آدینه محمّدِ صوفی، شاعر و سخنور جوانِ تاجیک، در ۱۴ دسامبر سال ۱۹۹۸ در دیارِ مستچاه، آن کرانهٔ روشنِ فرهنگِ پارسی، چشم به جهان گشود. او دانشآموختهٔ دانشکدهٔ «هنرهای تجسمی و تکنالوژی» دانشگاه دولتی خجند به نام آکادمیک باباجان غفوروف است.
وی از پرورشیافتگانِ محفل ادبی «زرافشان» بوده، نامش در محافل شعر و ادبِ تاجیکستان با شورِ سخن و لطافتِ قلم پیوند خورده است. از دستآوردهای ادبی او میتوان به برندهشدن در مسابقهٔ «لایقخوانی» (۲۰۱۶)، «هنرمند ـ گچکار» (۲۰۱۹ تا ۲۰۲۱) و جشنوارهٔ جمهوریخواهی «فروغِ صبحِ دانایی کتاب است» در بخش نظم و نثر (۲۰۲۳) اشاره کرد.
نخستین دفتر شعرش، «هفترنگِ خیال»، در سال ۲۰۱۸ منتشر شد و پس از آن «طوفانِ وصال» (۲۰۲۱) و «کوچهباغِ عشق» (۲۰۲۴) در دوشنبه به زیور چاپ آراسته گردید؛ آثاری که عطرِ تغزلِ خراسانی و آهنگِ واژگانِ کهنِ پارسی را در خود دارند.
آدینه محمّدِ صوفی در همآیشها و شبهای شعرِ گوناگون حضور یافته و در شبِ شعرِ «بنیاد مولانا» در لندن، نمایندهٔ شعرِ معاصرِ تاجیکستان بوده است. سرودههای او در نشریات داخلی و خارجی و نیز در مجموعهٔ «مروری به شعر معاصر تاجیکستان» اثر محمد اسماعیل لشکری در کابل به نشر رسیدهاند.
شعر او از سوی شاعر مردمی تاجیکستان، کامول نصرالله، ستوده شده و وی دارندهٔ جایزهٔ کمیتهٔ امور جوانان و ورزش جمهوری تاجیکستان در بخش ادبیات است.
خنده کن، در حجمِ لبخندِ تو میآید بهار،
گلبدن، با لحنِ دلبندِ تو میآید بهار.
سرد شد از رفتنت دنیا، عزیزم باز گرد،
عشق بخشا، همچو پیوندِ تو میآید بهار.
بوسه میخواهم ز لبهایت، برایم «نه» مگو،
چونکه از کنجِ لبِ قندِ تو میآید بهار.
مهرِ من، رخسارت خورشیدِ صبحِ نوبهار،
بهرِ من متاب، در بندِ تو میآید بهار.
غرق شد در بحرِ چشمانِ تو صوفی باز هم،
خنده کن، تنها ز لبخندِ تو میآید بهار.
رفتهای از من ولی رویِ تو از یادم نرفت،
خندهٔ چشمانِ جادویِ تو از یادم نرفت.
سرنوشتم را به گیسویِ تو میبستم، ولی
پشتِ سر تابیدنِ مویِ تو از یادم نرفت.
شعرهایم را صدایت روحِ نو بخشیده بود،
شیوهٔ خاصِّ غزلگویِ تو از یادم نرفت.
میهراسم هر کجا لب گشایم بعد از این،
صحبتِ آزادِ پهلویِ تو از یادم نرفت.
سالها در انتظارت عمرِ خود را باختم،
رفتهای از من ولی رویِ تو از یادم نرفت.
شاخهٔ بیبرگ و عریانم… نمیدانم،
تا به فصلِ تازه میمانم… نمیدانم.
سبز شد دنیا، ولیکن تازه فهمیدم
دانهای در خاکِ پنهانم… نمیدانم.
دل به گردِ کعبه گشت و عقل، اما نه
کافرم یا که مسلمانم… نمیدانم.
گفته بودی: «از من و از عشق کی دانی؟»
من همین را خوب میدانم… نمیدانم.
من دوامِ زندگانیام را گذشتم تا
با خودم یا با کسی مانم… نمیدانم.
خاطراتم را فقط اشکِ تو میشوید،
من حدیثِ تلخِ بارانم… نمیدانم.
سردیِ قسمت مرا در روزِ میلاد است،
زادهٔ فصلِ زمستانم… نمیدانم.
ناشیانه از خودم هر روز میپرسم:
آدمم یا اینکه انسانم… نمیدانم.
خواستم باشم کنارِ تو، ولی قسمت نشد،
همدمِ تو، غمگسارِ تو، ولی قسمت نشد.
با امیدِ دیدنت بنشسته بودم سالها،
بیقراری در قرارِ تو، ولی قسمت نشد.
گفته بودم میروم از دهه تا گیرم زِ سر
زندگی را در دیارِ تو، ولی قسمت نشد.
شعرهایم را به عنوانِ تو گفتم تا شوم،
شاعری در روزگارِ تو، ولی قسمت نشد.
مثلِ سهرابی به راهِ نوشدارو زیستم،
تا ابد چشمانتظارِ تو، ولی قسمت نشد.
آمدم، باران گرفت و «دوست میدارم تو را»
تا نویسم بر مزارِ تو، ولی قسمت نشد.
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3198