نویسنده: یسنا نورزاده
تصویرگر: منیره نوری
بخش پنجم
شب آرام و ساکتی بود.
همهجا را تاریکی گرفته بود و فقط ستارهها بودند که مثل دانههای مروارید در آسمان میدرخشیدند.
پاژن روی طاقچهی کوچک خانه نشسته بود. زانوهایش را بغل گرفته و به آسمان نگاه میکرد. ستارهها یکییکی چشمک میزدند، مثل اینکه با او حرف میزنند.
پاژن آهی کشید و با صدای آرام گفت:

– ای کاش ینگه اینجا بود…
ینگه دوست دوران کودکیاش بود آنها در کوههای پامیر زندگی میکردند و برای مدتی آمده بودند به نزدیکی پاژن و با هم دوست شده بودند. آنها همیشه با هم میدویدند، میخندیدند و بازی میکردند؛ اما شش سال پیش ینگه با خانوادهاش به کوههای پامیر کوچ کرده بود. دل پاژن از یاد او پر میشد و امشب بیشتر از همیشه دلش تنگ شده بود.
پاژن نمیخواست گریه کند. زود روی رختخواب رفت، چشمهایش را بست و با آرزوی دیدن ینگه در خواب، آرام خوابید.
صبح، با صدای بلند خروس همسایه بیدار شد. چشمهایش را مالید و از خانهاش بیرون شد، و دوباره به یاد ینگه افتاد. صدای خندههایش در ذهنش میپیچید.
مادر از راه رسید و گفت:
– پاژن جان، به چی فکری؟
پاژن با عجله جواب داد:
– نه، نه، چیزی نیست!

اما در دلش میدانست چیزی هست…؛ یاد ینگه هنوز مثل شعلهی روشن در قلبش زنده بود.
ناگهان صدایی از کوچه بلند شد. صدایی آشنا…
پاژن گوش تیز کرد. قلبش تندتر میزد. پرده را کنار زد و از پنجره نگاه کرد.
چشمهایش گرد شد.
– ینگه!
او با هیجان جیغ کشید و به طرف دروازه دوید. دروازه را باز کرد، دستهایش را گشود و فریاد زد:
– ینگه!
ینگه هم وقتی پاژن را دید، برق شادی در چشمهایش نشست.
– پاژن!
دو دوست بعد از سالها همدیگر را در آغوش گرفتند. مادر پاژن از پشت دروازه لبخندی زد.
آنها ساعتها دویدند، خندیدند و مثل روزهای کودکی بازی کردند. پاژن حس کرد دنیا دوباره روشن شده است.
وقتی پدر پاژن به خانه رسید و ینگه را دید، جلو رفت و او را در آغوش گرفت:
– خوش آمدی پسرم! پدرت کجاست؟

آن شب، ینگه اجازه گرفت تا در خانهی پاژن بماند. بچهها از خوشحالی بالا و پایین میپریدند.
پاژن و ینگه به اتاق رفتند. مداد رنگیها را روی زمین ریختند و شروع کردند به نقاشی کشیدن. هرکدام میخواستند نقاشیشان زیباتر شود.
پاژن خورشیدی بزرگ و خندان کشید. ینگه درختی پر از پرنده کشید. بعد نقاشیها را روی دیوار زدند. اتاق پر از رنگ و شادی شد.
پاژن گفت:
– ینگه، میدانی؟ اگر از هم دور هم باشیم، دوستی ما هیچوقت از بین نمیرود.
ینگه لبخند زد:
– درست میگویی! مثل همین ستارهها، حتا وقتی دورند، باز میدرخشند.
———–
بخش ششم
آفتاب مثل زر ناب همهجا ریخته بود و بوی تازهی علفها هوا را آذین میداد. روشنی صبح مثل نوار طلایی روی دشتها دراز شده بود و بانگ صبحگاهی خروسان از هر طرف بلند میشد و روز تازه را خوشآمد میگفت.
در همین صبح روشن، پاژن با حال و هوای خوب از خواب بیدار شد. سه چهار بار روی بسترش شیرجه زد و خندید. بعد همانطور که چشمهایش برق میزد، به فکر برنامههای روزش افتاد. ناگهان جرقهای در ذهنش پرید: امروز بروم به کوهِ تپهسنگی!

کوهی که از خانهشان دورتر بود؛ پر از سبزههای نرم، سنگریزههای درخشان، و تختهسنگهای کلان و خرد. پاژن این کوه را خیلی دوست داشت؛ چون در آنجا میتوانست از یک سنگ به سنگ دیگر بپرد و این پریدن، بازی مورد علاقهاش بود.
اما تا حالا هیچوقت بدون مادر یا مادرکلان به آنجا نرفته بود.
پاژن بعد از آماده شدن، از خانه بیرون شد تا با کل، برادر خردش، بازی کند. در همان لحظه، تصمیمش را با او در میان گذاشت:
«کل، امروز میرویم به کوهِ تپهسنگی!»
کل با نگرانی نگاهش کرد و آرام گفت:
«اگر تنها برویم شاید اتفاقی بیفتد… کسی نمیتواند کمک کند.»

اما پاژن لجباز و بیپروا بود، کوتاه نیامد.
کل که نمیخواست تنها بماند، قبول کرد و هر دو به راه افتادند.
هرچه به کوه نزدیکتر میشدند، نسیم ملایمِ صبح به نسیمی خشنتر تبدیل میشد. ابرهای سیاه با کمک باد سرعت میگرفتند تا جلوی تابش آفتاب را بگیرند.
اما پاژن بیخیال این تغییرها، از این طرف به آن طرف میدوید؛ با هر سنگ کوچک و بزرگ حرف میزد، هر گیاه را با دست لمس میکرد، و در دنیای بیخیالی خودش غرق بود.
کل اما با گامهای آرام و دلی ناآرام پشت سر او میرفت؛ گاهی زیر لب میگفت:
«کاش امروز… جای دیگر میرفتیم.»
وقتی هر دو به بالای تپه رسیدند، ناگهان صدای عجیبی از دلِ کوه بلند شد؛ صدایی که شبیه غرّشی کوتاه و سنگین بود. پاژن از ترس در جا ایستاد. تا حالا چنین صدایی نشنیده بود و نمیدانست چی کند. با چشمان گرد شده به هر طرف نگاه کرد؛ اما جز سنگ و سبزه چیزی نبود.
در همان لحظه فهمید که کاش به حرف کل میکرد و بدون مادر یا مادرکلان به این جا نمیامدند.
کل از شدت ترس چشمهایش گرد شده بود؛ لبش میلرزید و به زور گریهاش را نگه میداشت.
ناگهان تکهسنگ بزرگی از بالای کوه کنده شد و چند متر جلوتر افتاد.
پاژن فریاد زد:
«کل! بامن بیا!»

اما کل از ترس خشک شده بود. یکی از سنگها غلت خورد و درست به سمت کل آمد.
پاژن سریع دوید و خودش را به کل رساند، دستش را گرفت و هر دو کنار رفتند.
سنگ از کنار پاهایشان گذشت و به پایین تپه افتاد.
کل با صدای لرزان گفت:
«اگر… اگر تو نبودی… من»
پاژن دستش را روی شانهی او گذاشت، نفس نفسزنان گفت:
«آرام باش… ما با همیم! تا وقتی کنار هم باشیم هیچ چیز ما را ضرر نمیرساند.»
صدای کوه آرام شد؛ اما دل کل هنوز میلرزید. پاژن هم در دلش ترس داشت؛ اما نمیخواست کل بفهمد؛ فقط دست برادرش را محکم گرفته بود که نلغزد.
اینجا بود که قطرات باران شروع به باریدن کرد و هر لحظه شدت آن بیشتر میشد.
آنها تصمیم گرفتند برگردند خانه؛ اما راه برگشت با باد و باران و سستی سنگها کمی سختتر شده بود. در میان راه، کل آهسته پرسید:
«پاژن… چرا کوه قهر بود؟»
پاژن مکث کرد و گفت:
«نمیدانم… شاید چون ما بیاجازه رفتیم جایی که همیشه نمیرویم. کوه باید بفهمد که ما قدرش را میدانیم.»

کل سری تکان داد و انگشتهایش را بیشتر در دست پاژن قفل کرد، طوری که انگار «باهم بودن» به او قوت قلب میداد.
هنوز چند قدم نرفته بودند که صدایی آشنا از پایین تپه بلند شد:
«بچهها! بچهها! بیایید پایین! من دنبالتان آمدم!»
صدای مادرکلان مثل آفتاب دوباره دلشان را گرم کرد. پاژن ترسش را فراموش کرد و کل لبخند زد و دست پاژن را رها نکرد.
وقتی به مادرکلان رسیدند، او هر دو را در آغوش گرفت و گفت:
«برای رفتن بالای تپه باید یاد بگیرید که کوه همیشه شوخی ندارد…؛ اما چیزی که امروز نجاتتان داد، همین باهم بودن شما بود.»
پاژن و کل بههم نگاه کردند؛ ترسشان کمکم جای خود را به لبخند و آرامش داد.
باد دیگر آنقدر خشن نبود، و آفتاب دوباره از میان ابرها سرک کشیده بود.
آنها دست در دستِ هم، سبک و آرام، به طرف خانه راه افتادند.
کوه پشت سرشان ایستاده بود؛ بلند، آرام، و انگار دیگر قهر نبود؛ چون فهمیده بود که این دو برادر، باهم هستند و یاد گرفتهاند برای کوه هم احترام کنند.
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3209