اسفنجی

1 ساعت قبل
3 دقیقه
اسفنجی

نویسنده و تصویرگر: منیره نوری

در آسمان، ابری سفید و کوچک به نام اسفنجی با خانواده‌اش زندگی می‌کرد. در بین همه‌ی ابر‌ها او کوچک‌ترین ابر آسمان بود. او خیلی دوست داشت با حیوانات روی زمین دوست شود و هم‌بازی پیدا کند. روزی از روزها تصمیم گرفت از آسمان پایین برود و برای خود دوستی پیدا کند. او گشت و گشت تا این که چند پرنده‌ی کوچک را که روی درختی نشسته بودند، دید. پایین رفت و سلام داد، اما پرنده‌ها ناگهان به سرعت پرواز کردند و داخل لانه‌های خود رفتند. ابر تعجب کرد و تصمیم گرفت به راهش ادامه بدهد و کس دیگری را برای دوستی پیدا کند.
او رفت و رفت تا این که به دو خرگوش زیبا رسید و گفت: «سلام خرگوش‌های کوچولو. میشه با هم دوست شویم و بازی کنیم؟ من در آسمان خیلی تنها هستم و دوستی ندارم، اگر با من بازی کنید خیلی خوشحال می‌شوم».
همین که خرگوش‌ها اسفنجی را دیدند دو پا داشتند دو پای دیگر هم قرض کردند و از پیش او فرار کردند.


اسفنجی به فکر فرو رفت و زیر لب گفت: «آخه چرا این‌ها هم از من فرار کردند؟! نکند من زشتم و از من می‌ترسند!».
این را گفت و تصمیم گرفت نا امید نشود تا بالاخره یک هم‌بازی برای خود پیدا کند. همین طور که گشت می‌زد چشمش به یک گروهِ مورچه افتاد. خیلی خوش‌حال شد. ‌‌به طرف آن‌ها رفت، اما همین که نزدیک مورچه‌ها رسید و هنوز لب به سخن باز نکرده بود، مورچه‌ها چنان به سوی خانه‌های خود دویدند که در چند ثانیه ناپدید شدند. این بار اسفنجی که خیلی خسته و غم‌گین شده بود سرش را پایین انداخت و روی سنگی نشست و شروع کرد به گریه کردن. او با خود می‌گفت: «هیچ کس من را دوست ندارد. همه از من فرار می‌کنند. دیگه فایده‌ای ندارد روی زمین دنبال دوست بگردم! من باید برگردم به آسمان و در همان جا تنها بمانم…».
زمانی که او با خودش حرف می‌زد یک لاک‌پشت دانا صدایش را شنید و وقتی دید اسفنجی کسی را ندارد که با او بازی کند و دلیلش را می‌دانست، تصمیم گرفت او‌ را راه‌نمایی کند.
پس پیش‌تر رفت و گفت: «ابرک کوچولوی سفید، غم‌گین نباش. من صدای تو را شنیدم و می‌خواهم دلیل فرار کردن حیوانات را برایت بگویم».


اسفنجی به لاک‌پشت نگاهی کرد و گفت: «شاید چون ترس‌ناک یا زشتم از من فرار می‌کنند!».
لاک‌پشت دانا پاسخ داد: «خیر ابرک کوچولو! تو خیلی هم زیبا و دوست داشتی هستی. دلیل فرار حیوانات از تو این است که هنگامی که ابر‌ها شروع به باریدن می‌کنند همه جا و همه کس را تَر می‌کنند و حیوانات و آدم‌ها دوست ندارند تَر شوند. برای همین به مکانی پناه می‌برند که قطرات آبی که از ابر‌ها می‌بارد آن‌ها را تَر نکند. زمانی که حیوانات تو را دیدند ترسیدند و زود فرار کردند چون آن‌ها فقط در هوای آفتابی می‌توانند بازی کنند و دنبال غذا بگردند».
اسفنجی گفت: «پس من هیچ وقت نمی‌توانم با زمینیان دوست شوم چون همه از من می‌ترسند و فرار می‌کنند! هیچ کس من را دوست ندارد!».


لاک‌پشت دانا که اسفنجی را خیلی ناراحت دید گفت:
«ابرک کوچولو غم‌گین نباش چون حالا می‌خواهم چیزی بگویم که خوش‌حالت می‌کند. برعکس حیوانات و آدم‌ها، گل‌ها و درخت‌ها عاشق تو هستند. آن‌ها شب و‌ روز دعا می‌کنند که ابری پایین بیاید و زود بر آن‌ها ببارد تا تشنگی آن‌ها برطرف شود و تَر و تازه شوند. گل‌ها می‌توانند دوست‌های خوبی برای تو باشند. تو می‌توانی بر فراز گل‌های رنگارنگ پرواز کنی و با قطرات آبی که در تو جمع می‌شوند آن‌ها را شاداب کنی. پایین این راه تپه‌ای است که در آن گل‌هایی رنگارنگ روییده است. آن‌ها چند روز است که آبی نخورده‌اند. زود پیش آن‌ها برو و با آن‌ها دوست شو و هر روز آن‌ها را با قطرات خود آب‌یاری کن».
وقتی اسفنجی این حرف‌ها را شنید خیلی خیلی خوش‌حال شد. او از لاک‌پشت دانا سپاس‌گزاری کرد و دویده و دویده اول رفت به سوی دریا تا از بخار آب خودش را پر کند تا به اندازه کافی در دلش آب برای همه‌ی گل‌ها داشته باشد. هوا داغ و آفتابی بود. اسفنجی در بالای سر گل‌ها قرار گرفت. وقتی گل‌ها او را دیدند همه با هم فریاد شادی سر دادند: «ابرک کوچولو! ابرک زیبا! خوش آمدی. ما خیلی وقت است که منتظر تو بودیم چون آفتاب ما را پژمرده کرده و خیلی احساس تشنگی می‌کنیم. چند روز است که ریشه و برگ ما آب نخورده است. بیا و با ما دوست شو و بر روی ما ببار».
وقتی اسفنجی دید همه دوستش دارند و چقدر از او استقبال کردند شروع کرد به پُف پُف کردن. چیزی نگذشت که قطرات آب از او بر روی گل‌ها سرازیر شد. گل‌ها خیلی شاداب شدند و دست‌های اسفنجی را گرفتند و شروع کردند به بازی کردن و آواز خواندن با او.


بعد از آن اسفنجی هر روز صبح زود از آسمان پایین می‌آمد و به گل‌ها سر می‌زد. به آن‌ها آب می‌داد و بازی می‌کرد. پس بچه‌های خوب دیدید که اسفنجی چطور برای خودش دوست پیدا کرد. برای همین باید بدانید که در دنیا برای همه دوست خوب است، فقط باید صبور باشید و دست از تلاش برندارید.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3166


مطالب مشابه
همرنگ جماعت

همرنگ جماعت

20 جوزا 1405