خرگوش گوش‌دراز و سنجاب

8 میزان 1405
3 دقیقه
خرگوش گوش‌دراز و سنجاب

نویسنده و تصویرگر: منیره نوری

در‌ روزگاران قدیم یک خرگوش مهربان که درازترین گوش‌های دنیا را داشت در جنگلی انبوه از درخت، با خانواده‌اش زندگی می‌کرد. حیوانات جنگل همه او را می‌شناختند و دوست داشتند. او هر روز بعد از این‌که صبحانه‌اش را می‌خورد، از خانه بیرون می‌شد و با حیوانات دیگر بازی می‌کرد. روزی چند سنجاب از جنگلی دور دست نزدیک خانه‌ی خرگوش گوش‌دراز آمدند و همسایه‌‌ی جدید او شدند. همه‌ی دوستان خرگوش گوش‌دراز به دیدن سنجاب‌ها آمدند و به آن‌ها خوش‌آمدید گفتند و از این‌که یک سنجاب کوچولوی هم‌سن خود دیدند، شاد شدند. چند روز گذشت و سنجاب کوچولو به مادر پدرش گفت:


«من می‌روم بیرون برای خودم دوست پیدا کنم. نگران من نشوید. جای دوری نمی‌روم».
این را گفت و به‌سوی محلی که همه‌ی حیوانات جمع می‌شدند رفت. وقتی رسید به همه سلام داد و با آن‌ها آشنا شد. وقتی نوبت به خرگوش گوش‌دراز رسید سنجاب به گوش‌های دراز او نگاهی کرد و شروع کرد به خندیدن!
او گفت:
«وای خدای من چه گوش‌های درازِ بد ترکیبی. من تا حالا خرگوش به این گوش‌درازی ندیدم. گوش‌های تو حتی از قد من هم درازتر است!».
این را گفت و از خنده بر زمین افتاد و دلش را گرفت. با این حرف سنجاب کوچولو قلب خرگوش گوش‌دراز شکست و خیلی غمگین و ناراحت شد. حیوانات دیگر هم تعجب کردند و با دیدن ناراحتی خرگوش کوچولو ناراحت شدند. آن روز گذشت؛ ولی حرف سنجاب از ذهن خرگوش گوش‌دراز نمی‌رفت. با خود می‌گفت:
«آیا گوش‌های من خیلی زشت هستند؟ اگر این طور است پس چرا تا به حال کسی به من نگفته! شاید خجالت می‌کشیدند و حقیقت را پنهان می‌کردند. من خیلی خرگوش زشتی هستم…».
خرگوش کوچولو این حرف‌ها را با خود هی تکرار می‌کرد. او دیگر یک خرگوش خوشحال نبود و اصلاً دوست نداشت با کسی بازی کند. یک روز که خیلی حوصله‌اش سر رفته بود تصمیم گرفت برای کمی قدم‌زدن به ته جنگل برود. دور از چشم دوستانش.
او رفت و رفت که ناگهان صدایی به گوشش رسید:
«کمک! کمک! خواهش می‌کنم کمکم کنید. خواهش می‌کنم نجاتم بدهید…!».
خرگوش گوش‌دراز راه خود را به طرف صدایی که می‌شنید عوض کرد. وقتی نزدیک شد حیوانات را دید که نگران ایستاده‌اند و سنجاب کوچولو را دید که در بین یک گودال عمیق از گِل و لای افتاده است و نزدیک است غرق شود. او سراسیمه شد و نمی‌دانست باید چکار کند. سنجاب با دیدن خرگوش فریاد زد:
«لطفاً کمکم کن. من داخل گِل فرو رفته‌ام و دستم به هیچی نمی‌رسد. کاری بکن وقت کم است!».
خرگوش کوچولو فکر کرد که چطور سنجاب را نجات دهد که ناگهان یاد حرف سنجاب افتاد که به او گفته بود گوش‌های تو خیلی دراز است. خرگوش با خود گفت:
«شاید اگر دست سنجاب به گوش‌های من برسد من با گوش‌هایم بتوانم او را نجات بدهم».
این را گفت و گوش‌هایش را طرف سنجاب انداخت و گفت:


«عجله کن سنجاب کوچولو. گوش‌‌های من را بگیر. من سعی می‌کنم تو را طرف خودم بکشانم. گوش‌هایم را فقط محکم بگیر».
سنجاب به تمام حرف‌های خرگوش، گوش داد و چیزی نگذشت که خرگوش با تلاش زیاد سنجاب را از گِل و لای بیرون کشید.
سنجاب خرگوش را محکم در بغل گرفت و از بس از حرف‌هایی که در مورد گوش‌های او گفته بود شرمنده بود، نمی‌توانست در چشم‌های خرگوش کوچولو نگاه کند. او به طرف همه حیوانات نگاه کرد و گفت:
«من از حرف‌هایی که در مورد گوش‌های زیبای خرگوش کوچولو زدم خیلی پشیمانم و از او معذرت می‌خواهم. امروز گوش‌های خرگوش جان مرا نجات داد. من از خرگوش کوچولو می‌خواهم مرا ببخشد و از این به بعد دوباره با همه‌ی ما بازی کند».
خرگوش کوچولو که دید گوش‌هایش چه معجزه‌ای کردند و دید سنجاب کوچولو از کارش پشیمان است خیلی خوشحال شد و سنجاب را بغل کرد، و آن‌ها بهترین دوست‌های جنگل شدند.
بله بچه‌های خوب ما نباید ظاهر کسی را مسخره کنیم. چون خداوند هر کس را آن طور که می‌خواهد خلق می‌کند و ما باید هم‌دیگر را آن‌گونه که هستیم دوست داشته باشیم و به یک‌دیگر احترام بگذاریم.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3243


مطالب مشابه
پاژن

پاژن

11 اسد 1405