واژه‌های سرگردان

14 ثور 1405
3 دقیقه
واژه‌های سرگردان

نویسنده: احسان سلام، استاد دانشگاه

پارسی زبانی‌ست با ظرفیت و توانایی شگرف در واژه‌سازی. برای ثبوت این ادعا،
اگر واژۀ«سَر»را به کلمات دیگر بچسپانیم؛ با چنان دگرگونی‌های معنایی مواجه می‌شویم که دهن هر زبان‌شناسی بازمی‌ماند. این هم مشت نمونۀ خروار:
ـ سرخورده؛ به کسی گویند که از فرط بیچاره‌گی و گرسنه‌گی، سرش را زیر بغلش گرفته و روزانه یک‌یک لقمه از آن بخورد.
ـ سرگردان؛ به کسی گویند که«سَر»ش همیشه در گردش است؛ یعنی شب‌ها سرش را به سوی مدرنیته می‌گرداند و روزها به سوی پشموریته.
ـ سرچرخ؛ به کسی گویند که، گاهی سرش به‌طرف امریکا می‌چرخد و زمانی به‌سوی اروپا!
ـ سرسبیل؛ به کسی گویند که سرش را در سبیلِ سیاست باخته‌است.
ـ سرگرم؛ به کسی گویند که از بی‌کلاهی، سرش را با خبرهای روز گرم می‌کند.
ـ سرتنبه(سرتمبه)؛ به کسی گویند که سرش را در هر سوراخی می‌تمباند.(حالا نگویید که این فعل را از کجا آوردی!)
ـ سرباز؛ به کسی گویند که، دیگران با سرش بازی می‌کنند.
ـ سرچُک؛ به کسی گویند که پیوسته سرش را به سنگ تعصب می‌چُکاند.(از همو فعل‌های فابریکه‌یی!)
ـ سرنگون؛ به کسی گویند که به«زیرنگون»ی نمی‌اندیشد!
ـ سرکار؛ به کسی گویند که ـ هنگام کارکردن ـ سرِ کار از خودش باشد و بیخ کار از کارفرما. طرف «سرکار استوار»دیوار!
ـ سَرزور؛ به کسی گویند که خودش«سَرمُلا»هست، اما در چوکی‌«سرطبیب» کار می‌کند.
ـ سرپرست، به کسی گویند که، فقط سرِ خودش را می‌پرستد.
ـ سربه تالاق؛ به کسی گویند که، سرش را در تالاقش گذاشته‌است و به مردم وعظ می‌کند.
ـ سراسیمه؛ به کسی گویند که، «سَر»ش در پَرپَرکردن سرنوشت مردم، پُراست از «آسیمه».
ـ سربه‌خود؛ به کسی گویند که، فقط عاشق«سَر»خودش‌است و به هیچ سرِ دیگر سرنمی‌زند.
ـ سربسته؛ به کسی گویند که، دایم«سَر»ش را می‌بندد تا سخنی در آن نفوذ نکند.
ـ سربه‌هوا؛ به کسی گویند که، «سَر»ش را با«هوا»پیوند زده تا بادش نرود!
ـ سرزنده؛ به کسی گویند که، «سَر»دشمنش را زنده می‌خواهد.
ـ سرتیر؛ به کسی گویند که، به«سر»گروه انتحاری دستورمی‌دهد که، فلانی را«تیر»کو!
ـ سرچپه؛ به کسی گویند که، «سَر»ش به جای سرینش کار می‌کند.
ـ سرکش؛ به کسی گویند که، همیشه سرش را از سوراخ مسؤولیت، بیرون می‌کشد.
ـ سرمست؛ به کسی گویند که، «سَر»ش هنگام زدن شلاق«مست»می‌شود.
ـ سردار؛ به کسی گویند که، «سر دارد و غیر دردِ سر ندارد.»
ـ سربلند؛ به کسی گویند که، «سَر»ش را در پشت بامِ بلند می‌گذارد تا دختر همسایه را رصدکند.
ـ سرفراز؛ به کسی گویند که، «سَر»ش در افغانستان است و«فراز»ش در وزیرستان.
ـ سردرگم؛ به کسی گویند که، «سَر»ش را در منده‌یی سیاست گم کرده‌است.
ـ سرمامور؛ از آن‌جایی که بعضی از ماموران بی‌سَربودند، باز یک‌سر برای‌شان می‌دادند تا سرمامور شوند.
ـ سریاور؛ به کسی گویند که، پیوسته سرِ یاور چیغ‌بزند!
ـ سرخیل خوبان؛ «سرخیل»مراد از همو ملای گروه امر به معروف و نهی از منکراست، که پیشاپیش دیگر اعضای گروه«خوبان»حرکت می‌کند.
ـ سرشوی؛ بر وزن مرده‌شوی؛ به کسی گویند که، «سر»مردم را با شامپوی فریب می‌شوید.
ـ سرکوبگر؛ به کسی گویند که، «سرِ»مردم را با میخ شش انچ عوضی گرفته‌باشد!
ـ سرسَری؛ به کسی می‌گویند که، برای رفیقش می‌گوید:«دو دقیقه هموجا صبرکن، پیشت می‌آیم!»رفیقش دوقطی سگرت را در دوساعت دود می‌کند، هنوز سرودرکش معلوم نیست!
ـ سرسپرده؛ به کسی گویند که، «سر»ش را به ملا کج‌الدین«سپرده»تا ریگمالش بزند!
ـ سربه‌سر؛ به کسی گویند که، سرش را ازیر کمپل ریاست برشنا بیرون می‌کند و می‌گوید:«سر به سر ما نگوذار که سَرِتَ زیر بالِت می‌کون‌یم!»
ـ سرِ پیاز؛ به کسی گویند که، شرایط«کونِ پیاز»شدن را ندارد.
ـ سرمنشی سازمان ملل متحد؛ این شخصیت، کسی هست که فقط«سر»ش از خودش‌است و«منشی سازمان ملل متحد»ش از امریکا.
***
و در فرجام،می‌رویم به تأویل هرمنوتیکی چند واژۀ دیگر، که در زبان گفتاری مردم جاری و ساری‌‌ست:
1.«لَچّر»، مخففی‌ست که از حروف نخست سه‌واژه ترکیب شده‌است:
ـ ل از لوده،
ـ چ از چرندگوی،
ـ ر از روزگم.
عبارت کاملش:«لودۀ چرندگویِ روزگم!»
2. «خیله» مخففی‌ست که از حروف نخست چهار واژه ترکیب ‌یافته‌است:
ـ خ از خُشکه‌مست،
ـ ی از یخن‌کنده،
ـ ل از لَشمک،
ـ هـ از هوش‌پرک.
عبارت کامل و معنای جامع خیله:«خشکه‌مستِ یخن‌کندۀ لشمک ِهوش‌پرک!»(با یک نفس تلفظ شود.)
3. «کچه» مخففی‌ست که از حروف نخست سه واژه ترکیب شده‌است:
ـ ک از کاسه‌لیس،
ـ چ از چَتی و چَپُوله،
ـ هـ از هردَم‌خیال.
عبارت کامل و معنای جامع کچه:«کاسه‌لیسِ چپولۀ هردم‌خیال!»
4. خُرافات از دو واژه ترکیب شده‌است:
ـ «خُر» و«آفات.» یعنی در میان آفات، بخوابی و«خُر»بزنی!

***

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3102


مطالب مشابه
پاژن

پاژن

13 ثور 1405
یک بیگانه

یک بیگانه

9 ثور 1405