خدابخش سعادتی، عضو مؤسسۀ پژوهشی بایسنغر
مقدمه
قرن نهم و دهم هجری از جمله ادواری است که شاهد نگارش متون نثری فراوانی در زبان فارسی بودهاست. کثرت و تنوع این آثار هم از لحاظ تعداد و هم از جنبۀ موضوعی چشمگیر است؛ آثاری که از تذکرههای ادبی و کتب تاریخی گرفته تا نثرهای مصنوع و شرححالهای عرفا و صوفیان را در بر میگیرد. چنین فراوانی و گوناگونی در تولید آثار نثری را در ادوار پیشین زبان فارسی کمتر میتوان سراغ گرفت. یکی از این متون ارزشمند، کتاب «بدایعالوقایع» اثر زینالدین محمود واصفی است. مطالعۀ دقیق این اثر، از جنبههای مختلف، میتواند زوایای بسیاری از واقعیتهای ادبی، تاریخی، فرهنگی و مردمشناسی عصر مؤلف را روشن سازد.
درباره این اثر، تاکنون پژوهشهایی صورت گرفته که از میان آنها، تصحیح انتقادی الکساندر بلدروف، محقق روسی، از اهمیت ویژهای برخوردار است. این تصحیح که نخستین بار در سال ۱۹۶۱ میلادی در مسکو در دو جلد منتشر شد، نقطۀ عطفی در شناخت «بدایعالوقایع» به شمار میآید – هر چند این تصحیح دارای مشکلاتی است. علاوه بر این، مقالات متعددی نیز در تحلیل این کتاب نوشته شدهاست که مهمترین آنها، مقدمۀ مفصّل بلدروف بر «بدایعالوقایع» و دیگر نوشتههای او دربارۀ مؤلف و اثرش است. این نوشتهها که به بررسی ویژگیهای کتاب و ارائه زندگینامۀ واصفی میپردازند، بیتردید دارای ارزش و اهمیت فراوانی هستند؛ با این حال، حاوی نکات قابل تأمل و حتی نادرستی نیز میباشند که برخی از محققان بعدی، بدون نقد و بازبینی، آنها را تکرار کردهاند و در بخشهای آینده این نوشته به مواردی از آنها اشاره خواهد شد. هدف از نگارش این یادداشت، تبیین اهمیت کتاب «بدایعالوقایع» و همچنین بیان برخی کاستیهای آن است؛ کاستیهایی که بخشی از آنها در پژوهشهای پیشین مورد توجه قرار نگرفتهاست.
واصفی
زینالدین محمود بن عبدالجلیل متخلص به واصفی به قول بلدروف و بیشتر پژوهشگران در هرات متولد شد(بلدروف، 1349: ج 1، هفده)؛ اینکه برخی چون تقیالدین اوحدی بلیانی و نیز ذبیح الله صفا به نقل از او و سعید نفیسی، زادگاه این ادیب برجسته را تاشکند نوشتهاند (اوحدی بلیانی، 1389: ج 7، 4541؛ صفا، 1369: ج 5، 1621؛ نفیسی، 1363: ج 1، 559) درست بهنظر نمیرسد. سال تولد او را نظر به گفتۀ خود او میتوان سال 890 در نظر گرفت. واصفی خودش را در حادثۀ کشتهشدن مؤمن میرزا، نوادۀ سلطانحسین بایقرا، سیزده ساله میگوید (واصفی، 1350: ج 2، 336)، با توجه به اینکه این حادثه به مشورۀ نظامالملک خوافی صورت میگیرد و نظامالملک به این جرم پس از اندکمدتی به قتل میرسد و تاریخنگاران تاریخ این واقعه را سال 903 هجری ثبت کردهاند (خواندمیر، 1380: ج 4، 324)؛ لذا واصفی در سال 890ق. به دنیا آمدهاست.
اقوام نزدیک واصفی همه از متوسطین هرات و اغلب اشخاص مدرسهرفته و تحصیل کردۀ آن زمان بودند. پدر واصفی منشی سادهای بود و به اقتضای شغل خود با اعیان و اشراف هرات مراوده داشت. یکی از نزدیکان واصفی «صاحبدارا» بود، او شعر میگفت و با امیرعلیشیرنوایی نشست و برخاست میکرد. بلدورف و برخی از پژوهشگران دیگر به پیروی از او صاحبدارا را عموی واصفی گفتهاند (بلدورف، 1349: هفده) در صورتی که خود نویسنده صاحبدارا را از نزدیکان مادری خود میداند: «این فقیر حقیر را به مولانا صاحب دارا از جانب والده خویشی نزدیك بود» (واصفی، 1349: ج 1، 386). امانی هروی که طبع شعری داشت و در هرات کاسبی میکرد نیز از اقوام نزدیک واصفی بود: «مولانا امانی كه از مشاهیر شعرای خراسان است در پای حصار دكان نخود بریانگری داشت و در بالای دكان حجرهای ساخته بود كه مجمع شعرا و فضلا بود» (واصفی، 1350: ج 2، 291).
واصفی در 13 سالگی به سرودن شعر روی آورد. از مهمترین شعرهای او که در سال 913 هجری قمری سرود، منظومهای است به نام خمسۀ متحیره/ محیره مجموعهای از چند غزل است، او این غزلها را در جواب شعری از کاتبی سرود و در همۀ ابیات، دو کلمۀ آب و تیغ را التزام کردهاست، این غزلها در بدایعالوقایع چاپ شدهاست. (واصفی، 1349: ج 1، 96-101)، واصفی هنوز سلسلۀ علوم مدرسۀ هرات را به پایان نرسانده بود که در حل معمّا شهرت یافت. معمّاگویی و معمّاگشایی که از تفریحات عامه و خصوصاً درباریان سلالۀ جغتایی بود، واصفی را محبوب خواص کرد و وسایل ترفیع او را به مدارج عالی فراهم آورد، طوری که در شانزده سالگی به دربار علیشیر نوایی راه یافت (همان: 373-377)؛ از آن به بعد واصفی گاهی به سِمَت معلم در خدمت شاه ولی که از امرای جغتایی هرات بود انجام وظیفه مینمود و زمانی به عنوان کاتب دربار فریدون حسین فرزند سلطان حسین بایقرا مشغول خدمت بود (واصفی، 1350: ج 2، 221)؛ واصفی به مرور زمان در پیشۀ واعظی که در آن شاگرد حسین واعظ کاشفی بود(همان، 265)سرآمد اقران شد و در شاعری نیز مهارت یافت.
در سال 918ق. بهدلیل تسلط صفویان به هرات و سختگیری و تعصب آنان با اهل سنت واصفی به فرارود رفت (واصفی، 1349: 4-8)، مدتی در خدمت عبیدالله خان ازبک (حک 940-947ق.)در بخارا به سر برد و پس از چندی به گلدی محمد/سلطانمحمد ازبک، حاکم تاشکند، در شاهرخیه/تاشکند پیوست و تا پایان زندگی در خدمت وی ماند و در آنجا قصیدههای متکلّف و مصنوع متعددی سرود، کتاب معروفش بدایعالوقایع را نیز به نام او نوشتهاست.
صاحب تذکرۀ مذکر احباب واصفی را شاعر بزرگ، منشی توانمند، معمّاگشا و معمّاگوی و نظیرهگوی بیمانند گفتهاست (نثاری، 1377: 113).
واصفی شاعر بزرگی نیست و به ابتکار خود مکتبی نیز پدید نیاورد؛ ولی با انواع سبکها و انشاهای ادبی آشنا بود و نمایندۀ برجستۀ مکتب درخشان هرات به شمار میرفت (بلدروف، 1324: 61) او همچنان که اقتضای همان دوره بود، بیشتر سرودههایش جوابگویی و نظیرهگوییهایی بر شعر شاعران دیگر است؛ امّا هیچ شاعری در سدههای نهم و دهم هجری به اندازۀ او، اوضاع زمانه را در آثارش بازتاب ندادهاست. بعضی از سرودههایش کاملاً مصنوع است و دارای التزامهای دشوار است و این نشان از مهارت او در شعرگویی دارد.
واصفی در انعکاسدادن زندگی مردم و اوضاع حاکم آن دوره و حملۀ ازبکان در خراسان چندان مهارت دارد که حتی مؤرخانی چون خواندمیر و میرخواند نیز به پای او نمیرسند. زندگی در دربار تیموریان هرات و آمدوشد به محافل ادبی آن روزگار، وی را با روشهای گوناگون نثر و ریزهکاریهای سبک پیچیده و مصنوع شعر آن روزگار آشنا کرد. در غزل و قصیده استاد بود و بخشی از قصیدههایش را که درمدح خانهای ازبک سروده در بدایعالوقایع آوردهاست. واصفی به خلاف رفتار تکلفآمیز خود با فرمانروایان تیموری و شیبانی، به بزرگان هرات مانند واعظ کاشفی ارادت فراوان میورزید و او را تا مرتبۀ ولایت احترام قایل بود: «در آن شب بر فقیر یقین شد که مولانا حسین واعظ را مرتبۀ ولایت بودهاست» (واصفی، 1350: ج 2، 267). وی با بنایی هروی، آصفی، ریاضی، نوایی، امامی، هلالی، و فضلی معاصر و معاشر بود و زیرکی نیز از شاگردان او بودهاست. شرح محرومیت و آوارگی درونمایۀ شعر واصفی است.» (انوشه، ج 3، 1073-1074)«او بر خلاف دیگر مؤرخان رویدادهای تاریخی را بیشتر از دریچۀ نظر افراد سادۀ شهری مینگرد و چه در حملۀ شیبانیان و چه در ظهور شاه اسماعیل صفوی از محرومیتها و آوارگیهای تودۀ مردم سخن رانده و به شیوهای بیسابقه ژرفنگری نشان میدهد. مدتی در جستوجوی مخدوم و ولی نعمتی در شهرهای ترکستان آواره بود تا بعد از آزارها و شکنجههایی از روزگار کشید سرانجام در محافل ادبی سمرقند و بخارا راه یافت. او باقی عمر را درخدمت عبیدالله خان در بخارا و سلطان محمد ازبک در تاشکند سپری کرد و در حدود 70 سالگی در تاشکند دیده از جهان فروبست»(فرهانی منفرد، 1382: 35-37).
بدایعالوقایع
واصفی بدایعالوقایع را در پایان عمر خود تألیف کرد،این کتاب از گفتاری دربارۀ مهاجرت واصفی و دوستان و آشنایان او به ماوراءالنهر شروع میشود و از زندگی ادبی و سیاسی هرات و رجال برجستۀ آن سامان سخن میگوید، از دوران جوانی و از همسالان خود که همه از جوانان لایق و برگزیدۀ هرات بودند داستانها میآورد. این قسمت بدایعالوقایع به قدری ساده و فصیح و سبکش به اندازهای گیرا و طبیعی است که خواننده را بیاختیار مجذوب میکند.
مزایای بدایعالوقایع
بدایعالوقایع از جهتهای گونان دارای اهمیت ویژه است: نخست از همه این اثر از نگاه ادبی دارای ارزش خاص است. بدایعالوقایع در کنار آثار همنوع خود از ذوق ادبی زمانه، قرن نهم و دهم، آیینهداری میکند، واصفی بارها به نکتههای مهم رایج ادبی در قرن نهم اشاره میکند و این امر برای شناخت ذوق ادبی جامعۀ آن روز بسیار ارزندهاست؛ بهطورمثال واصفی یکی از آثار باارزش و مهم خودش را خمسۀ محیره میداند: «در مادۀ آب و تیغ پنج غزل که موسوم است به خمسۀ محیره و سبعۀ سیاره در سلک نظم کشیده» (واصفی، 1349: ج 1، 98) و چنانکه میگوید دیگران از عهدۀ این کار عاجر بودهاند و باز هم او از شاعرانی نام میگیرد که «چشم روزگار نظیر ایشان جز عکس ایشان در آیینۀ سپهر ندیدی و گوش هوش دوران مثل صدای گفتوگوی ایشان جز ندای همان مقالات از کوهسار کیهان نشنیدی؛ مثل: مولانا بنایی و خواجه آصفی و مولانا محمدبدخشی و مولانا رضی تربتی و مولانا هلالی و مولانا اهلی و مولانا فضلی و مولانا امانی و غیر هم» (همان، 97).
از این سخنان واصفی برمیآید که شاعران مذکور از سرامدان روزگار خود بودند؛ این توصیف برای پژوهشگر یاری میرساند که با بیان ویژگیهای سبکی اشعار آن شاعران، به سبک همان دوره و ذوق ادبی آن روزگار دست یابد. در جای دیگر (همان، 378-379) در توصیف نظم ترکیببندی از مولانا صاحبدارا در مرثیۀ امیرعلیشیرنوایی با مطلع:
ای فلک، بیداد و بیرحمی بدینسان کردهای
وی اجل ملک جهان را باز ویران کردهای
مینویسد: «از زمان وفات حضرت آدم الی یومنا هذا این چنین نظمی از هیچ فاضلی بر صحیفۀ بیان نیامده و از این دم تا انقراض عالم از قبیل محالات است از کسی مثل این سر بزند. ارباب فضل که اهل انصافند میدانند که فقیر چه میگویم. مصراع اول هر بیتش به حساب جمل از تاریخ ولادت آن حضرت بحر موهبت خبر میدهد و مصراع ثانی از سال وفات». برای پژوهشگر امروز این نکتهها بسیار سودمند است و به تعبیر «مشت نمونۀ خروار» ذوق ادبی آن روزگار و علل آن را دریابند. با توجه به همین موارد، شفیعی کدکنی قرن دهم را از نگاه فرهنگ و هنر دورۀ انحطاط میداند (بخارا، 1399) و نکتههای دیگر در مورد ذوق ادبی آن دوره میتوان از بدایعالوقایع به دست آورد.
واصفی، خود ادیب و شاعر و شعرشناس بودهاست. در مجالس زیادی اشعاری را نقد و نمونههای فراوان ذکر کردهاست، حتی میتوانیم بگوییم واصفی منتقد بزرگ دورۀ خود بودهاست و حتی اشعارش هم نظر به شاعران همان دوره در حد متوسط قرار دارد؛ اما مهمتر از همه این است که او در این داوریها سرنخهایی میدهد که نشان از اصول پذیرفتۀ ادبی آن روزگار دارد یا اصطلاحهای فراوان ادبی را بهکار بردهاست که برای پژوهشگر امروز نقد و سبک ادبی بس راهگشاست (جلد اول ص 20-41 همچنان صفحههای دیگر).
از نکتههای مهم و با ارزش دیگر در این اثر ذکر شاعران و نمونۀ شعری آنان است که پرداختن به آن مقالۀ مفصلی را میطلبد. تحقیق در این زمینه میتواند بعضی نکتههای تازهای را در بارۀ شاعران مذکور در بدایعالوقایع و شعر آنان به ما یادآوری کند؛ بهطور نمونه در دیوان رودکی تصحیح سعید نفیسی، از قصیدۀ «بوی جوی مولیان» هفت بیت آمدهاست(رودکی، 1376: 113)؛ یا در چهارمقالۀ نظامی عرضی شش بیت از این قصیده آمدهاست (نظامی عروضی، 1327: 52-53)؛ اما در بدایعالوقایع از همین قصیده بیتی آوردهاست که در دیوان رودکی و چهارمقالۀ نظامی عروضی نیامدهاست:
ز انتظار خاك پایش غنچه را
آب حسرت در دهان آید همی
(واصفی، 1349، ج 1، 291)
این نکته را بار نخست محمدعلی سپانلو در مقالۀ «بیتی بازیافته از چکامۀ بخارا» بیان کردهاست و گفتهاست که این نکته را از بدایعالوقایع دریافتهاست (سپانلو، 1383: 133). معرفی و اطلاعات خوب در مورد شخصیتهای بزرگ ادبی چون مولانا جامی (ج 1، 153، 154، 254، …)، امیرعلیشیر نوایی (ذکر سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم و شانزدهم در بارۀ امیر علیشیر نوایی است)، بنایی (ذکر هفدهم در بارۀ مولانا بنایی است)، و … نیز بر اهمیت این اثر افزودهاست.
از طرف دیگر بدایعالوقایع آیینۀ خوبی برای بازتاب مسایل فرهنگی آن روزگار هرات و ماوراءالنهر است و «به نحو زنده و بیسابقهای نمایان میسازد و شرکت عامۀ ناس را در زندگی هنری و فرهنگی آن دوران به مبینترین شیوهای نشان میدهد» (کشاورز، 1371: 1118). در این اثر از رواجهای عروسی، صنایع، خرافهپرستیها، رسمها و رواجها، ترتیب محافل ادبی و سرگرمی، فریبکاریها، شاهدبازی، نگاه منفی به زنان، موسیقی و نقاشی و سرگرمیهای روزانه گرفته تا ورزشهای رسمی چون کشتیگیری، شطرنجبازی، شرابخواری، و دیگر موارد هیجانانگیز و عجیب بیان شدهاست. همین قسم نویسندۀ بدایعالوقایع از انواع علوم مروج و سن شامل شدن کودکان به درس و مدرسه ذکر میکند (واصفی، 1350: ج 2، 21) که برای پژوهشگر تاریخ علوم نیز بس ارزندهاست. به بیان واضحتر میتوان گفت بدایعالوقایع گزارش فرهنگی هرات و ماوراءالنهر در قرن نهم و دهم است.
با استناد به شواهدی که در «بدایعالوقایع آمده میتوان گفت که در قرون نهم و دهم هجری زندگی فرهنگی هرات همچنان که در محافل درباری رونق داشت در میان تودۀ مردم که پیشهوران و اصناف و اشخاص کمرتبۀ دیوانی باشند نیز رواج کامل داشت. صنعتگران هرات نه فقط مثل اعیان و اشراف آن دوره دوستدار شعر خوب و نقاشی و موسیقی زیبا و خط خوش بهشمار میرفتند بلکه خود سازنده و موجد و ناشر آن نیز بودند. نبوغ واصفی در این است که او با تصویر جزئیات زندگی این استادان گمنام و بیان طرز تفکر و حسن سلیقۀ آنان ما را به این نتیجه میرساند که هرات زمان واصفی از شهرهای معروف ایتالیای دورۀ رنسانس هرگز چیزی کم نداشتهاست» (محجوب، 1378: 352-353).
اهمیت دیگر بدایعالوقایع در بیان وقایع تاریخی است،از اینکه نویسنده خود راوی وقایع است و آنچه میگوید خود به چشم سر دیدهاست منبع خوب و دست اول تاریخی است، چنانکه مؤرخان و پژوهشگران همیشه به بدایعالوقایع به چشم منبع معتبری نگریستهاند (بلدروف، 572)؛ هرچند در مواردی مبالغه یا جنبۀ حکایت و قصهپردازی را نباید از نظر دور داشت.
از منظر واژهشناسی و اصطلاحشناسی نیز بدایعالوقایع اثری سودمند و ارزشمند به شمار میآید. در این اثر، واژههای فراوان بیگانه و اصطلاحاتی بهکار رفته که در آن دوره در گسترۀ زبان فارسی رواج داشتهاست. این اصطلاحات عمدتاً از زبانهای عربی، ترکی و مغولی وارد فارسی شده و دامنۀ آنها به حوزۀ خاصی محدود نمیشود؛ بلکه طیف وسیعی از حوزهها را در بر میگیرد که از اصطلاحات تخصصی نجوم، عروض و ادبیات گرفته تا واژگان دیوانی و حکومتی آن عصر را شامل میشود؛ به طورنمونه:
قصیدۀ رائیه، مطلع، جواب گفتن (همان، ج1: 8)؛ رجز، هزج، معما، مقتضب و مجتث، ردف، ردیف، محنت و دخیل، قید، نایره (همان: 32) مقبوض و مخبون، طویل (همان: 33) معانی و بیان (همان: 41)؛ فصاحت و بلاغت، ملاحت ظرافت (همان: 280) بحر بسیط مدید العرض علم عروض و محیط طویل العمق فن شعر انداخت که به طبع وافر کامل معانی جدید قریب الفهم را در سلک انتظام مشاکل و متقارب در منظوم گردانید دفاتر فصحای عرب و دواوین بلغای عجم را مزوی و محذوف ساخت (همان، ج 2: 30)؛
«از علم جبر و مقابله و علم مساحت و جر ثقیل و علم زیجات و تقاویم، سین به علم سیمیا که مشهور و معروف است» (واصفی، 1349، ج 1: 6)؛ برجیس، ناهید، خورشید، سپهر، طلوع (هما: 7)؛ خسرو خاور، برج سرطان، ثور، حمل، دلو فلک (هما: 265)؛ اسد گردون، پشت ماهی، قعر بحر، (همان: 266)؛ گاوماهی، سمک، سماک، (همان: 268)؛ عیوق، عطارد، پادشاه کواکب (همان: 269)؛ کواکب سیار، نجوم ثوابت، عطارد، فلک اثیر، جوزا، شهاب ثاقب، پادشاه عالمافروز روز (ج 2، 29).
در کنار مسایل ذکرشده، در بدایعالوقایع معلومات خوب مکانی و جغرافیایی درج است، از وجود حمامها و باغها، دکانها، مکانهای تفریحی گرفته تا نامهای قدیمی بعضی مناطق که امروز به آن نام یاد نمیشود. این معلومات ارزنده برای پژوهشگر مسایل جغرافیایی بسیار سودمند است.
در بارۀ نوع نثر یا ویژگیهای سبکی بدایعالوقایع نوشتۀ مستقلی نوشته نشدهاست؛ در لابهلای نوشتههای در بارۀ بدایعالوقایع بهطورکلی گفتههایی دیده میشود، بلدروف در مقدمۀ این اثر نوع نثر بدایعالوقایع را ساده و واصفی را بنیانگذار نثر سادۀ فارسی میداند (بلدروف، 1349: ج 1، هفده) که جای تأمل دارد؛ زیرا نثر این اثر ساده نیست تکلف وتصنع زیاد در متن وجود دارد و اگر قسمتهایی هم دارای نثر ساده است موردهای فراوان اطناب و ترادف کلمهها و اشعار فارسی و عربی این سادگی را از چشم دور میاندازد. برای شناخت بهتر ویژگیهای سبکی این اثر، این موضوع در مقالۀ جداگانهای بررسی خواهد شد.
ضعفها یا کاستیها
با این همه توصیفات این اثر، دارای کاستیهایی است: نخست اینکه سبک نوشتاری نویسنده بر اطناب است و این اطناب از نوع ممل است. در اکثر موارد یک مطلب ساده را نویسنده چنان شاخوبرگ میدهد که اصل مطلب فراموش میشود، بهخصوص در توصیفها؛ گاهی خواننده فکر میکند که نویسنده دنبال بهانه است تا موضوعی بیابد برای توصیف و شاخوبرگ دادن. هرچند از اقتضای زمان واصفی در نویسندگی اطناب و توصیفهای مبالغهآمیز بودهاست؛ اما به هر صورت میتواند جزء کاستیهای اثر باشد. مبالغه و گاهی غلو از ویژگیهای دیگر اثر است و این نیز بیشتر در توصیفها نمودار است. این مبالغه در موارد فراوان دیده میشود چه در توصیف نزدیکان نویسنده و چه در مورد ممدوح یا کدام مورد دیگر. نوع توصیفها عمومی، تکراری و قالبی است در موردهای فروان عین الفاظ را برای یک شخص بهکار میبرد.
خرافهها و موردهای افسانهای و غیر علمی در قالب روایتهای واقعی از کاستیهای دیگر کتاب است. بهطورمثال قصههایی در مورد ابوعلیسینا و راه و روشی را که وی در تداوی بهکار میگرفتهاست، جز افسانه چیز بیشتر نیست.
در بخش ثلث اول از جلد دوم نویسنده به خواهش سلطان محمد داستانهایی را به نام حکما و شعرای پیشین نقل کردهاست که هیچیک از آنها اعتبار تاریخی ندارد. همچنین اشعاری را به شاعرانی نسبت دادهاست که از آنها نیست، از آنجمله رباعی زیر را به اسلم طوسی از اولاد فردوسی در مدح خواجه نظامالملک طوسی نسبت دادهاست:
عالم همه پرگار و کف خواجه نقط
پیوسته به گرد نقطه میگردد خط
محتاج به تو کِه و مِه و دون و وسط
کس را ندهد خدای دولت غلط
در ادامه میگوید در بدیهه بر ظهر رباعی وی نوشت:
سیصد برۀ سفید چون سینۀ بط
کز رنگ دگر نباشدش هیچ نقط
چوپان بدهد روان به دارندۀ خط
از گلۀ خاص ما نه از جای غلط
(واصفی، 1350: 103)
چنان که معلوم است در تذکرهها رباعی اول از بدرالدین جاجرمی است؛ البته با اندکی تغییرات:
دنیا چو محیط است و کف خواجه نقط پیوسته به گرد نقطه میگردد خط
پروردۀ او کِه و مِه و دون و وسط دولت مدهد خدای کس را به غلط (بلیانی اوحدی، 1389: ج 2، 707)
و رباعی دوم از خواجه شمسالدین محمد صاحب دیوان جوینی است البته با تغییراتی.
یا غزلی که یکی از مصراعهای آن «ساقیا می ده که ابری خاست از خاور سفید» را به مولانا جامی نسبت دادهاست (واصفی، 1350: ج 2، 186) در صورتی که مصراع مذکور از مطلع غزل معروف حسن سجزی دهلوی است که مصراع دومش این است: «سرو سرسبز شد صد برگ را چادر سفید» و مقطع آن این بیت است:
ای حسن اغیار را هرگز نیابی طبع راست راست است این زاغ را هزگز نروید پر سفید (دهلوی، 815: 75)
همین قسم موردها و نمونههای دیگر (گلچین معانی، 1363: 480-482).
خلط جنبۀ ادبی این کتاب با وجهۀ تاریخی؛ حکایتهای کتاب که طولانی و داستانگونه است این تردید را دامن میزند که تا چه حد مطالب کتاب تاریخی و قابل اعتماد است. حتی حکایتهای تاریخی کتاب چنان در هالهای از شاخ و برگهای داستانگونه پیچیده و پرورده شدهاست که صحت مطالب کتاب را خدشهدار میکند. از دیگر سو ویژگیهای روحی و شخصیتی او و داستانهایی که در بارۀ فضل و دانش خود میگوید از ارزش کتاب کاستهاست. نکتۀ رکاکت کلمات به شکل افراطی است که در مواردی کتاب را تا حد یک متن عامیانۀ سخیف و کمارزش تنزل میدهد. پیشۀ واعظی واصفی هروی طبع او را به داستانهای عامهپسند مایل کرده و جزالت و استواری کلامش را خدشه دار کردهاست با این حال هیچ یک از این سخنان نمیتواند موجب آن شود که آگاهیهای مهم و ارزشمند کتاب که درموارد بسیاری توسط منابع تاریخ تأیید میشود نادیده گرفته شود. زاویۀ دید او سبب میشود که او رویدادهایی را در اثر خود ثبت کند که منحصر به فرد است و در هیچ مأخذ دیگری نیست» (فرهانی منفرد، 1382: 35-37)
چنانکه ذکر شد بدایعالوقایع دارای ارزش خاص ادبی است و از این جهت جزء متنهای ادبی به شمار میرود؛ اما اینکه از کدام نوع ادبی برخوردار است، بلدروف آن را تذکره خواندهاست (بلدروف، 1324: 567-574؛ امینی، 1404: 51)؛ همین قسم در کتاب تاریخ تذکرههای فارسی معرفی شدهاست که گویا نویسنده بدایعالوقایع را تذکره دانستهاست (گلچین معانی، 1363: 467-482)، در این معرفی نویسنده نمونهای از معرفی شاعران (کاتبی و بابا سودایی) را آوردهاست، در این قسمت هم دیده میشود که واصفی در جواب سؤال سلطان محمد بهادر «کاتبی در کدام زمان بوده و از کدام پادشاه تربیت یافته؟» کاتبی را معرفی میکند نه این که نویسنده خواسته باشد هدفمند این شاعر را به دنبال شاعران دیگر معرفی کند. گیب و همکارانش مینویسند: «یکی از آثاری که شبیه به خاطرهنگاری و یا گزارش سفر است بدایعالوقایع است که زینالدین محمود واصفی در آن اطلاعات باارزشی دربارۀ وقایع همزمانش در ماوراءالنهر در خلال نیمۀ اول قرن دهم همراه با اشاراتی بر تاریخ و فرهنگ ارائه میکند» ( گیب، 1361: 194)؛ کسانی نیز بدایعالوقایع را کتاب تاریخی گفتهاند.
اما نظر به درونمایۀ این اثر بیشتر از اینکه تذکره و شرح حال شاعران باشد نوعی از روایت چشمدیدهای خود نویسنده است و سنت تذکرهنویسی در این اثر رعایت نشدهاست هرچند اطلاعات مفیدی دربارۀ برخی از بزرگان شعر و ادبیات را دربر دارد. بدایعالوقایع در گروه آثار محض تاریخی چون روضةالصفا، حبیبالسیر، تاریخ رشیدی و غیره نیز قرار نمیگیرد؛ زیرا نویسنده هدفش هم ذکر تاریخ و وقایع محض تاریخی نبودهاست بلکه ذکر وقایع بدیع و عجیب دوروبر خود نویسنده بودهاست. باز هم اگر با تأمل بیشتر ببینیم مهمترین خصیصۀ این اثر از دیدگاه ژانری این است که آن را گزارشی از رویدادهای زندگی واصفی بدانیم که در سنت ادبی ما شبیه و نزدیک به سفرنامه و کتاب خاطرات است.
نتیجهگیری
از آنچه گفته شد میتوان گفت واصفی از نویسندگان بزرگ سدۀ دهم هجری است. او شعر نیز میسرود؛ اما شهرت او امروزه به دلیل اثر منثور او بدایعالوقایع است. این کتاب از جهتهای گوناگون اثری باارزش و متمایز است: نخست از همه این اثر از نگاه ادبی دارای ارزش خاص است و بازتابدهندۀ مسایل گوناگون ادبی است؛ از طرف دیگر بدایعالوقایع آیینۀ خوبی برای بازتاب مسایل فرهنگی آن روزگار خراسان و ماوراءالنهر است. اهمیت دیگر بدایعالوقایع در بیان وقایع تاریخی است،از اینکه نویسنده خود راوی وقایع است و آنچه میگوید خود به چشم سر دیدهاست منبع خوب و دست اول تاریخی است. از منظر واژهشناسی و اصطلاحشناسی نیز بدایعالوقایع اثری مفید و ارزنده است. در این اثر معلومات خوب مکانی و جغرافیایی درج است؛ اما اثر مورد بحث کاستیهایی نیز دارد: نخست اینکه سبک نوشتاری نویسنده بر اطناب است و این اطناب از نوع ممل است؛ دیگر اینکه خرافهها و موردهای افسانهای و غیرعلمی در قالب روایتهای واقعی در آن درج گردیده است. موردهای نادرست از قبیل نسبتدادن بیتهایی به شاعرانی که از آنها نیست یا نقل واقعههایی که واقعیت نداشتهاست. از نگاه ژانری بیشتر از اینکه تذکرۀ ادبی باشد گزارشی از سیر و سفر و واقعههایی است که یا برای مؤلف اتفاق افتادهاست یا مؤلف آنها را به چشم سر دیدهاست.
سرچشمهها
کتابها
• امینی، مسعود. (1404). مروری بر چشمانداز جامعۀ خراسان عهد تیموری. فصلنامۀ پارسیبان، سال دوم، شمارۀ پانزدهم، صص 33-52.
• بلیانی اوحدی، تقیالدین محمد. (1389). عرفاتالعاشقین و عرصاتالعارفین (جلد هفتم). تصحیح ذبیحالله صاحبکار و آمنه فخراحمد. تهران: میراث مکتوب.
• بلدروف، الکساندر (مصحح). (1349). بدیعالوقایع (جلد نخست). تهران: بنیادفرهنگایران.
• خواندمیر، غیاثالدین. (1380). تاریخ حبیبالسیر فی اخبار افراد بشر (جلد چهارم). تهران: اساطیر.
• رودکی،ابوعبدالله جعفر. (1376). دیوان رودکی. نسخۀ سعید نفیسی. تهران: مؤسسۀ انتشارات نگاه.
• صفا، ذبیحالله. (1369). تاریخ ادبیات ایران (جلد پنجم). تهران: فردوس.
• عباسی،جواد (مصحح). (1379). جواهرالتفسیر. تهران: میراث مکتوب.
• فراهانی منفرد، مهدی. (1382). پیوند سیاست و فرهنگ در عهد زوال تیموریان و ظهور صفویان. تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.
• کشاورز، کریم. (1371). هزار سال نثر پارسی. تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.
• گلچین معانی،احمد. (1363). تاریخ تذکرههای فارسی (جلد دوم). تهران: کتابخانۀ سنایی.
• گیب،ه. آ. ر. و دیگران. (1361). تاریخنگاری در اسلام. ترجمۀ یعقوب آژند. تهران: گستره.
• نثاری،خواجه حسن. (1377). تذکرۀ مذکر احباب. تصحیح نجیب مایل هروی. تهران: نشرمرکز.
• نظامی عروضی،احمد بن عمر. (1327). چهارمقاله. به کوشش محمد معین. تهران: ارمغان.
• نفیسی،سعید. (1363). نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی. تهران: فروغی.
• واصفی،زینالدین محمود. (1349). بدایعالوقایع (جلد اول). تهران: بنیادفرهنگ ایران.
• واصفی،زینالدین محمود. (1350). بدایعالوقایع (جلد دوم). تهران: بنیادفرهنگایران.
مقالات
• بلدروف، الکساندر. (1324). بدایعالوقایع یا تذکرۀ زینالدین واصفی. ترجمۀ صدیق طرزی. مجلۀ آریانا، سال سوم، شمارۀ دهم، صص 567-574.
• بلدروف، الکساندر. (1324). زینالدین واصفی. ترجمۀ کریم کشاورز. پیام نو، شمارۀ 4، صص 58-63.
• سپانلو، محمدعلی. (1383). بیتی بازیافته از چکامۀ بخارا. گوهران بهار، شمارۀ 3، صص 133-138.
نسخ خطی
• دهلوی، حسن. (815ق). دیوان حسن دهلوی (نسخۀ خطی). کتابخانۀمجلس شورای ملی.
منابع الکترونیکی
• شفیعی کدکنی، محمدرضا. (1399). جامعهشناسیِ ذوقِ زمانه. مجلۀ فرهنگی و هنری بخارا. بازیابی شده در 13 فروردین 1399 از [تارنمای تخصصی بخارا].
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3114