از سری یادداشتها و مقالههای پژوهشی چاپنشدهی زندهیاد پروفیسور محمدناصر رهیاب
«برای سخن – و در نتیجه برای انسان – چیزی
هراسآورتر از نبودن سخن نیست» (میخائیل باختین).
بار دیگر گزینۀ شعر سخا را میگشاییم و صدایش را میشنویم. آیا او نیز صدایمان را تواند شنید؛ صدا میپیچد و به کاریز گوشها فرو میریزد: چه خوش باشد چه ناخوش؛ و سخا و سخاها آن را میشنوند؛ چه بخواهند چه نخواهند.
مخاطب میگوید: حالا که چنین است برگوی، «بیصدایی صدای دریاهاست» از نگاه زیباییشناسی و هنرشناسی چگونه اثری است؟
نخست میگویم: این مجموعۀ شعری نیست و سخا نیز شاعر!
مخاطب میپرسد: مگر خودت در مقدمۀ همین مجموعه ننوشتی که سخا شاعر است و سخنش در بلندای شعر معاصر دری جای دارد؟
بلی نوشتم و بهیاد میآورم: اوژن یونسکو در جوانی از پاریس به رومانیا رفت. در آنجا مقالهیی نوشت و در آن سه تن از نویسندگان محبوب و پرآوازۀ رومانیا را به ریشخند گرفت. پس از بازگشت چند روزی، مقاله دیگری انتشار داد و در آن این سه تن را از چهرههای درخشان ادبیات جهان و ادبیات ملی رومانیا بهشمار آورد. دیری نگذشت که یونسکو خود این دو نوشتۀ متناقض را در دفتری بهنام «نی» چاپ کرد. او با این کارش نشان داد که یک منتقد میتواند دربارۀ پدیدۀ هنری یگانهیی، دوگونه نگرش نا سازگار داشته باشد. (1) امروزه اگر خودم با آنچه دیروز نوشتم سر ناسازگاری داشته باشم، شگفتیزا نیست. روزی روزگاری چنان میاندیشیدم و امروز چنین و شاید فرداها نه چنین و نه چنان؛ مگر خط دادهام که همواره مرغ من یک لنگ داشته باشد؟
مخاطب میپرسد: پس از دیدگاه تو شعر چیست و شاعر کیست؟
میگویم: به این پرسش کهن چگونه میتوان پاسخ گفت؟ پرسشی که امروز زندهتر از دیروز است، فقط پاسخ گفتن بدان در روشنی برداشتها و باورهای فلسفی کنونی تاریک و تاریکتر شده است. میدانید و میدانیم که اگر معناگرایانه بگوییم «ادبیات نوشتۀ تخیلی است» اگر ساختارگرایانه بگوییم «ادبیات درهمریختن سازمانیافتۀ گفتار متداول»؛ اگر بگوییم: «ادبیات زبانی است معطوف بهخود» و اگر بگوییم: «ادبیات گونۀ ارزشمندی است» بهجایی نمیرسیم. مثلاً همین روش ارزش را چه کسی به اثر میدهد: خود مؤلف، عالم هنر یا جوهر ادبیات؟ و باز آیا چیزی بهنام «جوهر ادبیات» یا «حقیقت ادبی« هستی دارد؟ دیدگاههای گوناگون چنان است که یگانگی برداشت، حتی پنداشت، را رنگباخته مینگریم. در همین نکته که سازندۀ معنی در اثر چیست، بینشمندان بر یکی از موارد زیر یا پردرخشش جلوهدادن یکی از آنها پرداختهاند: هنرمند، زمینۀ اجتماعی و تاریخی اثر، رمزگان و نشانهها، خود اثر – حتی در متافزیک حضور ژاک درایدا حضور معنی در بیان دلالت و کارکرد نشانهها جز پندار چیز دیگری نیست؛ و «متن بافت پایان ناپذیر معنیهای نا تما است» و «بافتهیی از رشتههای بیپایان چیزهایی که غیر از خودشان هستند» (2)
آنگاه که در برابر انبوهی از نگاهکردها روبهرو میشویم ناگزیریم به «نمط عالی» تکیه کنیم و بهگونۀ کلی بگوییم: «آثار ادبی آن آثاری هستند که کیفیت متعالی دارند». با چنین کلیگوییهایی باز هم بر ابهام برآیند ویژه افزودهایم؛ زیرا «نمط عالی» و «کیفیت متعالی» در بند سلیقههای زمانههاست و در چنبرۀ ذوق محیطی؛ نیز در بند برداشتهای هنرپذیران؛ تا آنجا که نیت مؤلف رنگ میبازد و فاصله پشت فاصلهها میآید و غیاب دنبال غیاب. مگر رولان بارت سالها پیش، مرگ آفرینشگر را اعلام نکرد؟
گویی راه فرار بر ما بسته است و در زندان نظریات خواهیم پوسید. مگر مخاطب رهاکردنی نیست و میخواهد پاسخ پرسش «شعر چیست و شاعر کیست» را بشنود. ناچار «شأن هنری» را ملاک قرار میدهیم. جورج دیکی هنر را چنین تعریف میکند: «اثر هنری به معنای ردهشناختی آن، یک شئ مصنوع و مجموعهیی از جنبهها و حالات است که به اعتبار آنها شخص یا اشخاصی که از طرف نهاد اجتماعی معین (عالم هنر) عمل میکنند، به آن شان نامزدشدن برای ارجگزاری هنری اعطا میدارند» (3). اگر چنین باشد هم این مجموعن شعر است و هم سخا شاعر – سخنپرداز بلنددست؛ زیرا عالم هنر او را یکی از چکادنشینان شعر معاصر میداند؛ هنرپذیران فرهیخته سرودهایش را زمزمه میکنند و عاطفههای خویش را با آن گره میزنند.
گفتهاند و شنیدهایم که سخا شاعر نیست، چون بر خورد پستمدرنیستانه با زبان ندارد؛ چون آفریدههایش شناسهیی ویژه ندارند، چون تصویرهای آنچنانی در کلامش نفوذ نکردهاند و چون لحظهها متفاوت در ذهنش درهم و برهم نمیشوند. درست است که شعر سخا کوه و کوتل ندارد، سخا نه عارف است، نه فیلسوف و نه حکیم، و خوب است که نیست؛ مگر سخن سخا سلاست و جزالت سعدیانه دارد، سهل و ممتنع؛ کلامی که عوام میفهمند و خواص میپسندند و هر یکی به تأویلهای ویژهیی میرسند. گویی همینها سبب رسوب آفریدههایش در ذهنها و رسوب نکتهسنجیهایش در دلها شدهاند؛ سخنی که پربار از اندیشههای عاطفی و عاطفههای فکرپرورانه و خاطرهانگیز باشد چنین سرشت و سرنوشت فراروندهیی دارد.
در آغاز گفتیم سخا شاعر نیست؛ ولی چون ساختارشکنانه برخورد شد، این عالم هنر کمر برداشت را شکست و پیرانهسری جوانانهاندیشی را از من گرفت. شاید بگویید:
نگفته ندارد کسی با تو کار
ولی چون بگفتی دلیلش بیار
بهعنوان یک خوانندۀ عادی، نه یک استاد دانشکدۀ ادبیات، حق دارم از پرداختههای سخا سرشار لذت شوم و آنها را درخشش زیبایی هنر شاعری بدانم؛ و بهعنوان استاد دانشکدۀ ادبیات، نه یک خوانندۀ عادی، حق دارم سخا را خداوندگار سبک بدانم، از هنجار ویژۀ شعر او در زمینههای زبانی، ادبی و فکری سخن گویم و از خود ویژگیهای رفتار شاعرانۀ او. هان مپندارید که میخواهم بگویم شعر سخا از غث و سمینی خالی نیست که چنین ادعایی خوشباورانه و توصیفگرانه است؛ مگر از باستانزمانهها به گوشهامان زمزمه نشده است:
شعر گر اعجاز باشد بیبلند و پست نیست
در ید بیضا همه انگشتها یکدست نیست
باز آنگاه که از تأویل سخن میرود – نه تأویل از دید شلایر ماخر که گونۀ کلام محوری است بل تأویل به باور گادامر، هرش و ریکور – کی میتوان یکجانبهنگری پیشه کرد و بر برداشتی پای فشرد و آن را پندار نپنداشت؛ زیرا «مکالمهیی میان افق معنایی متن و افق معنایی خواننده یا تأویلکننده بهمعنای درهمشدن این دو افق یا «زمانۀ نگارش متن و زمان حاضر» است که در لحظۀ خواندن و تأویل گریزی از این ادغام وجود ندارد. افق امروز ایستا و ثابت نیست «بل افقی است گشوده و دگرگونیپذیر» که با ما حرکت میکند. همانطور که ما با آن دگرگون میشویم » (4). ما دنبال نفی تکصدایی استیم و میخواهیم به چندصدایی برسیم تا بدانیم «بیصدایی صدای دریاهاست»؛ پس افق معنایی و دریافت ویژگیهای زبانی و ادبی به شمار خوانندگان اثر و بهشمار روشهای دریافت است و متفاوت حتی در گرو لحظههای متفاوت خواندن که انسان در بند تجربیات فروخفته در ناخودآگاه است و شاید همصداییها از آن ناخودآگاه جمعی تدارک شود که با گذر یونگ از دیدگاه فروید، پی افگنده شد.
میدانم در دلهایتان میجوشد: مشخص سخن زنم، نمونه بیاورم، با صغرا کبرا کردن، از وزن و بیوزنی، از قالبهای نیمایی و سپید، از ردیفهای هنرورانه و عیوب قافیه، از ترکیبهای تازه، از تأثیرپذیریها و به تقلیدنشستنها، از ابهام و صراحت، از جزالت و سلاست، از ایجاز و اطناب، از تصاویر کهنه و نو و به یک کلام از موسیقی درونی و بیرونی بگویم. هرگز لب نخواهم گشود. تنها از همینجا اعلام میدارم و بدون دغدغۀ خاطر اعلام میدارم که تا همین اکنون که فرا روی شما ایستادهام، سخا در ذهن من شاعر است و اگر اجازه داشته باشم و عالم هنر مرا فردی از افراد خود بشمارد، فرآوردهای او – جز چند سرودۀ نخستینه که اقتفا گری است و ادای بزرگانی چون مولانای بلخ و عراقی و حافظ را در آوردن و دیگر هیچ – شعر استند؛ و میدانیم این پوستین کهنه را همۀ شاعران در آغاز کار بر شانههای لطیف شعر خویش افکندهاند که گریزی و گزیری از آن نیست. لب لباب کلام سخا ستایش از آزادی و آزادگی است. آخر او «عاشق وسعت سبز است، دل آهو دارد» و از سنگوارگی سنگستان ناخرسند:
شوق پرواز کجا رفته از این اوج خمود
که چنین وسوسۀ شهپر درنا سنگ است (5)
او «مقیاس فاصلهها را میداند»(6) و میخواهد همۀ دیوارها فروریزد و حجابهای حقیقتکش برداشته شوند. سخا، رابرت فراست شهر ماست – «شاعر تصاویر دیداری، شنیداری، بویایی و بساوایی»(7)؛ «چلچلۀ آه دریغای پرسوختۀ نفس بشکسته»(8) «قناری» سیراب شده از چشمۀ جابلقایی چشم به راه جابلسا؛ ناکجا آباد.
دربارۀ شعر «تعمیر دیوار» رابرت فراست، بیکم و کاست، به زیان مقدادی لب میگشاییم:
«خوانندهیی که برای نخستین بار شعر «تعمیر دیوار» فراست را میخواند، میپندارد که آن فقط دربارۀ دیوار و دو کشاورز نیوانگلند است که هرکدام فلسفۀ ویژهیی دربارۀ دیوار دارند. راوی شعر بر این باور است: «چیزی هست که دیوار را دوست ندارد» و همسایهاش برخلاف او عقیده دارد: « دیوارهای خوب همسایههای خوب پدید میآورند»؛ ولی اگر شعر را عمیقاً مورد بررسی قرار دهیم به این نتیجه میرسیم که مسایل دیگری هم در آن مطرح میشود.
فلسفۀ کشاورز همسایه کاملاً روشن است و ما دقیقاً میدانیم اینگونه جهانبینی بهطور موروثی در خانوادهاش وجود داشته است و او هم بدون چون و چرا پذیرفته است.
هنگامی که راوی شعر میگوید: «چیزی هست که دیوار را دوست ندارد»، دقیقاً نمیداند این چیز چیست؛ ولی در عوض میداند چه عاملی باعث میشود تا در زمستان «سنگهای روی آن دیوار …. در آفتاب» فرو ریزند. این عامل «زمین یخزدۀ» زیر دیوار است که از شدت سرما منبسط میشود و باعث ویرانی دیوار میگردد. پس این طبیعت است که باعث فروریختن دیوار میشود، دیوار را دوست ندارد و مخالف آن هم هست. راوی ضمناً دنبال علتهای دیگری هم میرود و نتیجهگیری میکند که این فقط طبیعت نیست؛ بلکه چیزی در طبیعت اشیاست که باعث خرابی میشود ولی نمیتواند نامی برای آن پیدا کند. فرق راوی شعر با همسایهاش این است که او مسایل را چشم بسته نمیپذیرد؛ بلکه دنبال دلیل و برهان میگردد. هنگامی که همسایهاش میگوید: «دیوارهای خوب، همسایههای خوبی پدید میآورند ؛ جواب میدهد: «آخر چرا دیوارهای همسایههای خوبی پدید میآورند؟ مگر دیوار جز برای جایی است که گاو در آن است؟» همسایهاش هیچگاه بهخود اجازه نمیدهد که بپرسد «چرا؟»؛ ولی راوی با این پرسش خود اعتراف میکند که امکان دارد سخن همسایهاش درست باشد و آن در صورتی است که او با همسایهاش در مزرعههایشان گاو و گوسفند داشته باشند. آنگاه وجود دیواری ضروری است تا حیوانات به مزرعۀ مجاور نروند و محصولات کشاورزی آن را نخورند؛ همسایۀ خوب هم کسی است که بدون ایجاد مزاحمت در مجاورت ما زندگی کند. بنابراین راوی شعر تا حدودی با همسایهاش موافق است و اعتراف میکند که در برخی موارد وجود دیوار ضروری است و حتی اعتراف میکند در پارهیی موارد شخصاً دیوارهایی تعمیر کرده است؛ مثلاً هنگامی که «شکارچیها» بخشی از دیوار را کلاً تخریب کرده بودند، خود به تعمیر آن مبادرت کرده است. بهعبارت دیگر هنگامیکه «گاوی در میان نیست» وجود دیوار ضرورتی ندارد. راوی پیش از آن که دیوار بکشد، معمولاً از خود میپرسد: «چه چیز را باید آنطرف دیوار و چه چیز را این طرف دیوار» جای دهد. بنابر این برخی از دروارها غیر ضروری اند – بهویژه دیوارهایی که بیهوده میان مردم فاصله ایجاد کنند؛ اما با وجود این به عقیدۀ همسایهاش احترام میگذارد.
راوی شخصی است نکتهسنج و میداند که هنگام تعمیر دیوار «پوست انگشتان» در اثر تماس با سنگها «زبر و خشن» میشود بهطنز میگوید بعضی از سنگها آنقدر «گرد» هستند که بهناچار «باید وردی وردی بخوانیم که … تعادل خود را حفظ کنند». وردی که میخواند این است: «تا وقتی که ما پشت خود را بر نگرداندهایم، در جای خود بمانید» و با اشاره به نکتۀ قبلی که چون گاو و گوسفند ندارند برپایی دیوار ضرورتی ندارد و بهشوخی میگوید؛ «درختان سیب من هرگز به باغ تو نمیروند و میوهها کاج را در زیر درختهای تو نمیخورند». پس این چه چیز است که مخالف دیوار است؟ شاید بتوان گفت: عشق یا برادری. راوی خوب میداند که همسایهاش توان درک این مسایل را ندارد، ناچار است برای او مثالهای ملموس بزند. مثلاً تصمیم میگیرد به او بگوید: «جن و پریها چنین میخواهند»؛ ولی پس از مدتی پشیمان میشود و اضافه میکند: «ولی فقط جن و پریها نیستند، دلم میخواست که خودش این نکته را بگوید»؛ اما همسایهاش برخلاف او در مورد هیچ مسألهیی شک نمیکند و آنچه را که نیاکانش به او گفتهاند، چشمبسته پذیرفته است و نکتۀ مهم در این شعر هم همین تفاوت دو جهانبینی است. بهنظر راوی، همسایهاش «مثل اینکه … در تاریکی راه میرود » و در اینجا «تاریکی» نماد گمراهی، نادانی و کوتهبینی است. سپس همسایهاش را میبیند که «دو سر سنگی را با دو دست محکم گرفته و میآورد، مثل وحشیهای اولیه که با سنگ مسلح میشدند».
بنابراین همین عدم تفاهم است که میان مردم نفرت و انزجار ایجاد میکند و آدمها را به جان یکدیگر میاندازد. آنچه از این شعر دستگیرمان میشود این است: آیا انسان باید دیوارهایی را که باعث جدایی از دیگران میشود ویران کند یا این دیوارها یا بهعبارت دیگر محدودیتها لازمۀ زندگی انسانی است و باید حفظ شوند؟ آیا کشیدن دیوار نشانۀ تمدن است یا بربریت، که البته بهنظر شاعر، انسانها متمدن نباید نیازی به دیوار داشته باشند و وجود دیوار علامت توحش است که متأسفانه در جهان امروز همین قضیه را مشاهده میکنیم»(9)
میاندیشیم نقل نسبتاً دور و دراز سرودۀ فراست – این دشمن تنگنظری، محدودیت و انحصارگری – و بررسی محتوایی آن سر دلتان نریخته است که تنها سخن دیروز نیست، سخن امروز است و شاید فردا – فرداهای دور دور – که سخن وابسته به مکان ویژه نیست که در سراسر جهان بهرنگی از رنگها دغدغهآفرین است و توجه کردنی. اگر سخا شعر «دیوار» را میسراید و بر دیوار زندگی میشورد، تکرارگر سخنان فراست نیست؛ حرف دل اوست و از آزادمنشیاش برخاسته است. رویکردی به ادبیات تطبیقی – مقیاسی نشان میدهد که چنین هممانندیهایی، بیآنکه پای تقلید در میان باشد، حتی در برشهایی از شاهنامۀ هوراس و شاهنامۀ فردوسی چشم گشودهاند. این همان بحثی است که در پژوهشهای ادبی گذشتۀ خاور «توارد» نام گرفته است. از سویی شعر «دیوار» نشان میدهد که سخا تجربتهای عاطفی – اندیشهیی خویشتن خویش را بیان کرده، چه فردیت شاعرانۀ او در آن بازتاب جانانهیی یافته است. اینجا نمیخواهم به عنصر بینامتنی پشت کنم؛ زیرا چنانکه ژولیا کریستوا و ژرار ژنت باور دارند، هر متنی با متون پیش و پس از خود پیوندهای تنگاتنگ دارد. این بسی روشن است که کلام شاعرانه و در بند تجربتهای زمینی فرد آفرینشگر است که میبیند میخواند و میشنوند ؛ خاطرههایی را در ذهن دارد و خاطرهها را در روانها میکارد.
شعر سخا را بیکم کاست بر میخوانم :
ای بلندیهای بد، دیوارها
حایلان قاطع دیدارها
ای هجاهای بلند فاصله
بیفصاحت، فاقد هنجارها
امتداد مرزهای افتراق
«ما» و «من» را شاخص معیارها
پای تان مبنای تقسیم زمین
رای تان بر سهم یامقدارها
قابی از تصویر صد بیگانگی
لوحۀ تفسیر بد، بسیارها
قولهای ساکت فرمان «باش»
دیوهای خامش هشدارها
اشتران قافلهسالار فصل
بیجرس، خاموش، بیمزمارها
قامتی از نارواییها بلند
در پی تردید یا انکارها
در فضای سهل، با طرح عبوس
ارتسام معنی دشوارها
خشت در خشت شما سد عبور
قرنها تکرارها تکرارها
هستتان با رویش تخم خطا
بودتان کفارۀ کردارها
ای بلندیهای بد دیوارها
قرنها تکرارها تکرارها
آه بادا باد و سیلی تا کند
هستیتان دفن در آوارها (10)
در اینجا به تکرار بجای مصراعها، تصویرهای تازه و پیوند ستبرین آنها، همصداییها، همحروفیها و از این دست چیزها، کاری نداریم؛ تنها به این گپ توجه میدهیم که در این سروده بسان فرآوردۀ فراست، دیوار سمبول همۀ محدودیتها و تحجراندیشیهاست و سبب همه ناپویاییها و چشم و گوشبستگیها – با نگهداشت فضای شرقی و سودبری از زمینههای فرهنگ خودی. شاعر زهر این دیوارها را چشیده و چوب این محدوداندیشیها را خورده است که دردی را در او پدید آورد تا فریاد بکشد. بخواند همۀ این دیوارها فرو ریزند تا بتوانیم آزادی و آزادگی را سلام گوییم. در این نگرش بلندیها بد اند و حجابآفرین. این پردهها در مرزهای عارفانه جان نگرفتهاند و گفته نشده «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» بل خطوط فاصلهیی است که ذهنهامان را سنگوارهیی کرده و دلهامان را سیاهکدۀ ایستایی، بیگانگی، تردید، انکارها و تکرارهایی در تکرار. این اوج آزادگی و آزادیخواهی شاعر است که شاعرانه من و شما را بدان فضای باز و شفاف و در آن هوای تازه و ناب فرا میخواند.
راهی که سخا در این شعر و بسیاری سرودههای دیگرش پیموده، هرچند از آن راههای نرفته نیست؛ مگر در دوسوی آن گل و گیاهان نبوییده و لگدمال نشدۀ نورزیده بسیارند؛ همین امر او را از بیان معلق و بیزمینه میرهاند و ویژگی سهل و ممتنعبودن شعرش را بر ملا میکند ؛ چونان راهی که فراست در شعر برگزید تا شاعران دیگر نیز چنین کنند:
در جنگلی زرد دو راه از هم جدا میشدند
و دریغا نمیتوانستم که یک مسافر باشم
و هر دو راه را در پیش گیرم.
مدتی برجای ایستادم و تا چشم میدید به آنجایی که یکی از آن دو راه در میان بوتهزارها میپیچید، نگریستم.
سپس راه دیگری را در پیش گرفتم که به همان خوبی و صفا بود
و شاید هم شایستگی بیشتری داشت؛ زیرا گیاه بسیار بر آن روییده بود و نیازمند پایکوبشدن بود، گرچه آمد و رفت، هر دو را به یکسان کوفته و فرسوده بود (11)
مخاطب میپرسد: پس سخا شاعری است اجتماعی، دارای سبک روشن، زمینهدار و عاطفهبرانگیز. پاسخ میدهم : آری چنین است. در این درنگ زمانی، از این نگاه ویژه اینگونه بر میآید، شاید دیگران را سخن دیگر است: تا باد چنین بادا.
مخاطب میگوید: چه شکوهی دارد خود را شناختن، سفرۀ دل را بیریا پیش یاران بازکردن و دریافتهای دیگران را همچون تأویل ارج نهادن. چه شکوهنده است احساس فروریختن دیوار محدودیت را داشتن و آن را در باغستان عاطفههای دیگران کاشتن، پالایش جان را سببشدن و ذهنها را برای گامگذاری فراسوی واقعیتهای دستوپاگیر آماده کردن. چه زیباست «صدای بیصدای دریاها را شنیدن»، سخا گردیدن.
میگویم: آری چنین است. آرمانی است پاک و دلانگیز و تا رسیدن بدان فاصلهها بسیار – حضوری که غیاب را در پی دارد:
از زخم تا به تیمار
«آری» بگو که فاصله این است
«آری» بگو
بالا بلند (12)
ما حاضریم ما غایبیم. حضور «آری» غیاب «نی» است و غیاب «نی» حضور «آری». فاصله در پی فاصله. آزادی را پاس میداریم ؛ تفاهم را ارج میگزاریم :
وقتی تفاهمی نیست
پیرهن
فاصلهیی است
به وسعت صحرا
و صحرا
فاصلهیی است
بهاندازۀ پیرهن
وقتی تفاهمی هست (13)
مخاطب میگوید: بس کن که به تفاهمی رسیدیم – هرچند فاصلهیی هست و ازین فاصله چارهیی نیست. همیشه آرزوی فروریختن دیوارهای محدودیت در دل و دماغ من و تو و روان هر انسانی خواهد درخشید و با ویرانشدن هر دیواری، دیوار دیگر جداییها را تکرار خواهد کرد.
میگویم : چشم؛ بس میکنم که از قدیم الایام گفتهاند:
دل ز پرگفتن بمیرد در بدن
گرچه گفتارش بود در عدن
مخاطب میگوید: چرا نگفتی:
حرف از سخنی چون در توان زد
آن خشت بود که پر توان زد
میگویم: اگر سخنوری به فرازقامتی سخا میبودم، میشد گهرهای شهوار نثار یاران کرد چه کنم که نیستم. بیا تا بس کنیم و بس میکنیم.
یادداشتها
1- دو سه گپ دربارۀ نقد ادبی؛ رهنورد زریاب؛ افرنگ: ش 1، 1379، ص 12.
2- به نقل از: حقیقت و زیبایی؛ بابک احمدی؛ تهران: نشر مرکز، 1375، ص 485.
3- چیستی هنر؛ اسوالد هنفلینگ؛ ترجمۀ علی رامین؛ تهران: انتشارات هرمس، 1377، ص 31.
4- ساختار و تأویل متن؛ بابک احمدی؛ تهران: نشر مرکز، چاپ پنجم، 1380، ص 573.
5- بیصدایی، صدای دریاهاست؛ سیدضیاءالحق سخا؛ هرات: انجمن ادبی، 1382، ص 132.
6- بیصدایی، صدای دریاهاست؛ ص 103. (به ص 18)
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3129