الفبا
الفبا در حقیقت مرغهای نوجوان بودند
ولی در جستجوی دانهها در دفتر افتادند
بهجای دانهها، از سطرها هی نقطه میچیدند
دمی بادی وزید و برگهها پر پر پر افتادند
الفبا ناگهان یک تابلو شد سینهی دیوار
که در آن جن و انس و دیو و دد مشغول بازی بود
زنی برفرش رنگین سفره را انداخت آهسته
تمام دیو و دد، اطراف سفره، باسر افتادند
حروف اطراف سفره نان شب را صرف میکردند
یکی از آن میان یک بحث نحوی طرح کرد امّا
حروف نوجوان جمله به جمله گوش میدادند
حروف پیرتر از خستگی، در بستر افتادند
یکی دختر شد و آوازهایش از نفس افتاد
یکی پروانه شد، پیله به پیله در قفس افتاد
یکی در خانهی خود حبس شد، در راه آزادی
حروف دیگری در سرزمین دیگر افتادند
تمام دختران در حال اشک و خنده صف بستند
حروف شیشهای بودند؛ امّا باز نشکستند
یکی باطعنه سمت دوربین میگفت: هی عکاس
چرا آن دختران در عکس از من بهتر افتادند؟
الفبا روزگاری خواهران و مادرم بودند
دلیل رویش افغانستان پرپرم بودند
به هرجا پا نهادم، این عزیزان کشورم بودند
شبیه من همه، از باختر در خاور افتاند
اگر من راه رفتم کفشهایم جملهها بودند
میان برفها هم رد پایم جملهها بودند
بهجای پولها در جیبهایم جملهها بودند
چرا با جمله در افتادگان، آخر برافتادند؟
مرا بگذار، تا جمله به جمله فارسی باشم
که من عمریست بذر فارسی در خاک میپاشم
منی که وارث بسیارها افسوس و ایکاشم
دوباره جملههایم دست یک سوداگر افتادند
سپس حرّاج کردند آن سیهرویان حروفم را
ربودند از دل تاریخ عشق و فیلسوفم را
جدا کردند از صوفیّهی دیگر صفوفم را
چرا اینقدر آن دیوانهگان با من در افتادند؟
شعبده با شعر
حروف را به تو پیوند میزنم که تویی
زنیکه با کلمات آمدهست شعر به شعر
گذشته از وسط بلخ و سردیِ سالنگ
شبانه تا به هرات آمدهست شعر به شعر
به شهر هرت بدل میشود بهیکناگاه
هرات بیالف قامتش، یقین دارم
که راه رفتن او، بدعتیست در هنر و
شکوه را به ثبات آمدهاست شعر به شعر
زنی که شعبده با شعر یاد داده مرا
که در هوای غزلها به باد داده مرا
که از سیاهیِ گیسو، سواد داده مرا
مرا برای نجات آمدهاست شعر به شعر
خلوص و خلسه به صوفیه را خودش آموخت
و بعد بوسهی خود را حواله کرد به ماه
که با من از همه سو هی جنون جنون لیلی
فلات پشت فلات آمدهاست شعر به شعر
هزار حافظ مست میان حافظهام
مرا بهسوی تو خواندند، در تموّج خواب
تو کیستی که به پای تو از کجا به کجا
که جامی از نفحات… آمدهاست شعر به شعر
تو یک زنی، زن موّاج زادهی کلمات
که رشد یافتهای بین بادهی کلمات
که شعر گفتهی بیاستفادهی کلمات
که پا به پات حیات آمدهاست شعر به شعر
مرا به شعر ببند و مرا به شعر بسنج
که لای دست تو هر سنگ میشود اسنفج
تویی زنی که رسیدم در این شهود، که او
قنوت را به قنات آمدهاست شعر به شعر
که پنج پنجهی او پنج نی شدند و سپس
پرندههای عطشناک و کودکانِ چنان
که جرعه جرعه همه مطمئن شدند تو را
که از کنار فرات آمدهاست شعر به شعر
دیوان دیوبندی
توپِ طلا و کفش طلا، زنگ پا طلا
دستار و دست، غرق طلا و قبا طلا
ما ماندهایم و بخت چنان نقره… آنطرف
قبله طلا، قبیله طلا و خدا طلا
اجساد فارسیِ تو را دفن میکنند
بیرون کنند تا مگر از گورها طلا
دیوان دیوبندی هر سو رها شده
فریاد میزنند همه یک صدا: طلا
ایمان خلق را چه بسنجم که دیدهام
کاری که کرد با همه در کربلا طلا
ما میرویم غار پس از غارها که هست
افعیِ خفته زیر سر انبیا طلا
هی میکَنند کوه به کوه دیار را
هر لحظه می برند وطن را طلا طلا
ما گریه میکنیم به هر سمت خاکخاک
میخندد از میان زمین سوی ما طلا
هنگام پا شدن پس از این مؤمنان پاک
گفتند با یقین و تقرب که یا طلا
بلدوزر آمد و کمر کوهمان شکست
واحسرتا بدخشان، واحسرتا طلا
از یک وطن طلا، بهجز از تونلی چه ماند؟
جز عکسهای زخمیِ یک صخره با طلا
از این شکاف کوه نظر میکنم به آن
کبریت احمری که شده کبریا طلا
دیوان خواجه
اسپ سیاه، شیههکشان میدود به برف
موری به روی ران تو در رفت و آمد است
مثل زبان من که به امّید گنجها
چون مار با دهان تو، در رفت و آمد است
شب را به شکل دود، درآوردم از اجاق
در شیشهای گذاشتمش، گوشهی اتاق
از شیشهاش، برون شده، امّا در آینه
با چشم و سرمهدان تو در رفت و آمد است
من یک مسافرم، که سفر خانهی من است
دیوان خواجه، مسجد و میخانهی من است
من تاجری که کشتیام از واژهها پر وُ
در تنگهی جهان تو در رفت و آمد است
همخوابهی زنان اثیری جنگلم
که فکر میکنم متحرّک درختی است
آن گلّهی گوزن که از صبح تا به شام
با دشت و دشتبان تو، در رفت و آمد است
من لالهی جدا شده از گوش یک گلم
که کارخانهای، رژ لب ساخته مرا
من خون رفته در پی آزادیام، که شکر
همواره در رگان تو، در رفت و آمد است
ای خاک، در زمانهی مرگ زنانگی
آدم شدند، اگرچه که سگهای خانگی
من ایستادم آنطرف جاودانگی
شعرم در آسمان تو در رفت و آمد است
ای دختری که زندهتر از مرگ آمدی
صیادتر، بُرندهتر از مرگ آمدی
یک روز به پرنده شدن فکر میکند
تیری که در کمان تو در رفت و آمد است
کفشم که ترجمان تمامی جادههاست
چندین شماره پای مرا پیر کردهاست
ای عشق، کفشهای مرا دست کم نگیر
با تکتک زنان تو، در رفت و آمد است
زیبای من! بهقدر خودم دوستم بدار
مرد روندهای که، شبانگاه و روزگاه
از عصر سنگ و سِحر، گذشتهست و باشکوه
پیوسته تا زمان تو در رفت و آمد است
هرچند من! شوالیهی شعر نیستم
شعرم ولی شبیه به اسپ دونده است
تاریخ را به زین خودش بسته است و باز
با اذن و با نشان تو، در رفت و آمد است
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3117