بررسی کهن‌الگوهای داستان گُلنار و آیینه بر اساس نظریات یونگ

4 ساعت قبل
25 دقیقه
بررسی کهن‌الگوهای داستان گُلنار و آیینه بر اساس نظریات یونگ

سمیه سلجوقی، عضو هیأت علمی دانشکده‌ی ادبیات و علوم بشری / گروه فارسی دری، دانشگاه هرات

رؤیا دلاور، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دری، دانشگاه هرات

چکیده
این پژوهش با تکیه بر نظریه‌ی ناخودآگاه جمعی کارل گوستاو یونگ، به تحلیل کهن‌الگوهای روانی در داستان «گلنار و آیینه» اثر رهنورد زریاب می‌پردازد. مسأله‌ی اصلی تحقیق، بررسی چگونگی تجلی کهن‌الگوها و کارکرد آن‌ها در شکل‌دهی به ساختار روانی شخصیت‌ها و نظام معنایی روایت است. روش پژوهش توصیفی-تحلیلی است و داده‌ها از طریق تحلیل دقیق متن و انطباق آن با مفاهیم نظری یونگ گردآوری شده‌اند.
یافته‌ها نشان می‌دهد که کهن‌الگوهایی چون آنیما، آنیموس، سایه و نقاب، به‌صورت شبکه‌ای در متن حضور دارند و در تعامل با یک‌دیگر، کنش‌های روانی شخصیت‌ها و روند روایت را شکل می‌دهند. افزون بر این، کهن‌الگوهای مکملی چون سفر قهرمانی، پیر خردمند، مادر مثالی، مرگ و تولد دوباره و نمادهایی چون آتش، رنگ‌ها و اعداد، لایه‌های معنایی اثر را تعمیق می‌بخشند. نتایج نشان می‌دهد که این داستان نه صرفاً روایتی خطی، بلکه ساختاری چندلایه است که در آن، کهن‌الگوها در پیوند با بافت فرهنگی و روایی، به تولید معنا می‌انجامند.
واژه‌گان کلیدی: کهن‌الگوهای یونگی، ناخودآگاه جمعی، گُلنار و آیینه

مقدمه
کارل گوستاو یونگ، روان انسان را به دو ساحتِ خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم می‌کند و برای ناخودآگاه نیز دو لایه‌ی «شخصی» و «جمعی» قائل است. ناخودآگاه شخصی، شامل تجربیات فردی، خاطرات واپس‌زده و فراموش‌شده، و نیز عناصری است که هنوز به سطح آگاهی راه نیافته‌اند و اغلب در رؤیاها تجلی می‌یابند (یونگ، 1383: 88). در برابر آن، ناخودآگاه جمعی قرار دارد که حامل الگوهای ازلی و مشترک میان انسان‌ها است؛ الگوهایی که یونگ از آن‌ها با عنوان «کهن‌الگو» یاد می‌کند.
کهن‌الگوها، صورت‌های بنیادین و جهان‌شمولی‌اند که ریشه در تجربه‌های کهن بشری دارند و در میان فرهنگ‌ها و اقوام مختلف به‌صورت‌های گوناگون بازتولید می‌شوند (ره‌یاب، 1395: 308). این الگوها ایستا و منفعل نیستند، بلکه ساختارهایی پویا و فعال‌اند که در قالب رؤیا، اسطوره، هنر و ادبیات ظهور می‌کنند. از همین منظر، ادبیات را می‌توان یکی از عرصه‌های اصلی تجلی ناخودآگاه جمعی دانست؛ چنان‌که با گسترش مطالعات روان‌شناختی، شباهت‌های ساختاری میان رؤیا و متن ادبی بیش از پیش آشکار شده است (فرای، 1387: 124).
با این حال، ادعای «جهان‌شمول بودن» همه عناصر ادبی، نیاز به دقت دارد؛ زیرا هر متن ادبی علاوه بر لایه‌های کهن‌الگویی، متأثر از زمینه‌های تاریخی، فرهنگی و فردی نویسنده نیز هست. بنابراین، تحلیل کهن‌الگویی زمانی اعتبار بیش‌تری می‌یابد که در پیوند با بافت روایی و فرهنگی اثر بررسی شود، نه به‌صورت تعمیمی و کلی.
بر این اساس، بسیاری از متون ادبی را می‌توان هم‌زمان بازتاب تجربه‌های فردی نویسنده و تجلی الگوهای مشترک انسانی دانست. این هم‌پوشانی، پیوندی عمیق میان اسطوره و ادبیات ایجاد می‌کند؛ به‌گونه‌ای که عناصر اسطوره‌ای در قالب روایت‌های ادبی بازآفرینی می‌شوند. یونگ نیز آثار ادبی برجسته را تجلی‌گاه ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگوهای بنیادین می‌داند (ره‌یاب، 1395: 309).
در ادبیات معاصر فارسی، آثار داستانی رهنورد زریاب از این منظر ظرفیت بالایی برای تحلیل دارند. داستان «گلنار و آیینه» با ساختاری نمادین و چندلایه، نمونه‌ای شاخص برای بررسی تجلی کهن‌الگوها در روایت معاصر به‌شمار می‌رود. از این‌رو، مسأله‌ی اصلی این پژوهش، بررسی چگونگی حضور و کارکرد کهن‌الگوها در این داستان و نقش آن‌ها در شکل‌دهی به لایه‌های معنایی اثر است.

پیشینه‌ی پژوهش
در حوزه‌ی نقد روان‌شناختی، به‌ویژه تحلیل کهن‌الگویی، پژوهش‌های متعددی انجام شده است؛ اما تمرکز این مطالعات بیش‌تر بر متون کلاسیک یا نظریه‌پردازی کلی بوده و بررسی‌های منسجم درباره‌ی آثار داستانی معاصر نویسندگان افغانستان، به‌ویژه آثار رهنورد زریاب، هم‌چنان محدود است.
در این میان، پژوهش عادله انوری با عنوان «بررسی کهن‌الگوی سفر قهرمانی زن در سه داستان معاصر بر اساس نظریه‌ی کارول پیرسون» (1401)، از معدود مطالعاتی است که به داستان «گلنار و آیینه» پرداخته است. با این‌حال، تمرکز این پژوهش صرفاً بر یک الگوی خاص (سفر قهرمانی) موجب شده است که سایر کهن‌الگوهای مهم، به‌ویژه آن‌هایی که به ساختار روانی شخصیت‌ها مرتبط‌اند، مورد بررسی قرار نگیرند.
این محدودیت نشان می‌دهد که هنوز جای یک تحلیل جامع که بتواند شبکه‌ای از کهن‌الگوها -نه فقط یک الگو- را در این داستان بررسی کند، خالی است. بنابراین، پژوهش حاضر در پی آن است که این خلأ را با نگاهی نظام‌مندتر جبران کند.

اهداف پژوهش
این پژوهش با اهداف زیر انجام می‌شود:
– شناسایی و طبقه‌بندی کهن‌الگوهای موجود در داستان «گلنار و آیینه»
– تحلیل کارکرد این کهن‌الگوها در ساختار معنایی و روایی اثر بر اساس نظریه‌ی ناخودآگاه جمعی یونگ.

سؤالات پژوهش
– کهن‌الگوها در داستان «گلنار و آیینه» در چه صورت‌ها و سطوحی تجلی یافته‌اند؟
– این کهن‌الگوها چگونه در شکل‌دهی به ساختار روانی شخصیت‌ها و پیش‌برد روایت نقش ایفا می‌کنند؟

فرضیه‌ی تحقیق
به نظر می‌رسد در داستان «گلنار و آیینه»، کهن‌الگوهایی چون سایه، آنیما و نقاب، نقشی محوری در شکل‌گیری لایه‌های روان‌شناختی شخصیت‌ها دارند و در تعامل با یکدیگر، روند روایت را پیش می‌برند.

روش تحقیق
این پژوهش با رویکردی توصیفی-تحلیلی و مبتنی بر نقد روان‌شناختی انجام شده است. ابتدا مبانی نظری کهن‌الگوها در آثار یونگ استخراج و تبیین گردیده، سپس متن داستان «گلنار و آیینه» به‌صورت دقیق و جزئی‌نگر بررسی شده است. در مرحله‌ی بعد، عناصر قابل انطباق با کهن‌الگوها شناسایی و بر اساس شاخص‌های مفهومی نظریه‌ی یونگ تحلیل شده‌اند.

یافته‌های پژوهش
یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که کهن‌الگوها در این داستان نقش مهمی در سازمان‌دهی ساختار معنایی و روانی روایت دارند. در این میان، کهن‌الگوهایی مانند آنیما، آنیموس، سایه و نقاب، در شکل‌گیری کنش‌های درونی شخصیت‌ها و جهت‌دهی به روایت، برجستگی بیش‌تری دارند. هم‌چنین، عناصری مانند رنگ‌ها و اعداد، به‌عنوان نشانه‌های نمادین، در تقویت این ساختار کهن‌الگویی عمل کرده و به تعمیق لایه‌های معنایی متن کمک می‌کنند.
با توجه به این چارچوب نظری و یافته‌های اولیه، می‌توان گفت که داستان «گلنار و آیینه» نه صرفاً روایتی خطی، بلکه شبکه‌ای از روابط روانی و نمادین است که در آن، کهن‌الگوها در تعامل با یکدیگر عمل می‌کنند. به‌ویژه وقتی در نظر بگیریم که شخصیت‌هایی چون ربابه، گلنار و مادر گلنار در امتدادی نسل‌مند و هم‌پوشان قرار دارند، این الگوها دیگر به‌صورت منفرد عمل نمی‌کنند، بلکه در یک تداوم معنایی و وجودی، لایه‌های مختلف روایت را به هم پیوند می‌دهند و زمینه را برای تحلیل عمیق‌تر سایر مؤلفه‌های داستان فراهم می‌سازند.

کهن‌الگوهای داستان «گُلنار و آیینه»
بر اساس دیدگاه کارل گوستاو یونگ، آفرینش هنری در پیوندی عمیق با ناخودآگاه جمعی شکل می‌گیرد و هنرمند، ناآگاهانه از الگوهای ازلی برای بیان تجربه‌های درونی بهره می‌گیرد. از این منظر، ماندگاری اثر ادبی زمانی تحقق می‌یابد که بتواند با بهره‌گیری از عناصر جهان‌شمول، با لایه‌های عمیق روان انسانی ارتباط برقرار کند. چنان‌که یونگ در توصیف هنرمند بزرگ می‌نویسد که او دارای «حساسیتی ویژه نسبت به انگاره‌های کهن‌الگویی» است و قادر است تجربه‌های درونی را از طریق صور اسطوره‌ای به جهان بیرونی منتقل کند (گرین و همکاران، 1395: 180).
با این حال، نمی‌توان به‌صورت مطلق ادعا کرد که همه‌ی آثار ادبی واجد کهن‌الگوها هستند؛ بلکه می‌توان گفت بسیاری از آثار برجسته، به‌ویژه آثاری با ساختار نمادین، ظرفیت بالایی برای تجلی این الگوها دارند. در این میان، داستان «گلنار و آیینه» اثر ره‌نورد زریاب، به‌سبب ساختار چندلایه و فضای نمادین خود، زمینه‌ای مناسب برای چنین تحلیلی فراهم می‌کند.
در این پژوهش، نخست کهن‌الگوهای بنیادین شامل آنیما و آنیموس، سایه، نقاب، پیر خردمند، قهرمان و خویشتن بررسی می‌شوند و سپس به کهن‌الگوهای مکملی چون آرمان‌شهر، آتش، آیینه، اعداد و رنگ‌ها پرداخته می‌شود.

آنیما
در نظریه‌ی کارل گوستاو یونگ، آنیما و آنیموس به‌ترتیب نمایان‌گر جنبه‌ی مؤنث در روان مرد و جنبه‌ی مذکر در روان زن هستند و به‌عنوان مؤلفه‌هایی ناخودآگاه، در شکل‌دهی به ادراکات و تجربه‌های عاطفی انسان نقش اساسی دارند (یونگ، 1387: 62). این کهن‌الگوها معمولاً در متون ادبی از طریق تصویر «دیگریِ جذاب» یا «معشوق» تجلی می‌یابند و به‌واسطه‌ی آن، محتوای ناهشیار به سطح روایت راه پیدا می‌کند.
در داستان «گُلنار و آیینه»، نخستین رویارویی راوی با ربابه را می‌توان نمونه‌ای از فعال‌شدن کهن‌الگوی آنیما دانست. توصیف اولیه‌ی راوی، که بر جلوه‌های ظاهری و تأثیر عاطفی شدید متمرکز است، نشان می‌دهد که این مواجهه فراتر از یک ادراک عادی رخ می‌دهد:
«در همین هنگام، دیدم که پنجره‌ای باز شد… خرمن موهای سیاهش از کنار چپ گردنش به جلو ریخته بود» (زریاب، 1395: 11).
این تصویرپردازی، صرفاً گزارش یک مشاهده‌ی بیرونی نیست، بلکه حاکی از نوعی برجسته‌سازی ادراکی است که با واکنشی ناگهانی و غیرارادی همراه می‌شود. این حالت در ادامه، با تعبیر «افسون‌شدن» شدت می‌یابد:
«این چشم‌ها افسونم کردند… ایستادم و به آن دختر چشم دوختم» (همان).
کاربرد واژه‌ی «افسون» بیان‌گر وضعیتی است که در آن، مرز میان ادراک واقع‌گرایانه و تجربه‌ی ذهنی تضعیف می‌شود. از این منظر، می‌توان این واکنش را نوعی فرافکنی آنیما تلقی کرد؛ بدین معنا که راوی تصویر درونیِ زنانه‌ی خود را بر ربابه بازمی‌تاباند و به همین دلیل، واکنش او از حد یک جذب معمولی فراتر می‌رود. در این وضعیت، ربابه نه‌تنها یک شخصیت بیرونی، بلکه تجسمی از محتوای ناخودآگاه راوی به‌شمار می‌آید.
این فرایند در مواجهه‌های بعدی تشدید می‌شود؛ چنان‌که راوی در توصیف دوباره‌ی ربابه می‌گوید:
«دوباره به دختر چشم دوختم… از سراپایش افسون می‌بارید» (زریاب، 1395: 14).
در این‌جا، تعبیر «افسون می‌بارید» نشان‌دهنده‌ی تعمیق این تجربه‌ی ناهشیار است؛ به‌گونه‌ای که ادراک راوی بیش از پیش از سطح عینی فاصله گرفته و به بازتابی از تصویر درونی او تبدیل می‌شود. به بیان دیگر، معشوق در این مرحله نه صرفاً یک «دیگری بیرونی»، بلکه بازنمایی ساختاری از ناخودآگاه است که در قالب شخصیت داستانی ظهور یافته است.
با این حال، کارکرد آنیما در این داستان صرفاً به ایجاد کشش عاطفی محدود نمی‌شود، بلکه در بُعدی مثبت، به‌عنوان نیرویی الهام‌بخش نیز عمل می‌کند. این ویژگی در صحنه‌ای آشکار می‌شود که حضور ربابه/گلنار، راوی را به نوشتن سوق می‌دهد:
«قلم را برداشتم… حالا دیگر می‌دانستم که از کجا آغاز کنم. همه‌چیز برایم روشن شده بود» (همان: 9).
در این بخش، آنیما از سطح یک تجربه‌ی احساسی فراتر رفته و به عاملی فعال در فرآیند آفرینش هنری تبدیل می‌شود. این دگرگونی نشان می‌دهد که فرافکنی آنیما، علاوه بر ایجاد دلبستگی، می‌تواند با سامان‌دهی ذهنی و ایجاد وضوح درونی، فرد را به کنش خلاقانه سوق دهد؛ امری که در چارچوب نظری یونگ، یکی از کارکردهای اساسی این کهن‌الگو به‌شمار می‌آید.
با وجود این، شدت این فرافکنی می‌تواند پیامدهایی نیز به‌همراه داشته باشد. در برخی موارد، غلبه‌ی تصویر ناهشیار بر ادراک، موجب نوعی اغراق ادراکی و فاصله‌گرفتن از واقعیت می‌شود؛ وضعیتی که در توصیف‌های افسون‌گونه‌ی راوی به‌روشنی قابل مشاهده است. از این‌رو، آنیما در این داستان واجد کارکردی دوگانه است: از یک‌سو نیرویی خلاق و جهت‌دهنده، و از سوی دیگر عاملی برای شکل‌گیری نوعی گسست میان واقعیت و ادراک.

آنیما و تاریکی
یونگ ارتباطی بنیادین میان آنیما و جهان ناخودآگاه قائل است و آن را با عناصر رازآلودی چون شب و تاریکی پیوند می‌دهد (یونگ، 1377: 185).
در داستان «گلنار و آیینه» نیز، بسیاری از مواجهه‌های مهم راوی با ربابه در بستر شب و فضاهای نیمه‌تاریک رخ می‌دهد؛ امری که نشان‌دهنده‌ی پیوند این شخصیت با لایه‌های ناهشیار روان راوی است.
برای نمونه، ناتوانی راوی در دیدن کامل چهره‌ی ربابه در نور کم، می‌تواند نمادی از دست‌نیافتنی بودن تصویر آنیما باشد:
«برگ‌های انبوه… نور ماه را نمی‌گذاشتند که به چهره‌ی دختر برسد…» (زریاب، 1395: 6).
هم‌چنین، تجربه‌های اضطرابی و نیمه‌خواب‌گونه‌ی راوی در نیمه‌شب، حاکی از فعال شدن لایه‌های ناخودآگاه و حضور پررنگ آنیما در ذهن اوست:
«ساعت دیواری، سه پس از نیمه‌شب را نشان می‌داد… دلم تندتند می‌طپید…» (همان).
این عناصر نشان می‌دهند که آنیما در این داستان نه‌تنها منبع الهام، بلکه منشأ اضطراب و ناآرامی نیز هست؛ وضعیتی که با ماهیت دوگانه این کهن‌الگو در نظریه‌ی یونگ سازگار است.
بر این اساس، آنیما در «گلنار و آیینه» حضوری دوگانه دارد: از یک‌سو، به‌عنوان نیرویی الهام‌بخش، راوی را به‌سوی خلاقیت و تجربه‌های عاطفی عمیق سوق می‌دهد؛
و از سوی دیگر، با ایجاد فرافکنی، اغراق و ناتوانی در تمایز میان واقعیت و خیال، نوعی آشفتگی روانی در او پدید می‌آورد.

آنیموس
در نظریه‌ی یونگ، آنیموس بیان‌گر جنبه‌ی مردانه روان در زنان است و حاصل انباشت تجربه‌های تاریخی و فردی از «مرد» در ناخودآگاه جمعی به‌شمار می‌رود. برخلاف تصور ساده‌انگارانه، آنیموس صرفاً نسخه‌ای معکوس از آنیما نیست، بلکه ساختاری مستقل با کارکردی متفاوت است که بیش‌تر با حوزه‌ی اندیشه، داوری و نظام‌های اعتقادی پیوند دارد.
یونگ بر این باور است که انسان ماهیتی دوسویه دارد و هر زن، در کنار هویت زنانه خود، واجد عنصری مردانه نیز هست که در صورت آگاهی‌یافتن، می‌تواند به رشد روانی او کمک کند. به‌ویژه، این عنصر زمانی اهمیت می‌یابد که زن بتواند از جزم‌اندیشی فاصله بگیرد و میان باورهای خود و محتوای ناخودآگاه تعادل برقرار کند (یونگ، 1377: 294).
آنیموس، هم‌چون آنیما، در بسیاری از موارد از طریق فرافکنی بر یک فرد بیرونی آشکار می‌شود. یونگ اشاره می‌کند که این تصویر در مراحل نخست، بر پدر یا برادر فرافکنی می‌شود و سپس در قالب معشوق تجلی می‌یابد (یونگ، 1377: 284).
در داستان «گلنار و آیینه»، این فرایند را می‌توان در نوع نگاه ربابه به راوی مشاهده کرد؛ جایی که حضور او در ذهن ربابه با نوعی انتظار و دلبستگی آمیخته است:
«در اتاق خودم کنار پنجره می‌نشستم… که تو بیایی…» (زریاب، 1395: 31).
این انتظار، صرفاً بیان یک علاقه‌ی عاطفی ساده نیست، بلکه می‌تواند نشانه‌ای از عینیت‌یافتن تصویر آنیموس در ذهن ربابه باشد؛ تصویری که از خلال آن، معنا و جهت به تجربه‌ی عاطفی او داده می‌شود.
از سوی دیگر، آنیموس در برخی موارد در قالب قاطعیت، استقلال رأی و نوعی ایستادگی در رفتار زنانه ظاهر می‌شود. با این حال، این ویژگی‌ها زمانی می‌توانند به آنیموس نسبت داده شوند که با یک ساختار درونی از باورها و داوری‌های نسبتاً مطلق همراه باشند، نه صرفاً به‌عنوان واکنش‌های موقعیتی. در داستان، لحن قاطع ربابه در برخی موقعیت‌ها، از جمله زمانی که می‌گوید:
«خراباتی‌ها، چیزی را که به کسی دادند، پس نمی‌گیرند» (همان: 35)، می‌تواند نشانه‌ای از نوعی نظام ارزشی درونی‌شده باشد که با ساختار آنیموس قابل تفسیر است، هرچند این تفسیر نیازمند احتیاط و توجه به زمینه‌ی اجتماعی نیز هست.
با این‌همه، کارکرد آنیموس در این داستان را نمی‌توان صرفاً مثبت تلقی کرد. در برخی موارد، این عنصر ممکن است به شکل باورهای مطلق، سرسختی یا نوعی جهت‌گیری جبرآلود در تصمیم‌گیری‌ها ظاهر شود؛ امری که می‌تواند مانع انعطاف‌پذیری روانی گردد. از این‌رو، نمی‌توان به‌سادگی ادعا کرد که حضور آنیموس در شخصیت ربابه به تحقق کامل فرایند فردیت انجامیده است، بلکه می‌توان آن را بخشی از یک مسیر ناتمام در جهت خودآگاهی دانست.

اتحاد آنیما و آنیموس
به باور قدما، در آغاز آفرینش، اصل تأنیث و تذکیر در وحدتی نخستین به‌سر می‌بردند و در جریان آفرینش به‌تدریج از یکدیگر فاصله گرفتند؛ از این‌رو، روح انسانی هم‌واره در آرزوی بازگشت به این وحدت اولیه است (شمیسا، 1379: 28). این تصور، با دیدگاه یونگ درباره‌ی آنیما و آنیموس نیز هم‌خوانی دارد؛ به‌گونه‌ای که این دو، به‌عنوان دو قطب مکمل روان، در مسیر تحقق «تمامیت روانی» عمل می‌کنند. یونگ آن‌ها را نیروهایی ناخودآگاه می‌داند که در نهایت می‌توانند به تحقق «خویشتن» بینجامند: «هردوی آن‌ها نیروی ناخودآگاه‌اند و چنان‌که دنیای باستان باور داشت، می‌توانند وجهی الوهی بیابند» (یونگ، 1383: 31).
با این حال، این «الوهیت» را باید در معنای نمادین و روان‌شناختی فهمید، نه به‌عنوان معادلی مستقیم با مفاهیم دینی. از این منظر، آن‌چه در سنت‌های دینی نیز با تعبیراتی چون «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» بیان شده است (مهرآبادی و همکاران، 1391: 5)، می‌تواند نشان‌دهنده‌ی نوعی هم‌پوشانی معنایی میان خودشناسی روانی و شناخت حقیقت تلقی شود، نه یکسانی کامل این دو حوزه.
در داستان «گُلنار و آیینه»، این فرایند اتحاد، به‌صورت تدریجی و در قالب دگرگونی تصویر زن در ذهن راوی شکل می‌گیرد. آنیما در آغاز در چهره‌ی معشوقی افسون‌گر ظاهر می‌شود:
«گاهی به چهره‌اش می‌نگریستم و گاهی به پاهای حنایی‌رنگش. آن روی مُدّور و آن لب‌های گوشت‌آلود و آن دهان زیبا و دل‌انگیز، یک‌پارچه خنده شده بودند؛ شگفته شده بودند؛ از شادابی می‌درخشیدند…» (زریاب، 1395: 18). این تصویر، بیان‌گر نخستین مرحله‌ی مواجهه با آنیما، یعنی جذبه‌ی عاطفی و زیبایی‌شناختی است.
درادامه‌ی روایت، این رابطه وارد سطحی عمیق‌تر می‌شود. صحنه‌ی هم‌سانی خطوط کف دست، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های این تحول است:
«انگشت حنایی‌اش را بر کف دستم کشید و خطی را نشان داد که بر عرض کف دست راستم دویده بود و کف دستم را از میانه نیم می‌کرد. پرسید: “کف دست دیگری، مثل این کف دست خودت، دیده‌ای؟” گفتم: “نی، هیچ‌وقت ندیدم”. آن وقت کف دست راستش را در برابر چشم‌هایم گرفت و من کف دست او را دیدم. شگفت‌زده شده بودم؛ بر عرض کف دست راست او نیز، یک خط کشیده شده بود و این خط، کف دست او را نیم می‌کرد…. شادمانه گفتم: “عجیب است… بسیار عجیب است. بار نخست است که کف دستی- مثل کف دست خودم- می‌دیدم.” ربابه کمی درنگ کرد. بعد، آهسته و با لحنی شگفت و اسرارآمیز گفت: “می‌دانی، یک وقتی من و تو خواهر و برادر بودیم!”» (همان: 74).
این صحنه صرفاً بیان‌گر شباهت نیست، بلکه نشانه‌ای از «وحدت از پیش موجود» میان دو قطب روانی است؛ وحدتی که اکنون در سطح آگاهی در حال آشکار شدن است. از این‌رو، تبدیل رابطه‌ی عاشقانه به رابطه‌ی خواهر و برادر، نه یک گسست، بلکه مرحله‌ای از تعمیق این پیوند کهن‌الگویی است. این نکته با این دیدگاه نیز هم‌خوانی دارد که «برادر» یکی از مهم‌ترین حاملان تصویر آنیموس در روان زن است (اتونی، 1391: 23).
در ساختار کلی داستان، این دگرگونی به سطحی گسترده‌تر نیز می‌رسد؛ جایی که ربابه، گلنار و مادر گلنار در امتدادی نسلی و معنایی به یکدیگر پیوند می‌خورند. در این‌جا، شخصیت‌ها دیگر به‌صورت افراد مستقل عمل نمی‌کنند، بلکه به‌عنوان صورت‌های مختلف یک حقیقت واحد ظاهر می‌شوند. بدین‌ترتیب، آنیما برای راوی در چهره‌های معشوق، خواهر و مادر تجلی می‌یابد و در مقابل، آنیموس برای ربابه/گلنار در قالب معشوق و برادر نمود پیدا می‌کند.
این فرایند نشان می‌دهد که اتحاد آنیما و آنیموس در این داستان نه به‌صورت ناگهانی، بلکه در قالب یک حرکت تدریجی، چندلایه و نسلی شکل می‌گیرد؛ حرکتی که در نهایت به سوی نوعی «تمامیت روانی» و درک عمیق‌تر از خویشتن جهت دارد.

نقاب
چارچوب نظری کارل گوستاو یونگ، «نقاب» یا پرسونا به صورتی از شخصیت اطلاق می‌شود که فرد برای حضور در اجتماع و برقراری تعامل با دیگران برمی‌سازد. این صورتک، بازتاب کامل «خودِ واقعی» نیست، بلکه نمایشی اجتماعی از هویت فرد است که با هدف انطباق با انتظارات بیرونی شکل می‌گیرد. به‌همین دلیل، پرسونا می‌تواند شامل نقش‌های مختلف اجتماعی، از جمله موقعیت شغلی و جای‌گاه فرد در جامعه نیز باشد (شمیسا، ۱۳۸۳: ۲۲۸).
در عین حال، در حوزه‌ی ادبیات، مفهوم نقاب معنای متفاوتی می‌یابد. در این کاربرد، نقاب به «منِ» ساخته‌شده‌ای اشاره دارد که روایت از منظر او شکل می‌گیرد؛ این «من» نه با نویسنده و نه با شاعر یکی است، بلکه شخصیتی است که برای انتقال تجربه‌ی روایی خلق شده و خواننده از طریق آن با جهان متن ارتباط برقرار می‌کند (داد، 1387: 473). با این‌حال، در این پژوهش، نقاب در معنای روان‌شناختی آن، مطابق با دیدگاه یونگ، مد نظر است.
یونگ بر این نکته تأکید می‌کند که سلامت روانی در گرو وجود پرسونایی منعطف و پویا است؛ به‌گونه‌ای که فرد بتواند آن را با لایه‌های مختلف روان خود هماهنگ سازد. در مقابل، اگر این نقاب حالت خشک و تصنعی به خود بگیرد، ممکن است به بروز اختلالات روانی، از جمله زودرنجی و افسردگی بینجامد (گورین، 1395: 197). از این‌رو، پرسونا را می‌توان نوعی «ماسک اجتماعی» دانست که فرد برای کسب پذیرش و تعامل مؤثر با دیگران به کار می‌گیرد؛ اما در عین حال می‌تواند به پنهان‌سازی ابعاد اصیل شخصیت نیز منجر شود.
در داستان «گلنار و آیینه»، کارکرد این کهن‌الگو را می‌توان در رفتار راوی به‌روشنی مشاهده کرد. در صحنه‌ای که ربابه او را به رقص دعوت می‌کند، واکنش راوی نشان‌دهنده‌ی نوعی خودکنترلی ناشی از هنجارهای اجتماعی است که مانع از بروز آزادانه‌ی میل درونی او می‌شود:
«و بعد دیدم اندکی خم شد. دست‌هایش را به‌سوی من دراز کرد. انگار می‌خواست برخیزم برقصم…. و من یک پارچه آتش شده بودم. نمی‌دانستم چکار کنم. از بازوی الیاس گرفتم و گفتم برویم» (زریاب، 1395: 21).
در این‌جا، حالت تردید و عقب‌نشینی راوی را می‌توان نه صرفاً واکنشی فردی، بلکه نشانه‌ای از غلبه‌ی پرسونا دانست که با ارزش‌ها و محدودیت‌های اجتماعی هم‌سو است و از تحقق رفتار آزادانه جلوگیری می‌کند.
در نمونه‌ای دیگر، ربابه نیز به‌گونه‌ای متفاوت از نقاب بهره می‌گیرد. او در فضای عمومی شهر، برای پرهیز از شناخته‌شدن، چهره‌ی خود را می‌پوشاند:
«به ربابه گفتم چرا چادری‌ات را نمی‌کشی؟ گفت: “همین‌طور خوب است”. گفتم: رویت را باز کن. با لحن جدی و قاطع گفت: “نی، نمی‌خواهم”» (همان: 23).
این رفتار را می‌توان نوعی راه‌برد دفاعی در برابر نگاه و قضاوت اجتماعی دانست. در این‌جا، نقاب نه‌تنها ابزار سازگاری، بلکه وسیله‌ای برای محافظت از هویت فردی در برابر طرد و داوری بیرونی است. به بیان دیگر، پرسونا در مورد ربابه کارکردی حفاظتی پیدا می‌کند و به او امکان می‌دهد میان «خودِ درونی» و «فضای اجتماعی» فاصله ایجاد کند.

سایه
در چارچوب نظریه‌ی کارل گوستاو یونگ، سایه یکی از بنیادی‌ترین ساختارهای ناخودآگاه است که شامل آن دسته از ویژگی‌ها، تمایلات و ظرفیت‌هایی است که فرد آن‌ها را نمی‌پذیرد یا از آگاهی خود طرد می‌کند. این عناصر ممکن است جنبه‌های غریزی و ناپذیرفتنی داشته باشند، اما به این ابعاد محدود نمی‌شوند و می‌توانند شامل استعدادها و نیروهای سرکوب‌شده نیز باشند (یونگ، 1388: 14).
به تعبیریونگ، این بخش ناپذیرفته‌ی روان هم‌واره در پس‌زمینه حضور دارد و در اثر سرکوب، به ناخودآگاه رانده می‌شود؛ اما از میان نمی‌رود و در شرایط بحرانی یا کنترل‌نشده به‌صورت ناگهانی بروز می‌کند. در توصیفی نمادین، سایه «دمی نامرئی» دانسته شده است که انسان هم‌چنان آن را با خود حمل می‌کند (گرین، 1395: 182).
در داستان «گلنار و آیینه»، یکی از برجسته‌ترین نمودهای سایه را می‌توان در شخصیت مرد مست در مجلس عروسی مشاهده کرد: «مرد مست با چهره‌ی ابلهانه و لحنی آمیخته به شکایت… گفت چرا نمی‌رقصی کنچنی!» (زریاب، 1395: 82). این شخصیت، با رفتار تحقیرآمیز و بی‌مهار خود، نمایان‌گر نوعی فروپاشی کنترل و بروز امیال سرکوب‌نشده است. با این حال، تفسیر او به‌عنوان «سایه‌ی مستقیم ربابه» نیازمند احتیاط است؛ زیرا می‌توان او را بیش‌تر تجسمی عینی از سایه، در سطحی فردی یا حتی جمعی، دانست که در برابر ربابه قرار می‌گیرد و او را با واقعیتی ناخوشایند مواجه می‌سازد.
واکنش ربابه پس از این رویداد، نشان‌دهنده‌ی فعال شدن لایه‌های عمیق روان اوست:
«ربابه، شتابان به سوی گور مادرش رفت و خودش را روی قبر انداخت…. گریه‌اش منفجر شد. به شدت می‌گریست. به نظرم آمد که گریه‌های مادرش هم در سینه‌ی او ذخیره شده بودند. گریه‌های مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرش هم در سینه‌ی او ذخیره شده بودند» (همان: 86).
این صحنه را می‌توان نوعی مواجهه‌ی ناآگاهانه با محتوای سایه دانست؛ مواجهه‌ای که هنوز به مرحله‌ی ادغام نرسیده و به‌صورت انفجار عاطفی بروز می‌کند. تأکید بر تداوم نسل‌ها در این توصیف، نشان می‌دهد که این تجربه تنها فردی نیست، بلکه با لایه‌هایی عمیق‌تر از حافظه‌ی روانی نیز پیوند دارد.
در سطحی دیگر، سایه در شخصیت راوی نیز نمود می‌یابد. ترس و اضطراب او در مواجهه با ربابه:
«در همین‌حال، ترس و تلوسه‌ای در دل من راه یافت. می‌ترسیدم که این آوازهای مُردگان را بیدار کنند… می‌ترسیدم که مُردگان شگفتی‌زده و حیران بیایند…» (زریاب، 1395: 7)، این صحنه نشان‌دهنده‌ی رویارویی با امری ناشناخته و سرکوب‌شده است. با این حال، این مواجهه به‌جای پذیرش، به فرافکنی منجر می‌شود؛ به‌گونه‌ای که راوی عناصر تهدیدآمیز را به بیرون نسبت می‌دهد. هم‌چنین، ناتوانی راوی در آغاز نوشتن:
«هنوز نتوانستم شروع کنم… سال‌هاست که کوشیده‌ام شروع کنم؛ ولی نتوانستم» (همان: 9)، را می‌توان به‌عنوان نوعی مقاومت روانی در برابر مواجهه با محتوای ناهشیار تفسیر کرد. این وضعیت نشان می‌دهد که سایه می‌تواند به‌صورت مانعی در مسیر کنش خلاقانه ظاهر شود.
با این‌حال، مواجهه با سایه همواره جنبه‌ای منفی ندارد. در روند داستان، همین تنش‌ها و تجربه‌های بحرانی، زمینه‌ای برای حرکت و دگرگونی فراهم می‌کنند. به‌عنوان نمونه، تجربه‌ی تحقیر و بحران، ربابه را به حرکت وامی‌دارد و او را در مسیر سفر و جست‌وجوی درونی قرار می‌دهد. به همین ترتیب، رویارویی راوی با این وضعیت، سرانجام او را به آغاز نوشتن وامی‌دارد.
در چارچوب نظریه‌ی کارل گوستاو یونگ، نقاب و سایه رابطه‌ای ساختاری و دوسویه دارند؛ به این معنا که هرچه پرسونا سخت‌تر، تثبیت‌شده‌تر و منطبق‌تر با هنجارهای بیرونی باشد، بخش‌های بیش‌تری از تمایلات و ویژگی‌های ناسازگار با آن، به ناحیه‌ی سایه رانده می‌شوند. در داستان «گلنار و آیینه»، این رابطه در هر دو شخصیت اصلی قابل مشاهده است: در مورد راوی، پای‌بندی به نقاب اخلاقی و اجتماعی، موجب سرکوب امیال عاطفی و بروز آن‌ها در قالب اضطراب و تردید می‌شود؛ و در مورد ربابه، نقاب تحمیل‌شده‌ی اجتماعی- اعم از نقش «رقاصه» یا پنهان‌سازی چهره- به انباشت تجربه‌های طرد و تحقیر در ناخودآگاه می‌انجامد که در موقعیت‌های بحرانی، به‌صورت انفجار عاطفی یا واکنش‌های شدید بروز می‌کند. از این‌رو، نقاب در این داستان نه‌تنها ابزار سازگاری، بلکه عاملی فعال در شکل‌گیری و تشدید سایه است و به جای ایجاد تعادل، به تعمیق شکاف میان «خودِ اجتماعی» و «خودِ درونی» منجر می‌شود.

آیینه
در نگرش یونگ، آیینه در تقابل با نقاب قرار می‌گیرد و انسان را با لایه‌های پنهان وجودش روبه‌رو می‌سازد. به بیان دیگر، «آیینه آن چهره‌ای را باز می‌تاباند که شاید فرد هرگز به دیگران نشان نمی‌دهد و آن را پنهان می‌دارد» (پاینده، 1391: 66). از این منظر، آیینه را می‌توان عرصه‌ی ظهور ساحت‌های ناهشیار، به‌ویژه سایه، دانست؛ یعنی جایی که فرد با بخش‌های سرکوب‌شده و تاریک خویش مواجه می‌شود.
این رویارویی در داستان «گُلنار و آیینه» به‌صورت عینی به تصویر کشیده شده است:
«گُلنار به تصویرش در آیینه نگریست. تصویرش هم، به او نگریست. در چشم‌ها و صورت گلنار خشم زبانه کشید. در چشم‌ها و صورت تصویر او در آیینه نیز خشم زبانه کشید. گلنار می‌خواست با آتش چشم‌هایش رقاصه‌ای را که در آیینه بود، بسوزاند…» (زریاب، 1395: 45).
در این صحنه، تصویر آیینه نه صرفاً بازتاب ظاهری، بلکه بازنمایی «دیگریِ درون» است؛ دیگری‌ که با گلنار هم‌سان است؛ اما در عین حال در برابر او می‌ایستد. این تقابل، نشان‌دهنده‌ی کشمکش درونی میان خودآگاه و ناهشیار است.
اوج این رویارویی در لحظه‌ی فروپاشی تصویر رخ می‌دهد:
«و آن‌گاه گُلنار به چرخیدن شروع کرد… تصویرش در آیینه نیز به یک گل چرخان بزرگ مبدل شده بود… ناگهان همه‌گان دیدند… تصویر او در آیینه تعادل خودش را از دست داد… بر زمین افتاد و همان‌جا، بی‌حرکت ماند» (همان: 47).
در این‌جا، شکست تصویر را می‌توان نشانه‌ای از غلبه‌ی موقت خودآگاه بر سایه دانست؛ اما این غلبه لزوماً به معنای حذف کامل سایه نیست، بلکه بیش‌تر بیان‌گر لحظه‌ای از تسلط یا مهار آن است. از این‌رو، آیینه در این داستان، کارکردی دوگانه دارد: هم ابزار شناخت خویشتن است و هم صحنه‌ی تعارض و رویارویی درونی.

آتش
در اسطوره‌های هند، آتش جایگاهی قدسی دارد و به‌عنوان واسطه‌ی میان انسان و نیروهای الهی شناخته می‌شود؛ افزون بر آن، کارکردی آزمون‌گر نیز دارد، به‌گونه‌ای که نیکان را یاری و بدان را رسوا می‌کند. در داستان «گُلنار و آیینه»، این عنصر با لایه‌ای کهن‌الگویی و چندوجهی حضور می‌یابد.
آتش در این روایت، نیرویی است که از سوی کرشنا به گلنار اعطا می‌شود و به او امکان اعمال قدرت می‌دهد. این قدرت در صحنه‌ی نابودی مهاراجه به‌روشنی دیده می‌شود:
«گُلنار هم‌چنان که می‌رقصید به هر سو اشاره می‌کرد و همه‌چیز آتش می‌گرفت: تخت مهاراجه آتش گرفت. کرسی‌های زیبا آتش گرفتند. چوب‌های کنده‌کاری شده، همه آتش گرفتند. پنجره‌ها آتش گرفتند…» (همان: 48). در این‌جا، آتش صرفاً ابزار تخریب نیست، بلکه نماد نیرویی فراانسانی است که نظم پیشین را برهم می‌زند و امکان دگرگونی را فراهم می‌سازد.
همین الگو در سطحی دیگر، در شخصیت ربابه تکرار می‌شود؛ با این تفاوت که این‌بار در سطح رؤیا رخ می‌دهد:
«خواب کوتاهی بود… گلنار را به خواب دیدم… با آن نگاه‌های شرربارش به‌سوی آن مرد مست و مردان مست دیگر دید. از این نگاه‌های شرربار او، همه‌ی آنان در گرفتند و… فرار کردند» (همان: 49).
در این صحنه، آتش از سطح واقعیت به ناخودآگاه منتقل شده و به‌صورت نیرویی روانی ظاهر می‌شود که کارکردی پالایشی دارد. مرد مست، به‌عنوان نماد سایه، در این‌جا نه فقط نابود، بلکه از صحنه‌ی روانی رانده می‌شود.
با توجه به هم‌هویتی گلنار و ربابه، می‌توان گفت آتش به‌مثابهِ نیرویی نسلی و تکرارشونده عمل می‌کند که در سطوح مختلف (تاریخی، روانی و رؤیایی) حضور دارد. این عنصر، هم‌زمان کارکردی تخریبی، تطهیری و دگرگون‌کننده دارد و به همین دلیل در پیش‌برد تحول شخصیت‌ها نقش مهمی ایفا می‌کند.

پیر خردمند یا فرزانه
کهن‌الگوی «پیر خردمند» در اندیشه‌ی یونگ، نماد دانایی، بینش و هدایت معنوی است؛ شخصیتی که به‌مثابه تجسمی انسانی از آگاهی برتر ظاهر می‌شود و در کنار خرد و ذکاوت، واجد ویژگی‌هایی چون اراده‌ی استوار و میل به راهنمایی دیگران است (شولتز، ۱۳۸۶: ۱۷۶). این کهن‌الگو می‌تواند در قالب‌هایی چون معلم، مرشد، طبیب یا هر شخصیت مرجع و راهنما جلوه‌گر شود (یونگ، ۱۳۶۸: ۱۱۲) و اغلب در مسیر سفر قهرمان، نقشی یاری‌رسان ایفا می‌کند.
در داستان «گُلنار و آیینه»، یکی از نمودهای روشن این کهن‌الگو، پیرمرد درویشی است که در خواب راوی ظاهر می‌شود و با افشای نسبت میان راوی و ربابه، گرهی اساسی از روایت را می‌گشاید. این حضور، کارکردی راهنمایانه دارد و راوی را با حقیقتی پنهان مواجه می‌سازد.
در کنار این نمود، می‌توان به حضور عناصر راهنما در قالب‌های دیگر نیز توجه کرد. به‌باور یونگ، «زنِ راهنما» از متعالی‌ترین جلوه‌های آنیما است (یونگ، 1377: 227)؛ عنصری که نقش میانجی میان خودآگاه و ناخودآگاه را ایفا می‌کند.
در این داستان، شخصیت «گُلنار» در رؤیاهای ربابه، چنین کارکردی می‌یابد. او پس از مواجهه‌ی ربابه با بحران (سایه)، در خواب ظاهر می‌شود، او را به شناخت هویت خویش فرا می‌خواند و مسیر تازه‌ای پیش رویش می‌گشاید. این هدایت، بیش از آن‌که بیرونی باشد، به نوعی فعالسازی لایه‌های درونی و ناخودآگاه شخصیت تعبیر می‌شود.
از سوی دیگر، شخصیت «شیرین» نیز با رفتارهای حمایتی و دعوت به صبر و شکیبایی، نوعی نقش هدایت‌گر ملایم را ایفا می‌کند. در مجموع کهن‌الگوی پیر خردمند در «گُلنار و آیینه» به‌صورت یک الگوی واحد و ثابت ظاهر نمی‌شود، بلکه در قالب‌های متنوع و مکمل حضور دارد. این تنوع، نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی مسیر آگاهی در داستان است؛ مسیری که از طریق رؤیا، تجربه و روابط انسانی شکل می‌گیرد و شخصیت‌ها را به درک عمیق‌تری از خویشتن نزدیک می‌سازد.

مادرمثالی
یکی از مهم‌ترین کهن‌الگوهای مطرح در اندیشه‌ی یونگ، کهن‌الگوی «مادر مثالی» است؛ شخصیتی که از آغاز تاریخ بشری با نوعی تقدس و احترام همراه بوده است. این کهن‌الگو، مجموعه‌ای از ویژگی‌های متضاد را در خود جمع می‌کند؛ از یک‌سو سرچشمه‌ی حیات، پرورش و شکوفایی است و از سوی دیگر می‌تواند واجد ابعاد پیچیده‌تری نیز باشد. جوزف کمپل، مادر را نیرویی پالایش‌گر می‌داند که در سنت‌های دینی، به‌عنوان عاملی برای ایجاد تعادل و آمادگی ذهنی انسان به‌کار گرفته می‌شود (کمپل، 1389: 121).
این تصویر در اشکال گوناگونی چون مادر، مادرکلان، خاله یا هر زنِ دارای پیوند عاطفی و خویشاوندی تجلی می‌یابد و ویژگی‌هایی چون مهر، شفقت، حمایت و نوعی فرزانگی را در بر می‌گیرد.
در داستان «گُلنار و آیینه»، این کهن‌الگو عمدتاً در چهره‌ی «شیرین» نمود پیدا می‌کند. او با رفتارهای حمایتی، مراقبت از ربابه و دعوت به شکیبایی، نقش یک نیروی حامی و آرام‌بخش را ایفا می‌کند. از این‌رو، می‌توان گفت که مادر مثالی در این داستان بیش‌تر در بُعد مثبت و پرورنده‌ی خود برجسته شده است، هرچند پیچیدگی‌های ضمنی این کهن‌الگو نیز به‌طور کامل حذف نشده‌اند.

سفر قهرمانی
کهن‌الگوی قهرمان از شناخته‌شده‌ترین الگوهای اسطوره‌ای است که بر محور «حرکت برای شناخت خویشتن» شکل می‌گیرد. در داستان «گُلنار و آیینه»، هر دو شخصیتِ راوی و ربابه درگیر نوعی از این سفر هستند؛ اما این سفر نه خطی و قهرمانانه به معنای کلاسیک، بلکه پیچیده، گسسته و تا حدی مارپیچی است.
ربابه در پی تبدیل شدن به «گلنار»- چهره‌ای اسطوره‌ای از گذشته‌ی خویش- و بازیابی نیرویی رازآمیز است. این میل، ریشه در یک حافظه‌ی جمعی و تداوم نسلی دارد. تحقیر شدن توسط مرد مست، نقطه‌ی بحرانی این مسیر است که او را به حرکت وامی‌دارد. چنان‌که در پژوهش انوری نیز آمده است:
«سفر ربابه در این داستان مارپیچی بوده… با دیدن راوی به سفر دعوت می‌شود و با دشنام دادن مرد مست راهی انجام سفر می‌شود» (انوری، 1401: 157).
با این‌حال، این سفر بیش از آن‌که به تحقق کامل بینجامد، به نوعی جست‌وجوی ناتمام تبدیل می‌شود. ربابه در مسیر رسیدن به راز «گلنار»، با گسست‌ها، فقدان‌ها و ناکامی‌ها مواجه می‌شود. بنابراین، سفر او را باید حرکتی در جهت آگاهی و تجربه دانست، نه دست‌یابی قطعی به کمال.
در سوی دیگر، راوی نیز سفری درونی را تجربه می‌کند. عشق او به ربابه، نقطه‌ی آغاز این حرکت است؛ اما این عشق به وصال نمی‌انجامد و با آگاهی تلخ (رابطه‌ی خواهر و برادری) متوقف می‌شود. ساختار داستان نیز حالتی دایره‌وار دارد؛ به‌گونه‌ای که حرکت آغاز می‌شود؛ اما به نقطه‌ای قطعی و نهایی ختم نمی‌گردد.
با این حال، همین تجربه‌ی عشق، فقدان و آگاهی، راوی را از وضعیت اولیه‌ی خود جدا می‌کند و او را وارد مرحله‌ای تازه از ادراک می‌سازد. از این منظر، می‌توان گفت که او در مسیر سفر قهرمانی، به نوعی تحول درونی نسبی دست می‌یابد، هرچند این تحول به معنای پیروزی کامل قهرمانانه نیست.

مرگ و تولد دوباره
کهن‌الگوی «مرگ و تولد دوباره» از مفاهیم بنیادین در اسطوره و روان‌شناسی تحلیلی است و اغلب به‌معنای دگرگونی و گذار از یک وضعیت به وضعیت دیگر تفسیر می‌شود. یونگ این مفهوم را از باورهای کهن بشری می‌داند که در قالب‌هایی چون تناسخ، رستاخیز و تحول درونی نمود می‌یابد (یونگ، 1368: 63).
در داستان «گُلنار و آیینه»، این الگو را می‌توان در تداوم و تکرار «گُلنار» در نسل‌های مختلف مشاهده کرد؛ جایی که هویت گلنار نه به‌صورت یک فرد منفرد، بلکه به‌عنوان الگویی تکرارشونده در طول نسل‌ها ظاهر می‌شود. این تداوم را می‌توان نوعی باززایی نمادین دانست که به مفهوم تناسخ نزدیک می‌شود؛ اما بیش‌تر در سطحی اسطوره‌ای و فرهنگی عمل می‌کند.
از سوی دیگر، تحول راوی نیز نمونه‌ای از این الگو است. او در آغاز، درگیر نوعی ناآگاهی و تردید است؛ اما در جریان تجربه عشق، فقدان و شناخت، به مرحله‌ای تازه از ادراک می‌رسد. این دگرگونی را می‌توان نوعی «مرگ درونی» و «تولد مجدد» تلقی کرد؛ تحولی که با نوعی سبک‌شدن و گرایش به آرامش همراه است، هرچند این آرامش از اندوه و تجربه خالی نیست.

خود (خویشتن)
«خود» مهم‌ترین کهن‌الگوی نظام فکری یونگ است که نقش مرکز و سامان‌دهنده‌ی کل روان را بر عهده دارد. این کهن‌الگو با ایجاد هماهنگی میان عناصر متضاد روان، شخصیت را به سوی وحدت هدایت می‌کند (هال و دیگران، 1375: 78).
در «گُلنار و آیینه»، نشانه‌هایی از حرکت به سوی این وحدت دیده می‌شود؛ اما این فرایند کامل و نهایی نیست. عشق راوی به ربابه، آغاز نوعی بیداری درونی است که او را از سطحی صرفاً بیرونی به تجربه‌ای عمیق‌تر سوق می‌دهد. این عشق، نه صرفاً احساسی رمانتیک، بلکه مقدمه‌ای برای مواجهه با حقیقتی پیچیده‌تر است.
آگاهی از پیوند خواهر و برادری میان راوی و ربابه، لحظه‌ای بحرانی در این مسیر است. پذیرش این واقعیت، نوعی «ازخودگذشتگی» را به همراه دارد که از ویژگی‌های حرکت به سوی خویشتن به‌شمار می‌آید. در این‌جا، میل فردی جای خود را به نوعی پذیرش آگاهانه می‌دهد.
هم‌چنین، مرگ ربابه را می‌توان به‌عنوان رخدادی نمادین در این مسیر تلقی کرد؛ رخدادی که باعث گسست؛ اما در عین حال موجب تأمل و بازاندیشی درونی راوی می‌شود. این وضعیت، او را به مرحله‌ای تازه از ادراک می‌رساند؛ حالتی که می‌توان آن را نه تحقق کامل «خود»، بلکه نزدیک شدن به آگاهی از آن دانست.

آرمان‌شهر
آرمان‌شهر را می‌توان صورتی از میل انسان به فرارفتن از وضعیت موجود و گرایش به جهانی کامل‌تر دانست؛ با این‌حال، در خوانش یونگی، این میل صرفاً گریز از واقعیت نیست، بلکه نوعی فرافکنیِ ناخودآگاهِ «کمال» بر یک مکان بیرونی است. در چنین وضعیتی، فرد آن‌چه را در درون خود به‌دست نیاورده، در بیرون جست‌وجو می‌کند.
در داستان «گُلنار و آیینه»، سرزمین هندوستان کارکردی فراتر از یک مکان جغرافیایی دارد و به‌منزله‌ی آرمان‌شهری ظاهر می‌شود که ربابه در آن به‌دنبال کشف راز «غلبه بر تصویر در آیینه» است. این جست‌وجو، در سطحی عمیق‌تر، بازتاب تلاش او برای دست‌یابی به نوعی کمال گم‌شده است که در ذهن او با روایت گلنار پیوند خورده است. در واقع، ربابه نه صرفاً به‌عنوان یک فرد، بلکه به‌مثابه تداوم یک الگوی زنانه، همان مسیری را دنبال می‌کند که پیش‌تر در شخصیت گلنار و نسل‌های پیشین او شکل گرفته است. نشانه‌های این حرکت در متن داستان آشکار است:
«دلم لرزید… گفت: ربابه به هندوستان رفت!» (زریاب، 1395: 45)
و نیز:«پرسیدم: شما می‌فهمید کجا رفته‌اند؟ گفت: هندوستان» (همان: 47).
این سفر، بیان‌گر آن است که ربابه- به‌عنوان تجلی تازه‌ای از الگوی گلنار- در پی بازسازی تجربه‌ای کهن است؛ تجربه‌ای که در حافظه‌ی جمعی این تبار زنانه تثبیت شده و اکنون به‌صورت میلی درونی او را به حرکت وا‌می‌دارد. با این‌حال، مواجهه‌ی او با واقعیت‌های این سفر، از جمله نیافتن پاسخ قطعی و آگاهی از سرنوشت شخصیت‌هایی چون «پندت نیمن‌داس»، نشان می‌دهد که آرمان‌شهر ذهنی او با جهان عینی هم‌خوانی کامل ندارد.
با وجود این، این ناکامی را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان شکست تلقی کرد؛ بلکه این تجربه، به نوعی فروریختن تصویر آرمانی و نزدیک شدن به درکی واقع‌بینانه‌تر از جهان است. از این منظر، آرمان‌شهر در این داستان کارکردی دوگانه دارد: از یک‌سو جلوه‌ای از میل به گریز و کمال‌طلبی است، و از سوی دیگر، مرحله‌ای از فرایند شناخت که در آن، شخصیت با محدودیت‌های این تصویر آرمانی روبه‌رو می‌شود.
در نتیجه، جست‌وجوی هندوستان را می‌توان نه صرفاً حرکتی بیرونی، بلکه تلاشی درونی دانست که در آن ربابه، به‌عنوان تداوم کهن‌الگوی گلنار، در مسیر بازشناسی این الگوی تکرارشونده قرار می‌گیرد؛ مسیری که هرچند به تحقق کامل آرمان نمی‌انجامد؛ اما افق آگاهی او را گسترش می‌دهد.

کهن‌الگوی اعداد
اعداد در نظام‌های اسطوره‌ای و روان‌شناختی، تنها نشانه‌های کمّی نیستند، بلکه به‌مثابه الگوهایی معنادار، بازتابی از ساختارهای ذهنی و ناخودآگاه جمعی به‌شمار می‌آیند. در داستان «گُلنار و آیینه»، تکرار برخی اعداد نشان می‌دهد که این عناصر به‌صورت هدفمند در بافت روایت به‌کار رفته‌اند و در شکل‌گیری فضای معنایی داستان نقش دارند.
الف) عدد دو
عدد «دو» نماد تقابل، دوگانگی و در عین حال میل به وحدت است؛ مفاهیمی چون روشن/تاریک، زن/مرد و خیر/شر در این چارچوب قابل درک‌اند (پلی، 1371: 278).
در متن، این عدد در موقعیت‌های مختلف تکرار می‌شود و اغلب با نوعی تقابل یا ناتمامی همراه است:«… تنها دوتا توله‌سگِ سیاه‌وسفید…» (زریاب، 1395: 11).
این دوگانگی تصویری، با ساختار کلی داستان هم‌خوان است؛ رابطه‌ی راوی و ربابه نیز بر نوعی کشش دوگانه استوار است: میل به یکی‌شدن در برابر موانع اجتماعی و ذهنی. ناپدید شدن یکی از این دو (همان: 27)، را می‌توان نشانه‌ای از برهم‌خوردن این تعادل و ناکامی در تحقق وحدت دانست.
ب) عدد سه
عدد «سه» در نمادشناسی، نشانه‌ی شکل‌گیری، توازن و نوعی کمال نسبی است و با مفاهیمی چون آگاهی و چرخه‌ی حیات پیوند دارد (گورین و دیگران، 1395: 164).
در داستان، تکرار «سه‌شنبه» به‌عنوان زمان دیدار، از یک الگوی زمانی فراتر می‌رود:
«پس از آن، هر روز سه‌شنبه، ربابه را می‌دیدم…» (زریاب، 1395: 57)
این تکرار، نوعی ریتم معنایی ایجاد می‌کند؛ دیدارهایی که میان امر قدسی (زیارت) و امر عاشقانه در نوسان‌اند. این وضعیت، شخصیت‌ها را به آگاهی نزدیک می‌کند؛ اما این آگاهی در سطحی ناپایدار می‌ماند و به تحقق کامل نمی‌رسد.
ج) عدد هفت
عدد «هفت» نماد کمال، تمامیت و نظم است و در سنت‌های دینی و عرفانی جایگاهی ویژه دارد (گورین و دیگران، 1395: 164).
در داستان، تصویر «ماه هفت‌شبه» فضایی خاص ایجاد می‌کند:
«ماهِ هفت‌شبه در سینه‌ی آسمان بود…» (زریاب، 1395: 26)
این تصویر، نه بیان‌گر کمال مطلق، بلکه نشان‌دهنده‌ی وضعیتی در آستانه‌ی کمال است؛ حالتی میانی که با فضای کلی داستان هم‌خوانی دارد، جایی که شخصیت‌ها در مسیر شناخت و دگرگونی قرار دارند.
بررسی اعداد در «گُلنار و آیینه» نشان می‌دهد که این عناصر به‌صورت تکرارشونده و معنادار در متن حضور دارند و در ایجاد لایه‌های مفهومی داستان نقش ایفا می‌کنند. با این حال، کارکرد اصلی آن‌ها نه در تثبیت معنا، بلکه در نشان‌دادن وضعیت تعلیق، کشمکش و حرکت به‌سوی وحدت است. این ویژگی، با ساختار کلی داستان و مسیر درونی شخصیت‌ها هماهنگ است و می‌تواند به‌عنوان بخشی از فرایند تدریجی خودشناسی و نزدیک‌شدن به «خویشتن» تفسیر شود.

رنگ‌ها
رنگ‌ها در نظام نمادین ادبی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای بازنمایی کهن‌الگوها و حالات روانی به‌شمار می‌آیند. در داستان «گُلنار و آیینه»، رنگ‌ها نه‌تنها در سطح توصیف ظاهری، بلکه در ایجاد فضای عاطفی و القای وضعیت‌های درونی شخصیت‌ها نقش دارند.
سرخ
رنگ سرخ در نمادشناسی معمولاً با مفاهیمی چون خون، هیجان، خشونت و بی‌ثباتی همراه است. در داستان، این رنگ در فضایی رازآلود و ناآرام ظاهر می‌شود: «چشم‌های گربه‌یی می‌درخشیدند. این چشم‌ها رنگ سُرخ داشتند» (زریاب، 1395: 6). در این‌جا، سرخیِ چشم‌ها بیش از آن‌که صرفاً توصیفی باشد، نوعی حالت تهدید و ناآرامی پنهان را القا می‌کند که با فضای کلی داستان- آمیخته از اضطراب، کشش و ابهام- هم‌خوانی دارد.
آبی
رنگ آبی غالباً نماد آرامش، امنیت و نوعی خلوص معنوی است. در داستان نیز این رنگ در موقعیتی نسبتاً آرام‌تر ظاهر می‌شود: «پیراهن آبی‌رنگ به تن داشت» (همان: 13)
آبی در این‌جا می‌تواند نشانه‌ای از لحظات تعادل و سکون نسبی در میان تنش‌های داستان باشد؛ لحظاتی که رابطه‌ی راوی و ربابه هنوز در سطحی آرام و بدون بحران جدی قرار دارد.
سیاه
سیاه معمولاً با تاریکی، راز، اندوه و ناشناختگی پیوند دارد. در توصیف ربابه نیز این رنگ به‌کار رفته است:«… و آن خرمن موهای سیاه را که از کنارِ چپ گردن به پایین افتاده بود…» (همان: 12).
این تصویر، علاوه بر زیبایی ظاهری، نوعی پوشیدگی و رازآلودگی را نیز منتقل می‌کند؛ گویی شخصیت ربابه از همان آغاز در هاله‌ای از ابهام و ناشناختگی قرار دارد.
سفید
رنگ سفید نماد پاکی، روشنایی و نوعی تعالی معنوی است. در داستان، این رنگ در فضاهای نسبتاً قدسی یا آرام دیده می‌شود: «دست‌مال سفیدی به سر بسته بود» (همان: 12).
«… دو تا کبوتر سفید نشسته بودند» (همان: 14).
حضور سفید در این نمونه‌ها، بیان‌گر گرایش به پاکی و آرامش است، به‌ویژه در پیوند با فضای زیارت که بار معنوی خاصی دارد.
در مجموع، رنگ‌ها در این داستان به‌صورت منفرد عمل نمی‌کنند، بلکه نوعی تقابل و تنش معنایی ایجاد می‌کنند:
سیاه / سفید → تاریکی در برابر پاکی
سرخ → لحظه‌های بحران و ناآرامی
آبی → تعادل موقت
این شبکه‌ی رنگی، با وضعیت کلی داستان- که میان عشق، اضطراب، تقدس و شکست در نوسان است- هم‌راستا است و به شکل‌گیری فضای چندلایه و عاطفی آن کمک می‌کند.

برآیند
– در جمع‌بندی داستان «گلنار و آیینه»، می‌توان مجموعه‌ی کهن‌الگوها را در یک نظام روانی منسجم و مرحله‌مند بر اساس نظریه‌ی کارل گوستاو یونگ تحلیل کرد. در سطح نخست، کهن‌الگوی آنیما در تجربه‌ی عاطفی راوی نسبت به ربابه فعال می‌شود و به‌صورت کشش غیرارادی، افسون‌شدگی و تصویر معشوق در ناخودآگاه ظاهر می‌گردد. در مقابل، آنیموس در شخصیت ربابه به شکل اقتدار، کنش‌گری و واکنش‌های قاطع در برابر هنجارهای اجتماعی بروز می‌کند و نوعی نیروی تصمیم‌گیرنده و مقاومت در برابر سلطه‌ی بیرونی را نمایندگی می‌کند.
– در سطح بعدی، نقاب (پرسونا) در هر دو شخصیت نقش تنظیم‌کننده‌ی رفتار اجتماعی را دارد؛ در راوی به‌صورت کنترل هیجانات و تبعیت از هنجارها و در ربابه به‌صورت پنهان‌سازی چهره و مدیریت نگاه اجتماعی؛ اما این سازوکار در عین کارکرد تنظیمی، زمینه‌ساز رانده‌شدن بخش‌هایی از تجربه‌ی روانی به ناحیه‌ی سایه می‌شود؛ جایی که امیال سرکوب‌شده، ترس‌ها و واکنش‌های کنترل‌نشده‌ی خود را آشکار می‌کنند.
– در این میان، آیینه به‌عنوان سازوکار خودآگاهی، لحظه‌هایی از مواجهه‌ی شخصیت‌ها با بازتاب روانی خویش را فعال می‌کند؛ جایی که فرد نه فقط دیگری، بلکه تصویر ناهشیار خود را در دیگری تجربه می‌کند. این لحظات، نقطه‌ی آغاز شکاف یا آگاهی نسبت به خود درونی‌اند. کهن‌الگوی آتش در متن، کارکردی دوگانه دارد: از یک‌سو نماد شور، کشش و انرژی عاطفی است و از سوی دیگر نشانه‌ی بحران، آشوب و گذار روانی. این نیرو در لحظات هیجانی روایت، به‌عنوان عامل برهم‌زننده‌ی تعادل و در عین حال محرک دگرگونی عمل می‌کند.
– مادر مثالی به‌صورت نمادین در تصویر مادر ربابه و بازگشت او به گور مادر ظاهر می‌شود و نشان‌دهنده‌ی پیوند با ریشه‌های عاطفی، امنیت روانی و حافظه‌ی جمعی است؛ جایی که فروپاشی هیجانی به سرچشمه‌ی اولیه بازمی‌گردد و معنا می‌یابد. کهن‌الگوی پیر خردمند به‌صورت مستقیم و پررنگ در روایت حضور ندارد؛ اما می‌توان آن را در سطحی غیرمستقیم در تجربه‌ی تأملی و درک تدریجی شخصیت‌ها از پیامدهای رفتارهای‌شان بازخوانی کرد؛ یعنی جایی که روایت از سطح تجربه‌ی خام به سوی فهم و بازاندیشی حرکت می‌کند.
– در نهایت، کهن‌الگوی خویشتن (Self) به‌عنوان هدف نهایی فرآیند فردیت‌یابی، در این داستان به‌صورت کامل تحقق نمی‌یابد؛ اما نشانه‌هایی از حرکت به سوی آن در تغییرات درونی راوی و ربابه مشاهده می‌شود؛ هرچند این روند در سطح تنش و ناپایداری باقی می‌ماند و به یکپارچگی نهایی نمی‌رسد.
– در کنار این ساختار، رنگ‌ها و اعداد نقش نمادین تکمیلی دارند؛ رنگ‌ها در متن به‌عنوان حامل وضعیت‌های روانی (مثل تیرگی/روشنایی در ادراک عاطفی) و اعداد به‌عنوان نشانه‌ی تکرار، امتداد و لایه‌مندی تجربه‌ی روانی عمل می‌کنند و به تعمیق معنای ناخودآگاه کمک می‌نمایند.
– در مجموع، این داستان را می‌توان به‌عنوان یک فرآیند روانی تدریجی فهمید که از فعال‌شدن کشش‌های ناخودآگاه (آنیما/آنیموس)، عبور از تنظیم اجتماعی (نقاب)، مواجهه با سرکوب (سایه)، لحظات آگاهی (آیینه)، بحران و انرژی گذار (آتش)، بازگشت به ریشه‌های عاطفی (مادر مثالی)، جست‌وجوی معنا (پیر خردمند) و حرکت ناتمام به سوی یکپارچگی روانی (خویشتن) شکل گرفته است؛ فرآیندی که در نهایت، با وجود نشانه‌های تحول، به انسجام کامل فردیت‌یابی منتهی نمی‌شود.

منابع
1- اتونی، بهروز (1391) «دبستان نقد اسطوره‌شناختی ژرفا بر بنیاد کهن‌نمونه نرینه‌روان (=آنیموس)» فصل‌نامه‌ی ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی، س 8، ش 26، بهار ص 11 -52.
2- انوری، عادله. (1401). «بررسی سفر قهرمانی زن در سه رمان معاصر بر اساس نظریه‌ی کارول پیرسون (مقطع دکتورا)». دانشگاه کابل.
3 پاینده، حسین. (1391). اندیشه‌ی یونگ، چاپ چهارم، تهران: فرهنگ جاوید.
4 پلی، ا. (1371). رریا و تعبیر رریا. ترجمه‌ی جلال ستاری. تهران: فردوسی.
5 داد، سیما. (1387). فرهنگ اصطلاحات ادبی. چاپ چهارم. تهران: مروارید.
6 ره‌یاب، محمدناصر. (1395). مکتب‌های نقد ادبی. هرات: انتشارات صلح.
7 – زریاب، ره‌نورد. (1395). گُلنار و آیینه. چاپ چهارم. کابل: نشر زریاب.
8 شمیسا، سیروس (1379) داستان یک روح. چاپ چهارم. تهران: فردوس.
9 همان. (1383). نقد ادبی. تهران: فردوس
10 شولتز، روان‌پی، سیدنی الن. (۱۳۸۶). نظریه‌های شخصیت، چ ۱۰، ترجمۀ یحیی سید محمدی، تهران: ویرایش.
11 فرای، نورتروپ. (1387). رمز کل. ترجمه‌ی صالح حسینی. تهران: نیلوفر
12 کمپل، جوزف. (1389). قهرمان هزار چهره. ترجمه‌ی شادی خسروپناه. چاپ چهارم. مشهد: گل آفتاب.
13 گرین، لیبر، مورگان، ویلینگهم: ویلفرد، ارل، مورگان، (1395) جان. مبانی نقد ادبی. ترجمه‌ی فرزانه طاهری، چاپ ششم، 1395. تهران: نیلوفر.
14 مهرآبادی و هم‌کاران، صغری سلمانی‌نژاد، عبدالرضا، موسی «بررسی و تحلیل چیستی و چگونه‌گی ظهور کهن‌الگوی آنیما و آنیموس در شعر طاهره صفارزاده» فصل‌نامه‌ی زن در فرهنگ و هنر، دور 4، شمارۀ 1، بهار 1391، ص 126- 107.
15 هال، کالوین اس، نوربادی، ورون جی (1375) مبانی روان‌شناسی تحلیلی یونگ، ترجمه‌ی محمد حسین مقبل، تهران: تربیت معلم.
16 یونگ، کارل گوستاو. (1388). اندیشه‌های یونگ. ترجمه‌ی حسین پاینده. تهران: آشیان.
17 یونگ، کارل گوستاو. (1377). انسان و سمبول‌هایش. ترجمه‌ی محمود سلطانیه. تهران: جامی.
18 یونگ، کارل گوستاو. (1387) آیون. ترجمه‌ی پروین. چاپ اول. مشهد: به‌نشر.
19 یونگ، کارل گوستاو. (۱۳۶۸). چهار صورت مثالی. ترجمه‌ی پروین فرامرزی. مشهد: آستان قدس رضوی.
20 یونگ، کارل گوستاو. (1383). روانشناسی و دین. ترجمه‌ی ف روحانی. تهران: علمی فرهنگی.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3184


مطالب مشابه
بخوان و بنال

بخوان و بنال

21 سرطان 1405
اسفنجی

اسفنجی

16 سرطان 1405