تحلیل کنش‌گفتارهای عاطفی در داستان «حماسه» براساس نظریۀ سرل

12 ساعت قبل
14 دقیقه
تحلیل کنش‌گفتارهای عاطفی در داستان «حماسه» براساس نظریۀ سرل

نویسنده: دکتر مریم ظریف، استاد دانشگاه

چکیده
نظریۀ کنش‌های گفتاری جان سرل، زبان را فراتر از ابزاری برای انتقال اطلاعات دانسته و آن را کنشی اجتماعی و ارتباطی تلقی می‌کند. یکی از مهم‌ترین گونه‌های این کنش‌ها، کنش‌گفتارهای عاطفی‌اند که احساسات، هیجان‌ها و نگرش‌های گوینده را بازنمایی می‌کنند. داستان «حماسه» نوشتۀ نرگس درویشی، روایت زندگی دختری نوجوان در مواجهه با محرومیت از آموزش است که در آن طیف گسترده‌ای از عواطف و بحران‌های روانی از طریق گفتار و رفتار شخصیت‌ها نمود می‌یابد. پژوهش حاضر با هدف تحلیل کنش‌گفتارهای عاطفی در این داستان و تبیین نقش آن‌ها در بازنمایی وضعیت روانی شخصیت‌ها، بر پایۀ نظریۀ کنش‌های گفتاری سرل انجام شده است. روش پژوهش توصیفی ـ تحلیلی و مبتنی بر رویکرد کیفی است و داده‌ها از طریق مطالعۀ کتابخانه‌ای و تحلیل متن داستان گردآوری شده‌اند. یافته‌ها نشان می‌دهد که اضطراب، ترس، استیصال، خشم و سرخوردگی مهم‌ترین کنش‌گفتارهای عاطفی داستان را تشکیل می‌دهند و غالباً به‌صورت غیرمستقیم و در قالب جمله‌های خبری، پرسشی و امری بازنمایی می‌شوند. همچنین، میان ساختار ظاهری جمله‌ها و مقاصد عاطفی شخصیت‌ها فاصله‌ای معنادار وجود دارد که موجب چندلایگی معنا و تقویت ظرفیت تأویلی متن شده است. نتایج پژوهش نشان می‌دهد که کنش‌گفتارهای عاطفی در «حماسه» تنها ابزار بیان احساسات فردی نیستند، بلکه نقش مهمی در بازنمایی بحران‌های روانی، شکل‌دهی شخصیت‌ها و انتقال پیام اجتماعی داستان درباره محرومیت آموزشی و پیامدهای انسانی آن ایفا می‌کنند.
کلیدواژه‌ها: کنش‌های گفتاری عاطفی، جان سرل، کنش‌گفتارهای نامستقیم، داستان «حماسه»، نرگس درویشی.

مقدمه
ادبیات داستانی معاصر، به‌ویژه در روایت‌هایی که بر بحران‌های روانی، اضطراب وجودی و فروپاشی ارتباط انسانی استوارند، زبان را به بخشی از بحران شخصیت‌ها تبدیل می‌کند. در چنین آثاری، گفت‌وگوها تنها ابزار پیشبرد روایت نیستند، بلکه چگونگی وضعیت ذهنی (آشفتگی ذهنی، آرامش، خشم، ترس، اضطراب و…)، تنش‌های درونی، ناتوانی در برقراری ارتباط و شکست فهم متقابل را نیز بازتاب می‌دهند. کنش‌گفتارهای نامستقیم نقشی اساسی در بازنمایی لایه‌های پنهان شخصیت‌ها، احساسات سرکوب‌شده و روابط متزلزل میان آنان ایفا می‌کنند. از این منظر، ابهام و تودرتویی معنایی نقص ارتباطی شمرده نمی‌شود، بلکه بخشی از راهبرد روایی نویسنده برای نمایش پیچیدگی‌های ذهنی و روانی شخصیت‌ها به شمار می‌رود. داستان «حماسه» نوشتهٔ نرگس درویشی از جمله روایت‌هایی است که در آن، زبان از کارکرد عادی و ارتباطی خود فاصله می‌گیرد و به عرصه‌ای برای ظهور اضطراب، ترس، خشم، استیصال ، سرگشتگی و گسست وجودی شخصیت‌ها بدل می‌شود.

طرح مسئله
ادبیات را جایگاه استفاده برتر از زبان دانسته‌اند. جایی که زبان و گفتار ابزاری برای انتقال معنا و برقراری ارتباط نیست، بلکه خود بخشی مستقل است که می‌تواند دارای لایه‌های تودرتوی معنایی و یا ابزار زیبایی‌آفرینی باشد. در داستان حماسه؛ زبان به بخشی از وضعیت بحرانی روایت تبدیل می‌شود. گفت‌وگوها و کنش‌ها در این داستان، به جای آن‌که زمینه‌ساز تفاهم، آرامش یا شکل‌گیری ارتباطی پایدار باشند، در فضایی آکنده از اضطراب، ابهام، سکوت و چندلایگی معنایی شکل می‌گیرند؛ ازاین‌رو، کنش‌های گفتاری شخصیت‌ها غالباً با نوعی شکست ارتباطی همراه‌اند. شخصیت‌ها سخن می‌گویند، اما گفتار آنان بیش از آن‌که در خدمت انتقال معنا و ایجاد فهم متقابل باشد، بازتابی از آشفتگی روانی، ترس، سرگشتگی و بحران درونی آنان است.
بسیاری از جملات داستان در سطح ظاهری دارای معنایی روشن‌اند، اما در بافت روایت دلالت‌هایی پنهان، نامستقیم و گاه متناقض می‌یابند؛ امری که سبب می‌شود زبان کارکرد شفاف ارتباطی خود را از دست بدهد. غلبۀ کنش‌های گفتاری عاطفی، کاربرد گستردۀ گفتارهای نامستقیم، گسست در روند گفت‌وگوها و ناتوانی شخصیت‌ها در بیان صریح مقاصد و احساسات خود، نشان می‌دهد که بحران موجود در داستان تنها به وضعیت روانی شخصیت‌ها محدود نیست، بلکه به سطح زبان روایت و برقراری ارتباط نیز سرایت کرده است. از این منظر، بررسی کنش‌های گفتاری در «حماسه» می‌تواند روشن سازد که چگونه کنش‌گفتارهای عاطفی، به ابزاری برای بازنمایی بحران روانی و وجودی شخصیت‌ها تبدیل شده‌اند.
داستان «حماسه» با محوریت زندگی دختری نوجوان در بستر تحولات اجتماعی و محدودیت‌های آموزشی، سرشار از موقعیت‌هایی است که شخصیت‌ها در آن‌ها با احساساتی چون اضطراب، ترس، استیصال، خشم و سرخوردگی مواجه می‌شوند. این احساسات غالباً به‌صورت صریح بیان نمی‌شوند، بلکه در قالب جمله‌هایی ظاهر می‌شوند که در سطح ظاهری کارکردی خبری، پرسشی یا حتی توصیفی دارند، اما در سطح منظوری حامل بار عاطفی عمیقی هستند. به بیان دیگر، بسیاری از جمله‌های داستان دارای نیروی کنش‌گفتاری عاطفیِ غیرمستقیم‌اند که بدون توجه به بافت موقعیتی و شرایط ارتباطی، درک کامل آن‌ها امکان‌پذیر نیست.
با وجود اهمیت تحلیل احساسات و عواطف در آثار داستانی معاصر، پژوهش‌های اندکی به بررسی این احساسات از منظر نظریۀ کنش‌های گفتاری و به‌ویژه کنش‌گفتارهای عاطفی غیرمستقیم پرداخته‌اند. ازاین‌رو، مسئلۀ اصلی این پژوهش آن است که نویسنده چگونه از طریق کنش‌گفتارهای عاطفی غیرمستقیم، عواطف و احساساتی همچون اضطراب، ترس، استیصال، خشم و سرخوردگی را در داستان «حماسه» بازنمایی کرده است و این کنش‌ها چه نقشی در شکل‌گیری معنا، شخصیت‌پردازی و انتقال پیام اجتماعی داستان دارند. پژوهش حاضر می‌کوشد با تکیه بر نظریۀ کنش‌های گفتاری سرل، الگوهای زبانی بازنمایی این احساسات را شناسایی و تحلیل کند و نشان دهد که چگونه ساختارهای زبانی فراتر از معنای ظاهری خود، به ابزار بیان تجربه‌های عاطفی و بحران‌های انسانی در متن داستان تبدیل شده‌اند.
روش پژوهش در این مقاله توصیفی ـ تحلیلی و مبتنی بر رویکرد کیفی است. در این راستا، داستان «حماسه» بر اساس نظریۀ کنش‌های گفتاری جان سرل بررسی می‌شود. داده‌های پژوهش به شیوۀ کتابخانه‌ای گردآوری شده و تحلیل متن بر پایۀ بررسی رابطۀ میان ساختار جمله‌های زبان، مقصود و منظورهای نهفته در کنش‌های گفتاری و وضعیت روانی و ارتباطی شخصیت‌ها انجام گرفته است.

نظریهٔ کنش‌های گفتاری
نظریهٔ کنش‌های گفتاری (Speech Act Theory) یکی از مهم‌ترین دستاوردهای فلسفهٔ زبان معاصر و زبان‌شناسی کاربردی است که نخستین بار توسط جان لانگشاو آستین (J. L. Austin) مطرح شد و سپس به‌وسیلهٔ جان سرل (John Searle) گسترش یافته و نظام‌مند گردید. این نظریه بر این اصل استوار است که زبان تنها ابزاری برای توصیف واقعیت یا انتقال اطلاعات نیست، بلکه انسان‌ها از طریق گفتار، اعمال اجتماعی و ارتباطی نیز انجام می‌دهند. از این دیدگاه، هر گفتار افزون بر معنای لفظی خود، دارای نیروی کنشی است و گوینده با بیان یک جمله می‌تواند عملی همچون درخواست، هشدار، وعده، عذرخواهی، اعتراض یا ابراز احساس را محقق سازد.
آستین در کتاب How to Do Things with Words با نقد دیدگاه سنتی فلسفهٔ زبان که معنا را تنها در چارچوب صدق و کذب گزاره‌ها بررسی می‌کرد، مفهوم «گفتارهای اجرایی» (Performative Utterances) را مطرح کرد(Austin, 1962: 4–5). او نشان داد که برخی جملات نه برای گزارش واقعیت، بلکه برای انجام عملی اجتماعی به کار می‌روند؛ مانند نام‌گذاری، سوگند خوردن، وعده دادن یا اعلام ازدواج. آستین ابتدا میان جملات خبری و انشایی تمایز قائل شد، اما بعدها دریافت که این تقسیم‌بندی چندان دقیق نیست؛ زیرا هر اظهار زبانی نوعی عمل را دربر دارد. از این‌رو، نظریهٔ اولیهٔ خود را اصلاح کرد و به این نتیجه رسید که همهٔ گفتارها واجد جنبهٔ کنشی‌اند و سخن گفتن خود نوعی انجام دادن است(عبداللهی، 1384: 97).
بر اساس نظریهٔ آستین، هر کنش گفتاری در سه سطح قابل بررسی است: نخست، کنش زبانی یا کنش گفتن (Locutionary Act) که به تولید لفظ و ساختار زبانی مربوط می‌شود؛ دوم، کنش منظوری (Illocutionary Act) که بیانگر قصد و هدف ارتباطی گوینده است؛ و سوم، کنش تأثیری یا پیامدی (Perlocutionary Act) که به اثر گفتار بر مخاطب اشاره دارد (Searle, 1969: 30). در میان این سه سطح، کنش منظوری مهم‌ترین بخش تحلیل کنش‌های گفتاری به شمار می‌آید؛ زیرا نیروی ارتباطی و هدف واقعی گفتار را آشکار می‌سازد.
سرل با گسترش و نظام‌بخشی نظریهٔ آستین، رابطهٔ میان زبان، قصد گوینده و بافت ارتباطی را برجسته ساخت. وی در کتاب(Speech Acts 1969) نشان داد که معنا تنها از ساختار زبانی حاصل نمی‌شود، بلکه در تعامل میان گوینده و مخاطب و در چارچوب موقعیت ارتباطی شکل می‌گیرد. از نظر او، دو ویژگی اساسی زبان، یعنی تعامل‌گری (Interactivity) و وابستگی به بافت (Context-dependency)، نقش تعیین‌کننده‌ای در تفسیر معنا دارند (Saeed, 2009: 231–234). بر این اساس، هر گفتار افزون بر معنای لفظی خود، حامل مقصود و نیروی کنشی خاصی است که تنها در بستر موقعیت ارتباطی قابل درک خواهد بود.
سرل کنش‌های منظوری را بر اساس هدف ارتباطی و جهت انطباق میان زبان و جهان به پنج دسته تقسیم می‌کند: کنش‌های اظهاری یا خبری (Assertives)، کنش‌های ترغیبی یا دستوری (Directives)، کنش‌های تعهدی (Commissives)، کنش‌های عاطفی (Expressives) و کنش‌های اعلامی (Declaratives). کنش‌های اظهاری برای گزارش و توصیف واقعیت، کنش‌های ترغیبی برای واداشتن مخاطب به انجام عملی خاص، کنش‌های تعهدی برای بیان التزام گوینده نسبت به انجام کاری در آینده، کنش‌های عاطفی برای بیان احساسات و نگرش‌های درونی، و کنش‌های اعلامی برای ایجاد تغییر در وضعیت اجتماعی یا نهادی به کار می‌روند (Searle, 1979).
در این میان، کنش‌های عاطفی اهمیت ویژه‌ای در تحلیل متون ادبی دارند؛ زیرا بازتاب‌دهندهٔ احساسات، هیجان‌ها و واکنش‌های روانی شخصیت‌ها هستند. عواطفی همچون اندوه، ترس، خشم، اضطراب، سرخوردگی، تأسف، شادی و استیصال غالباً از طریق این نوع کنش‌ها بیان می‌شوند. از آنجا که داستان‌های روان‌شناختی بر بازنمایی جهان درونی شخصیت‌ها استوارند، بررسی کنش‌های عاطفی می‌تواند ابزاری مؤثر برای شناخت وضعیت ذهنی و روانی شخصیت‌ها و تحلیل بحران‌های درونی آنان باشد.
سرل برای تبیین کنش‌های گفتاری پنج مؤلفه اصلی را مطرح می‌کند. نخست، هدف گفتاری(Illocutionary Point)) که به نوع عملی اشاره دارد که گوینده از طریق گفتار خود قصد انجام آن را دارد؛ مانند دستور، درخواست، وعده، تعهد یا ابراز احساس، و تمایز میان انواع کنش‌های گفتاری نیز عمدتاً بر پایه همین مؤلفه شکل می‌گیرد. دوم، شدت یا درجه تأکید(Degree of Strength) که میزان اقتدار، اصرار یا قطعیت موجود در کنش را نشان می‌دهد. سوم، شرط صداقت یا اخلاص(Sincerity Condition) که بر وجود حالت روانی واقعی و متناسب با کنش در گوینده تأکید دارد؛ به‌گونه‌ای که کنش گفتاری زمانی معتبر است که با احساس یا باور حقیقی گوینده همراه باشد. چهارم، شرایط مقدماتی(Preparatory Conditions) که شامل پیش‌فرض‌ها و زمینه‌های لازم برای تحقق کنش، مانند صلاحیت گوینده و امکان انجام عمل مورد نظر است. پنجم، شرایط محتوایی(Propositional Content Conditions) که به تناسب ساختار و محتوای گزاره با نوع کنش گفتاری مربوط می‌شود؛ به این معنا که محتوای جمله باید با ماهیت کنش مورد نظر سازگار باشد، چنان‌که در کنش وعده، محتوا باید به عملی در آینده اشاره کند که گوینده خود را متعهد به انجام آن می‌داند(سرل،1969: 65_ 67).
انواع کنش‌های منظوری (Illocutionary Acts) و شرایط موفقیت در جدول زیر به صورت کوتاه دیده می‌شود:

انواع کنش‌های منظوری (Illocutionary Acts) و شرایط موفقیت

مقالهٔ حاضر می‌کوشد با تکیه بر نظریهٔ کنش‌های گفتاری جان سرل، نخست چگونگی کنش‌های گفتاری عاطفی و تعارض میان معنای ظاهری و منظور گفتارها را بررسی کند، سپس به تبدیل زبان به نشانه‌ای از بحران وجودی و فروپاشی ارتباط انسانی در جهان داستان بپردازد. هدف این پژوهش آن است که نشان دهد در «حماسه»، زبان فقط ابزار روایت نیست، بلکه بخشی از ساختار بحران و بازتابی از وضعیت فروپاشیدهٔ ذهن و هستی شخصیت‌هاست.

خلاصه داستان
داستان حماسه روایت زندگی دختر نوجوانی است که در واپسین سال‌های تحصیل خود با بسته‌شدن مکاتب دخترانه روبه‌رو می‌شود؛ رخدادی که آرزوها و آینده او و هزاران دختر دیگر را تهدید می‌کند. حماسه و دوستانش در ابتدا این خبر را شایعه‌ای بی‌اساس می‌دانند، اما با تأیید آن، اضطراب، ترس و نگرانی بر آنان سایه می‌افکند. در واکنش به این وضعیت، حماسه و دوستش آریا تصمیم می‌گیرند با گردآوردن گروهی از دختران، تجمعی اعتراضی برگزار کنند و در برابر این محرومیت سکوت نکنند.
در شب پیش از تجمع، حماسه به شدت بیمار می‌شود و تب، کابوس، اضطراب و فشار روانی او را از پا می‌اندازد. ذهن او میان امید و ناامیدی، مقاومت و تسلیم در نوسان است و از این‌که شاید نتواند به وعده خود وفادار بماند، رنج می‌برد. با وجود بیماری و مخالفت‌های ضمنی خانواده، صبح روز بعد تصمیم می‌گیرد به قرار خود عمل کند و مخفیانه خانه را ترک می‌کند.
حماسه در مسیر مکتب با صحنه‌ای مواجه می‌شود که بر اندوه و سرخوردگی او می‌افزاید؛ مردم سرگرم زندگی روزمره‌اند و نشانی از اعتراض یا همدردی عمومی دیده نمی‌شود. این بی‌تفاوتی ظاهری، احساس تنهایی، خشم و ناامیدی را در او تشدید می‌کند و او را به تأمل درباره جایگاه زنان و میزان حمایت جامعه و خانواده وامی‌دارد.
سرانجام، هنگامی که به محل قرار می‌رسد، با واقعیتی تلخ روبه‌رو می‌شود: هیچ‌یک از دوستانش حضور ندارند و دروازه مکتب همچنان بسته است. او با ناباوری و اندوه به دروازه می‌کوبد و در انتظار پاسخی می‌ماند، اما تنها سکوت نصیبش می‌شود. در این لحظه، رؤیای مقاومت جمعی و امید به تغییر فرو می‌ریزد و حماسه با احساس شکست، تنهایی و ازدست‌رفتن آینده مواجه می‌شود.
داستان با فروپاشی عاطفی حماسه در برابر دروازه بسته مکتب به اوج می‌رسد. او از شدت ضعف جسمی و فشار روحی به گریه می‌افتد و مادرش که نگران و هراسان در پی او آمده است، جسم بیجان او را در آغوش می‌گیرد. بدین‌سان، حماسه فراتر از روایت زندگی یک دختر، تصویری از رنج، ترس، خشم، استیصال و مقاومت دختران افغانستان در برابر محرومیت از آموزش ارائه می‌دهد و تجربه فردی قهرمان داستان را به نمادی از درد و مبارزه جمعی زنان این سرزمین تبدیل می‌کند.

کنش‌های گفتاری نامستقیم
یکی از مفاهیم اساسی در نظریۀ سرل برای تمایز میان کنش‌های گفتاری، تمایز میان کنش‌های گفتاری مستقیم و نامستقیم(Direct and Indirect Speech Acts) است که بر رابطۀ میان ساختار دستوری جمله و کارکرد ارتباطی آن تأکید دارد(سرل، 1979: 30). سرل معتقد است که در بسیاری از موقعیت‌های ارتباطی، میان معنای ظاهری جمله و مقصود واقعی گوینده فاصله وجود دارد. در چنین مواردی، گوینده هدف اصلی خود را به‌صورت نامستقیم بیان می‌کند و مخاطب ناگزیر است با توجه به بافت، شرایط ارتباطی و دانش زمینه‌ای، معنای مورد نظر او را استنباط کند. برای مثال، جملهٔ «اینجا خیلی سرد است» در ظاهر یک گزارهٔ خبری است، اما ممکن است در موقعیتی خاص، درخواست نامستقیمی برای بستن پنجره تلقی شود. بنابراین، معنا در نظریهٔ کنش‌های گفتاری صرفاً از ساختار زبانی جمله حاصل نمی‌شود، بلکه در تعامل میان گفتار، قصد گوینده و تفسیر مخاطب شکل می‌گیرد.
به باور سرل، سه نوع جمله اصلی در زبان انگلیسی وجود دارد که براساس آن می‌توان تمایز میان کنش‌های گفتاری را قائل شد: جمله‌های خبری، پرسشی و امری. کارکرد ارتباطی این جمله‌های به ترتیب عبارتند از: گزاره، پرسش و امر (درخواست). هرگاه رابطه‌ای مستقیم میان ساختار جمله و کارکرد آن وجود داشته باشد، به آن کنش گفتاری مستقیم گفته می‌شود.‌‌ به عبارت دیگر، اگر یک جمله خبری برای بیان یا توصیف گزاره‌ای به کار رود، کنش گفتاری مستقیم خواهد بود، در حالی که اگر همان جمله برای درخواست یا پرسش به کار رود، کنش گفتاری نامستقیم خواهد بود.‌‌ همین قاعده برای ساختارهای دیگر نیز صادق است(یول، 1383: 76). هرچند دستورنویسان زبان فارسی از جمله‌های عاطفی نیز یاد کرده‌اند، ولی چون جمله‌های عاطفی ساختار مشخصی ندارند، ما در این پژوهش به همان سه گونه‌ای که سرل در زبان انگلیسی از آن صحبت نموده است، بسنده می‌کنیم.
گفتارهای نامستقیم معمولاً موجب چندلایگی معنا و افزایش ظرفیت تأویل‌پذیری متن می‌شوند. در این وضعیت، مخاطب باید فراتر از معنای صریح واژگان حرکت کند و با بهره‌گیری از نشانه‌های ضمنی و بافت گفتار، مقصود واقعی گوینده را کشف کند. ذیل این مطلب، تعدادی از جمله‌های داستان از دیدگاه ساخت جمله‌ها (خبری، پرسشی، امری) و منظور عاطفی که در هرکدام از این ساختارها جای گرفته است، نشان داده شده است:
غلبۀ کنش‌های گفتاری عاطفی و بازنمایی بحران روانی شخصیت‌ها
در «حماسه» بخش عمده‌ای از کنش‌های گفتاری در حوزهٔ کنش‌های عاطفی (Expressives) قرار می‌گیرد. زبان بیش از آن‌که برای انتقال اطلاعات یا ایجاد تفاهم به کار رود، وسیله‌ای برای بازتاب اضطراب، ترس، استیصال، خشم و سرخوردگی است. در واقع، زبان در این داستان کارکردی روان‌شناختی پیدا می‌کند و به ابزاری برای تخلیهٔ فشارهای درونی تبدیل می‌شود. از این منظر، گفتار شخصیت‌ها بیشتر بیانگر وضعیت عاطفی آنان است تا تلاشی برای برقراری ارتباط مؤثر. جملات پراکنده، هذیان‌گونه و آمیخته با ابهام نشان می‌دهد که شخصیت‌ها توان بیان روشن مقاصد و احساسات خود را از دست داده‌اند. در نتیجه، گفتار نه به تفاهم، بلکه به آشکارشدن تنهایی و بحران روانی شخصیت‌ها منجر می‌شود. سرل، این نوع کنش‌ها را کنش‌های گفتاری نامستیقم(indirect speech acts) می‌خواند.‌‌ به باور او، هرگاه گوینده جمله‌ای را با یک نیروی منظوری بیان می‌کند، ممکن است هم‌زمان به‌طور ضمنی کنش منظوریِ دیگری را نیز انجام دهد(سرل، ۱۹۶۹: ۳۰).


یکی از ویژگی‌های برجستهٔ زبان در «حماسه»، فاصلهٔ میان معنای ظاهری جملات و مقصود واقعی شخصیت‌هاست. بسیاری از جمله‌ها در سطح دستوری ساختاری خبری دارند، اما در بافت روایت کارکردهایی فراتر از اطلاع‌رسانی پیدا می‌کنند. این جملات می‌توانند حامل اعتراض، استغاثه، اضطراب، خشم یا احساس درماندگی باشند، بی‌آن‌که این مقاصد به‌صورت مستقیم بیان شوند.
اضطراب:
در داستان «حماسه»، اضطراب یکی از بنیادی‌ترین وضعیت‌های روانی شخصیت اصلی است و از همان آغاز روایت بر ذهن و زبان او سایه می‌افکند. شخصیت پس از بیدارشدن از «خوابی رذل» با احساسی مداوم از تهدید و فشار درونی روبه‌رو می‌شود؛ احساسی که او را متقاعد می‌کند «امروز آخرین فرصت برای بقاست». این اضطراب برخاسته از وضعیت کلی زندگی، احساس ناامنی، آینده‌ای نامعلوم و ناتوانی در رهایی از بحران است. به همین دلیل، اضطراب تنها در سطح محتوا باقی نمی‌ماند، بلکه در ساختار زبان و جریان ذهنی شخصیت نیز نفوذ می‌کند و گفتار او را آشفته، گسسته و ناتمام می‌سازد:


اضطراب در این بخش از روایت، بیش از هر چیز از طریق نشانه‌های جسمانی و آشفتگی ذهنی بازنمایی می‌شود. حماسه در مسیر رسیدن به مکتب، پیوسته با تردید، بی‌قراری، تپش شدید قلب، خشکی دهان، عرق سرد و احساس فشار روانی مواجه است. این اضطراب نه تنها از وضعیت جسمانی ناشی از بیماری سرچشمه می‌گیرد، بلکه محصول ابهام نسبت به آینده و نگرانی درباره سرنوشت تجمع اعتراضی نیز هست. نویسنده با توصیف دقیق واکنش‌های بدنی شخصیت، اضطراب را از سطح یک احساس ذهنی فراتر برده و آن را به تجربه‌ای ملموس و عینی تبدیل کرده است.
ترس:
نیز حضوری پررنگ در روایت دارد. بااین‌حال، این ترس بیشتر ماهیتی روانی و وجودی دارد تا واکنشی مستقیم به یک تهدید بیرونی. شخصیت همواره احساس می‌کند که چیزی در حال فروپاشی است؛ چه در سطح زندگی فردی و چه در سرنوشت جمعی اطرافیانش. هراس از شکست، نابودی و ازدست‌رفتن معنا، در سراسر روایت جریان دارد و در قالب هذیان‌ها، تردیدها و آشفتگی‌های ذهنی بازتاب می‌یابد. این ترسِ پنهان سبب می‌شود شخصیت نتواند ارتباطی روشن و پایدار با جهان پیرامون خود برقرار کند.
ترس در این داستان در چند سطح مختلف نمود یافته است:
ترس فردی حماسه از شکست، ناتوانی، تنهایی و از دست دادن دوستان.
ترس جسمانی و روانی که در قالب کابوس، بختک، لرزش بدن، تپش قلب، عرق سرد و بی‌قراری ظاهر می‌شود.
ترس خانوادگی به‌ویژه ترس مادر از پدر و پیامدهای رفتار او.
ترس اجتماعی و سیاسی ناشی از بسته‌شدن مکاتب و سلطهٔ طالبان.
ترس وجودی و آینده‌هراسی که در نگرانی از نابودی آرزوها، تحصیل و سرنوشت دختران جلوه می‌کند.
این نوع ترس‌ها در سراسر روایت حضور دارند و یکی از مهم‌ترین عواطف مسلط بر شخصیت حماسه و فضای داستان را تشکیل می‌دهند.

درماندگی و استیصال:
از مهم‌ترین عواطفی است که در گفتار و رفتار شخصیت نمود پیدا می‌کند. شخصیت میان احساس مسئولیت و ناتوانی عملی گرفتار شده است؛ از یک سو خود را متعهد به رهایی و نجات می‌داند و از سوی دیگر، توان روانی و عملی لازم برای تحقق این هدف را در خود نمی‌یابد. این وضعیت دوگانه، او را در چرخه‌ای از درماندگی و بن‌بست قرار می‌دهد. بازتاب این استیصال را می‌توان در گفتارهای پراکنده، تردیدهای مکرر و ناتمامی اندیشه‌ها مشاهده کرد؛ عناصری که نشان می‌دهند شخصیت راه روشنی برای خروج از بحران نمی‌شناسد:


استیصال و درماندگی زمانی آشکار می‌شود که شخصیت اصلی خود را در برابر شرایطی می‌یابد که توان تغییر آن را ندارد. ضعف جسمانی، تنهایی، فقدان حمایت اجتماعی و احساس بی‌پناهی، حماسه را در موقعیتی قرار می‌دهد که میان خواستن و توانستن گرفتار می‌شود. او با وجود بیماری و ناتوانی جسمی، خود را ناگزیر به حرکت می‌بیند و حتی زمانی که به محل قرار می‌رسد، درمی‌یابد که هیچ‌کس حضور ندارد. این وضعیت، اوج احساس درماندگی را رقم می‌زند؛ جایی که شخصیت نه راه بازگشت دارد و نه توان اثرگذاری بر واقعیت پیرامون خود.

خشم:
برخلاف اضطراب و ترس که به‌صورت آشکارتر در فضای داستان حضور دارند، خشم در «حماسه» اغلب حالتی پنهان و فروخورده دارد. این خشم متوجه وضعیت موجود، شرایط زندگی و ناتوانی شخصیت در تغییر سرنوشت خویش است. اعتراضی خاموش در لایه‌های ذهن و زبان شخصیت جریان دارد که گاه در قالب بی‌قراری، گسست فکری و هذیان بروز می‌کند. از آنجا که این خشم مجال ابراز مستقیم نمی‌یابد، به تدریج به اضطراب، فرسودگی و آشفتگی روانی تبدیل می‌شود:


خشم به‌عنوان واکنشی طبیعی در برابر بی‌عدالتی و بی‌تفاوتی اجتماعی در این روایت نمود می‌یابد. حماسه با مشاهده ادامه زندگی عادی مردم و بی‌تفاوتی ظاهری آنان نسبت به محرومیت دختران از آموزش، دچار خشم و نفرت می‌شود. پرسش‌های انتقادی او درباره اطرافیان، خانواده و جامعه، بیانگر اعتراض درونی و نارضایتی عمیق او از شرایط موجود است. این خشم اگرچه کمتر به صورت رفتاری آشکار بروز می‌کند، اما در قالب گفت‌وگوهای درونی، قضاوت‌های انتقادی و نگرش معترضانه شخصیت به وضوح دیده می‌شود و نقش مهمی در شکل‌گیری انگیزه مقاومت و مبارزه در او ایفا می‌کند.

سرخوردگی:
از دیگر عواطف مسلط بر فضای داستان است. شخصیت اصلی، علی‌رغم تعهدها و آرمان‌های خود، به تدریج احساس می‌کند که توان تغییر وضعیت موجود را ندارد. اشاره به گرایش ذهن او به «نهیلیسم» و حرکت به سوی «وادی ناکجاآباد» نشان می‌دهد که امید و معنا در حال فروریختن‌اند. او نه تنها نسبت به جهان بیرون، بلکه نسبت به خود نیز دچار دلسردی شده است. این سرخوردگی در فضای تیره و سنگین روایت و در احساس بی‌ثمر بودن تلاش‌ها انعکاس می‌یابد و شخصیت را در وضعیتی میان امید و فروپاشی معلق نگه می‌دارد:


سرخوردگی و ناامیدی در سراسر متن همچون سایه‌ای بر ذهن و رفتار حماسه گسترده است. حسرت وداع نکردن با دوستان، نگرانی از نابودی آینده تحصیلی، تصور بی‌ثمر بودن مبارزه و در نهایت مشاهده خالی بودن محل تجمع، همگی به شکل‌گیری احساس عمیق ناامیدی منجر می‌شوند. او بارها در ذهن خود به گذشته بازمی‌گردد و با عباراتی چون «ای‌کاش» فرصت‌های ازدست‌رفته را مرور می‌کند. این بازگشت مداوم به گذشته و تمرکز بر فقدان‌ها، نشان‌دهنده سرخوردگی شدید شخصیت در مواجهه با واقعیتی است که آرزوها و برنامه‌هایش را فرو ریخته است.

نتیجه‌گیری
تحلیل کنش‌گفتارهای عاطفی در داستان «حماسه» نشان داد که ساختار روایی داستان بر بازنمایی طیف گسترده‌ای از هیجان‌ها و واکنش‌های عاطفی استوار است و نویسنده از طریق گفتار شخصیت‌ها، تک‌گویی‌های درونی، توصیف‌های روان‌شناختی و واکنش‌های جسمانی، جهان عاطفی پیچیده‌ای را خلق کرده است. در این میان، کنش‌گفتارهای عاطفی به عنوان سازوکاری برای آشکارسازی بحران‌های فردی و اجتماعی شخصیت‌ها به شمار می‌روند. شخصیت اصلی داستان، حماسه، در مواجهه با بسته‌شدن مکاتب دخترانه و تهدید آینده تحصیلی خود، مجموعه‌ای از عواطف متعارض را تجربه می‌کند که هر یک در قالب کنش‌های گفتاری گوناگون بازنمایی شده‌اند.
یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که «ترس» و «اضطراب» از پربسامدترین کنش‌های عاطفی داستان هستند. ترس از آینده، ترس از شکست در انجام تعهد، ترس از تنهایی و رهاشدگی، ترس از قدرت پدر و همچنین ترس ناشی از شرایط سیاسی و اجتماعی، بخش مهمی از گفتارها و اندیشه‌های شخصیت‌ها را شکل می‌دهد. این عواطف غالباً با نشانه‌هایی همچون تپش قلب، لرزش بدن، کابوس، بی‌خوابی، دلهره و آشفتگی ذهنی همراه هستند و نشان می‌دهند که فشارهای بیرونی چگونه به تجربه‌ای درونی و روان‌شناختی تبدیل شده‌اند. در واقع، کنش‌گفتارهای عاطفی مرتبط با ترس و اضطراب نقش مهمی در بازنمایی وضعیت ناامن و بحران‌زده شخصیت‌ها ایفا می‌کنند.
از سوی دیگر، بررسی داده‌ها نشان داد که احساس استیصال و درماندگی نیز جایگاه برجسته‌ای در ساختار عاطفی داستان دارد. شخصیت حماسه در بسیاری از موقعیت‌ها خود را ناتوان از تغییر شرایط می‌یابد؛ خواه در برابر بیماری جسمی، خواه در برابر بسته‌شدن مکاتب و یا در برابر محدودیت‌های خانوادگی و اجتماعی. این درماندگی در قالب جملاتی حاکی از ناتوانی، فقدان راه‌حل، احساس گرفتارشدن و بی‌اثر بودن تلاش‌ها نمود یافته است. در کنار آن، سرخوردگی و ناامیدی نیز به‌عنوان پیامدهای روانی شکست آرزوها و فروپاشی افق‌های آینده ظاهر می‌شوند. حسرت نسبت به فرصت‌های ازدست‌رفته، نگرانی درباره آینده تحصیلی و احساس بی‌پناهی از مهم‌ترین نمودهای این دسته از کنش‌گفتارهای عاطفی هستند.
در مقابل این عواطف منفعلانه، خشم نیز به‌عنوان یکی از مهم‌ترین واکنش‌های احساسی شخصیت‌ها حضور پررنگی دارد. خشم در داستان عمدتاً متوجه ساختارهای قدرت، عاملان محرومیت آموزشی و بی‌تفاوتی اجتماعی است. این خشم گاه به‌صورت اعتراض مستقیم، نفرین، سرزنش و انتقاد آشکار می‌شود و گاه در قالب پرسش‌های اعتراضی، نارضایتی درونی و واکنش‌های نامستقیم جلوه می‌کند. بنابراین، خشم در داستان یک هیجان فردی نیست، بلکه ابزاری برای بیان مقاومت و اعتراض اجتماعی است و از این منظر کارکردی فراتر از بیان احساسات شخصی پیدا می‌کند.
در مجموع، تحلیل کنش‌گفتارهای عاطفی در داستان «حماسه» نشان می‌دهد که نویسنده با بهره‌گیری از شبکه‌ای متراکم از عواطف متضاد و درهم‌تنیده، تجربه زیسته دختران محروم از آموزش را بازنمایی کرده است. ترس، اضطراب، استیصال، سرخوردگی، ناامیدی و خشم نه به‌صورت عواطفی منفرد، بلکه به‌عنوان اجزای یک نظام عاطفی واحد عمل می‌کنند که وضعیت بحرانی شخصیت‌ها را آشکار می‌سازد. از این رو، کنش‌گفتارهای عاطفی در این داستان افزون بر کارکرد ادبی و زیبایی‌شناختی، نقش مهمی در انتقال پیام اجتماعی اثر و بازتاب پیامدهای انسانی محرومیت آموزشی و سرکوب اجتماعی ایفا می‌کنند.

سرچشمه‌ها:
درویشی، نرگس(1404)، حماسه. پارسی‌بان، سال سوم، شماره هفدهم، خزان 1404.
عبداللهی، محمدعلی. (1384). نظریه افعال گفتاری. پژوهش‌های فلسفی-کلامی، (2).
یول، جورج. (1383). کاربردشناسی زبان (ترجمه محمد عموزاده مهدیرجی و منوچهر توانگر). تهران: سمت.
Austin John Langshaw (1962). How to do things with words. Oxford University Press.
Searle John (1969). Speech acts: An essay in the philosophy of language. Cambridge University Press.
Searle John (1979). Expression and meaning: Studies in the theory of speech acts. Cambridge University Press.
Saeed John I. (2009). Semantics (3rd ed.). Wiley-Blackwell.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3231


مطالب مشابه
پاژن

پاژن

11 اسد 1405