در فاصلۀ میان دو زبان: ترجمه و ناتمامی معنی

11 دقیقه قبل
5 دقیقه
در فاصلۀ میان دو زبان: ترجمه و ناتمامی معنی

نویسنده: حمیده میرزاد، شاعر و منتقد ادبی

 

مقدمه
در نگاه رایج، متن اصلی اغلب به‌عنوان سرچشمه‌ای از معنی در نظر گرفته می‌شود و ترجمه صرفاً بازتابی ثانوی و ناقص از آن تلقی می‌گردد. در این چارچوب، معنی پیشاپیش در زبان مبدأ به کمال رسیده و ترجمه تنها آن را از ظرفی به ظرف دیگر منتقل می‌کند؛ با این فرض ضمنی که در این انتقال، بخشی از «خلوص» اولیه از دست می‌رود. همین تصور تاریخی است که زمینۀ ماندگاری تعبیر مشهور «مترجم، خائن است» را فراهم کرده است؛ تعبیری که بیش از آن‌که دربارۀ ترجمه باشد، دربارۀ بدبینی نسبت به امکان انتقال کامل معنی میان زبان‌ها سخن می‌گوید.
آیا زبان صرفاً ابزاری برای انتقال چیزی از پیش ساخته‌شده است؟ یا آن‌چه ما معنی می‌نامیم، خود در فرایند بیان زبانی شکل می‌گیرد؟ اگر فرض دوم را جدی بگیریم، آن‌گاه ترجمه دیگر انتقال یک محتوای ثابت نخواهد بود، بلکه به رخ‌دادی بدل می‌شود که در آن معنی بار دیگر ساخته، جابه‌جا و بازتفسیر می‌شود.
بر این اساس، مسألۀ ترجمه صرفاً مسأله‌ای زبانی یا فنی نیست، بلکه به پرسشی بنیادی دربارۀ ماهیت زبان و امکان حضور کامل معنی بازمی‌گردد. وضعیتی که در آن معنی هرگز به‌طور کامل تثبیت نمی‌شود و همواره در حرکت، تأخیر و تفسیر باقی می‌ماند.

فروپاشی ایدۀ اصل
تصور ترجمه به‌عنوان نسخه‌ای ثانوی از متن اصلی، ریشه در سنتی دیرینه در اندیشۀ غرب دارد؛ سنتی که متن مبدأ را محل حضور کامل معنی می‌پندارد و ترجمه را صرفاً بازنمایی ناقص آن می‌داند. با این حال، این تلقی به‌تدریج در اندیشۀ مدرن مورد تردید قرار گرفت.
فریدریش شلایرماخر از نخستین متفکرانی بود که این مسأله را به‌صورت نظام‌مند طرح کرد. او ترجمه را نه انتقالی ساده، بلکه مواجهه‌ای میان دو جهان زبانی دانست و پرسید: آیا مترجم باید خواننده را به‌سوی نویسنده ببرد، یا نویسنده را به جهان خواننده نزدیک کند؟ همین پرسش نشان می‌دهد که فاصلۀ میان زبان‌ها امری حذف‌ناپذیر است و ترجمه همواره با نوعی تنش درونی همراه است.
این نگاه در اندیشۀ والتر بنیامین رادیکال‌تر شد. بنیامین در مقالۀ «وظیفۀ مترجم» ترجمه را ادامۀ حیات متن در زبانی دیگر توصیف می‌کند (Benjamin, 1968).
متن، از نظر او، نه تنها در زبان نخست پایان نمی‌یابد، بلکه در ترجمه وارد تاریخی تازه می‌شود و امکان‌های جدیدی از بودن را تجربه می‌کند. بنابراین، ترجمه امری فرعی نیست و بخشی از سرنوشت خودِ متن است.
اما در اندیشۀ ژاک دریدا، خودِ مفهوم «اصل» مورد تردید قرار می‌گیرد. اگر معنی همواره در شبکه‌ای از تفاوت‌ها و ارجاعات شکل می‌گیرد و هیچ‌گاه به حضوری کامل دست نمی‌یابد، آن‌گاه متن اصلی نیز هرگز واجد تمامیتی بسته و نهایی نیست (Derrida, 1985) در این معنی، ترجمه انحراف از اصل نیست، بلکه آشکارکنندۀ ناتمامی ذاتی خودِ اصل است.
بنابراین، آن‌چه سنت کلاسیک به‌عنوان فقدان در ترجمه تلقی می‌کرد، در رویکردهای جدیدتر به ویژگی بنیادین زبان تبدیل می‌شود. ترجمه نشان می‌دهد که معنی از آغاز نیز چیزی ثابت و حاضر نبوده است، بلکه همواره در وضعیت گشودگی و بازتفسیر قرار داشته است.

زبان و تولید معنی
پشت تصور سنتی از ترجمه، نوعی نگاه ابزارگرایانه به زبان قرار دارد؛ این فرض که انسان ابتدا معنایی کامل در ذهن دارد و سپس آن را در قالب واژه‌ها بیان می‌کند. در چنین برداشتی، زبان تنها وسیله‌ای خنثی برای انتقال محتواست و ترجمه نیز صرفاً جابه‌جایی همان محتوا از زبانی به زبان دیگر محسوب می‌شود.
اما زبان را نمی‌توان تا این حد تقلیل داد. واژه‌ها صرفاً برچسب‌هایی برای اشیاء نیستند، بلکه بخشی از شیوۀ فهم و تجربۀ جهان‌اند. هر زبان جهان را به‌گونه‌ای خاص سازمان می‌دهد، برخی روابط را برجسته می‌کند و برخی دیگر را در حاشیه قرار می‌دهد. بنابراین، تغییر زبان، تغییر در شیوۀ شکل‌گیری آن معنی است.
برای مثال، واژه‌ای که در یک زبان دارای شبکه‌ای از تداعی‌های تاریخی، عاطفی و فرهنگی است، در زبان دیگر ممکن است فاقد همان لایه‌ها باشد. حتی اگر معادلی واژگانی برای آن پیدا شود، آن معادل لزوماً همان تجربه را حمل نمی‌کند. از همین‌رو، ترجمه هرگز نمی‌تواند به تطابق کامل دو نظام معنایی بینجامد؛ زیرا زبان‌ها صرفاً مجموعه‌ای از واژه‌ها نیستند.
در این چارچوب، معنی چیزی مستقل از زبان نیست که بتوان آن را بدون تغییر از مرزی به مرز دیگر منتقل کرد. معنی در خودِ فرایند بیان زبانی شکل می‌گیرد و به همین دلیل، با تغییر زبان، دگرگون نیز می‌شود. ترجمه دقیقاً در همین نقطه به مسأله‌ای فلسفی بدل می‌شود: مواجهۀ دو شیوۀ متفاوت از سازمان‌دهی تجربه.

ترجمه به‌مثابه کنش تفسیری
اگر زبان بخشی از فرایند تولید معنی باشد، آن‌گاه ترجمه دیگر عملی مکانیکی نخواهد بود. مترجم صرفاً واژه‌ها را جابه‌جا نمی‌کند، بلکه ناگزیر میان دو نظام معنایی متفاوت میانجی‌گری می‌کند؛ نظام‌هایی که هیچ‌گاه به‌طور کامل بر یک‌دیگر منطبق نمی‌شوند.
به همین دلیل، ترجمه را می‌توان نوعی «تصمیم‌گیری در شرایط فقدان قطعیت» دانست. مترجم همواره ناچار به انتخاب است: کدام لایۀ معنی برجسته شود، کدام بخش قربانی شود، و چگونه چیزی که در زبان مبدأ بدیهی است، در زبان مقصد قابل‌فهم گردد. این انتخاب‌ها صرفاً فنی نیستند، بلکه نوعی تفسیر را در خود حمل می‌کنند.
در نتیجه، هر ترجمه در واقع نوعی خوانش متن است؛ خوانشی که در قالب زبانی تازه تثبیت می‌شود. مترجم در این میان نه واسطه‌ای بی‌طرف، بلکه هم‌زمان خواننده، مفسر و بازآفرین است. او برای آن‌که متن در زبان دیگر «قابل زیست» شود، ناگزیر آن را دوباره می‌سازد؛ حتی اگر این بازسازی به تغییر در ریتم، لحن یا ساختار معنایی متن بینجامد.
از این منظر، ترجمه نه کاهش معنی، بلکه آشکارشدن چندلایگی آن است. آن‌چه در زبان مبدأ یک‌پارچه و بدیهی به نظر می‌رسد، در ترجمه شکافته می‌شود و لایه‌های پنهانش نمایان می‌گردد. ترجمه به ما نشان می‌دهد که معنی هرگز کاملاً تثبیت نشده است، بلکه همواره در معرض جابه‌جایی و بازخوانی قرار دارد.

دو شیوۀ زیستن در فاصلۀ زبانی
تفاوت میان دو مترجم را نمی‌توان صرفاً به درست یا نادرست بودن انتخاب واژگان فروکاست. هر مترجم در برابر فاصلۀ میان دو زبان، نوعی موضع تفسیری و حتی وجودی اتخاذ می‌کند.
یک مترجم ممکن است ترجمه را ابزاری برای انتقال روان معنی بداند. در این حالت، متن تا حد ممکن با عادت‌های زبانی مخاطب سازگار می‌شود؛ اصطلاحات هموار می‌شوند، ساختار جمله‌ها طبیعی‌تر می‌گردد و فاصلۀ فرهنگی کاهش می‌یابد. هدف این رویکرد آن است که خواننده حضور زبان بیگانه را کم‌تر احساس کند.
در مقابل، مترجم دیگری ممکن است همین فاصله را بخشی از خودِ معنی بداند. او تلاش می‌کند بیگانگی متن را حفظ کند؛ اجازه دهد خواننده با ساختارهای ناآشنا، ریتم متفاوت یا حتی نوعی مقاومت زبانی مواجه شود. در این‌جا ترجمه نه حذف تفاوت، بلکه آشکار کردن آن است؛ رویکردی که ونوتی آن را در برابر «بومی‌سازی» متن قرار می‌دهد (Venuti, 1995).
بنابراین، اختلاف دو مترجم صرفاً اختلاف در تکنیک نیست، بلکه ناشی از دو تلقی متفاوت از ماهیت ترجمه است. برای یکی، ترجمه انتقال معنی است؛ برای دیگری، نوعی نوشتن در مرز میان دو زبان. یکی فاصله را می‌پوشاند و دیگری آن را حفظ می‌کند.
برای روشن‌تر شدن این مسأله، می‌توان به ترجمۀ شعر اشاره کرد. فرض کنیم در زبانی خاص، واژه‌ای هم‌زمان حامل معنای عاطفی، موسیقایی و تاریخی ویژه‌ای باشد. مترجمی ممکن است معنای مستقیم آن واژه را حفظ کند؛ اما موسیقی و ابهامش را از دست بدهد؛ مترجم دیگر شاید ساختار جمله را تغییر دهد تا همان حس یا ریتم را در زبان مقصد بازآفرینی کند. هر دو ترجمه می‌توانند «درست» باشند؛ اما هرکدام بر پایۀ درکی متفاوت از آن‌چه باید حفظ شود شکل گرفته‌اند.
در نهایت، هر مترجم ناخواسته به این پرسش پاسخ می‌دهد: چه چیزی در متن ترجمه‌پذیر است و چه چیزی نیست؟ آیا معنی مستقل از فرم قابل انتقال است؟ یا خودِ فرم بخشی از معنی است؟ پاسخ‌های متفاوت به این پرسش‌هاست که به سبک‌های متفاوت ترجمه می‌انجامد.
نتیجه‌گیری
مسألۀ ترجمه در نهایت به مسألۀ امکان حضور کامل معنی بازمی‌گردد. اگر معنی همواره در دل زبان شکل می‌گیرد و زبان نیز ذاتاً تاریخی، تفسیری و مبتنی بر تفاوت است، آن‌گاه هیچ متنی نمی‌تواند حامل معنایی کاملاً بسته و نهایی باشد. در این صورت، ترجمه نه انحراف از اصل، بلکه آشکارشدن ناتمامی ذاتی خودِ معنی است.
از این منظر، «اصل» بیش از آن‌که واقعیتی مطلق باشد، نوعی فرض متافیزیکی است؛ فرضی که بر امکان حضور کامل معنی تکیه دارد؛ اما ترجمه نشان می‌دهد که معنی همواره در رفت‌وآمد میان خوانش‌ها، زبان‌ها و تفسیرها شکل می‌گیرد. متن نه در یک زبان، بلکه در میان زبان‌ها به زندگی خود ادامه می‌دهد.
بنابراین، ترجمه را نباید صرفاً انتقال متن دانست، بلکه باید آن را بخشی از فرایند تولید و گسترش معنی فهمید؛ فرایندی که در آن زبان‌ها نه آینۀ یک‌دیگر، بلکه افق‌های متفاوتی برای تجربه و فهم جهان‌اند.

منابع
• Benjamin, Walter. The Task of the Translator. In Illuminations. New York: Schocken Books, 1968.
• Derrida, Jacques. Des Tours de Babel. In Difference in Translation. Cornell University Press, 1985.
• Venuti, Lawrence. The Translator’s Invisibility. Routledge, 1995.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3227


مطالب مشابه
پاژن

پاژن

11 اسد 1405
سرخ و سفید

سرخ و سفید

27 سرطان 1405