نویسنده: احسان سلام، استاد دانشگاه
در گسترۀ ادبیات پارسی؛ گاهی تکبیتها در جایگاه مانیفست فکری و اخلاقی مینشینند و حامل جهانی از معنی میشوند. با توجه به اینکه رولان بارت، دریدا و دیگر ساختارشکنان، برای ما و شما ویزای اختیاری «تولیدمعنی» و«بازآفرینی متن» را صادر کردهاند، با هم میرویم به دیدارِ شماری از تک بیتها، در سرزمینِ تولید و بازآفرینی:
هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی، قارون کُنَد گدا را
خیر ببینی لسانالغیب عزیز، که سیمیلیون باشندۀ افغانستان را با این تکبیت «قارونساز»، از عذاب گرسنگی رهانیدی!
خاطرجمع باش! همین لحظه این مصرع برگزیده را به سازمان خوار و بار ملل متحد و ریاست تقاعد ارسال میکنم؛ اما به یادت باشد که چندماه پیش، مردی در قندهار، از شدت تنگدستی ـ به جای عیش ومستی ـ خودش را در برابر معدههای چندصد گرسنۀ دیگر آتشزد و آه نگفت!
***
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهالِ دشمنی بَرکن که رنج بیشمار آرد
نشانیدم! بارها نشاندیم. وقتی به ثمر رسید و میوه داد؛ شماری از شخصیتهای بیویتامین شبانه هجوم آوردند، میوهاش را دزدیدند و شاخچهها و برگهایش را لگدمال کردند. حالا تصمیم داریم برای فرونشاندن «خارش دشمنی» فقط درخت چنار بنشانیم و یا بتۀ کاکتوس!
***
فرشست دستگاه حلاوت بهکنج فقر
نَی گشته بوریا و شکر میکشد هنوز
با پوزش از نیِ گرانمایۀ حضرت بیدل؛ در این دور و زمانه اگر بوریا فرشکنی، موش گرسنه هم به سویت بروتک نمیزند، آدم که هیچ. در جاییکه قالین مَور شَکر بکشد؛ بوریای مظلوم مجبوراست شُکر بکشد!
***
با سفلهگان طريقۀ تسليم حکمت است
پيش آيدت اگر درِ پستی خميده رو
همان جمهوریت غنی که تسلیمشد، به هفتاد پشتمان بسندهاست. اگر قرار براین باشد که همگی تسلیم سفلهگان شویم، افغانستان مجبوراست به دوصد کشور دنیا «حکمت» افغانی صادر کند؛ درغیرآن با «تورم حکمتی» دچارخواهیمشد!
***
فلک تکلیف جاهت گر کند، فال حماقت زن
که غیراز گاو نتواند کشیدن، بار دنیا را
راستش ما همین گاوشدن را میپذیریم؛ به شرطیکه فلک به ما هم گوشۀ چشمی نشانبدهد. آن«گاو ارجمند» که از نالۀ مردم در دوبی، ترکیه، واشنگتن و نیویارک قصر بخرد و سرمایه و زیرمایه بیندوزد، یکگاو هوشیار و بیداراست. از همین سبب بنده در جایگاه یکشاعر گاوشناس،میگویم:« قصر پخته گر بماند زآدمی/ به کز او ماند اغیل بیشمار!»
***
یکشبی را میتوان در کلبۀ ما روز کرد
بوریا گر نیست نقش بوریا افتادهاست
هر وقتی که این بیت را به دوستانِ «درسفر» میخوانم و به مهمانی دعوتشان میکنم، بیدرنگ میگویند: «زنده باشی برادرعزیز. گردندرد داریم و مهرههای کمرمان بیجا شدهاند؛ با تأسف سرِ بوریا و بر نقش بوریا خوابیده نمیتوانیم، انشاءالله دفعۀ دیگر!».
***
از حادثه لرزند به خود کاخنشینان
ما خانه بهدوشان غم سیلاب نداریم
با کاخ نشینان گپی نداریم؛ حرفمان متوجه خانه بهدوشان است. هر وقتیکه سیلاب تشریف میآورد، با در نظرداشت سعۀ صدر و «بیغم باشی»تان، نخست به دیدار شما میشتابد. اگر خانه هم نداشته باشید، خودتان را در آغوش میگیرد. گذشته از این گپها، متوجه باشید که سیلابهای افغانی به شعر و شاعری نمیفهمند.
***
ظالم آخر میفتد از آه مظلومان به بند
ریسمان گرگ را دیدم ز پشم گوسفند
مظلومان شعردوست، با خواندن همین بیتها در گوشهای میلمند و از بام تا شام آه میکشند. آنقدر آه میکشند که خودشان مبدل میشوند به توتۀ ریسمان!
***
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
در اوضاع کنونی، این پُچپُچِ«هیچ و مپیچ»را آنعده از اهل دنیا بیشتر زمزمه میکنند و بر گوش دیگران میپُفند، که خدمتکاران کمربسته، ویلایهای سهمنزله، آیفونهای هفده و لکسوسهای هفتنفره در دور و برشان پیچ و تاب میخورند!
ها، یک «هیچ» داریم که ارزش پیچیدن را ندارد: «آدمساختنِ کجالدین!».
***
نالۀ مظلوم درآهن سرایت میکند
زین سبب در خانۀ زنجیردایم شیونست
بود نبود یک مظلوم بود. در گوشهای نشست و شب و روز ناله کشید و منتظرماند تا آتش آهش در«آهن ظالم»سرایت کند.
همان بود که زنجیر به سویش خندید و گفت: «زان نالهای که زنجیر در پای شوق دارد/ فرزانه را ندامت، دیوانه را عروسیست!»
مظلوم سرش را پایین انداخت و گفت:«چیزی که رضای خدا باشد!».
***
نشستم پایِ هر بیریشهای از پای افتادم
به گلدانِ بدون گل نباید آب میدادم
باز هم شما اقبال بلند داشتید که فقط از پای افتادید. ما از بس در پای«ریش»ها و بیریشها نشستیم، هم از پای افتادیم و هم از گرده!
***
آن عشق که در پرده بماند به چه اَرزد
عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ
متوجه باشیم که نظر به کشورها فرق میکند این لذت اظهار. بهگونۀ مثال، در اروپا همان روز اول، گپ از اظهار هم میگذرد؛ اما در افغانستان هنوز «اظهار» از دهنت بیرون نپریده، که به ورزشگاه میبرندت تا از «شلاقبال» لذت ببری.
***
چشمی که ندارد نظری حلقۀ دامست
هر لب که سخنسنج نباشد، لبِ بامست.
هنرمنوتیک به ما توصیه میکند که این بیت تأویل دوسویه دارد:
ـ لبها و چشمهایی که در افغانستان زندگی میکنند، بهتر است «لب بام و حلقۀ دام» باقیبمانند؛ در غیرآن در دام کجالدین میافتند و از لب بام آویزان خواهندشد.
ـ اما وطنداران در بیرون کشور، توصیههای بیدل را باید رعایت کنند؛ وگرنه «حلقۀ دام و لب بام» در اروپا و امریکا بیمۀ صحی ندارند.
***
در مملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گردِ سُم خران شما نیز بگذرد
کموبیش، هفتصد سال از روزگاری میگذرد که سیف فرغانی این قصیدۀ پرشورش را سرودهاست. در اینجا فقط دوبیتاش را که با خواندنش، خلقاللّه دلهای آتشین شان را یخ میسازند، نقل کردیم.
نمیدانم در زمان شادروان سیف فرغانی، چرا با سگ و خر اینقدر دشمنی داشتند، که«سم خر» و«عوعو سگ»در جایگاه گزندهترین استعارۀ نفرتزا قرار گرفتهاند؟ در هرصورت، سیف فرغانی آنزمان فکر میکرد که، اگر یکبار عوعو سگان و گرد سم خران بگذرد؛ بار دیگر نوبت چهچۀ بلبلان و کرشمۀ طاووسان فرامیرسد و دنیا میشود:« گلستان سعدی و بوستانِ ابومحمّد مُشرفالدین مُصلِح شیرازی!»
هرگاه شادروان فرغانی هشتصد سال عمر میکرد، به تحقیق میدید که اگر صدبار نوبت«سم خر» یک خر محترم بگذرد، بازهم خر دیگری با«سُم تازه»به طویلۀ دیکتاتوری و اغیل تمامیتخواهی و«پشمالیتاریزیم» قدم رنجه میکند.
اگر سیف شوریدهحال تا به حال زنده میبود؛ میفهمید که«گوش روزگار»مان هنوز از عوعو یک سگ «دیوانه» رهایی نیافتهاست، که سگِ«خَپ گیر»دیگری، دِلک پایمان را دندان میگیرد.
امیدوارم با فرارسیدن قیامت، روزی زندهیاد سیففرغانی را در یکی از قصرهای شیرپور بهشت برین ببینم و بعد از سرکشیدن دوسه جام شراب و خوردن چند سیخ کباب جگر ماهی ـ در غیاب حوریان بهشتی ـ داستان «تکرار تاریخ» ایندنیا را برایش بازگو کنم، تا از اینگونه خوشبینیها و پیشگوییهای سیاسی دست بردارد!
***
و در فرجام:
مزهای در جهان نمیبینم
دهر، گویی دهان بیمارست
امیدوارم این بیت را خلیلزاد (مشهور به ععععههههیییعع) برای ترمپ ترجمه نکند و گپ به گوش «بی بی جون»(همان نتانیابوی خاورمیانه)نرسد، وگرنه یک «ناوهواپیمابرِ دموکرات» را برای سرکوب «طالب آملی»خواهند فرستاد، که چرا عظمتِ مزۀ دهن امریکا را نشانه گرفتهاست!؟
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3220