سرایه

پاشا و فیل او

27 اسد 1403
نگارنده: غلام حیدر یگانه   پاشا پیاده می‌آمد و هر روز دیر به‌مکتب می‌رسید. همه می‌دانستند که شاگردان دوردست سواره‌ی اسپ و الاغ می‌آیند و سر وقت می‌رسند. و می‌فهمیدند که پاشا و مادرش نادا...
بیشتر بخوانید

از فضاپیما تا فناپیما

20 اسد 1403
نویسنده: احسان سلام، استاد دانشگاه حکیمی را می‌شناسم که شخصیت چهاربُعدی دارد. یعنی هم‌زمان چهارعمل را می‌تواند انجام‌بدهد: «با شما حرف می‌زند؛ با رهگذری که از کنارش بگذرد، سلام‌وعلیک می‌کند؛ به ...
بیشتر بخوانید

رهبرشناسی

19 جوزا 1403
نویسنده: احسان سلام در افغانستان دوگونه «ذخایر» داریم: یکی ذخایر زیرزمینی و دیگری ذخایر سرزمینی. ذخایر زیرزمین همان آهنِ تی‌تی‌پی، مسِ القاعده، زغال سنگِ داعش، طلای ترکستان شرقی و لاجوردِ دیوبند...
بیشتر بخوانید

عطر گل سنجد

12 جوزا 1403
داستان کوتاه نویسنده: ایشر داس     احمدولی و عبدالله از چند‌سال با من در مکتب هم‌صنفی بودند. اندام‌های شان لاغر با قد پخچ و ظاهرِ آراسته و مودب. من که یکی دو بلست در قد از آن‌...
بیشتر بخوانید

سیاه‌بخت

23 ثور 1403
نویسنده: عبدالرحمن عزام این دومین‎بار بود که دست به ماشه می‎برد. با آن‎که از بار نخستِ دست‌به‌سلاح‌بردنش، سال‎ها می‎گذشت؛ اما گویی همین‎دم بود که به استقبال عروسی «موسی»، دست به تفنگ برده بود تا...
بیشتر بخوانید

دو قدم مانده تا ایتالیا

31 حمل 1403
داستان کوتاه نویسنده: قنبرعلی مستغنی   ۱ حمیدالله، چشم از دریای خروشان نمی‌گیرد. نگاه‌ش به‌موج‌هاست. موج‌هایی که تاچشم‌ش می‌بیند ادامه می‌یابد تا می‌رسد به‌آسمانِ خاکستری و افقی که...
بیشتر بخوانید

سرخ و سفيد

15 حمل 1403
نویسنده سیامک هروی   بابا رنگ بر رخ ندارد، مي‎لرزد و مي‌نالد: «نه، نکن! بيا با هم مردانه گپ بزنيم.» مرد کوري کاردي را در هوا مي‌چرخاند و مي‌گويد: «براي تيمور بگو من کي استم، زود...
بیشتر بخوانید

رینگ قومکانی

13 حمل 1403
نویسنده: احسان سلام   از شما چه پنهان، سه‌هزارسال می‌گذرد که تمام کاروغریبی را یک‌سو نهاده‌ام و درباره‌ی قوم و قومیت در افغانستان دیروز و«نَرُستان»امروز دست به تحقیق زده‌ام. در فرجامِ ای...
بیشتر بخوانید

گلبرگ‌های سرخ انار

12 حمل 1403
نویسنده: شیما قاضی‌زاده   انتهای چمن سرسبز و وسیع، پشت به دیواربلند کاه‌گلی خانه‌ی متروک همسایه، یگانه جایی بود که نسبت به تمام قسمت‌های خانه‌ی کلان پدری،  برای من بوی آرامش می‌داد؛ دور ...
بیشتر بخوانید

داستان یک داستان

23 حوت 1402
نویسنده: سیامک هروی   تیلفون زنگ می‌زند. گوشی را بر می‌دارم و بلی می‌گویم. کسی از آن‌‌طرف می‌گوید: «من هستم، نادر». می‌پرسم: «نادر! کدام نادر؟». شکوه‌کنان می‌گوید: «همان ن...
بیشتر بخوانید