عشقِ ترسازاده کارِ خویش کرد

54 دقیقه قبل
25 دقیقه
عشقِ ترسازاده کارِ خویش کرد

تأملی در شورانگیزهای داستان شیخ صنعان
ضیاءالحق مهرنوش

‌چکیده
داستان شیخ صنعان در منطق‌الطیر عطار نیشابوری، یکی از بلندترین و تأثیرگذارترین قصه‌های فرعی این مثنوی عرفانی است. این جستار با رویکردی توصیفی ـ تحلیلی و با تکیه بر منطق‌الطیر تصحیح شفیعی کدکنی، به‌بازخوانی داستان پرداخته و در کنار مرور پیشینۀ پژوهش؛ ساختار، درون‌مایه، رمزگان و ظرافت‌های عرفانی آن را بررسی کرده است. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که داستان شیخ صنعان، روایتی تمثیلی از عبور از «تصوف زاهدانه» به «تصوف عاشقانه» است؛ عبوری که بدون تحمل رسوایی، آویختن گردن‌بند ملامت به‌گردن و شکستن بت غرورِ عبادت، ممکن نبوده است. در این خوانش، عشق ترسازاده نه یک آزمون بیرونی که ابزاری برای زدودن «گرد و غبار سیاه»ِ خودبرتربینی از چهرۀ سالک درنظر گرفته شده است. فرجام این پژوهش را دلالت‌های جامعه‌شناختی و تعلیمی داستان برای نقد دینداری ‌ریایی این دور و زمان، زینت‌‌بخشیده است.
کلیدواژگان: عطار نیشابوری، منطق‌الطیر، شیخ صنعان، عشق، تصوف عاشقانه، دختر ترسا، رمزگان عرفانی.

دیباچه
در میان بیش‌تر از نَوَد قصّۀ فرعی منطق‌الطیرِ شیخِ نیشاپور، قصّۀ «شیخ صنعان»، یکی از قصّه‌های بُلند، دِلکَش، ظریف، پُرسوزوگداز، جذاب و در عینِ حال، عاشقانۀ این منظومۀ ارجمندِ عرفانی ادبیات فارسی‌دری است. پژوهندگان، پژوهش‌های بِکر و ماندگاری در زمینۀ پیدایش رگه‌های نخستین قصّه، قهرمان‌شناسی، سیرِ تحوّل و بالندگی داستان انجام داده‌اند.
در میان پژوهش‌ها و خوانش‌هایی که از این داستان ارائه گردیده، هریک از پژوهندگان، گوشه‌های تاریک و رمزآگین این داستان رمزی را هوشمندانه ‌گره‌گشایی کرده‌اند. در جُستارها و پژوهش‌هایی که در راستای ریشه‌یابی قصّه و هویت‌شناسی قهرمان داستان، شیخ صنعان، صورت گرفته است، دیدگاه‌ها گونه‌گون است. برخی از پژوهندگان، ریشۀ اصلی داستان را در «تحفه‌الملوک»، اثری منسوب به‌ امام محمد غزالی جُسته‌اند و گروه دیگر، از جمله محمدرضا شفیعی کدکنی، در مقدمۀ فراخ‌دامن و پرمایه‌یی که بر منطق‌الطیرشیخ عطّار نگاشته است(یکی از پژوهش‌های مُکَمِّلی که دربارۀ منطق‌الطیر، سیر و سلوک مرغان شهریارجو، به‌ویژه داستان شیخ صنعان، ریشه‌یابی داستان و قهرمان آن انجام پذیرفته است، همین مقدمه است)، در پهلوی ارزیابی و تحلیل استادانۀ تمام پژوهش‌ها در باب ریشه‌شناسی قصّه، چند داستان دیگر را نیز افزوده است.
تبارشناسی هویت قهرمان قصّه و تراش شناس‌نامۀ تاریخی برای آن نیز، از چنین سرنوشتی برخودار است. به‌زبان محمد قراگوزلو، «…کسانی به‌دنبال تصریح هویت واقعی شیخ صنعان، به اعماق تاریخ چنگ انداخته‌ و برآن شده‌اند که ریشه‌های این حکایت تمثیلی را در باغ و بَرهُوت تاریخ بکاوند. فضا و رویدادهای منطقی داستان، به انگیزه‌های این کاوش تاریخی افزوده است. چنین است که محققان، چند نفر را نامزد شخصیت واقعی شیخ صنعان نموده‌اند( قراگوزلو، 1386: 171).
با این همه، پژوهندگان وحدت نظر دارند که قصّۀ شیخ صنعان، حدیث عشقِ یک‌پیر صاحب‌‌کمال و دارای مقامات معنوی است که در بلاد روم، نَردِ عشق بر ترسازادۀ کافرکیشی می‌بازد و در راه این عشق خان‌مان‌سوز، دل و دین و هرچه هست را فدای زیبایی و لطافت و ناز معشوق می‌کند. قصّۀ شیخ که به‌زبان عطار، «پیر عهد خویش» بوده، از جهات گوناگون قابل تأویل، تأمل و تحلیل است و خواندنی.
این جُستار، تأمل و خوانش جدید از این قصّه است؛ قصّه‌یی که سرآمد قصّه‌های فرعی منطق‌الطیر است. هیچ‌گونه ادعایی مبنی بر کشف و دریافت نکتۀ تازه در باب قصّه نیست. در این جستار، به‌عنوان یک‌خواننده، تجربه‌ها، دریافت‌ها و برداشت‌هایی راکه از صحنه‌های شورانگیز داستان در ذهنم جاگیر شده بود، بازنویسی کرده‌ام. اساس کارِ این جُستار، منطق‌الطیری است که استاد فرزانه و سخن‌شناس ارجمند ادب فارسی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی تصحیح نموده و تعلیقات روشنایی‌بخش بر ابیات آن نوشته است.

شیخ نیشاپور
«پیر اسرار»، «شیخ صاحب‌درد» و «شیخ نیشاپور»، برنام‌هایی است که پژوهندگان حوزۀ ادب فارسی، برای آفرینش‌گر «منطق‌الطیر» داده‌اند. در نیشاپور چشم به‌جهان گشوده بوده. در مورد تاریخ تولد و تاریخ درگذشت وی، پژوهش‌های گسترده صورت گرفته است. اندر این میان، می‌توان از جستارهای عبدالحسین زرین‌کوب(در کتاب‌هایی «باکاروان حله»، «حکایت هم‌چنان باقی»، «یادداشت‌ها و اندیشه‌ها»، «دفتر ایام» و «صدای بال سمیرغ»)؛ استاد بدیع‌الزمان فروزان‌فر(شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فریدالدین محمدعطار نیشابوری»)، محمدرضا شفیعی کدنی (منطق‌الطیر عطار نیشابوری: مقدمه، تصحیح و تعلیقات) و تقی پورنامداریان(«دیدار با سمیرغ») نام برد.
در مجموعِ این آثار، جسته و گریخته، در باب سال تولد و سال در گذشته شیخ نیشاپور، بحث‌های علمی و تاریخی صورت گرفته است. در این جستار کوتاه که متمرکز بر بازخوانی داستان شیخ صنعان است، نیازی به‌پرداخت به‌زندگی سرایندۀ منطق‌الطیر احساس نمی‌شود.

منطق‌الطیر
آثار عطار نیشاپوری، از نگاه ساختار و محتوا، ویژگی‌های بارزی دارند؛ از همین رهگذر، بعضی از این آثار، جغرافیای زبان فارسی‌دری را درنوردیده و قدم در سرزمین‌های متفاوت گذاشته‌اند. در این میان، «منطق‌الطیر»، «نه فقط در میان آثار شیخ، بل‌ در جمع منظومه‌های کلاسیک عرفانی ادب فارسی، جایگاه والا دارد و در مقایسه با سایر رساله‌های ‌‌طیر، از آفرینش‌ هنری، لطافت‌ شعری، نبوغ و خلاقیت داستان‌پردازی بهتری برخودار است. به‌بیان کوتاه‌تر، منطق‌الطیر، روایت رازناک و نمادین از سیر و سلوک عرفانی و مشکلات راه عشق و وصال معشوق سرمدی است»(زرین‌کوب، 1368: 166 و قراگوزلو، 1386: 167).
«منطق‌الطیر، درست مانند شعر حافظ است‌. استحکام درونی، ساختار منحصر به‌خود، انسجام و پختگی اندیشه، از ویژگی‌های گوهرین این مثنوی است. تمثیل‌ها و حکایت‌هایی که در منطق‌الطیر آمده است، در اسناد پیش از عطار نیز قابل بازیافت است؛ اما ساختار هنری، چشم‌انداز فراگیر، گسترده و نتیجه‌گیری شگفت‌آور آن از ابداعات عطار است. ‌کلان‌پی‌رنگ و ساختارِ پیچیده و شگرفِ منطق‌الطیر می‌نماید که عطار، «از این ذرات پراکنده و قطره‌های ناچیز، چه شاهکار عظیم آفریده است»‌(عطار، 1389: 108)؛ انگار، هم‌چون باغبان ماهری، از قطره‌ها جویباری ساخته برای طراوت و تازگی باغ و عطرافشانی گل‌ها!

منظور از سُرایش داستان
با توجه به‌کاربرد چشم‌گیر تمثیل در متن‌های عرفانی و بهره‌گیری‌های هنرمندانۀ صوفیه از این صنعت، به‌ویژه در منطق‌الطیر،چنین می‌نماید که انگیزه‌های پیدا و پنهان فراوان در زمینۀ سُرایش این داستان وجود دارد. در بنیاد، داستان شیخ صنعان، واپسین و نیرومندترین استدلال هُدهُد جهت افروختن آتش رَغبَت، شوق، اشتیاق و دیدارِ جمال یار در وجود پرندگان است. به‌همین دلیل، مرغان جهان، پس از تشکیل مجمعی:
مجمعی کردند مرغان جهان
آنچه بودند آشکـــارا و نهان
(عطار، 1389: بیت 682).
پرسش‌هایی را مطرح می‌کنند. پرسش‌ها، گوناگون و دربرگیرندۀ دوری و دشواری راه‌ و خطرهای احتمالی که در مسیر پرواز پرندگان به‌سوی «سیمرغ»، در کمین آن‌ها خفته است، می‌شود:
جملۀ مرغان چو بشنیدند حال
سربه‌سر کردند از هدهد سوال
(همان: بیت 1071).
پرندگان، در خلال پرسش‌های خویش، برآن می‌شوند تا از نسبت خویش با «سیمرغ» آگاهی کامل و لازم پیدا کنند:
نسبتِ ما چیست با او، بازگوی؟
زان‌که نتوان شد، بعَمیا رازجوی
گــــر میانِ ما و او نسبت بُدی؛
هـریکی را سوی او رغبت بدی
(همان: بیت‌های 1075- 1076).
هدهد که انگار در انتظار چنین لحظه‌ و پرسشی بوده است، در کمالِ آرامش، به‌پرسش‌ها گوش می‌سپارد. وقتی درمی‌یابد که «هنوز آن انگیزۀ لازم و نهایی برای سلوک به‌سوی سمیرغ در پرندگان پدید نیامده است، به‌بیان داستان شیخ صنعان می‌پردازد» (آتش‌سودا، 1391: 11). شور و اشتیاق، توصیف‌ها و صحنه‌سازی‌های شیخ عطار در این داستان، انرژی و نیروی لازم را در وجود مرغانِ شهریارجو، تزریق می‌کند. «در پایان این داستان است که مرغان، با ترک جان و بی‌قراری نسبت به‌وصال سمیرغ، عزم خود را برای حرکت جزم می‌کنند»(همان‌جا). مرغان، پس از شنیدن داستان شیخ صنعان که عشقِ ترسازاده را به‌بهای شهرت، جایگاه و منزلت معنوی خویش خریدار گردیده است، با تمام وجود آمادۀ حرکت به‌سوی سمیرغ می‌شوند. به‌زبان عطّار:
چون شنودند این سخن مرغان‌همه
آن زمـان گفتند تــرکِ جان‌همه
بـــرد سمیـــــرغ از دلِ ایشان قرار
عشق در جـانان یکی‌شد صدهزار
عزمِ ره کــردند عزمی بس درست
ره‌سپــــردن را بـــاستادند چُست
(عطار، 1389: 1602- 1604).

متن داستان
تصویری که شیخ عطّار از قهرمان قصّه، شیخ صنعان، «در آیینۀ مقامات طیور» انداخته است، چنان شورانگیز، شگفت‌آور و اعجاب‌برانگیز است که کلیت متن را روشنایی می‌بخشد.
به‌سخن عبدالحسین زرین‌کوب: «شیخ صنعان که قصّۀ او با آب و رنگ بسیار جالب در منطق‌الطیر آمده است، بر وفق روایت عطار، یک‌زاهد صوفی است که در مکه مجاور شده است و مریدان بسیار از او ارشاد و هدایت می‌یابند. به‌خاطر خوابی که می‌بیند، حرم را به‌قصد روم ترک می‌کند. یارانش هم با او می‌روند و او در روم با دختر ترسا برخورد می‌کند، عاشق می‌شود، خمر می‌خورد، زنّار می‌بندد، از آیین خویش بیرون می‌آید و به‌خاطر عشق، به‌خوک‌بانی هم تن می‌دهد. با این‌حال، سرانجام عنایت الهی او را دوباره به ایمان رهنمون می‌شود و دختر ترسا را هم به‌دنبال او می‌کشد. قصه با چنان شور و دردی در منطق‌الطیر آمده است که حال او در عشق و عاشقی یادآور احوال عشاق افسانه‌یی مثل مجنون و فرهاد و زلیخا است. ساختار قصّه و صحنه‌هایی که در نقل ماجرا می‌آید، عطار را در صنعت قصّه‌سرایی استاد کم‌مانند نشان می‌‌دهد. لطف و زیبایی قصّه، آن اندازه است که در نقل نمی‌گنجد(زرین‌کوب، 1383: 130).
برای فهم‌پذیرسازی اندیشۀ بنیادین داستان، ایجاب می‌نماید متن داستان، به‌صورت پرده‌ پرده، نگاشته‌آید تا اندیشه و پیام آن درست‌تر درک گردد. داستان از این قرار است.
یک ـ شیخ صنعان که «مظهر علم، ایمان، اسلام، زهد و تعبد معرفی گردیده است، چهارصد مرید صاحب‌کمال دارد که روز و شب از ریاضت نمی‌آسایند. پنجاه‌سال معتکف حرم بوده. نزدیک پنجاه حج فرضی و عُمرَه به‌جای آورده. هیچ سنتی را فرو نگذاشته و نماز و روزۀ او حدی نداشته است. در کرامات و مقامات معنوی موی بشکافته و دَمَش»(پورنامداریان، 1386: 262)درمان‌گرِ بیماران بوده. به‌زبان شیخ عطار:
موی می‌بشکافت مرد معنوی؛
در کرامات و مقامات قوی
هـرکه بیماری و سستی یافتی؛
از دَمِ او تـــن‌دُرُستی یافتی
(عطار، 1389: بیت‌های1198- 1199).
شیخ، چند شب، پی‌درپی در خواب می‌بیند که گذارش بر بلاد روم افتاده و در آن دیار، پیوسته «بتی» را سجده می‌کند:
کز حرم در رومش افتادی مقام
سجده می‌کردی بُتی را بر دوام
(همان: بیت 1203).
دو ـ شیخ، باوجودی که نسیم نرم حسرت و دریغ در باغ دلش می‌وزد و به‌عیان می‌داند که «یوسف توفیقش در چاه افتاده است»، برآن می‌شود که برای تأویل، تعبیر و تفسیر خواب، رَخشِ سفر به‌جانب روم بتازد. بنابراین، گره خواب نزد مریدان می‌گشاید و بشارت سفر به‌دیار روم را به آن‌ها می‌دهد:
آخــــر از ناگاه پیـــرِ اوستاد
با مـریدان گفت: «کارم اوفتاد
می‌بباید رفت سوی روم زود
تا شود تعبیر این، معلوم زود»
(همان: بیت‌های 1209- 1210).
آن‌چه مایۀ تعجب و حیرت می‌شود، تسلیم بی‌چند‌وچون شیخ است. شیخ، بدون این‌که پرسشی در ذهنش خلق شود، می‌پذیرد که برای «تعبیر» خواب، رُو جانب روم کند.
سه ـ شیخ، با چهارصد مرید صاحب‌کمال، به‌روم می‌رسد؛ امّا حینِ دیدار از گوشه‌وکنار(اقصای) روم، ناگهان بربلندای منظرۀ عالی و دل‌نواز، چشمش به‌ترسازادۀ کافرکیشی می‌افتد و به‌زبان قراگوزلو، «در مسیر پرپیچ و غم عشق می‌لغزد و به‌منجلاب تباهی فرومی‌غلطد(قراگوزلو، 1386: 186). به‌بیان شیخ نیشاپور:
از قضا را بود عــــــالی‌منظـری
بـــر سرِ منظر، نشسته دختری
دختـری ترسا و روحـانی‌صفت
در رهِ روح الَّهَش صدمعرفت
بـــرسپهرِ حسن در بــرجِ جمال
آفتابی بـــود، امّـــــا بی‌زوال
آفتاب از رشکَ عکسِ رویِ او
زردتر از عاشقان در کویِ او
هرکه دل در زلف آن دلدار بست
از خیالِ زلفِ او، زنّــار بست
(عطار، 1389: بیت‌های 1214 تا 1217).
زبان شاعرانه و پردازش‌های شورانگیز شیخ نیشاپور نیز، در امر دل‌باختگی‌های شیخ صنعان بی‌تقصیر نیست. توصیف‌های شاعرانه‌یی که ناظم منطق‌الطیر ارائه می‌کند، جذاب و خواندنی‌اند. بیت‌های زیر را باهم مرور می‌کنیم:
دختـــرِ تـــرسا چو بُرقع بـــرگرفت
بندبندِ شیـــــخ آتـش درگـــرفت
چون نمود از زیرِ بُرقع روی خویش
بست صدزنّـارش از یک‌مـوی خویش
گرچه شیخ آن‌جا نظر در پیش کرد
عشقِ آن بت‌روی، کارِ خویش‌کرد
(همان: بیت‌های 1232 تا 1234).
صحنه‌سازی‌ها و توصیف‌های ظریف و لطیف شیخ نیشاپور از ترسازاده، دست و پای قهرمان قصّه، شیخ صنعان را می‌بندد. جدا از واقعی ـ خیالی بودن قصّه، خوانندۀتیزبین و نکته‌یاب درمی‌یابد که هدف نهایی شیخ نیشاپور از صحنه‌سازی‌ها و پردازش‌های دل‌انگیز و جذاب، انداختن قهرمان قصّه به‌دام عشق است. قهرمانی که صاحب جایگاه و پایگاه معنوی است و مریدان بی‌شمار در خدمت دارد و پارسایی و پیرهیزکاری‌اش، شهرۀ آفاق و انفس گردیده است. به‌زبان خودش:
عشق دختر کـــــرد غارت جانِ او
کفـر ریخت از زلف بر ایمانِ او
شیخ ایمان داد و تــــرسایی خرید
عافیت بفروخت، رسوایی خرید
(همان: بیت‌های 1237 و 1238).
چهارـ وقتی مریدان متوجه حال و احوال شیخ خویش می‌شوند، باران نگرانی به‌سرزمین اخلاص و ارادت‌شان می‌بارد و مُصحَفِ عذر و نیاز و استدلال در پیشگاه شیخ خویش می‌گشایند؛ اما پای شیخ، رستم‌وار، در سرزمین عشق فرورفته است و ذره‌یی تردید و دودلی به‌خود راه نمی‌دهد. شیخ متوجه می‌شود که پیر، تدبیر در رفتن از مسجد به‌میخانه دیده است. به‌زبان حافظ شیرازی:
دوش از مسجد سوی می خانه آمد پیرِ ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
(حافظ، 1395: غزل شماره 10).
«گفت‌وگوی شیخ با مریدان و پاسخ‌های رندانه و دندان‌شکن شیخ به‌مریدانش که پای انکار عشق را می‌فشارند، یادآور مناظرۀ خسرو و فرهاد در منظومۀ خسرو و شیرین حکیم نظامی گنجه‌یی است(قراگوزولو، 1386: 186):
چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتاده‌ست کــار
سربه‌سر در کارِ او حیران شدند
سرنگون گشتند و سرگردان شدند
(عطار، 1389: بیت‌های 1241- 1242).
همان‌گونه که در بالا یادکرده آمد، شیخ، از افتادن در منجلاب بلا، برداشت دیگر دارد. به اعتقاد شیخ، این گرفتاری با سرنوشتش گره‌ خورده است:
کــارِ من روزی که می‌پرداختند
از بــــــرایِ این شبم می‌تاختند
(همان: بیت 1260).
محمد قراگوزلو، بااستناد به‌بیت فوق، باور دارد که قهرمان قصّه، «به‌نوع جبر ازلی» معتقد است. از نظرگاه او، «حکایت شیخ صنعان بر نوع جبر ازلی ناشی از دیدگاه‌های اشعری عرفا است». از دیدگاه وی، «…به‌همین دلیل است که شیخ صنعان را در کوران مصایب؛ شکیبا، راضی و تسلیم می‌یابیم در برابر قسمت ازلی…»(قراگوزلو، 1386: 186). شبی که در تنور گرم و سوزان عشق دختر ترسا افتاده است و دست از پا نمی‌شناسد، صدای حزن‌آلود و بی‌طاقتی خویش را که در دلش طنین‌افکنده است، به‌گوش جان می‌شنود:
می‌بسوزم امشب از سودایِ عشق
می‌ندارم طاقتِ غـــوغـای عشق
(عطار، 1389: بیت 1265).
شیخ نیشاپور، شب اول گرفتار شیخ صنعان و درد دل کردن‌های وی باخودش را، چنان استادانه تصویر نموده است که خواننده، می‌اندیشد که این سخنان را از نزد قهرمان قصّه می‌شنود.
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار؛
این چه عشق است؟
این چه درد است؟
این چه کار؟ (همان: بیت 1274).
پنجم ـ مریدان، وقتی متوجه بی‌قراری، ناله و زاری شیخ خویش می‌شوند، حلقۀ ارادت بر دورِ شیخ خویش دایر وبه‌دلداری می‌پردازند و می‌کوشند که شیخ را از عشق منع کنند؛ اما سودی ندارد:
جمــــــلۀ یــــاران به‌دلــــداریِّ او
جـــمع گشتند آن شب از زاریّ او
هــم‌نشینی گفتش ای شیخِ کــــبار
خیــز این وسواس را غسلی برآر…
آن‌دگر یک‌ گفت تسبیحت کجاست؟
کی ‌شود کـارِ تو بی‌تسبیح راست…
آن دگــــر یک‌ گفت ای پیـرِ کهن
گـــر خطایی رفت بر تو، توبه کن
آن دگــر یک ‌گفت ای دانــای راز
خیز خود را جمع کــــن اندر نماز
(همان: بیت‌های 1276 تا 1282).
اما شیخ، در کمال آرامش و متانت، در پاسخ مریدان خود می‌گوید:
گفت: کــو محرابِ رویِ آن نگار؟
تا نباشد جـــز نمــازم هیچ کـــار
(همان: بیت 1283).
فشرده‌سخن این‌که گفت‌وگوی شیخ و مریدان راه به‌جایی نمی‌برد. شیخ، به‌خواست‌ها و طرح‌های مریدان پاسخ‌های شایسته و دندان‌شکن می‌دهد. حتا زمانی که یکی از یاران، نگرانی‌اش را از آگاهی مردم از «گمراه شدن پیر» مطرح می‌کند، شیخ با جدیت تمام فریاد می‌زند:
گفت: من فـــــارغم از نام و ننگ
شیشۀ ســـــالوس بشکستم به‌سنگ
(همان: بیت 1291).
شش ـ شیخ، مدت یک‌ماه سر در آستان ترسازاده می‌گذارد و شب و روز را با آه و ناله سپری می‌کند. ترسازاده، وقتی متوجه عشق و عاشقی شیخ می‌شود، باهمان روش رندانۀ خود می‌پرسد که «زاهدی چون او را در کوی ترسایان مقصود چیست(پورنامداریان، 1386: 250). در پاسخ، شیخ، اظهار عشق می‌کند.
قـــرب ماهی روز و شب در کـوی او
صبــــرکـــــــرد از آفتابِ روی او…
چون نبود از کـــــویِ او بگـذشتنش
دختـــــــر آگـه شد ز عاشق گشتنش
خویشتن را اعجمی ساخت آن نگـار
گفت: ای شیخ! از چه گشتی بی‌قرار؟
کی کنند ای از شرابِ شِرک مست؟
زاهدان، در کــــویِ ترسایان نشست؟
(عطّار، 1389: بیت‌های 1312 تا 1317).
شیخ عطار، لحظه‌های بی‌قراری، بیان درد، ناشکیبایی و ناتوانی شیخ صنعان را استادانه تصویر کرده است.
چند نــالم بـــر درت، در بازکن؟
یک‌دمم باخـــویشتن دمسـازکن
(همان: بیت 1336).
امّا ترسازادۀ کافرکیش چنین جواب می‌دهد:
دخترش گفت ای خرف از روزگار
سازِ کافور و کفن کن، شــرم‌دار
چون دمت سرداست، دمسازی مکن
پیــرگشتی، قصدِ دل‌بازی مـــکن
این زمـــــان عزمِ کفن کردن تو را
بهترت آید که عــــــزمِ من تو را
(همان: بیت‌های 1343 تا 1345).
شیخ که دل درباخته است، دست از طلب برنمی‌دارد:
شیخ گفتش گـــر بگویی صدهزار
من ندارم جز غمِ عشقِ تو کــــار
عاشقی را چه جوان، چه پیــــرمرد
عشق بر هر دل که زد، تأثیر کرد
(همان: بیت‌های 1347 و 1348).
این صحنه‌ها چنان شورانگیز است که آن بیت رندِ شیراز ـ حضرت حافظ ـ راکه از نهایت پرمایگی به‌زبان‌زد مبدل شده و ورد زبان‌ همگان است، در ذهن خواننده تداعی می‌کند:
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یــــار ناز نماید، شما نیــــاز کنید
پرداخت‌های هنری شیخ عطار از گرفتاری قهرمان داستان باعث می‌شود که خواننده، به‌ویژه زمانی که نسیمِ گوارای عشق، باغ و برزن دلش را می‌نوازد، با قهرمان قصه احساس نزدیکی و هم‌دردی کند.
هفت ـ شیخ، وقتی پرده از روی دل شناور در دریای بی‌کرانۀ عشق ـ به‌زبان رابعۀ بلخی «عشق دریایی است کرانه ناپدید» ـ برمی‌دارد و سخن دل در محضر حضرت معشوق آفتابی می‌کند، معشوق کافرکیش، فرصت را غنیمت شمرده دریافت وصال خویش را مشروط به‌چهار شرط می‌کند: «بت‌پرستی»، «قرآن‌سوزی»،«مَی‌ نوشی» و «ترک ایمان». از این لحظه به‌بعد است که آزمون سخت قهرمان قصّه آغاز می‌شود. به‌سخن دیگر، لحظه‌های جذاب و گیرایی داستان آغاز می‌گردد. به‌زبان عطّار:
گفت دختر گــر تو هستی مردِ کار
چار کـارت کــــــرد باید اختیار:
سجده‌کــن پیشِ بُت و قرآن بسوز
خمـر نوش و دیده از ایمان بدوز
(همان: بیت‌های 1349 و 1350).
شیخ که آتش وصال در وجودش شعله‌ور گردیده است و درمان را در دمسازی می‌بیند، پاسخ می‌گوید:
شیخ گــفتا: خمــر کــــردم اختیار
با سۀ دیگــــر ندارم هیچ‌کــــــار
بـــر جمالت خمــر دانم خورد من
وان سۀ دیگــــر ندانم کــرد من
(همان: بیت‌های 1351 و 1352).
ترسابچه، وقتی فضا را مناسب می‌بیند، به‌شرط‌‌ها بسنده نمی‌کند، توپ تغییر آیین را در میدان شیخ پرتاب می‌کند:
گفت دختر گر درین کاری تو چُست
دست باید پــــاکت از اسلام شست
هـــرکه او هم‌رنگِ یارِ خویش نیست
عشقِ او جز رنگ‌وبویی بیش نیست
(همان: بیت‌های 1353 و 1354).
شیخ وقتی متوجه می‌شود که معشوق انگشت روی نقطۀ حساس ـ آزمایش عشق ـ گذاشته است، پاسخ می‌دهد:
شیخ گفتش: هــرچه گویی، آن کنم
وانچه فــــرمایی، به‌جان فرمان کنم
حلــــقه در گـــوشِ توام ای سیمتن
حلقه‌یی از زلف در حلقم فـــــکن
(همان: بیت‌های 1355 و 1356).
زمانی که سرود تسلیمی شیخ در گوش دل معشوقِ کافرکیش طنین‌انداز می‌شود، چنین فرمان می‌دهد:
گفت: بـــرخیــز و بیـا خمــــر نوش
چون بنوشی خمر، آیی در خروش
شیخ را بـــــردند تا دیــــرِ مـــــغان
آمدند آن‌جا مــــریدان در فـــغان
شیخ ‌الـــحق مجلسی بس تـــازه دید
میـــزبان را حســــن بی‌اندازه دید
(همان: بیت‌های 1357 تا 1359).
این صحنه، یکی از صحنه‌های اعجاب‌برانگیز داستان است؛ صحنۀ ترک و تسلیم است. صحنۀ رویارویی عشق و زهد است. شیخ، غرق جهانِ پهناور میِ عشق و مستی است. معشوق که طرح آزمایش عشق‌ورزی شیخ در انداخته بود، محو سرسپردگی آن پیر کهن‌سال گشته است. فریاد آه و نالۀ مریدان شیخ بر آسمان‌ها رسیده است و اصحاب دَیر و کلیسا، مات عاشقی شیخ گردیده‌اند. به این ترتیب، شیخ بزرگوار که روزگاری پیشوای اهل طهارت و تقوا بود، دل و دین از دست بداد و عشق ترسا را به‌بهای طاعات و عبادات و ریاضت‌ها و شب‌زنده‌داری‌های همۀ عمر، بخرید و هرچه از تصنیف و قرآن و دعوا و عقل داشت، همه‌ از لوح دلش پاک گردید. به‌بیان شیخ عطّار:
خمــر، هرمعنی که بودش از نُخست
پاک از لوحِ ضمیــــرِ او بشست…
شیخ چون مست، عشقش زور کــرد
همچو دریا جانِ او پـــرشور کـرد
آن صنــم را دید می در دست مست
شیخ شد، یکبارگی، آن‌جا ز دست
دل بــداد و دست از می خــوردنش
خواست تا ناگه کند در گــردنش
دختــرش گفت: ای تو مــردِ کار نه
مـــدّعی در عشق مــــــعنی‌دار نه
گـــر قــــدم در عشق محکم داریی
مذهبِ این زلفِ پُـــرخــم داریی
همچو زلفم نِه قدم در کـــافـــــری
زان‌که نبود عشق کــــارِ سرسری
عافیت بـــا عشق نبود ســـازگــــار
عاشقی را کفــــر سازد، یـــاد دار
اقتدا گــــر تو به‌کفـــر مــــن کنی
بامن این دم، دست در گردن کنی
(همان: بیت‌های 1370 تا 1379).
شیخ که در حالات هوشیاری، یک‌لحظه آرام و قرار نداشت و نمی‌توانست باخود کنار بیاید، عاقبت؛ عافیت و نام و نشان و جاه و جلال را با «رسوایی» در عشق معاوضه کرد و ترسایی اختیار نمود، اکنون «مَی کهنه» سرگردان چون «پرگارش» نموده است و «می کهنه» و «عشقِ جوان» و «دلبر حاضر» در میدان، جامۀ صبوری و شکیبایی از تنش ربوده است و منتظر فرمان است:
پیــــر را مــــی کهنه و عشقِ جوان
دلبــــرش حاضـر، صبوری کَی توان؟
…گفت بی‌طاقت شدم ای ماه‌روی!
از مـــنِ بیدل چه می‌خـواهی؟ بگویی
گـــر به‌هوشیاری نَگَشتم بُت‌پرست
پیشِ بُت مُـصحَف بسوزم مستِ مست
(همان: بیت‌های 1381 تا 1384).
کدکنی به این باور است که شیخ عطّار، به‌منظور «بالابردن هیجان خواننده»، مصحف‌سوزی را آورده است. دکتر کدکنی، در تعلیقاتی که بر ابیات منطق‌الطیر نگاشته است، پیرامون «مُصحَف‌سوزی» می‌نگارد:«بااین‌که سخن از سوختنِ مصحف به‌میان می‌آید؛ اما شیخ که حاضر می‌شود بسیاری از معاصی را مرتکب شود، در این باره اقدامی نمی‌کند. یعنی عطّار برای بالابُردن هیجان خواننده این موضوع را از زبان ایشان مطرح می‌کند؛ اما در رشتۀ عملیّاتِ شیخ، چنان چیزی را توصیف نمی‌کند»(عطّار، 1389: 570).
شیخ، در قبال این همه سرسپردگی در برابر معشوق، چراغ سبز پختگی در عشق را دریافت می‌کند:
دختـرش گفت: این زمان مردِ منی
خواب خوش‌بادت که در خوردِ منی
پیش ازین در عشق بودی خام‌خام
خوش‌بزی، چون پخته‌گشتی والسّلام
(همان: بیت‌های 1390 و 1391).
هشت ـ وقتی گزارش تغییر آیین شیخی به این عظمت و بزرگی به‌ ترسایان می‌رسد، شیخ را در عینِ مستی به‌دیر می‌برند و فرمان زُنّاربستن می‌دهند. شیخ، خرقۀ زهد در آتش سوزان عشق می‌اندازد و زنّار تسلیمی دور کمر می‌پیچد. دل از دینِ خویش آزاد می‌نماید و شیخی و کعبه را به‌باد فراموشی می‌سپارد. سر تعظیم در آستان عشق فرو می‌کند و می‌پذیرد که سرانجام، «عشق ترسازاده کار خویش» کرده است:
چون خبـــر نــزدیک ترسایان رسید
کــــان چنان شیـخی رَهِ ایشان گُزید
شیخ را بُــــردند سوی دیـــــر مست
بعد از آن گــفتند تـــــا زُنـــّار بست
شیخ چـــون در حــلقۀ زنــــــّار شد
خــــرقه آتش در زد و در کــار شد
دل ز دینِ خــــویشتن آزاد کـــــرد
نه ز کعبه نه ز شیــخی یـــاد کــــرد
بعد چندین‌ســــال ایمـــــانِ درست
این چنین نـــوباوه رویش باز شست
گفت خِذلان قصدِ این درویش کرد
عشقِ ترسازاده، کار خویش‌کارکرد
شیخ گفت: ای دختـرِ دلبر چه ماند؟
هــرچه‌گفتی کرده شد، دیگر چه‌ماند؟
خمــر خوردم، بُت پـرستیدم ز عشق
کس مبیناد، آنچه مــن دیدم ز عشق
کس چو مــــن از عاشقی شیدا شود
وآنچنـــان شیــخی چنین رسوا شود
قــــرب پنجَه‌سال، راهــــــم بود باز
موج می‌زد در دلـــم دریـــای راز…
عشق ازین بسیار کــــرده‌ست و کند
خــــرقه با زنّار کــــرده‌ست و کند
(همان: بیت‌های 1391 تا 1405).
شیخ پس از مقدمه‌چینی و توضیحات فوق ـ و این اندیشه که شرط‌ها را تکمیل کرده است ـ اجازۀ وصل می‌خواهد. به‌زبان پورنامداریان، «اما دختر کابین می‌خواهد و چون شیخ را سیم و زری نیست، می‌پذیرد که یک‌سال برای دختر خوک‌بانی کند»(پورنامداریان، 1386: 250). به‌زبان شیخ عطّار:
این همه خود رفت، بــرگوی اندکی
تا تو کی خواهی شدن با من یکی؟
چون بنـــــای وصل تو بــر اصل بود
هــرچه کـــردم، برامیدِ وصل بود
وصل خــــواهم و آشنـــــایی یافتن
چند ســـوزم در جـــــدایی یافتن
باز دختــــر گفت ای پیــــرِ اسیـــر
من گــــران‌کابینم و تو بس فقیـر
سیم و زر باید مـــــرا ای بی‌خبــــر
کَی‌شود بی‌سیم وزر،کارت چو زر؟
چون نداری تو ســـرِ خود گیر و رو
نَفقَه‌یی بستان ز من ای پیــر و رو
همچو خورشیدِ سبک‌رو، فــرد باش
صبر کن مردانه‌وار و مـرد باش
(عطّار، 1389: بیت‌های 1408 تا 1414).
عشق، «مرتبه‌اش چنان بلند است» که به‌سخن شاندل، «وقتی … فرمان می‌دهد، محال سر تسلیم فرود می‌آورد»(شریعتی، 1389: 262) و شکوه و هیبتش، هزار شیخ صنعان را وادار به‌تسلیم و تضرع می‌کند. شیخ، وقتی متوجه شکوفایی بهار ناز و نزاکت معشوق می‌شود، زبان عجز باز می‌کند و سخن از بی‌کسی و تنهایی خویش می‌گوید:
شیخ گفت ای ســــروقَدِّ سیم‌بَر!
عهد نیکو می‌بـــری الحق به‌سر
کس ندارم جــز تو ای زیبانگار!
دست ازین شیوه‌سخن آخر بدار…
در رهِ عشق تو هـــرچِم بود، شد
کفـــر و اسلام و زیان و سود، شد
چند داری بی‌قــــــرارم زانتظار؟
تو ندادی این‌چنین با مـــــن قرار؟
دوستر دارم من ای عالی‌سرشت!
باتو در دوزخ که بی‌تو در بهشت
عاقبت چــون شیخ آمد مــردِ او
دل بسوخت آن مـــاه را از دردِ او
گفت کـابین را کنون ای ناتمام!
خوک‌وانی کن مــــرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هردو به‌هم؛
عمـــر بگذاریـــم در شادی و غم
شیخ از فرمانِ جانان ســر نتـافت؛
کان‌که سر تافت او ز جانان سر نیافت
رفت پیـــرِ کـعبه و شیخِ کـــبار
خوک‌وانی کــــرد سـالی اختیار
(همان: بیت‌های 1415 تا 1429).
محمد قراگوزلو، در کتاب «چنین گفت شیخ نیشاپور»، «از طرح قضیۀ خوک‌بانی شیخ صنعان» که دختر در بدل کابین خویش پیش کرده است، نتیجه‌ای دیگر گرفته است. از نظرگاه قراگوزلو، «شیخ عطّار [از طرح این مسأله]، نتیجۀ حکمی گرفته و از نهاد خوک‌وار انسان و لزوم کشتن آن[،] دیو نفس را نشانه رفته است»(قراگوزلو، 1386: 188).
نُهـ مریدان شیخ که در واقع مشغول ظاهر مسأله بودند، وقتی متوجه «گرفتاری» شیخ شدند، هم‌زمان که دست از «یاری» شیخ شسته و از «شومی» او می‌«گریختند»، در غمِ او خاک بر سر می‌ریختند:
چون بدیدند آن گـــــرفتاری او
باز گـــردیدند از یـــــاری او
جمله از شومی او بگــــــریختند
در غمِ او خاک بر سر ریختند
(عطّار، 1389: بیت‌های 1437 و 1438).
امّا مریدی از مریدان نزد شیخ می‌رود و تصمیم یاران را که عبارت از عزیمت جانب کعبه است، با شیخ «سست‌کار» شریک و در زمینه جویای اجازه می‌گردد. شیخ که کار از کار گذشته می‌بیند، به‌مریدان اجازه بازگشت می‌دهد. باور شیخ این است که کار ایشان نیفتاده است. در نهایت ناگزیری، سرانجام، مریدان با ناله و زاری و شیون، سرزمین روم را ترک و دهل سفر به‌جانب کعبه می‌نوازند.
بود یـــــاری، در میانِ جمع، چُست؛
پیشِ شیخ آمد که ای در کار سست!
می‌رویـــــم امـــروز سوی کعبه باز؛
چیست فـــــرمان باز باید گفت راز؟
یـا همه همچون تو تــــرسایی کنیم؟
خویش را محــــرابِ رسوایی کنیم؟
این‌چنین تنهـــــات نپسندیم مـــا
همچـــو تو زنّار بـــربندیم مـــــا؟…
شیخ گفتا: جـــانِ مــن پــــردرد بود
هــــرکجا خواهید، بــاید رفت زود
تا مــــرا جان است، دیـرم جای بس
دختـــرِ تــــرسام جــــان‌افزای بس
گـــر شما را کـــــار افتـــادی دمی
همدمی بودی مــــرا در هــر غمی
(همان: 1439 تا 1448).
به‌باور شیخ، اگر مریدانش به‌جا رسیده و اهل رمز و رازـ آن رمز و رازی که شیخ عطار، برای گشایش آن و شعله‌ورسازی آتش «رَغبَت» در دل پرندگان، قهرمان قصّه را در آتش جان‌سوز آن انداخت ـ می‌بودند، «همدم» غم‌هایش می‌شدند. قهرمان قصّه، ضمن اجازۀ برگشت ‌مریدان به جانب کعبه، از ایشان می‌خواهد که آن‌چه برای شیخ اتفاق افتاده است را به‌درستی بازگو نمایند. اگر کسی سرزنش کرد، بگویند که در این راه ـ راه عشق ـ از چنین اتفاق‌ها بسیار می‌افتد: عشق ازین بسیار کرده‌ست و کند.
پس از این سخن، روی از یاران برمی‌تابد و راه خوک‌وانی در پیش می‌گیرد. مریدان را که شجاعت تماشای چنین لحظه نیست، شیخ و روم را با گریه و زاری ترک و راهی کعبه می‌شوند.
ده ـ اما یاری از یاران شیخ صنعان که شیخ عطار، «یار چُست» تعریفش کرده است، چون هنگام سفر شیخ جانب روم حاضر نبوده، وقتی از برگشت یاران آگاه می‌شود، جویای احوال شیخ می‌گردد. یاران برگشته، اتفاقی را که برای پیشوا‌شان افتاده است، موبه‌مو بر یار «چُست» توضیح می‌دهند. مرید پاک‌باز یاران خویش را سرزنش می‌نماید که چرا شیخ را تنها رها کردند؟ چرا یاری‌اش نکردند؟ وقتی شیخ زنّار بست، چرا از او پیروی نکردند؟
این یار رازدان، راه‌ گشایش گره مشکلات شیخ، در برگشت به‌روم می‌جوید. با جمله یاران، به‌روم برمی‌گردد و پنهان از شیخ، سرِ نیاز به‌سجدۀ حق می‌گذارند و چهل شبانه ـ روز، باگریه و زاری، خواستار بخشایش شیخ خویش می‌شوند:
شیخ را در کعبه یـــــاری چُست بود
در ارادت دست از کل شست بود
شیخ چون از کعبه شد سوی سفــــر
او نبود آن جـــایگه حاضــر مگـر
باز پـــرسید از مـــــریدان حالِ شیخ
بازگفتندش همه احـــــوال شیخ…
بامــــریدان گفت ای تـــردامنان!
در وفاداری، نه مــردان نه زنــان…
گــــر شما بودید یـــارِ شیخ خویش
یــاری او از چه نگــــرفتید پیش؟
شرم‌تان باد! آخـــر این یـــاری بود؟
حــق‌گـــزاری و وفـــاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بـــر زُنــّار دست
جـمله را زُنـّار می‌بایست بست…
این نه یــــــاری و موافق بودن است
کانچه کردید، از منافق بودن ‌است
هـــــرکه یارِ خـــویش را یاور شود
یار بــاید بود، اگــر کافر شود…
شیخ چــــــون افتاد در کــامِ نهنگ
جمله زو بگریختید از نام و ننگ…
جمله سوی روم رفتند از عـــــــرب
معتکف‌گشتند، پنهان روز و شب
بـــر درِ حق هـــریکی را صدهـــزار
گه شفاعت گاه زاری بود کـار
همچنان تـــا چل شبانــــروزِ تمام
ســـر نپیچیدند هیچ از یک مقام
(همان: بیت‌های 1462 تا 1502).
به این ترتیب، پس از چهل شبانه ـ ‌روز نیایش و زاری به‌درگاه حق، تیر دعا به‌هدف اصابت می‌کند و در یک‌ صبح‌دمی که باد مشک‌بار می‌وزد، جهانِ کشف بر دل آن مرید پاک‌باز آشکار می‌شود. آن یار رازدان در خلوت از خودرفته می‌بیند که حضرت پیامبر(ص) چون ماه، تبسم‌کنان سویش می‌آید. مرید پاک‌باز از جای می‌جهد و دست یاری دراز می‌کند. حضرت پیامبر(ص) در پاسخ مژده می‌دهد که شفاعت ایشان کارگر افتاده و شیخ از گرفتاری رهایی پیدا کرده است. به‌بیان عطار:
بعد چل شب آن مــــــریدِ پاک‌باز
بود اندر خـلوت از خــود رفته‌باز
صبحدم بـــادی درآمد مشک‌بـــار
شد جهـانِ کشف بــر دل آشکار
مصطفی را دید می‌آمــد چـــو مـاه
در بــر افکنده دو گیسوی سیاه…
می‌خــــرامید و تبسّم مـــی‌نــمود
هرکه می‌دیدش دروگم می‌نمود
آن‌مرید او را چو دید از جای‌ جست
کـــای نبی‌الله دستم گیر، دست!
رهنــــمای خـلقی از بهرِ خدای
شیخ ما گمراه شد، راهش نـمای!
مصطفی گفت: ای به‌همّت بس بلند!
رو که شیخت را برون کردم ز بند
همّت عالیت کــار خویش کـرد
دم نـــزد تا شیخ را در پیش کـرد
(همان: بیت‌های 1507 تا 1515).
پیامبر ضمن مژدۀ رهایی شیخ از گرفتاری، به‌نکتۀ ظریفی اشاره می‌کند که به‌ احتمال فراوان، یکی از گره‌گاهای قصّه است. پیامبر می‌گوید که در «میان شیخ و حق، از دیرگاه گَرد و غبار سیاهی» وجود داشت که آن را برداشتم:
در میانِ شیخ و حـــــق از دیــــرگاه
بود گــــردی و غباری بس سیاه
آن غبــــار از راه او بــــــــــرداشتم
در میـــــان ظلمتش نگـــذاشتم
کــردم از بهـــرِ شفاعت شبنمی
منتشــــر بر روزگـــــار او همی
(همان: بیت‌های 1516 تا 1518).
خوانش‌ها، تحلیل‌ها و تفسیرهایی که از داستان ارائه گردیده است، دریافت‌ها و نتیجه‌گیری‌های متفاوت در پی داشته است. از میان خوانش‌ها و تفسیرهای گونه‌گون، یکی خوانش تفسیری تقی پورنامداریان است. پورنامداران، کل داستان را «شرح و شرط چگونگی برخاستنِ حجابی» دانسته است که «از دیرگاه میان شیخ و حق» وجود داشته است. پورنامداریان نگاشته است:«پس حکمت ماجرایی که بر شیخ می‌رود، آن است که غبار حجاب میان او و حق که لابد مانع دیدار و وصال بوده است، از میان برخیزد(پورنامداریان، 1386: 262). همین نویسنده در ادامه گفته است: «…در واقع، همۀ داستان شیخ صنعان، به‌صورت غیرمستقیم، شرح و شرط چگونگی برخاستن این حجاب است»(همان:262). اما پرسشی که مطرح می‌شود و عطّار نیز پاسخ را مسکوت گذاشته است، این است که راز این «غبار و گرد سیاه» چه بوده است؟
یازده ـ مرید وقتی مژدۀ خوش پیامبر(ص) را می‌شنود، چنان نعره سر می‌دهد که آسمان پرجوش می‌شود. خبر رهایی شیخ از دام «بلا» را به‌گوش یاران می‌رساند و با جمله جانب شیخ روان می‌شود. وقتی نزد شیخ می‌رسند، متوجه می‌شوند شیخ، در حالی که «ناقوس مغان» از گردن افکنده و «زنار» از میان گسسته است، چون آتش سرخ و بی‌قرار می‌نماید. شیخ در میان یاران خود را بی‌نور می‌بیند. یاران، دور شیخ حلقه می‌زنند و شکر حق به‌جای می‌آورند. شیخ غسل می‌نماید و جامه بدل می‌کند و با یاران، راهی حجاز می‌شود:
مـــــرد از شادیِّ آن مدهوش شد
نعره‌یی زکـــآسمان پـرجوش شد
جملۀ اصحـــاب را آگــاه کرد
مژدگانی داد و عـــــــزمِ راه کرد
رفت بااصحـــاب گریان و دوان
تا رسید آن‌جا که شیخِ خوک‌وان
شیخ را مـــی‌دید چـــون آتش شده
در میــانِ بی‌قراری خـــوش شده
هـــم فکنده بود نــــاقوس مـــغان
همه گسسته بود زنــــّار از میان…
شیخ چون اصحــــاب را از دور دید
خویشتن را در میان بی‌نـور دید…
پیش او رفتند ســــرگــــــردان همه
وز پیِ شکـــــرانه جان‌افشان همه
شیخ را گفتند ای پی‌بُــــــرده راز!
میغ شد از پیش خورشیدِ تو باز…
شیخ غسلی کــرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحابِ خود سوی حجاز
(عطّار، 1389 بیت‌های 1522 تا 1546).
دوازه ـ به‌زبان امروز، وقتی مأموریت قهرمان قصّه تمام می‌شود و رهسپار حجاز می‌گردد، ترسازاده در خواب می‌بیند که آفتاب در کنارش افتاده است. آفتاب به‌زبان آمده می‌گوید که همین لحظه از پی شیخت روان شو و مذهب او گزین. دختر وقتی از خواب بیدار می‌شود، «نعره‌زنان و جامعه‌دران در پی شیخ می‌شود روان»(پورنامداریان، 1386، 251). اتفاق عجیبی است! در عین حال، شیخ نیز از درون دل آگاه می‌شود که دختر از ترسایی خویش بیرون آمده است. شیخ فرمان می‌یابد که بازگردد و با بُتِ خویش «هم‌دم و هم‌ساز» شود. بار دیگر ترس و دلهره در دل مریدان می‌افتد؛ اما این‌بار شیخ، «حالِ دختر» باایشان باز می‌گوید و همراه شیخ روانه می‌شوند. شیخ و یاران وقتی نزدیک ترسازاده می‌رسند، می‌بینند که وی «جامه دریده و پای برهنه و مثل مرده‌یی در خاک» افتاده است. دختر با دیدن شیخ بی‌هوش می‌گردد. شیخ از دیده به‌رویش آب می‌افشاند تا به‌هوش آید. دختر به‌هوش می‌آید و بر شیخ نظر می‌کند، اشک از دیدگانش مثل باران بهاری می‌بارد. دختر از شیخ می‌خواهد که اسلام بر وی عرضه کند. شیخ که اسلام عرضه می‌کند، غلغلی در دل یاران می‌افتد. دختر پس از قبولی اسلام، می‌گوید «طاقتش طاق» گشته است. دختر، ضمن درخواست بخشش با شیخ وداع می‌کند و جان به‌جان آفرین تسلیم می‌نماید. به‌بیان دیگر، «چون ذوق ایمان در دل دختر راه یافت، به‌شیخ گفت: دیگر طاقت فراق در من نمانده است. از این خاکدان پر دردسر می‌روم و از تو عفو می‌طلبم؛ مرا ببخش. این سخن گفت و جان به‌جانان سپرد»:
دید از آن پس دخترِ تــرسا به‌خواب
کــــاوفتادی در کنـــارش آفتــاب
آفتاب آنگاه بگشـــــادی زبـــــــان
کز پی شیخت روان‌شو این‌زمـــــان
چون درآمد دخترِ تــــــرسا زخواب
نور می‌داد از دلش چــون‌آفتــــاب
نعــــره‌زد جامه‌دران بیـــــرون دوید
خاک بر سر در میان خــــون دوید
شیـــــــخ را اعـــلام دادند از درون
کامد آن دختـــر ز ترسایی بـــرون
بازگـــــرد و پیشِ آن بت بــــاز شو
بابُتِ خویش همدم و هـــمساز شو
حالِ دختــــر، شیخ باایشان بــگفت
هرکه آن بشنود، ترکِ جان بگفت
شیخ و و اصحــابش ز پس رفتند باز
تا شدند آن‌جـا که بـــود آن دلنواز
بــــرهنه‌پای و دریده جامه‌چـــــاک
بـــرمثال مرده‌یی بـــر روی خـاک
چون بدید آن مـــاه، شیخ خویش را
غَشی آورد آن بتِ دلــــــریش را
چون ببـرد آن ماه را در غَشی خواب
شیخ بـر رویش فشاند از دیده آب
چون نظــــر کــــرد برشیخ آن نگار
اشک می‌بارید چون ابـــــر بـــهار
گفت:«از تشویــــر تو جانم بسوخت
بیش ازین در پـرده نتوانم بسوخت
بــــرفکندم پــــرده تا آگــــــه شوم
عــــــرضه کن اسلام تا باره شوم»
شیخ بـــــر وی عــــــرضۀ اسلام داد
غلغلی در جـــــــملۀ یــــاران فتاد
گفت:«شیخا! طــاقتِ من گشت طاق
من ندارم هیچ طـاقت در فـــــراق
چون مـــــرا کوتاه خواهد شد سَخُن
عاجزم، عفوی‌کن‌وخصمی مـَکُن»
این‌بگفت آن‌ماه و دست از جان‌فشاند
نیم‌جانی داشت، بـــرجانـان فشاند
(عطّار، 1389: بیت‌های 1547 تا 1594).
به‌باور پورنامداریان، «بن‌مایۀ اصلی این داستان که با ذوق، اندیشه و تخیّل عطار در حدود پنج‌صد بیت سروده شده است(410 بیت است)، چند جمله بیش نیست. پیر بسیار زاهد و دین‌دار و صاحب‌کمال و سخت متعبد و خوش‌نام، دل به‌دختر ترسا می‌بندد و در راه عشق او تا اسفل‌السافلینِ درکات کفر و ضلالت، بی‌پروا از ملامت خلق و مریدان جان‌باز، فرو می‌رود تا سرانجام حق که خود او را به این ورطه مبتلا کرده است، نجاتش می‌دهد و به‌راه‌اش می‌آورد(پورنامداریان، 1386: 254). در پایان داستان،«شیخ از ابتلای عشق مجازی رهایی می‌یابد. معشوق کافرکیش اسلام می‌آورد و مسلمان از دنیا می‌رود و مریدان، پاداش اخلاص و اعتقاد و توجه به‌حق و صبر و زاری را با نجات شیخ‌شان می‌یابند»(همان: ب: 252- 253).
در فرجام داستان، شوق و رغبت در دل پرندگان پدید می‌آید و برآن می‌شوند که با مایه‌گذاری از جان، سفر به‌سوی جانان ـ سمیرغ، حضرت حق ـ را آغاز نمایند. از این چشم‌انداز، یکی از عامل‌های اصلی سرایش و گنجانیدن داستان پیش از وادی‌های «هفتگانه»، می‌تواند ایجاد انگیزه در وجود پرندگان و تشویق آن‌ها به این سفر پرمخاطره باشد. عبدالحسین زرین در این زمینه در کتاب «صدای بال سمیرغ» چنین نگاشته است: «مرغان که از وصف پادشاه خویش، سیمرغ قاف، بدان‌گونه که هدهد او را برای آن‌ها تصویر می‌کند، به‌شور و هیجان می‌آیند، شوق دیدار پادشاه در دل‌های‌شان چنگ می‌زند، طی کردن راه دور و درازی را که بین آن‌ها و درگاه سیمرغ قاف هست، ناچیز می‌یابند و برای دیدار پادشاه پرندگان، خود را شیفته و بی‌قرار نشان می‌دهند(زرین‌کوب، 1383: 90- 91).
در میان پژوهندگان، عبدالحسین زرین‌کوب، در پژوهش‌های جداگانه، برداشت‌ها و دریافت‌های متفاوت ارائه کرده است. از دیدگاه وی، «در هر صورت، وحدت و تمامیت داستان، همچنین زمینه‌سازی و نقش‌پردازی آن، همه نشان می‌دهد که این سرگذشت، بدین‌گونه که در منطق‌الطیر آمده است، یک ‌سرگذشت واقعی نیست و مانند بسیاری از قصه‌هایی که در تذکرةالاولیاء و سایر کتب صوفیه در بیان احوال مشایخ آورده‌اند…؛ است. نهایت آن‌که عطار داستان را چنان با لطف و دقت به‌نظم آورده است که احوال قهرمان و صحنۀ حوادث در پیش چشم خواننده، جان می‌گیرد، زنده می‌شود [و] تحت تأثیر قدرت بیان گویندۀ چیره‌دست، خواننده فراموش می‌کند که با یک‌قصه سر و کار دارد[،] آن را حقیقت و تاریخ می‌پندارد و در جست‌وجوی قهرمان داستان و زمان واقعی زندگی او برمی‌آید که در واقع وجود نداشته است».
زرین‌کوب در نهایت نتیجه می‌گیرد: «به‌عقیدۀ بنده، داستان شیخ صنعان … یک‌داستان رمزی است. سرگذشت روح پاکی است که از دنیای جان به‌عالم ماده می‌آید، در آن‌جا گرفتار دام تعلقات می‌گردد، به‌همه چیز آلوده می‌شود و به‌هر گناه دست می‌زند. حتا اصل و گوهر آسمانی خود را فراموش می‌کند و با آلایش‌های مادی انس می‌گیرد؛ اما سرانجام جذبۀ غیبی او را درمی‌یابد. او را به‌مقر علوی خویش باز می‌خواند. دست او را می‌گیرد و او را از آلایش‌ها پاک می‌کند. به‌دنیای علوی، به‌دنیای صفا و پاکی می‌برد و نجات می‌دهد. زمینۀ این سرگذشت رمزی در ادب عرفانی شرق سابقه دارد. شیخ روح پاکی است که به‌دنیای اسلام، دنیای نور و صفا تعلق دارد؛ اما عشق جسمانی ـ عشق یک‌دختر ـ او را به‌دنیای ترسایی، دنیای ماده و گناه، دنیای شراب‌خواری و خوک‌بانی می‌کشاند و به‌دام تعلقات می‌اندازد»(زرین‌کوب، 1383: 170 – 176).

ظرافت‌های داستان
داستان شیخ صنعان، از هرچشم‌اندازی که مطالعه شود، خالی از نکته‌های ظریف و رازناک عرفانی نیست. در هر یک از خوانش‌ها، تحلیل‌ها و تفسیرهایی که از این قصّه ارائه شده است، پژوهندگان، دریافت‌های متفاوتی ارائه کرده‌اند. یکی از نکته‌های جالب، ظریف و رمزآگین این قصه، آغاز و انجام آن است. ماجرای اصلی با «خواب» آغاز و با «خواب» ختم می‌شود. خواب اولی، «بلا» و «گرفتاری» در پی دارد و خواب دومی، «رهایی». با خواب نخستین که خود شیخ می‌بیند و به‌دنبال تعبیر آن جانب روم سفر می‌کند، ماجرا آغاز می‌شود؛ اما خواب دومی زمانی روی می‌دهد که مریدان، سرگشته و پریشان به‌حجاز برمی‌گردند و ماجرا را به‌مرید رازدان توضیح می‌دهند. مرید پاک‌باز که در هنگام سفر شیخ به‌جانب روم، حضور نداشته، چارۀ کار را در برگشت به‌روم و برپایی خرگاه راز و نیاز می‌داند. او با جملۀ یاران به‌روم برمی‌گردد‌ و چهل‌شبانه ـ ‌روز به‌راز و نیاز می‌پردازد. در پایان، در خواب می‌بیند که حضرت پیامبر(ص) تبسم‌کنان به‌سوی وی ‌می‌آید. وقتی طالب شفاعت شیخ خویش می‌شود، حضرت پیامبر مژده می‌دهد که شیخ از بلا و گرفتاری رهایی یافته است و گرد و غبار سیاهی که از دیرباز میان شیخ و حق بود، نیز برداشته شده است.‌ یکی از گره‌های داستان همین است.
ظرافت دیگر، عبور از «تصوّف زاهدانه» به «تصوّف عاشقانه» است. به‌بیان پورنامداریان، «تنها عشق است که زمینۀ بدنامی و ملامت را فراهم می‌کند و غرور زاهدانۀ ناشی از مبالغه در عمل و تکیه بر طاعت را از میان می‌برد(پورنامداریان، 1386: 264). نامداریان در ادامه می‌نویسد: «…مضامین عرفانی که در داستان شیخ صنعان به‌مناسبت حال و مقال آمده است، حکم حاشیه‌هایی بر متن دارند. کانون توجه عطّار و مقصود اصلی او، شرح همان تفاوت عظیم تصوف زاهدانه و تصوف عاشقانه است که عبور از یکی و رسیدن به‌دیگری، جز از طریق عشق که به‌کفر و ملامت می‌انجامد…، ممکن نیست. گذشتن از این عقبۀ دشوار است که حماسۀ معنوی عرفانی را تحقق می‌بخشد. از آن‌جا که عشق اکتسابی و اختیاری نیست، ابتلا به آن نیز اتفاق الهی و مابعد طبیعی است(همان: 65- 66).
بدیع‌الزمان فروزانفر، در کتاب «شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فرالدین محمد عطار نیشابوری» نگاشته است: «علاوه بر شرح تأثیر عشق، شیخ عطار، عقبات و مخاطرات سلوک راه را هم نمودار ساخته و تعلیم داده است که مغرور طاعت و عبادت نباید بود که عاقبت معلوم نیست؛ چنان‌که شیخ مشهور و معتبر که چهارصد مرید داشت، به‌نگاهی دل و دین از دست داد و طاعت پنجاه‌ساله را در سر این کار کرد.
نکتۀ دیگر این‌که اگر کسی بدنام شود ویا در فتنه افتد، نباید به‌نظر حقارت در وی نگاه کرد؛ زیرا که در این مورد نیز پایان کار مستور است و ابواب عنایت مسدود نیست»(فروزانفر، 1352: 363). از این چشم‌انداز، این قصّه، قصّۀ تعلیمی نیز است و می‌توان درس‌ها و تجربه‌هایی از آن آموخت و در هنگام داوری در مورد رفتارها و خطاهایی که از انسان‌ها سر می‌زند، جانب احتیاط را درنظر داشت. به‌سخن دیگر، صلاح نمی‌نماید که از روزنۀ دید خود رفتار و کردار دیگران را به‌بتۀ نقد بست.
ظرافت دیگر، شیوۀ درمان قهرمان قصه است. این شیوۀ درمانگری، پس از عطار، سر از داستان «شاه و کنیزک» مثنوی معنوی جلال‌الدین محمدبلخی، مشهور به‌مولوی(604- 672) بیرون می‌کند. در داستان «شاه و کنیزک»، پس از آن‌که نشانه‌های عجز و ناتوانی طبیب‌ها در امر درمان «کنیزک»برای شاه نمایان می‌شود، او راه درمان را از طریق مسجد و محراب جست‌وجو می‌کند. داستان را از زبان مولوی می‌خوانیم:
شه طبیبان جمع کــرد از چپّ‌وراست
گفت: جانِ هر دو در دستِ شماست
جانِ من سهل است، جانِ جانم اوست
دردمند و خسته‌ام، درمـــــانم اوست
هـــرکه درمان کـرد مـــر جانِ مـــرا
بـــــرد گنج و دُرّ و مــــرجانِ مـــرا
جمله گفتندش که «جــــانبازی کنیم
فهم گِــــردآریم و انبــــــازی کنیم
هــــریکی از ما مسیحِ عالــــمی‌ست
هـــــراَلَم را در کفِ ما مرهمی‌ست»
…هـــرچه کـــردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حـــــاجت ناروا
آن کنیـزک از مـرض چون موی شد
چشمِ شه از اشکِ خون چون جوی شد
… شه چو عجــزِ آن حکیمان را بدید
پـــابــــــرهنه جـــانبِ مسجد دوید
رفت در مسجد، سوی محـــراب شد
سجده‌گــــاه از اشکِ شه پرآب شد
چون به‌خویش آمد ز غــــــرقابِ فنا
خوش زبان بگشاد در مـــــدح و دعا
کـــــای کمینه بخششَت مُلکِ جهان
من چه گویم؟ چون تو می‌دانی نهان
ای هـمیشه حــــاجت مــــا را پنـــاه
بارِ دیگـــــر مـــا غلطم کــردیم راه
لیک گفتی: گـــرچه می‌دانم سِـرَت
زود هـم پیدا کنش بــــر ظــــاهرت
چون برآورد از میانِ جان خــــروش
اندر آمد بحــــرِ بخشایش به‌جـوش
در میان گــــریه خوابش در رُبـــود
دید در خواب او که پیری رو نـمود
گفت:«ای شه! مژده حاجتت‌رواست
گــــر غـریبی آیدت فردا، ز ماست
چون‌که آید، او حکیمی حاذق‌است
صادقش دان‌ کاو امین و صادق است
در علاجش سحــــــرِ مطلق را ببین
در مــــزاجش قدرتِ حـــق را ببین
چون رسید آن وعده‌گـاه و روز شد
آفتاب از شـــــرق اختــــرسوز شد
بود اندر منظـــــره شـه منتظــــــــر
تــــــا ببیند آنـــچه بنمودند سِـــر
دید شخصی، فــــاضلی، پــرمایه‌یی
آفتــــــابی در میــــانِ ســـــایه‌یی
می‌رسید از دور مــــــانندِ هـــــلال
نیست بود و هست، بـر شکلِ خیال
(مولوی، 1397: بیت‌های 43 تا 69).
در این داستان نیز، مرید پاک‌باز، وقتی متوجه ‌عمق بلایی که شیخ با آن گرفتار گردیده است را درک می‌کند، راه چاره در دعا می‌جوید. نکتۀ دیگر، نتیجه‌گیری شیخ نیشاپور است. شیخ، با وجودی که از سرنوشت قهرمان قصه‌اش آگاه است، با خون‌سردی تمام، در راه عشق، گرفتاری، بلا و تحمل مصیبت را امر طبیعی می‌داند:
زین چنین افتد بسی در راهِ عشق
این کسی داند که است آگاهِ عشق
قبول و پذیرش خطر در راه عشق را کار «آگاهان عشق» می‌داند. از نظرگاه شیخ، در راه عشق، هر اتفاقی ممکن است بیفتد؛ اما راهرو عشق، در مقابل مصایب و بلاهایی که سد راه‌اش واقع می‌شوند، باید تمکین پیشه کند ـ به‌زبان حضرت حافظ: «را‌هرو گر صد هنر دارد، تحمل بایدش». در کنار مسایل یادشده، پایان داستان، سه‌عنصر دارد: دو عنصر شادی‌بخش و فرح‌افزا و یک‌عنصر اندوه‌بار و غم‌انگیز یا تراژیک: عناصر شادی‌بخش، تکمیل مأموریت شیخ و برگشت آن به اسلام و گرویدن ترسازاده به‌اسلام است و رهایی از تصوف زاهدانه و رسیدن به‌تصوف عاشقانه؛ چون «زهد و پارسایی، عشق را برنمی‌تابد»(آتش‌سودا، 1391: 12)؛ اما عنصر اندوه‌بار که در واقع تراژدی‌ترین صحنه داستان است، مرگ ترسازاده یا به‌سخن دیگر، معشوق است.

پایان سخن
شیخ، به‌تمام اصول و فنون دین‌داری پایبند است. اهل زهد و تعبد و کشف و کرامت و جایگاه و مقام و منزلت است؛ اما آن‌چه در این میان کم دارد و مانع پرواز شیخ می‌شود، عشق است. شیخ باید از سکوی غرور و خودبرتربینی و زهدورزی خشک بیفتد به‌زمین. شیخ، برای رهایی از قلمرو فقه، باید بار ملامت را بر دوش بکشد تا مقرب درگاه عشق شود. این عشق عارفانه، به‌سخن عبدالکریم سروش، همان «بال دوم پرواز» است؛ یعنی شکستن بت غرور زهد و ذوب شدن در دریای ‌عشق عارفانه که نیازمند گذر از دریای رسوایی و بدنامی است، کانون توجه عطّار در تمام آثار وی است.
کلیت داستان، از نگاه محتوایی که گونۀ نقد هنری از فخرفروشی اهل زهد و تقوا و ریا را آیینه‌داری می‌نماید، از چشم‌انداز جامعه‌شناسی ادبیات نیز، قابل بررسی است. از چشم‌انداز جامعه‌شناسی ادبیات، جنبه‌های پیدا و پنهان اجتماعی جاگیر شده در متن داستان، قابل بازخوانی است. همین‌طور، زبان معترض خفته در دل داستان که در واقع، اعتراض و نقد ویرانگر بر مسایل ریایی است، یکی از اهداف اصلی شیخ نیشاپور در این داستان است.
شیخ نیز که «سجاده‌نشین باوقار» است، در جامۀ زهد و تعبد و مریدداری چنان خفته است که برای رسیدن به‌عشق حقیقی و عارفانه، چاره‌یی جز تعویض «عافیت» به«رسوایی» ندارد. این شیخ صاحب‌کمال، باید از خرگاه زهد بیرون شود، بار ملامت و رسوایی بکشد، بسوزد تا شایستۀ عشق شود. طوق رسوایی را در ملأ عام به‌گردن بیندازد و در جادۀ بی‌نامی قدم بزند تا از این آزمون دشوار موفق به‌درآید و حجاب سیاهی که مانع وصال شیخ و حق می‌شود، برداشته آید.
چه آزمون دشواری ـ همان «قمار عاشقانه»! به‌زبان پورنامداریان، «شیخ صنعان نیز عاشق می‌شود، گرفتار بلاهای عشق می‌گردد. از ایمان می‌گذرد و در ورطۀ کفر فرو می‌رود و سرانجام نجات می‌یابد و دوباره به ایمان باز می‌گردد؛ اما این ایمانِ دوباره با ایمان زهدآمیز پیشین و در بوتۀ عشق گداخته نشدۀ او بسیار تفاوت دارد. آن ایمان پیشین در مقایسه با این ایمان پسین، کفر است. چون ابتلا به این عشق سبب می‌شود که آخرین حجابی که میان او و حق بود، نیز برداشته شود(پورنامداریان، 1386: 261- 262).
انگیزۀ اصلی بازخوانی این داستان، ایجاد پل معرفتی میان گذشته و آینده است. ممکن است تصور شود که دیگر نیاز به‌خواندن متون کلاسیک نیست. متون کلاسیک به‌منظور نمایش دانایی و درآمد نگاشته نیامده‌اند، یعنی خیلی روزمره‌یی نیستند، از این چشم‌انداز، هنوز هم جذابیت و تازگی خود را دارند. به‌سخن ساده، برای تشنگان دانش و دانایی، چنان زلال و شفاف‌اند که در گفتار نمی‌آید.
بازخوانی داستان شیخ صنعان در روزگار ما فراتر از یک تمرین ادبی ـ تاریخی، مواجهه با پرسشی بنیادین است: آیا می‌توان بی‌آزمون عشق، به حقیقت رسید؟ عطار در این قصه، با زبان رمزآلود و شفاف، نشان می‌دهد که زهد خشک، عبادتِ بی‌درد و دیانتِ قالبی، نه تنها راهی به وصال نمی‌گشایند، بلکه خود حجابی بزرگ‌تر از کفر ظاهری‌اند. رستگاری شیخ صنعان در «بازگشت» نیست، در «چگونگیِ بازگشت» است؛ بازگشتی که با تحمل رسوایی، سوختن در آتش عشق و عبور از خودبرتربینی حاصل می‌شود. آنچه این داستان را برای خوانندۀ امروز زیستنی می‌کند، پیام همیشگی آن است: ایمانِ آزمون‌ندیده، ایمان نیست و عشق، اگر به‌بهای از دست‌دادنِ نام و ننگ و مقام هم باشد، تنها راهِ دیدنِ رویِ حقیقت است. بدین‌سان، «عشقِ ترسازاده» در قاموس عطار، نه یک لغزش، ضرورتِ درک سلوک معنا دانسته است.

سرچشمه‌ها
1. آتش‌سودا، محمدعلی. (1391). «تحلیل رمزشناختی داستان شیخ صنعان» (مجلۀ بوستان ادب ـ دانشگاه شیراز)، سال چهارم، شمارۀ دوم، تابستان.
2. پورنامداریان، تقی(1386)، دیدار با سمیرغ، چاپ چهارم، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
3. حافظ، شمس‌الدین محمد(1395). حافظ به‌سعی سایه، چاپ نوزدهم، تهران: کارنامه.
4. زرین‌کوب، عبدالحسین(1388). نه شرقی، نه غربی: انسانی، چاپ ششم، تهران: امیرکبیر.
5. ـــــــــــــ(1383). صدای بال سیمرغ، چاپ چهارم، انتشارات سخن: تهران
6. ـــــــــــــ(1383). یادداشت‌ها و اندیشه‌ها، چاپ سوم، تهران: سخن.
7. عطار، فریدالدین محمد. (1389). منطق‌الطیر. تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، چاپ هشتم، تهران: سخن.
8. فروزان‌فر، بدیع‌الزمان. (1352). شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فریدالدین محمد عطار نیشاپوری، چاپ دوم، تهران: دهخدا.
9. قراگوزلو، محمد. (1386). چنین گفت شیخ نیشابور، چاپ دوم، تهران: نگاه.
10. مولوی، جلال‌الدین ‌محمد. (1397). مثنوی معنوی. تصحیح محمّدعلی موحد، چاپ سوم، تهران: هرمس.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3223


مطالب مشابه
پاژن

پاژن

11 اسد 1405
سرخ و سفید

سرخ و سفید

27 سرطان 1405