همرنگ جماعت

20 جوزا 1405
4 دقیقه
همرنگ جماعت

احسان سلام، استاد دانشگاه

میرزا نالان، آدم شخ‌كله و ناسازگاری بود و موی دماغ همگان. دهنش همیشه می‌جنبید. اگر از او می‌پرسیدند: «میرزا، جلغوزه می‌خوری؟» می‌گفت: «نه، غصه می‌خورم». آسیاب فكرش فقط ارزن انتقاد را آرد می‌كرد. كارش در داوری به‌جایی رسیده بود كه یك‌تار موی را دونیم می‌كرد.
میرزا هنگامی‌كه از میان پس‌كوچه‌های اندرابی و یا ده‌افغانان به خانه‌اش می‌رفت، روده‌هایش پیچ و تاب می‌خوردند؛ معده‌اش بالا می‌آمد. مثل پزشکان عملیات‌خانه پوزش را می‌بست و تعجب ساكنان محل را بر می‌انگیخت. هرکی او را می‌دید، می‌گفت: «این رولشمك گلاب بینی از كدام سیاره پایین شده كه تا هنوز با بیت‌الخلا عادت نكرده!»
عصرها كه از دفترش به خانه بر می‌گشت، بوی پیازبریان دماغ نازكش را می‌آزرد و مزاجش را برهم می‌زد. مادر اولادها با هر دَمپخت پلو آماده بود تا چند كفگیر دشنام را هم نوشِ جان كند.
شبی میرزا به‌خانۀ یكی از دوستانش دعوت می‌شود؛ چند نویسنده و پژوهش‌گر آن‌جا حضور دارند. در جریان گفتگو‌های ادبی، سخن بر سر چگونگی املای نسوار می‌آید. حاضران در مجلس پافشاری می‌كنند كه نسوار به «ص» نوشته می‌شود: «نصوار»؛ اما میرزا نالان به‌خشم می‌آید، دو پا را در یك تفدانی می‌كند كه نه، نسوار به «س» نوشته می‌شود. چون اعضای مجلس به تنگ می‌آیند، برایش می‌گویند: «میرزا، باز دم ناسازگاریت بلند شد، تو مثل گوشت گاو پیر در هیچ دیگی نرم نمی‌شوی. گیریم كه حرفت درست باشد؛ اما دموكراسی حكم می‌كند كه باید تسلیم اكثریت شوی».
میرزا نالان عقاب چشم، روزی در محفلی به یكی از یارانش اشاره می‌كند: «هی! متوجه باش، بند تنبانت آویزان است!» حاضران مجلس، در آن شب او را سرزنش می‌كنند و برایش اخطار می‌دهند كه بعد از این نباید به سنت‌ها وارزش‌های ملی توهین بكنی!
روزی میرزا در ختم و خیراتی اشتراك می‌كند و بر سر سفرۀ پلو با دونفر ناشناس هم‌طبق می‌شود. نالان نازك‌پنجه، تا چشم باز می‌كند، هرچه گوشت و ماهیچه كه زیر پلو گذاشته بودند، آن دو، با لقمه‌های بزرگ‌تر از كلۀ پشك و سنگین‌تر از سم تاتو می‌بلعند. میرزا عصبانی می‌شود و می‌خواهد تا اشتهای كور ماهیچه‌خواران را انتقاد كند، مگر پلوخوران مجلس از چهارطرف با استخوان‌های ملامت به سرش می‌كوبند می‌گویند: «میرزا باز می‌خواهی وحدت ملی را خدشه‌دار كنی؟! »
میرزا نالان قد و اندامی‌ داشت كه هیچ لباسی در تنش نمی‌آمد. همیشه آه می‌كشید و می‌گفت: «آش با چمچه می‌سازد؛ اما لب می‌سوزد».
نالان را می‌خواستند، زمانی به دادگاه بكشانند. او پیشانی یك مقام بینی‌بلند را گزیده بود و برایش گفته بود: «از قاپیدن زمین‌های زندگان سیر نشده‌ای و حالا می‌خواهی در كاسه‌های سر مردگان حوض شنا بسازی؟» این حركت نالان حملۀ مستقیم به منافع ملی و تمامیت ارضی كشور تعبیر می‌شود! اگر خدای نخواسته اعضای جنبش ملی مدافعان قبرستان در آن روز به كمكش نمی‌شتافتند، خونش به خسك‌های زندان هم نمی‌رسید.
میرزانالان رتبه اول، از دموكرات‌های تنگ‌نظری بود كه نه به جیب صدپارۀ خودش رحم‌ داشت و نه به جوال سوراخ شدۀ رئیس اداره‌اش. او كه دلدادۀ ادب و فرهنگ بود، روزی از نكتایی سه‌رنگۀ رئیسش محكم می‌گیرد و سرش داد می‌زند: «داكتر علوم هستی و شرم نداری، “مقتضی” را به “ز”می‌نویسی!؟» همكارانش از جسارت ادبی میرزا می‌لرزند و برایش می‌گویند: «نالان، استخوان را كه می‌خوری، راه برآمدنش را هم فكركن!» مگر میرزا نول انتقادش را تیزتر می‌كند و می‌گوید: «عقاب هیچ وقت شكار موش نمی‌شود!»
این متل نولدار میرزا، چند دقیقه بعد به‌گوش موش می‌رسد؛ با گذشت چند ساعت، مكتوب پرواز عقاب را به دستش می‌دهند و به جرم نول‌زدن شخصیت‌های علمی‌و سوءاستفاده از آب‌ودانۀ ادبیات با كسرِمعاش، به صحرای بی‌سرنوشتی رهایش می‌كنند.
پای میرزا در فرش هیچ دفتری نمی‌چسپید و آفتاب سر دیوار شده‌ بود. هنوز آب یك اداره در روده‌هایش گرم نیامده ‌بود كه به‌جرم سركشی و پای‌كشی به ادارۀ دیگر پرتابش می‌كردند. كارمندان دور و برش هم تبصره می‌كردند كه، این تافتۀ جدابافته می‌خواهد نام بكشد، وگرنه گنجشك چیست كه، كله و پاچه‌اش باشد.
روزها می‌گذرد، نالان بعد از تك‌ودو بسیار در یك ادارۀ پر جمع‌وجوش به‌حیث مدیر عمومی ‌استخدام، مقرر می‌شود. اعضای خانواده‌اش از او می‌خواهند تا یك قفل نیم پاوه را بر سر زبانش بیاویزد و دنبال فلسفۀ تضاد و تكامل نرود. مگر روزی در یك نشست نیمه‌رسمی، ‌رئیس اداره برایش می‌گوید: «میرزا، به‌خیالم گوشت كفترهای ملاقی را تنها می‌خوری و از ما بی‌خبری!» نالان هوشپرك می‌شود و می‌گوید: «معذرت می‌خواهم، بنده نه كفتربازم و نه كفترخور!» رئیس می‌بیند كه مدیر نالان به آخر گپ نرسیده و دندان‌هایش مزۀ استخوان را ندیده است، دوباره می‌گوید: «نه میرزا، كفترهای ملاقی سبزپتین دفترت را می‌گویم!»
میرزا می‌فهمد كه رئیس بر سر خرمن شخصیتش قصد گله‌گاو را دارد. اتاق دور سرش می‌چرخد؛ خونش، خونش را می‌خورد؛ فلسفۀ تضاد و تكامل را از یاد می‌برد؛ به هرچه انتقاد است پشت پا می‌زند و با یك حملۀ پلنگ‌آسا، رئیس را به هوا بلند می‌كند و چنان بر زمین می‌زندش كه رئیس منزل پایین سه‌قد از جا می‌پرد. افراد امنیتی كفترخور به اداره می‌ریزند و میرزا را به جرم نخوردن گوشت كفتر و سركشی از امر رئیس كفترباز دستگیر می‌كنند.
میرزا بی‌خبر از اهل و اولادش، مثل مورچۀ كمرشكسته، در تار جولای تحقیق بند می‌ماند، روزانه دومرتبه مزۀ تضاد و تكامل را می‌چشد و تا وقتی شربت قین‌وفانه را می‌نوشد كه رئیسش گوشت كفترهای ملاقی را در دیگ هوسش قورمه می‌اندازد!
نالان وقتی از «جولاخانۀ بازداشت» رها می‌شود و به‌خانه‌ برمی‌گردد، از كنج‌و‌كنار كوچه‌ها و پس‌كوچه‌ها، بوی مشك خُتن به مشامش می‌رسد؛ دماغش را نسیم گوارای بدررفت‌ها می‌نوازد؛ هرگاه خانمش صد كیلو پیاز را زیر بینیش بریان می‌كند، موی دماغش تكان نمی‌خورد؛ در هر بامی‌ كه كفترهای ملاقی را می‌بیند، شكارشان می‌كند و گوشت‌شان را خام‌خام می‌خورد؛ سایۀ انتقاد را به گلوله می‌زند؛ نسوار را به «ص» می‌نویسد و مقتضی را به «ز»؛ در مقابل توپك‌های بند ایزار هموطنانش سر تعظیم فرود می‌آورد؛ ماهیچۀ زیرپلو را در هوا می‌قاپد و به هر جایی كه پا می‌گذارد مثل تازه دامادی كه به حجلۀ عروسی درآمده باشد، قاه قاه می‌خندد.
خانوادۀمیرزا و دوستان نزدیكش از این حال و هوای میرزا شاخ می‌كشند و ازش می‌پرسند: «نالان جان، چه معجزه شد كه یك و یك‌بار چربوی غرورت آب شد؛ موم و مرهم شدی و از آسمان ناسازگاری به زمین سازش افتادی؟»
میرزا، قهقه‌یی می‌زند و می‌گوید: «مثل شما آدم شدم. به سخنان بزرگان روی آوردم كه گفته‌اند: خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو».

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3133


مطالب مشابه
پاژن

پاژن

13 ثور 1405