیاده می‌کنند. همه‌ی ما درگیر بقا هستیم. مطالبه‌ی فرهنگی در هیچ‌کدام از اولویت‌های ما نیست. بنابراین من اگر بگویم چاپ و نشر کتاب‌های مشترک آیا منجر به شناخت متقابل ادبی می‌شود، بله می‌شود؛ اما متأسفانه نیاز به سرمایه‌گذاری مناسب دارد، که چنین سرمایه‌گذاری‌هایی از سوی هیچ‌کدام از حکومت‌ها انجام نخواهد شد، مگر این‌که کتابی در راستای ایدئولوژی‌های خودشان باشد، که آن دیگر محل بحث ما نیست. هیچ حامی دیگری هم برای چنین سرمایه‌گذاری‌هایی وجود ندارد، وگرنه من ده‌ها تحقیق آماده‌ی چاپ در افغانستان و ایران الآن می‌شناسم که می‌توانند به شناخت ما از یک‌دیگر یاری برسانند؛ اما فعلاً در گوشه‌ای رها شده‌اند. چرا نباید بخشی از این سرمایه‌ی انسانی و اقتصادی به بازتولید و گردش فرهنگ و ادبیات افغانستان اختصاص پیدا کند؟ همان افرادی هم که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسد و سرمایه‌های هنگفت مالی دارند حالا که به ایران مهاجر شده‌اند، اصلاً غم ادبیات و فرهنگ ندارند. من از فعالان اقتصادی و چهره‌های صاحب‌نفوذ افغانستان در داخل و خارج می‌خواهم که در این زمینه نقش مهمی ایفا کنند، الآن این رسالت تاریخی را دارند. حمایت از انتشار یک اثر پژوهشی درباره‌ی فرهنگ افغانستان، اگر درست طراحی شود، فقط کمک مالی نیست؛ نوعی سرمایه‌گذاری بر سرمایه‌ی فرهنگی جامعه است. نمی‌شود که تمام بار مسؤولیت را بر دوش نویسنده و پژوهشگر گذاشت. نویسنده باید اثر تولید کند؛ پژوهشگر باید پژوهش کند؛ ناشر باید منتشر کند؛ اما حامی اقتصادی، نهاد فرهنگی، دانشگاه، رسانه و جامعه‌ی مدنی نیز هر کدام باید سهم خود را در گردش اثر بر عهده بگیرند. اگر قرار است رابطه‌ی فرهنگی ایران و افغانستان در آینده جدی‌تر شود، باید برای کتاب و ادبیات، نه فقط به‌عنوان میراث گذشته، بلکه به عنوان زیرساخت شناخت متقابل در آینده سرمایه‌گذاری کنیم.

پارسی‌بان: دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، ناشران و به‌ویژه فضای مجازی چه نقشی می‌توانند در شناساندن زبان و ادبیات افغانستان به جامعه‌ی ایران و در مقابل، معرفی بهتر ادبیات ایران به جامعه‌ی افغانستان داشته باشند؟ آیا ظرفیت‌های موجود به اندازه‌ی کافی مورد استفاده قرار گرفته است؟
یامان حکمت: از نظر من در ایران دانشگاه‌ها فعلاً وضعیت بهتری نسبت به سایر بخش‌ها دارند، چون تعداد دانشجویان افغانستانی در دانشگاه‌های ایران زیاد است، شاهد این هستیم که دانشگاه‌ها و استادان با مسائل افغانستان آشنایی دارند. اما به نظر من باید ادبیات افغانستان را از وضعیت یک موضوع فرعی خارج کنند و آن را در سرفصل‌ها، پایان‌نامه‌ها، گروه‌های پژوهشی و پروژه‌های مشترک قرار دهند. این کار هم فقط با برگزاری یک همایش سالانه ممکن نیست، باید به یک راهبرد دانشگاهی بدل شود. دانشگاه زمانی نقش واقعی خود را ایفا می‌کند که ادبیات و فرهنگ افغانستان از حالت موضوعات مناسبتی خارج شود و وارد چرخه‌ی عادی تولید علم شود: پایان‌نامه، رساله‌ی دکتری، طرح پژوهشی، درس دانشگاهی، مجله‌ی تخصصی، گروه پژوهشی، آرشیو، پایگاه داده و پروژه‌های مشترک. یک نکته را هم به طور جدی تأکید کنم که این رابطه نباید یک‌طرفه باشد. دانشگاه‌های افغانستان هم باید ادبیات معاصر ایران، تحولات زبان فارسی در ایران، نقد ادبی معاصر و جریان‌های فکری و فرهنگی ایران را به شکل علمی مطالعه کنند. چیزی که در حال حاضر اصلاً امکان آن وجود ندارد. متأسفانه استادان دانشگاه‌ها در افغانستان دروازه‌های خود را به طور کامل بسته‌اند. هرچقدر هم طالبان خطرناک باشند اما نباید استادان تا این حد درها را ببندند. اتفاقاً برای باز نگاه داشتن دریچه‌ی علم و رابطه‌ی علمی باید جنگید. من چیزهایی در این زمینه می‌دانم که از گفتن آن‌ها خودداری می‌کنم که مبادا برخی دوستان ناراحت شوند. اما می‌دانم که کم شدن رابطه‌ی علمی بین دانشگاه‌های ایران و افغانستان فقط ایجاد محدودیت از سوی طالبان نیست، برخی استادان هم از این شرایط راضی هستند، بخصوص در دپارتمان‌های ادبیات. بگذریم، می‌خواستم تأکید کنم که نباید فقط ایران، افغانستان را مطالعه کند،ایران و افغانستان باید یک‌دیگر را مطالعه کنند. باید پژوهش‌های مشترکی طراحی شود که موضوع آن‌ها در مرز میان دو جامعه قرار داشته باشد. تاریخ ادبیات فارسی، مهاجرت و ادبیات، ادبیات شهری، ادبیات جنگ، ادبیات زنان، تحول واژگان فارسی، گویش‌ها و گونه‌های زبانی، ادبیات کودک، نشر، ترجمه، فضای دیجیتال و ده‌ها موضوع دیگر در این زمینه وجود دارد؛ اما متأسفانه فعلاً دانشگاه‌ها در دو کشور، و بخصوص افغانستان از چنین طرح‌هایی استقبال نمی‌کنند.

محور سوم: سه حوزه‌ی فارسی‌زبان و آینده‌ی روابط فرهنگی
پارسی‌بان: اگر ایران، افغانستان و تاجیکستان را سه حوزه‌ی مهم زبان و فرهنگ فارسی در نظر بگیریم که بدون شک چنین هم هست، چه عناصر مشترک ادبی، زبانی و فرهنگی می‌تواند زمینه‌ساز ارتباط و گفت‌وگوی بیش‌تر میان این سه جامعه باشد؟
یامان حکمت: به نظر من ما پنج عنصر داریم که هم می‌توانند ما را در یک رابطه‌ی مشترک خوب قرار بدهند و هم اگر درست درک نشوند ما را دچار کینه‌ی ابدی کنند. آن پنج عنصر این‌ها هستند: زبان مشترک،ادبیات مشترک، تاریخ مشترک،اسطوره‌های مشترک و آیین و فرهنگ همسان.
اگر روایت‌مان از این پنج عنصر به هم نزدیک شود، ما می‌توانیم قدرتی فرهنگی تولید کنیم که بسیاری از مشکلات هویتی، اجتماعی و حتی روانی ما را تا حدودی رفع کند؛ اما اگر مثل چند دهه‌ی اخیر باشیم، می‌بینید که دشمنی‌ها و عقده‌مندی‌ها جای دوستی‌ها را می‌گیرند. شکل اول روایت‌مندی سه کشور در صورتی شکل می‌گیرد که در هر سه کشور در رده‌های مختلف حکمرانی، افراد شایسته، لایق و نخبه بر سرکار باشند، من درباره‌ی افغانستان و ایران مطمئن هستم که چنین چیزی نیست، درباره‌ی تاجیکستان اطلاعی ندارم؛ اما آن‌طور که از شواهد پیداست شرایط آن‌ها از ما بهتر است. گفتمان غالب در حکومت‌های ایران و افغانستان اصولاً بر غیریت‌سازی و طرد استوار است، بنابراین وحدت‌‌گریز است، مگر این‌که نعل به نعل بر اساس تطبیق ایدئولوژیک خودشان باشد. درحالی‌که شما می‌دانید اصولاً تاریخ فرهنگی این منطقه بر بیش‌تر بر آن پنج عنصری استوار بوده که ذکر کردم، یعنی اگر افتخار و ثبات و تولید معنای مشترک هست، حول این پنج عنصر است. اگر گفت‌وگو و صلح و مدارایی شکل گرفته حول همین عناصر است، و این‌ها امتیازات ویژه‌ای است که در اختیار حاکمان این کشورها هست؛ اما علاقه‌مندی برای استفاده از این ظرفیت در بین این حاکمان دیده نمی‌شود. و گرنه شما ببینید که بر اساس اسطوره‌های مشترک ما از اوستا گرفته تا شاهنامه و متون معاصرتر، ما چه میزان متن هویتی در حوزه‌های مختلف می‌توانیم تولید کنیم. برای مثال در صنعت سینما شما ببینید که با اتکا به داستان‌های شاهنامه چه سریال‌هایی می‌شود ساخت که قابلیت ارائه در سطح جهانی را داشته باشد. داستان‌هایی که حتماً مخاطب جهانی هم دارد. این ظرفیت بهترین دریچه برای تقویت فرهنگ و توسعه‌ی قدرت فرهنگی است؛ اما متأسفانه حاکمان ما درگیر مسائلی هستند که می‌شود گفت ضد امر فرهنگی است.
اصلاً شما این ادبیات فارسی را ببینید که چه ظرفیت عظیمی است در اختیار همین حاکمان، شاهنامه، مثنوی، غزلیات حافظ، آثار سعدی، سنایی، عطار، جامی و صدها متن دیگر، در طول قرن‌ها میان شهرها و حوزه‌های مختلف این جهان فرهنگی حرکت کرده‌اند. این‌ها را باید بیاوریم وسط میدان فرهنگ. من چون به‌طور تخصصی روان‌شناس هم هستم به شما عرض می‌کنم شاهنامه فقط یک متن حماسی درباره‌ی گذشته نیست؛ می‌تواند در هر دوره محل گفت‌وگو درباره‌ی هویت، عدالت، قدرت، اخلاق، وطن، سوگ، فقدان، مقاومت و نسبت انسان با سرنوشت باشد. یا حتی از زاویه‌ی دیگری هم بخواهیم ببینیم در تحقیقاتی که خود من درباره‌ی جغرافیای فرهنگی در شاهنامه انجام داده‌ام، یکی از نکات مهم همین است که مکان در ادبیات فقط «کجا بودن» نیست؛ بلکه حامل هویت، تعلق، فقدان، قدرت و احساس هم هست. این جغرافیای فرهنگی می‌دانید چه ظرفیت عظیمی برای کارهای مشترک دارد؟ اما درد می‌دانید کجاست؟ آن‌جاست که حاکمان کشورهای ما در برخورد با این مظاهر تمدنی و جغرافیای فرهنگی، به جای آینده‌نگری، فقط نگاه گذشته‌گرا و رمانتیک دارند. بسیاری از استادان ما هم همین‌گونه هستند، مثلاً سفر می‌کنند به خجند و بخارا و فرغانه و سمرقند و پنجکنت و هرات و بلخ و غزنی، و بعد عکس می‌گذارند و به گذشته افتخار می‌کنند و در رثای فرهنگ کهن فارسی شعر می‌خوانند و بعد هم که سفرشان تمام شد می‌روند سر زندگی و همه چیز فراموش می‌شود. من مخالف این دست کارها نیستم؛ اما می‌گویم در کنار این‌ها توجه به آینده‌ی همین فرهنگ هم مهم است. استادان دانشگاهی که مدام به این شهرهای تاریخی سفر می‌کنند، چرا تلاش نمی‌کنند که در دانشگاه‌های‌شان درسی مرتبط با ادبیات فارسی در ماوراء‌النهر و افغانستان اضافه شود؟ چرا همین جغرافیای فرهنگی و ادبی در هیچ‌جای سرفصل‌های درسی‌شان در رشته‌های مختلف وجود ندارد؟ اگر این کار را بکنند ما با آینده‌گرایی هم مواجه هستیم در کنار گذشته‌گرایی، اما این امر بسیار کمرنگ است فعلاً. اگر «ادبیات مشترک» به دانشگاهها و نهادهای علمی و فرهنگی ما راه بیابد، مطمئن باشید ما به زیست‌جهان‌ فرهنگی مشترک نزدیک می‌شویم. بالاتر از این شما الآن سطح روابط دانشگاهی ما را ببینید، تقریباً هیچ است. درحالی‌که چه میزان ارتباطات علمی می‌توانست شکل بگیرد و شبکه‌ای از روابط دانشگاهی ایجاد شود، در همه‌ی زمینه‌ها از ادبیات گرفته تا زراعت و مهندسی و پزشکی. اما ایدئولوژی متأسفانه این فرصت‌ها را می سوزاند. من یک‌بار داشتم فکر می‌کردم ما چرا یک کتابخانه‌ی دیجیتال مشترک بین سه کشور نداریم؟ چندجا هم رفتم و پیشنهاد دادم؛ اما همان چندجا من را آدمی خوش‌خیال تصور می‌کردند.

پارسی‌بان: با وجود تفاوت‌های موجود اجتماعی و سیاسی میان ایران، افغانستان و تاجیکستان، چه‌گونه می‌توان ضمن احترام به تفاوت‌های زبانی و فرهنگی هر یک، بر میراث مشترک فارسی تأکید کرد و از آن برای نزدیک‌تر شدن این جوامع بهره گرفت؟
یامان حکمت: ببینید من پیش از این چندبار تأکید کردم که از نظر من اشتراک فرهنگی به معنای یکسان‌سازی فرهنگی نیست. برای مثال همین زبان فارسی، نمی‌توانیم آن را به یک جغرافیای سیاسی معاصر محدود کنیم. این زبان در طول تاریخ، در جهان گسترده‌ای از شهرها، روستاها و مراکز فرهنگی از بلخ و هرات و غزنین و کابل تا نیشابور و مرو و سمرقند و بخارا و در دوره‌های بعد در مراکز دیگری چون مشهد، تهران و دوشنبه، زندگی فرهنگی متفاوتی داشته است. اگر بخواهیم این هویت مشترک فارسی را بر هویت‌های ملی، محلی و تاریخی ایران، افغانستان و تاجیکستان تحمیل کنیم، احتمالاً نتیجه‌ی معکوس می‌دهد؛ اما اگر گفته شود شما ایرانی، افغانستانی یا تاجیکستانی هستید اما در عین حال بخشی از یک میراث فرهنگی گسترده‌تر هم هستید، من فکر می‌کنم ما با الگوی سالم‌تری از هویت چندلایه مواجه خواهیم بود. این‌طوری رابطه‌ی فرهنگی هم به خوبی شکل می‌گیرد، چون هر سه طرف هم راوی هستند، هم شنونده و هم تولیدکننده‌ی دانش. بنابراین ما نباید از تفاوت بترسیم. تفاوت‌ها منبع آگاهی و فهم ما هستند.

پارسی‌بان: روابط علمی و دانشگاهی میان استادان، پژوهشگران و دانشجویان سه کشور را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ چه موانعی در مسیر این ارتباط وجود دارد و چه اقداماتی می‌تواند به تبادل بیش‌تر دانشجو، استاد، پژوهشگر و آثار علمی منجر شود؟
یامان حکمت: سطح ارتباطی دانشگاه‌های ما در حال حاضر در حد هیچ است. شما برخی دانشگاه‌ها مثل دانشگاه علامه طباطبایی را نبینید که به دلیل دوراندیشی و نگاه فرهنگ‌محور برخی از مسؤولانش به ارتباط با مثلاً استادان و دانشجویان افغانستان توجه دارد. در کل نظام دانشگاهی ما به طور سیستماتیک ما رابطه‌ای نظام‌مند بین دانشگاه‌های سه کشور نمی‌بینیم. به‌حز این‌که در ایران دانشجویان افغانستانی زیادی هستند که همین باعث شده استادان دانشگاه‌های بزرگ ایران با مسائل افغانستان در حوزه‌های مختلف آشنا شوند. همین هم غنیمت است؛ اما اسم این روابط علمی و دانشگاهی نیست. درها همه بسته است. در افغانستان درهای دانشگاه کابل بسته است. اگر در چنین شرایطی نبودیم می‌شد صدها طرح پروژه‌ی علمی مشترک تعریف کرد. از ایجاد پایگاه مقالات مشترک گرفته تا راه‌اندزای مجلات علمی مشترک، انجام پروژه‌های پژوهشی سه‌جانبه، برگزاری دوره‌های آموزشی مشترک، تبادل استاد و… صدتا طرح دیگر.

پارسی‌بان: و در پایان، اگر بخواهیم در ده یا بیست سال آینده پیوند فرهنگی میان ایران، افغانستان و تاجیکستان قوی‌تر از امروز باشد، از نظر شما چه اقداماتی باید از همین امروز آغاز شود؟ و اگر بخواهید تنها یک اقدام مشخص و عملی را به‌عنوان اولویت پیشنهاد کنید، آن اقدام چیست؟
یامان حکمت: اگر قرار باشد فقط یک اقدام بکنم ایجاد یک نهاد به نام«رایزنی علمی و فرهنگی مشترک سه‌جانبه» است که وظایف گسترده‌ای برعهده داشته باشد، از ساخت و تجهیز دانشگاه در سه کشور گرفته تا تسهیل روابط میان فضاهای علمی و فرهنگی سه کشور و…

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3265


مطالب مشابه