نگارنده: شهاب تاجیک
شروع شد با یک حس، بزرگ شد با حواس، پایان یافت با مرگ حواس …
بار دیگر بهخاطر انجام کاری به روی زمین آمدم، با موجودات و گناهانی تکراری، در تکاپو بهدنبال آرامش، ولی غافل از ر...
نویسنده: سیامک هروی
تو نارسیده به پل میایستی و به آنطرف رودخانه نگاه میکنی. در آنطرف پیادهروی است و بعد خیابان و بعد یک رسته درخت کاج و در آنسوی درختهای کاج، یک ردیف خانه. در خا...
نگارنده: سیامک هروی
مریم دستمال سبز چهارخانهای زیر گلو بسته بود، دستهایش را بر زانوها حلقه کرده بود و با گذاشتن سر بر روی آنها، به دستان پدر که سبد میبافت، نگاه میکرد. پدر بعد از ...
نگارنده: سیامک هروی
در یک شب گرم تابستانی که روستای «جغاره» در زیر نور مهتاب لم داده بود و در آسمان زلال ستاره میشمرد و گوش به نغمهخوانی قورباغههای شالیزارها سپرده بود، امیر با صد...
نویسنده: سیامک هروی
گلولهها صفیرکشان بر در و دیوار مینشینند و خمپارهها گاهی پشتهم و گاهی هر چند لحظه بعد، زمین و زمان را میلرزانند و با اصابت بر در و دیوار، دودهای سیاهرنگ و سما...
احسان سلام
سالهاست که از«همدیگرپذیری»حرف میزنیم؛ اما هیچگاه به پذیرش همدیگرنرسیدیم. تا جاییکه میبینم«همدیگری»هایی را باید سپریکنیم تا برسیم به همدیگرپذیری. اما یادمان نرو...
مینا فراز
ساعت ۲ نیمهشب رسیدیم. کش چادر را از سرم باز کردم. پاهایم و کولهپشتی را بهدنبالم کشیدم و جنازهواری گوشهای افتادم. قاچاقبر به امید گفت: «به یک گوشه بشینید، ب...
نگارنده: شیما قاضیزاده
هراسی گنگ وجودت را پر میکند، تو هرگز قدیر را ندیدهای او را نمیشناسی. صرف چندساعت قبل درپاسخ دو نفر شاهد که نزد تو آمدند و پرسیدند: وکیل تو کی است؟ گفتی ...
احسان سلام، استاد دانشگاه
زمان به به تندی میگذشت. چشمدرد پشت «مردم» میگشتم. حیرانبودم از کجا مردم تهیهکنم. در این سودا از خانه بیرون شدم. اینسو و آنسو دیدم؛ مردمی نیافتم. ناچار...