نویسنده: نرگس درویشی
چشمهایش با انتظار خوی گرفتند،
باورش یکروزی غیرممکن بود.
بزرگتر که شوی،
در میان امواج فاصلهها همهچیز فراموشت میشود،
عین خاک و گلی که با دستکشیدن برآن، از جفتکفشی پاک میشود.
کلافهتر از همیشه، راهی کافهای شد که از آن، چندان خاطرهای نداشت. نه از آن کافههای دلفریب و شاعرانهی فرانسوی بود، نه از آن نغزکافههای ایتالیایی که بوی خوش قهوهی آن در جان آدم رسوخ میکند. کافهای بزرگ با دیوارهای چوبی، پنجرههای بلند و نوری که بدون ملاحظه راهش را به درون کافه باز میکرد. تازه به این شهر آمده بود، هرچند بهنظر میرسید که از تصمیمش چندان راضی نیست؛ اما گویی چارهای نبود. برای گریز از افکاری که چون خوره بهجانش افتاده بودند، به کافهی سر خیابان خانهاش پناه میآورد. بین راه، میدانست که از طعم قهوههای آن دل خوشی ندارد؛ اما جبری که او را به آنجا میکشاند، دوست میداشت. خیابان زیبا بود؛ اما نه برای او. روزی زیر لب گفته بود: «این خیابان را کسی زیبا میبیند که زیباتر از آن را ندیده باشد».
آن روز صبح، با کتابی در دست و گامهایی شتابآلود بهسوی کافه میرفت. گویی از دندهی چپ برخاسته بود. در دل به زبانهای مختلف با خود سخن میگفت، گاهی چنان در آن گفتوگو غرق و حواسش پرت میشد که نمیدانست هدف از آن صحبتهای درونی چیست. کلاهش را تا پیشانی پایین کشیده بود و عینک، نیمی از چهرهاش را در سایهی خود فرو برده بود. به کافه که رسید، دریافت که پاتوق همیشگیاش، جایی که برخی از صبحها را در سکوت آن سپری میکند، اشغال است. اکنون برایش ثابت شد امروز را کلافهتر از همیشه خواهد گذراند. صبح زود بود، مردمان کمی در کافه حضور داشتند. پیرمردی همان گوشهی دنج را برگزیده بود.
«بخشکه این چانس!» با خود گفت. «از میان این همه میز، چرا باید آن یکی را انتخاب کند؟ مگر این مردم شیفتهی نور گرم خورشید نیستند؟ پس چرا پشت آن کمد تاریک، رو به دیوار نشسته است!».
خوب چارهای نبود، ناگزیر کنار پنجرهای نشست که نور، بیملاحظه بر آن میتابید. کتابی از حضرت مولانا را روی میز گذاشت، کتش را روی صندلی انداخت و شال گردنش را بر آن خواباند. اینطور که بهنظر میرسید، هنوز در یک مکان و زمان قرار داشت؛ شکرش باقی. قهوهی همیشگی را سفارش داد؛ تلخ و خالص.
من کمی دیرتر به کافه رسیدم. دیدم او آنجاست. بیآنکه متوجهِ حضورم شود، پشت سرش نشستم و قهوهی همیشگی را سفارش دادم. او را میدیدم، امروز بهراستی که حالش پریشانتر از همیشه بهنظر میرسید. آیا این حالت نشان از کشف چیزی بود که من و سایر مشتریان کافه از آن بیخبر بودیم؟ پاسخ این پرسش آسان نبود. باید بیشتر او را زیر نظر گرفت تا حقیقت را پیدا کرد. البته که به من چندان مربوط نیست و فضول هم نیستم؛ اما او را بهطور عجیبیمیستایم. تمام آنچه را که در بارهاش میدانم، تنها از چندین برخورد کوتاه در همین کافه بهدست آوردهام.
اهل این شهر نبود، حتی اهل این دیار هم نبود. به زبانهای مختلف سخن میگفت، در ظاهر بهجوانی میزد؛ اما وقتی کنارش مینشستی، گویی پیر پیر بود. ایکاش میشد آن روزی را که با او به گفتوگو نشستم، به زبان بیاورم، او را عمیقاً غرق در افسردگی یافتم. البته خودش این واژه را سخت ناپسند میدانست. شاید بههمین علت بود که گفت:
«افسردگی چیست دیگر؟ واژهای که از رنج برمیخیزد؛ اما رنج بخشی از زندگی انسان است، و گاهی انسان خود بهتمامی تبدیل به رنج میشود. اینجاست که دیگر افسردگی بیمعناست؛ زیرا تضادی در میان نیست. وقتی رنج خودِ انسان شود، دیگر شادی در کار نیست که نبودش را به افسردگی تعبیر کنیم».
راستی، شما چیزی از این سخنانش فهمیدید؟ منکه نفهمیدم. تنها دانستم که از زندگی، آنگونه که هست، راضی است؛ اما رازهایی در دل دارد که هرگز کسی را نیافته تا برایش قصه کند. دلیلش را بهدرستی نمیدانم؛ شاید غربتی باشد که در آن بهسر میبرد، شاید هم هراس از آیندهای بیگانه. او به هیچکس باور ندارد، به هیچکس. دیگران را همواره چیزی فراتر از آنچه مینمایند میبیند. بیشتر اوقات را در خانه سپری میکند، مگر آنکه زندگی ناگزیرش سازد. و اگر روزی به گفتوگو بنشیند، میتوان فهمید که رنجی که در دلش خانه دارد از برای خودش نیست؛ بلکه از آنِ دیگران است.
آن روز، پس از گفتوگویمان، ناگهان بیمقدمه شروع به نوشتن کرد؛ انگار از چشمانم خوانده بود که مشتاقم آن متن را بخوانم. پیشتر گفتم که او برایم معنای دیگری دارد. حال که اجازه داده بود در کنارش بنشینم، چه میشد اگر بیشتر از او میدانستم؟ هر روز با اشخاص زیادی روبهرو میشویم؛ اما گاهی، خیلی کم، به دلمان میخورد که با یکی از آن بیگانگان چند کلمه حرف بزنیم. نمیدانم انگار غریزهی درونی ما انسانهاست، البته نه همگان! دوستمان؛ اما از سر ادب، دریچهای را برایم گشود.
متنی که نوشته بود را بیش از هرچیز دوست داشتم. راستش را بخواهید، مادامیکه فهمید نوشتهاش برایم عزیز است، صفحهای از دفترچهاش را پاره کرد و به من داد. نه که خواسته باشم! اما روزها آن را خواندم و هنوز نمیدانم برای چه کسی نوشته شده بود. بیایید شما نیز بخوانید:
«صبحگاهان بود و نسیمی ملایم، در کوچههای خاموش میوزید و خبر از روز گرم تابستان میداد. آفتاب هنوز راهی به دل این پسکوچههای باریک نیافته بود و سایهها کشیده و خاموش در کنارهی دیوارها آرمیده بودند. گام بر میداشتم و در میان این خلوت سپید، چشمانم به آنانی افتاد که سبکبال با روسریهای سفید برسر، از کوچهای به کوچهی دیگر میگذشتند. گاه تنها، گاه چندتایی، همچون خاطراتی که در برابرم پدیدار میشدند، بیگناه و معصوم، چنانکه گویی از گذشتهای دور بازگشتهاند تا در این سپیدهدم آرام، در حالیکه به چشمان معصومشان مینگریستم از خواب پریدم. مگر نه اینکه خوابی بیش نبود!».
باور کنید، نتوانستم بپرسم این نوشته برای که یا کهها بود. از نگاه خاموشش دریافتم که نباید چیزی بپرسم. پارهکردن آن ورق از دفترچهاش نیز مرا نگران کرد. آیا آن کسانی را که در خواب دیده بود، دیگر در این جهان نبودند؟ آیا سکوت و اندیشهی ژرف او فرصتی برای پرسیدن سؤالاتم بود؟ تنها توانستم با تردیدی که جانم را میفشرد، بپرسم:
«آیا آنانی را که در خواب دیدید، وجود دارند؟».
با خشمی که از روی ناباوری بود پاسخ داد:
«شما چه فکری با خود کردهاید! آری که وجود دارند؛ اما دیگر چیزی نپرسید، بزرگوار».
از آن روز به بعد، دیگر از او چیزی نپرسیدم، آنگونه که او نیز از من چیزی نمیپرسید. تنها باری که پرسید این بود که نامم چیست و از او چه میخواهم. این؛ اما بدان معنا نبود که هیچ از من نمیدانست! آه، از شما چه پنهان، در این مدت تمام زندگیام را عین سفره برایش پهن کرده بودم. خوب نمیدانم این منم؛ اگر در چشمان کسی نشانی از اعتماد بیابم، بیاختیار راز دل را بر او فاش میکنم. با این حال، بارها از این کار پشیمان شدهام، خود را محکوم کردهام، تصمیمهای جدی گرفتهام؛ اما فایدهای نداشت و نخواهد داشت.
پس از آن گفتوگوی، دو روز تمام در کافه ندیدمش. دانستم که بار دیگر در خانه غرق در اندیشه دست و پنجه نرم میکند؛ اما پس از آن غیبت، چندبار دیگر با او ملاقاتی داشتم. در پایان هرکدام از آن دیدارها، ورقی از دفترچهاش را جدا کرده و به من داده بود. آیا باورکردنی است؟ تا کنون دیدهاید که غریبهای چنین کند؟ راستش را بخواهید، دفترچهی زیبایی نیز دارد؛ جلدی از جنس چرم و ورقهای کاهی که عین صاحبش، نرمخوی و دلنشین است. آن روز، دومین نوشتهاش را به من داد که کمابیش شبیه نوشتهی قبلی بود. بازهم گویی برای همان شخص، یا اشخاصی، با جان و دل نوشته بود:
«خدا داند چه شبها و روزهایی، دیدگانم سیمای پریچهرت را همچون قاب تصویری در برابر خود داشته است. بههر سوی که نگریستم، شاهد رخسار گلگونت بودم. چه سپهر نیلگون یا تاریک، چه مهتاب و چه آفتاب، همه و همه سیمای درخشان تو را یادآورند. رخسارت، همچون قاشی از مهتاب، درازشبهای ساکت و آرام اینجا را شاعرانهتر مینماید و هر غزل، حکایتی از زیبایی توست. چگونه وصف کنم رُخ پریرویت را؟ نیمهشب، اگر به آسمان چشم دوزم، چشمان خندان تو، قلبم را در تسخیر خویش میگیرد. اگر در سطرهای کتابی غرق باشم، ناگهان چهرهی معصوم و غمگینت را در ذهن میبینم و هنوز لختی نگذشته، قطرهای اشک بر خطوط کتابم نقش میبندد. هر بامداد دمیکه کمر مهین فنجان قهوه را در میان انگشتانم میفشارم، پرتو وجودت را میبینم که همچون فانوسی لبهی فنجانم را گرم و درخشان میسازد. مادامیکه نوای موسیقی دلنواز در گوشم طنین میافکند، از گل رُخ تو حکایتها میگوید. عصرگاهان، با یاد تو آهسته بر کرانهی پنجره سبکبال قدم میگذارم و شمیمی جانفزا، عطر حضورت را در مشامم مینوازد. آن شبها که قلم در میان انگشتانم بر دفترچهام میلغزد، سخنان و آن واژههای نوشآفرینت، لبان خشکم را به لبخندی ناگهانی میگشاید. در طرفةالعینی، قاب دیدهام را میرباید که وجود ندارد؛ تصویری که از پشت شیشهی عینکم، موج گیسوان ابریشمیات را ترسیم میکند. روزها و ماهها، باد گیسوان خرمایی تو را میرقصاند درست در مقابل چشمان تشنهام؛ گاه میان شاخههای درختان، گاه در تنهایی، گاه در دو بیت شعر، گاه بر چهرهی مرطوب شبنمهای بهاری، گاه در میان ستارگان، و گاه در کنج اتاقم. درحالیکه همانند گلهای پیچک در تار و پود جانم دویدهای، از خود بیخود میشوم و به ناکجاآباد سفر میکنم؛ همنشینیِ مولانا، شمس و تو را در خیال خود ترسیم میکنم. صدایت را در نوای آرام پیانو میشنوم. عطر وجودت را از میان گلهای بهظاهر بیجان میبویم، و با دستانی گشوده تو را در آغوش میکشم، آنگونه که گویی بال و پر گرفتهام. ای تو که همواره سایه به سایه کنارم بودهای، روزی دستان نرمت را در دستم خواهم گرفت، روزی درست در برابرت خواهم ایستاد و دلسیر تماشایت خواهم کرد. ای پرندهی زیبای من، ای پرندهی بهاری من، چشمان روشنت را به آرامی میبوسم. ای فانوس درخشانم، هرگز از جانم جدا نبودهای، و روزی فرا خواهد رسید که ساعاتی طولانی روبهرویت بنشینم و به آهنگ صدایت قلبم را دوباره جوان سازم. بهقول حضرت بیدل:
«روز وصل تو گم کنم خود را
تا به دولت رسیده را مانم»
این نوشته مرا به دو اندیشه واداشت؛ نخست آنکه او زیباییهای جهان را بهراستی میبیند! آنگونه نیست که چشم بر شگفتیهای هستی ببندد، بر شبهای پرستاره، روزهای آفتابی و بر نعمتهای بیکران خداوند؛ اما اندیشهی دیگر که مرا در ابهام فرو برد، این بود که این کلمات را برای که مینویسد؟ شاید برای عزیزی که از او دور است؟ چرا نمیخواهد نزد خود نگه دارد و نمیتواند دل از این نوشتهها بکند، شاید دلش میخواهد دستکم یک نفر آنها را بخواند تا آرام گیرد. نمیدانم، همهی این افکار پیوسته ذهنم را درگیر میکردند.
سومین کاغذی که از او دریافت کردم، چیزی نبود که انتظارش را داشتم. گویی هرچه بیشتر او را میشناسم، در لحظهی دیگر همهچیز در پردهی ابهام فرو میرود. اینبار، آن نوشته را خودش به من نداد. چند روز پیش، همینکه وارد کافه شدم او را دیدم که با چهرهی خسته، حتی خستهتر از همیشه، کافه را ترک کرد. پیش از آنکه از به بیرون رود کاغذی تاخورده را از میان انگشتانش رها کرد و بیدرنگ درون سطل زباله انداخت. من درحالیکه از تعجب نمیدانستم چه عکسالعملی نشان بدهم، آناً تصمیم گرفتم دنبالش بروم؛ اما حسّی در درونم گفت: بهتر است او را تنها بگذارم. به جای آن، بیاختیار کاغذ تاخورده را از میان زبالههای قهوه برداشتم. لکهای از قهوه روی آن افتاده بود. به میز همیشگیاش نشستم و درحالیکه دستانم از اضطراب میلرزید، کاغذ را آهسته باز کردم. نمیدانم این ترس از چه بود: از آنکه بدون اطلاعش این کار را میکردم یا از آنکه نمیدانستم با چه جملهای روبهرو خواهم شد. اینبار، دستخطی غریب بر صفحه نقش بسته بود، چنانکه پنداری دستخط او نبود. لحظهای مرا به شک وا داشت؛ اما با چشمان خودم دیدم که این کاغذ را او به زبالهدان سپرد و مهمتر از همه، این ورقی از همان دفترچهی چرمیاش بود و این حقیقت را دیگر نمیتوانستم انکار کنم! آن روز، ساعتی در کافه نشستم و به جملهای که بر صفحه نقش بسته بود، خیره شدم. از شما چه پنهان، کمابیش توانستم حال او را درک کنم:
«همراه خستهکنندهای دارم، و آن همراه خودم هستم. همواره در جستوجوی آگاهیام تا راهی برای بقا پیدا کنم، و همچنان شکست میخورم؛ اما گذشته و ایمانم را را قوی نگه داشتهام».
من همین اکنون او را زیر نظر دارم، گفتم که متوجه آمدن من نشد و از این بابت خرسندم. آنچنان غرق در نوشتن است که گویی از حضور هیچکس دیگر آگاه نیست. کافه امروز شلوغتر از همیشه است؛ اما او همچنان قلم در دست دارد و بیوقفه مینویسد. جای تعجب است که در این شلوغی چگونه با این سرعت قلم میزند. شاید اکنون که مجال گفتوگویی نیست و از وجود و نگاههای مزاحم من آگاهی ندارد، بهتر باشد کمی از ظاهرش برایتان بگویم. انسانی نسبتاً لاغر و بلند است با عینکی که نیمی از صورتش را تصاحب کرده است. غالباً رنگهای تیره بر تن دارد؛ اما همیشه هم فاقد رنگهای روشن نیست. مثلاً امروز، شالگردنی سبز بر دوش انداخته که مرا به وجد آورده است. راستش را بخواهید، خیلی دوست میدارم که بارها با او مکالمهای داشته باشم. از آخرینباری که سخن گفتیم، روزها میگذرد و آنچه از او بهدستم رسیده تنها ورقهایی است که در موضوعاتی پراکنده اشاره کردهاند و من حتی نمیتوانم آنها را بههم مرتبط سازم.
دروغ چرا، گمان میکنم او از من انتظار دارد که این نوشتهها را پس از خواندن نابود کنم. حقیقت این است که چندینبار در پایان برخی از نوشتههایش از من خواسته بود، حتی برای بار دوم آنها را نخوانم و تأملی بر آنها نداشته باشم. از اینرو، ناچار شدم پس از خواندن، آنها را از میان ببرم؛ اما در این میان، چند متن کوتاه دیگر نیز از او دریافت کردهام. گاهی پیش از ترک کافه آنها را با دو دست خود روی میزم مینهاد و گاهی نیز، زمانیکه کنارم مینشست، پیش از رفتن ورقی برایم جای میگذاشت؛ اما دیگر هیچ نوشتهای را در میان زبالهدان نیافتم. شاید همان آخرین جملهای بود که آن روز به زبالهدان سپرد.
«انسان در ذاتش، موجودی تنهاست؛ اما او برخلاف ذات خود، همواره دنبال راهی برای گریز از تنهایی است. من میگویم خوشبخت کسی است که با قبول ذات خویش روزهایش را زندگی کند؛ یعنی با تنهایی. مگر نه اینکه همگان در پی یافتن خویشاند؟ میتوان در میان جمع، خویش را یافت؟».
راستش را بخواهید، این سخن مرا نیز دگرگون ساخت، دانستم که غربت او را به حقایقی ناگوار سوق داده است؛ اما من نیز چندان مخالف عقیدهاش نیستم، تنهایی چیز خوبی است، علیالخصوص در دیار غربت. از روزی که این نوشته را با من به اشتراک گذاشت، من نیز با تنهایی، بیشتر خو گرفتم. دیگر مانند گذشته در گفتوگوها عجله نمیکنم. در روزهای نخستین، هنگامیکه این غریبه را دیدم، میل داشتم ساعتها بنشینم و سؤالاتی که ذهنم را مشغول کرده بود از او بپرسم؛ اما رفتهرفته از سکوت او چیزهای بیشتری در موردش فهمیدم تا جایی که گمان میکنم حتی با دریافت پاسخ سؤالاتم به چنین شناختی نمیرسیدم. با چنین سکوتی؛ اما نه سکوت همیشگی، شاید انسان بتواند رابطهها را نیز مستحکم نگه دارد؛ اما این قابلیت میطلبد و گمان میکنم من در برابر آن عاجزم. من آنان را که بیش از همه عزیزشان میدارم همواره کنار خود میخواهم، چه سخن بزنند و چه خاموش بمانند. شاید این غریبه نیز یکی از همان عزیزان شده است؛ اما کنجکاوم بدانم او چگونه با کسانی که اینجا نیستند پیوند دارد. آیا با عزیزانی که از ما دورند نیز باید در سکوت ارتباط برقرار کرد؟ شاید بتوانم خودم را مهار کنم؛ اما کسانی در زندگیمان هستند که غیبت طولانیشان دردناک است. این طور نیست؟ بیگمان، تنهایی در مقطعی از زندگی سودمند است؛ چرا که انسان خودش را در آن سکوت بیشتر از همیشه درک میکند، آنگونه که رفیقمان گفت. من کاملاً با سخن او موافقم. میدانم که پای انسان بهسادگی میلغزد. برای مثال، اگر در میان جمع باشد، مجبور است خود را با میل آن جمع هماهنگ سازد و آنجاست که دیگر خویشتن نیست؛ بلکه به آنی بدل میشود که دیگران از او انتظار دارند. ایکاش میشد از همه گریخت، همچون این دوستمان. نمیدانم؛ اما حداقل در روزهایی که او را میبینم، چنین بهنظر میرسد که انگار از چیزی در حال فرار است. بهدنبال این اندیشهها، نوشتهی دیگری از او بهدستم رسید که برگرفتهشده از تأثیرات آن جملات پیشین بود. پس از آنکه آن را به من سپرد، لحظهای با من به گفتوگو پرداخت؛ انگار که آن روز حالش روبهراه بود.
«دنیا همچون گردبادی، آدمیان را سرگردان بهدور خود میچرخاند. این گردباد، انسانها را وا میدارد تا بر ساز آن برقصند؛ اما همینکه یکی در گوشهای، در میان غبار فرصتی مییابد تا از حرکت بازایستد و همچون دیگران نرقصد، همگان انگشت اتهام بهسویش دراز میکنند و فریاد میزنند: «این از ما نیست!».
نخست اجازه داد نوشته را بخوانم، دیدم این یکی تنها در نشانهگذاری با بقیه تفاوت دارد. پس از خواندن با لبخندی از سر رضایت و توافق سرم را جنباندم. او همچنان به من میدید.
با صدایی آرام گفت:
«انگار خوشتان آمد، پس موافقید؟»
منکه میدانستم او پاسخ مرا از پیش میداند، کوشش کردم کمی بیشتر به کلامم شکر بیندازم:
«آری، آری. دوست من، مگر میشود انسان بود و با این جمله موافق نبود؟ بسیاری را میبینی که تنها گذرا زندگی میکنند و رأی شان رأی اکثریت است. باور بخدا کنید، دوست من، در این دنیا متفاوتبودن، گویی که جرم محسوب میشود؛ جرمی که تاوان دارد!».
اینبار با شنیدن حرفهایم، نیشخندی زد. راستش ابتدا متوجه نشدم که از برای چه بود. آیا خیلی خود را عقل کل میپنداشت و مرا به تمسخر گرفته بود؟ اما گویی متوجه عصبانیتم شد؛ چرا که با لحنی آرام و ملایم گفت:
«لطفاً مرا ببخشید معزز، ناگهان بهیاد یک فکاهی افتادم که مرا به نیشخندی واداشت. میدانم که از روی ادب نبود. راستش را بخواهید با سخنانتان کاملاً موافقم؛ اما پرسشی برایم پیش آمده: شما خود را در کدامین گروه میبینید؟ از آنان که محکوم میکنند یا آنانی که محکوم میشوند؟».
«من… حقیقتاً، جوابدادن به این پرسش دشوار است. گمان میکنم بستگی به شرایط و اعمالم دارد. شاید… اممم، نمیدانم، ممکن است…».
«پاسخ را نزد خود نگه دارید، محترم»
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
«سپاسگزارم، اما شما چطور؟»
«هر بشری نقاب خودش را دارد. برخی تمام طول زندگی خود را با یک ماسک سپری میکنند، برخی دیگر، بر اساس نیازها، ماسکهای گوناگونی به چهره میزنند؛ اما ماسکها یکسان نیستند؛ برخی زشت و آشکارند، برخی دیگر به ظرافت ساخته شدهاند».
این را گفت و بدون آنکه حتی خداحافظی کند، مرا ترک کرد. از شما که نمیشود حقیقت را پنهان کرد، سه فنجان قهوه را بهتنهایی سرکشیدم و بیآنکه کلمهای با خود سخن بگویم، دقایقی بیشمار همانجا نشستم. آیا این من بودم؟ باورش حتی برای خودم نیز غیرممکن بود. از آن روز پس، حرفزدن با خود را نیز خوش ندارم. آیا بهتر نیست از چرند اضافی بپرهیزم؟ شاید اینگونه آرامش را بهتر بیایم. بهطور واقعبینانه اگر بگویم، هر انسانی در زندگی خود با رنجها و دشواریهایی دست و پنجه نرم میکند. من نیز یکی از آنها. آن روز، پس از رفتنش، جملهای را که گفته بود در ذهنم مرور کردم و بهمحض بازگشت به خانه، آن را کنار جملههای قبلی که از او شنیده بودم یادداشت کردم. دستخط من هم چندان بد نبود!
میان نوشتههایی که پیشتر بدان اشاره کردم، که بهکلی باید محوشان میکردم، عبارتی به چشمم خورد که شبیه شعری بود که سخت دلنشین هم بود. نمیدانم، بهنظر آشنا میآمد شاید آن را جایی دیگر شنیده بودم. آه، پس بههمیندلیل بود که درون گیومه نوشته شده بود! درست یادم نیست، آنجا نوشته بود که از کجا بود، شاید از کتابی بود، یا شاید از فیلمی؛ اما بههرحال، نقل قول این بود:
«روزی در مهتاب آبی شهریور
در سکوت زیر نهال آلو
او را، آن عشق ساکت رنگپریده را
همچون رؤیایی دلپذیر در آغوش گرفتم.
بر فرازمان، در آسمان آبی
تکهابری نگاهم را بهخود جلب کرد
سپید و شگفتانگیز بود
و هنگامیکه باز نگریستم،
دیگر اثری از آن نمانده بود».(1)
با خواندن این سطرها، باز فکرهای عجیب بهسراغم آمد. نکند او از کسی سخن میزند؟ با آنهم، گاه برایم ثابت میشود که نشانی از عشق بهیک فرد معیّن در نوشتارش آشکار نیست. البته، نه هر عشقی! او بهیقین عشقی دارد که همه از او بیخبرند. شاید عشقی بهگفتهی مردم زمینی نداشته باشد. نمیدانم، او بسیاری را دوست میدارد، برخلاف ظاهری که گویی از همه بیزار است؛ اما من به شما میگویم که چنین نیست.
همین دو روز پیش، هوا بهاری و بسیار خوشایند بود. از بند آن افکار آزاد شده بودم و در میان شهر قدمی میزدم. شگفت آنکه پس از آنهمه تأملات و زمانی که در خلوت سپری کرده بودم، دنیا برایم زیباتر بهنظر میرسید؛ انگار از خود راضی بودم. شاید حس خرسندی از آنکه گامی برداشته بودم، یا آنکه موفقیتی بهسراغم آمده بود. این تجربه برای اولین بار ذهنیتم را نسبت به تنهایی تغییر داد. پس چرا این واژه تا این حد در نظر بشر وحشتناک و بیمعنا جلوه کرده است؟ شاید در تنهایی بتوان لذت شناخت خود را چشید. مگر نه آنکه میگویند: «آنکه خود را شناخت، خدا را شناخت!». آن روز غرق در این اندیشهها، از کنار دکانی میگذشتم که ناگهان کاملاً غیرمنتظره، دوستمان را دیدم. چند قدمی به عقب بازگشتم و نام دکان را خواندم: «راک». دم در، دو میز بزرگ گذاشته شده بود؛ یکی میزبان دیسکهای رنگارنگ و دیگری پر از کتابهای دست دوم. آن لحظه بود که دریافتم که اینجا، دکانی برای فروش کتابها، فیلمها و صفحات قدیمی دست دوم است. جالب آنکه تا اکنون متوجه آن نشده بودم درحالیکه نزدیک کافه بود. با پالتوی سیاهی بر تن غرق ورقزدن صفحات بود. خیلی دوست داشتم من نیز با او باشم. حتی لحظهای آرزو کردم که ایکاش چنین رفیقی داشتم. پنداری نیرویی در درونم مرا به عادتهای گذشتهام برد و بیملاحظه وارد دکان شدم و درست کنار او ایستادم. آیا نباید این کار را میکردم؟ آخر اگر کسی را خواسته باشیم، نباید به او بگوییم؟ آیا باید تا همیشه سکوت کنیم؟ خدا را چه دیدی شاید او نیز در دل آرزو داشت رفیقی همچون من داشته باشد. شاید ما دو نفر، رفیقهای خوبی از آب درآمدیم، یک روح!
«سلام بر شما رفیق عزیز! امروز شما را اینجا میبینم. قصد دارید صفحهای بخرید؟ گرامافون هم دارید؟».
او درحالیکه دستانم را که بیاختیار تکان میخوردند، زیر نظر داشت، پاسخ داد:
«سلام، رفیق! خوشحالم میبینمتان. در پاسخ به پرسشتان، باید بگویم که بله».
«مرا رفیق خطاب کردید! تا به امروز که محترم بودم، چه شد پس؟ البته، خوشحال شدم، باور کنید».
«خوشحالم باعث خرسندیتان شدم، رفیق؛ اما باید زودتر بروم. آه، راستی تا یادم نرفته، این دفترچه هدیهای است برای شما. شباهت زیادی به دفترچهی خودم دارد. شاید بخواهید از آن استفاده کنید، فقط نه به آن شکلی که من استفاده میکنم! هاهاها».
با ذوق و لبخندی که در دلم برق زد او را تا بیرون بدرقه کردم. لختی او را از دور دیدم که از کنار کافه رد شد و بهنظر میرسید به خانه میرود. همانجا روی صندلی چوبی که مقابل دکان بود، نشستم و دفترچه را که پوست چرم تیرهاش، هنوز بوی تازگی میداد، نوازش کردم. قلمی کوچک نیز در بغلش چسپیده بود. پنداری کسی به من میگفت که شاید پیامی در آن برایم نوشته شده باشد. با هیجان دفترچه را باز کردم. صفحهی اول که خبری نبود، همچنان صفحات بعدی و بعدی. ناگهان بهیادم افتاد که نکند دوست زرنگمان یادداشتی در آخرین صفحه گذاشته باشد:
«به روزی رسیدیم که حتی عبارت «دوستانی اندک اما شایسته» هم کاربردی ندارد. یا بهگفتهی جان لنون که نوشت: «صداقت ممکن است دوستان زیادی به تو ندهد؛ اما همیشه نوع درستش را به تو میدهد»، این عبارت نیز دیگر معنای خود را از دست داده است.
شوربختانه؛ صداقت پیشه کردیم، مُهر ناراستی را محکم به پیشانیمان کوبیدند.
همدردی را با تعظیم دو دسته هدیهاش دادیم، با غرور زدند پشت دستهایمان و همهچیز پاشید.
بخشش روا داشتیم، کیسهی بیاعتنایی انداختند پشت شانههایمان و ازپشت به قوزش پوزخند زدند.
شوخطبع شدیم، رشک و کینه را در لابهلای لطیفههایشان نثارمان کردند.
خواستیم خودمان باشیم، آرام و گوشهگیر، یکی پس از دیگری شعر «ای وامانده و گرانسر» را در گوشمان خواندند.
کوشیدیم خودشان باشیم، طنابی دور ما حلقه کردند و دایرهای دور خود کشیدند.
خندیدیم، چوب ادبی زدند و گفتند اینجا جای خنده نبود. زیپ کشیدیم دور دهان خویش.
گریستیم؛ با هر قطرهی اشکمان تازهتر شدند و جامها محکمتر بهصدا درآوردند.
ترک گفتیم، تنگحوصله و جفاگرمان خطاب کردند.
همیار شدیم، پیکار گرفتند، رقیب شدند سراسیمه و ملالآور با ما سر غضب گرفتند.
یاری نمودیم، بار مدعا را هر لحظه بیشتر کردند تا اینکه خم شدیم و این خمیدگی بذر عداوت را در دلشان
کاشت.
مؤمن شدیم، چوب نادانی را فرو بردند به حلقمان و لقب بادیهنشین، بهنام مان چسپاندند.
کافر شدیم، شب و روز در خلوت کله به کلهی هم کوبیدند و نعرهی کذب سر دادند.
مست شدیم، درست مقابلمان جام به جام ما زدند و اراجیف در گوش ساقی سرودند و زیرچشمی سر تا پایمان را لجن مالیدند.
زاهدی پیشه گرفتیم، غرغرکنان رشک ورزیدند و حسد را میان ما و خود سپر کشیدند.
آموزگارانه آراسته با نیرنگ و فریب نقش بازی کردند. موفقیتمان را با لبخندی روی لب و اما اندوهی در دل، ناکامیمان را با اندوهی روی لب و لبخندی در دل آواز سر دادند.
عاقبت الامر؛
رفتیم، گفتند: «عجبا، رفت!»
ماندیم، گفتند: «عجبا، ماند!»
با خواندن این جملات، باور کنید اشک از چشمانم جاری شد؛ چرا که پیوند عمیقی با این یادداشت در من شکل گرفت. با خود گفتم: «عجب راست گفته!» منکه بیشتر این دوستیها را تجربه کردهام و در پایان خودم تنها ماندم. سرتان را بهدرد نمیآورم، قصهها و درد دلها زیادند؛ اما من از همه گذشتم. شما نیز بگذرید. بههرحال، اکنون میدانم که نظر دوستمان در مورد رفاقت چیست. البته از یک بابت خوشحالم که آن روز مرا «رفیق» خود خطاب کرد و شاید این یادداشت یک هشدار برای شروع رفاقتی بود که بینمان شکل میگرفت. راستی، چهقدر همدلی بین ما بود! یادتان هست که گفتم پیش از ورود به دکان آروز کردم رفیقی چون او داشتم! چهقدر زود به آروزی دلم رسیدم. این جالب نیست؟ میدانم لبخند میزنید؛ زیرا گاهی چیزهایی که آنی آرزو میکنیم خیلی زود برآورده میشوند؛ اما در عوض آرزوهای دیرینهای داریم که رویشان صد من خاک خزیده؛ ولی هنوز در خواب زمستانی بهسر میبرند.
دیروز دقیقاً بیست روز از آشنایی من با این غریبه گذشت. او هنوز همانگونه که در روز نخست بود با من رفتار میکند؛ اما من دیروز فرصتی یافتم تا بابت دفترچه از او سپاسگزاری کنم. در پاسخ هیچ نگفت، فقط اینکه شکستهتر از پیش بهنظر میرسید. من نیز نخواستم بیش از این به پر و بالش بپیچم. با خود اندیشیدم که اگر میخواهم دوستی را بهدست آورم، باید پیوسته درکش کنم؛ اما، راستش را بخواهید، هنوز مطمئن نبودم که آیا او نیز در جستوجوی رفاقت با من است یا نه. نمیدانید چهقدر دلم میخواست از او بپرسم؛ اما آن شجاعت را نداشتم. میدانید، گاه زمانی فرا میرسد که پرسیدن برخی از سؤالات یا بیان برخی از ناگفتهها روابط را به نابودی میکشاند. نمیدانم، منکه چنین تجربههایی را داشتهام یا شاید هم کسانی هستند که همواره از روابط بهره میبرند و کسانی چون ما که هیچگاه بهرهای نمیبریم. والله! دیروز با او از خیالپردازیهایم سخن گفتم، از اینکه چگونه مرا از اندیشهها منحرف میکند؛ اما مگر میشود انسان بدون خیالپردازی زنده بماند؟ همهی ما در مقطعی از زمان، خیالاتی در سر پروراندیم. شما آن را رؤیا بنامید چندان تفاوتی نمیکند. او در پاسخ تنها یک جمله گفت:
«میبینم که این حالتتان را خیلیخیلی جدی گرفتهاید، محترم».
این را گفت و مشغول نوشتن شد. من که عین لبلبو از خجالت سرخ شده بودم، چیزی نمانده بود که از شدّت ناراحتی اختیار از کف بدهم. یعنی چه که دوباره مرا «محترم» خطاب کرد؟ بهذهنم خطور کرد که حتماً کاسهای زیر نیمکاسه است. این غریبهای که من روزهاست او را چون دوستی میبینم؛ انگار امروز مرا به تمسخر گرفته است. پس چرا دیروز مرا «رفیق» صدا زد؟ نکند با احساساتم بازی میکند؟ اما چه فایده حتی کلمهای به زبان نیاوردم، فقط دستانم را محکم درهم مُشت کردم و بر زانوهایم نهادم؛ اما او انگار نه انگار….
نیروی غریبِ درونم فریاد زد که باید آنجا را ترک کنم. بهسرعت صندلی را پس زدم و بیآنکه کلامی بر زبان بیاورم از کافه بیرون شدم. در میان راه کم بود که سرم را به دیوار بکوبم و خودم را سرزنش میکردم؛ اما ناگهان صدایی مرا متوقف کرد:
«بزرگوار، صبر کنید! کجا با این عجله؟ بفرمایید، این برای شماست. من میروم، خدانگهدارتان».
در حالیکه خشم از سراپایم میبارید بیآنکه واکنشی نشان دهم، کاغذ را از او گرفتم. باورتان میشود؟ همینکه او را میبینم انگار دلم بهحالش میسوزد، چیزی در من مانع آن میشود تا بر او خشم گیرم. آخر این شخص کی بود؟ همان کاغذ همیشگی بود و این بار یادداشتی کاملاً واضح بر آن نقش بسته بود. لحظهای پیش از خواندنش کاغذ را میان دستانم تا زدم؛ اما در دل لا اله الله گفتم و دوباره چین و چروکهایش را باز کردم. یادداشت را خواندم:
«رؤیا میتواند وحشتانگیز باشد و با چهرههای گوناگون ما را به حفرهی تاریک بیندازد، و البته، با کمک گذشته و آینده، آسانتر عمل میکند.
ساعتی بدون عقربه برای زمانی که دیگر باز نمیگردد…؛
خیابانی مرگآلود با تشریفاتی که روح را میبلعد…؛
جسمی مرده با چهرهای عبوس…؛
… اشتباهات تاریک گذشته که شعر غم میسرایند،
و غربت، مجازاتی برای یک عمر زندگی…؛
اما انگار انسان قادر است تا رؤیای خود را زیبا تعبیر کند. چیزهایی هست که میخواهیم به خود بگوییم؛ اما در عالم بیداری گویی قادر به بیان آن نیستیم. پس شاید در عالم خواب ناگفتهها گفته شوند، حتی برای خودمان.
چه خوب خواهد بود اگر برای خود و برای آنانی که در اندیشه و قلبمان زندهاند، ناگفتهها را بر زبان آوریم».
میبنید ارجمند؟ لحظهای که این یادداشت را خواندم، از ناباوری میخواستم شاخ در بیاورم! یعنی او در تمام این مدتی که من بیقرار از طرز برخوردش بودم، همچنان درگیر پاسخ به بحثی بوده که پیشتر با او در میان گذاشته بودم و حالا این را نوشته! پس یعنی متوجه رفتار خود با من نشده؟ اینکه مرا «محترم» خطاب کرده، آن هم دوبار! یعنی خودآگاهانه چنین برخوردی با من دارد؟ کوتاهسخن اینکه دیروز را با حالی آشفته گذراندم. یادداشت را نیز با بیمیلی خواندم و برخلاف روزهای قبل، دیگر در اندیشهاش تعمقی نداشتم. تمام روز را به این فکر کردم که چرا او دقیقاً همانگونه که از دیگران زخم خورده اکنون با من رفتار میکند. میپرسید از کجا میدانم او از دیگران زخم خورده؟ پاسخش ساده است، نوشتهای را که درمورد رفاقت به من داد، یکبار دیگر بخوانید، آیا کسی که جفا ندیده باشد میتواند با این دقت حالت بهخصوصی را بیان کند؟ اگر این چنین باشد چرا سر بر گریبان خویش نمیاندازد؟ چرا فکر میکند که بیشتر از دیگران میفهمد؟
از صبح امروز، منتظرش بودم. درست روبهروی کافه روی صندلی نشسته بودم. باز جای شکرش باقی است که پیرمرد نوازندهی اکاردیون، امروز اینجا بود و من با موسیقی او گذر زمان را از دست دادم. همینکه آمد وارد کافه شد، چند دقیقهای صبر کردم و بعد من نیز داخل شدم. بقیه را هم خودتان میدانید، ساعت از دوازده گذشته و او هنوز در حال نوشتن است. کافه لحظه به لحظه شلوغتر میشود؛ اما من امروز کوتاه نمیآیم. امروز باید خط و نشانم را با او تعیین کنم. اینگونه نمیشود ادامه داد. منکه آدم ولگردی نیستم که کسی مرا بازیچهی خود قرار دهد. مهم نیست تا زمانی که اینجا باشد من هم خواهم بود. باید پاسخی برای تمام سؤالاتم داشته باشد پیش از هرچیز دربارهی معنای این رفاقت.
رفتم تا فنجان قهوهی دیگری برای خودم بیاورم. عمداً از کنارش گذشتم. باور میکنید؟ انگار مرا نمیبیند! پنداری ضریر شده باشد. البته این به آن معنا نیست که اصلاً جایی را نگاه نمیکند؛ نه! گهگاهی سر بلند میکند و نگاهی به اطراف میاندازد؛ اما همچنان مرا نادیده میگیرد. برایم عجیب است که در میان این همه سر و صدا چگونه طاقت میآورد؟ او که همواره از شلوغیها گریزان بود. بهخصوص که امروز، همهمهی کافه عجیبتر از همیشه است و انگار شاگردان مکتباند که اینجا جمع شدهاند. در شگفتم، تعدادشان دمبهدم بیشتر میشود؛ انگار تنها من و او شاگرد مکتب نیستیم! چهقدر همه خوشحال و سرزندهاند. آه، صبر کنید! میبینم که چند ورق از دفترچهاش را پاره کرد. یعنی قصد رفتن دارد؟ بهسرعت از جایم برخاستم، تا میخواستم بهسویش بروم، سرش را چرخاند، درست مقابلم ایستاد و گفت:
«جناب عزیز، این ورقها را بگیرید. اگر دوست داشتید، بخوانید وگرنه پارهشان کنید و دور بیندازید. لطفاً با کسی در میان نگذارید. شما آدم خوبی هستید، ایکاش شما را در جایی که به آن تعلّق دارم میدیدم، شاید آنجا با منِ بهتری روبهرو میشدید منظورم روح زندهام است. بهامید دیدار!».
او رفت و من همچنان در این کافهی شلوغ، پشت همان میزی نشستهام که او نشسته بود. حسی به من میگفت که پاسخ تمام سؤالاتم در میان این ورقها نهفته است. اشتیاق داشتم فوراً آنها را بخوانم؛ اما دنبال فرصت بهتری بودم. مگر نه این است که گاهی برای انجام کاری، هم وقتش را داریم و هم توانش را؛ اما چون آن را مهمتر از لحظهی جاری میدانیم بهدنبال فرصت بهتری برایش میگردیم؟ در این حین به همین چند لحظه پیش فکر کردم؛ از تعجب خشکم زده بود. با دو دست ورقها را گرفتم؛ اما تمام خشمی را که میخواستم نشانش بدهم، در سکوت بلعیدم. هیچ نگفتم. بیباک و آرام گذاشتم برود. یقهگیرش نشدم، دلم برایش سوخت. پنداری چهرهی خسته و غریبش قندی در دلم آب کرد. چشمانم را باز و بسته کردم؛ اما دیدم خیلی زود غیبش زد. حالا این سطرها منتظر مناند. اگر مشتاقید دوست دارم بهترتیب آنها را با هم بخوانیم:
«دوست عزیز!
با گذشت این مدت، شاید بهچشمتان بیش از اندازه ناآشنا بهنظر برسم. بهتر است بگویم همچون غریبههای دیگر نبودم که شاید روزانه از کنارشان گذر میکنید. من هر روز از این مکان میگذرم، شاید میتوانستم رابطهی خوبی با شما داشته باشم، نمیدانم، رفاقت دو شخصِ تنها که هرکدام بهنحوی رنجی را بر دوش میکشند، چگونه است. من این قابلیت را در شما میبینم؛ اما در خود نه. شاید چون اینجا برایتان آشناست، هر روزی را که در آن زندگی میکنید هوای آشنایی را تنفس میکنید و دایرهی رنجهایتان همین دور و ور خلاصه میشود؛ اما به بیگانهای چون من صدق نمیکند. من از دیاری دور میآیم. من متعلق اینجا نیستم، من قابلیت یک زندگی معمولی را چون بقیه ندارم. من با زندهجانهای آن سوی اقیانوسها در ارتباط هستم، آنها حقیقت مرا میبینند. این به این معنا نیست که شما حقیقت مرا نمیخواهید ببینید یا من نخواهم حقیقتم را برایتان بیان کنم، نه! اینجا مسألهی توانستن و نتوانستن است. من و شما قادر به انجام اینکار نیستیم؛ چرا که نقاط مشترکی میانمان وجود ندارد. برخی از آن نوشتهها که بهدستتان رسید برای آنانی بود که فرسنگها از این غریب دورند. من هر روز را با مکالمهای با آنها شروع میکنم. اندیشهها ناخودآگاه مرا وادار میکنند تا در عین زمان در دو مکان حضور داشته باشم. نمیدانم مرا درک میکنید یا نه! مثلاً همین امروز، من در این گوشه نشستهام و مردمانی را میبینم که از قشرهای مختلف درون این مکان جمع میشوند. همین اکنون گروهی را میبینم که احساس عجیبی به من دست میدهد نمیدانم آیا باید با نفرت به آنها بنگرم؟ آیا باید از لبخندهایشان، از خندههای سرشار از شورشان که بیهیچ دغدغهای از دل بر میآید، رنجیده شوم؟ آیا باید دندانهایم را محکمتر روی هم بفشارم و این لحظات را با تمام سنگینی آن تحمل کنم؟ شما بگویید، آیا باید چشم بپوشم از چیزی که همین اکنون در آن نفس میکشم؟
وجودم را در میانشان میبینم، میان این صداها، این هیاهوها، این زندگی که در گوشهگوشهی کافه جاری است. واقعیت همین است. آنها خوشحالاند، پر از شوقاند. همان شوری که نوجوانی را میسازد و دنیا هم به ککشان نمیگزد. گروههایشان را میبینم که کنار هماند حتی یک نفر تنها نیست. چهقدر صداهایشان در هم تنیده شده، ساندویچهایشان را با لذت میخورند. بوی نان برشته و پنیر در فضا پیچیده، کافهچی با لبخند، ساندویچهای گرم را میچیند. درها مدام باز و بسته میشوند؛ انگار سیلی بیپایان از شادی در جریان است. دختران! آری، دختران هم هستند، حتی بیشتر از پسران. آنها بیهیچ هراسی، دور یک میز نشستهاند و میگویند، میخندند، درس میخوانند، زندگی میکنند.
دوست عزیز، اینها همه در ذهن من جاری است، من با خود حرف میزنم؛ انگار حتی قبول حقیقت یک زندگی معمولی که این مردمان در آن بهسر میبرند، برای خود من نیز دشوار است. منی که اینجا میانشان حضور دارم. سپس با خود میگویم: «درست ببین! زنان نیز اینجا چون انسانی عادی زندگی میکنند. برایت میگویم که من همین حالا با دو چشم خویش میبینمشان. محض رضای خدا حرفم را باور کن».
اندیشههایم را با این سؤالات و گفتن حقایق به چالش میکشم. باعث میشود تا لحظاتی به تصاویر اطراف خویش زل بزنم؛ انگار در ذهنم حک میشوند. همین اکنون که من به این تصویر از خوشبختی بیبینم، دختری در آن سر دنیا، یعنی در وطن من، کیف مکتبش را زمین گذاشته است؛ اما نه به همان بیخیالیای که اینجا میبینم. او دیگر هرگز اجازهی برداشتنش را نخواهد داشت. او به مکتب پشت کرده نه برای اینکه تعطیلاتی در راه است، نه برای اینکه قرار است زندگی تازهای را آغاز کند، بلکه برای همیشه. چون محکوم شده، چون دختری بیش نیست.
جرمش چیست؟
همینکه دختر زاده شده است؟
همینکه رؤیایش ساده است؛ اما در حصار واقعیت زندانی شده؟
ببینید، در این مکان شاگردان کیفهایشان را رها کردهاند. بیاعتنا به خاکیشدن آنها، بیهیچ دغدغهای؛ اما این بیخیالی از کجا میآید؟ شاید چون میدانند که همیشه کیف مکتب دیگری هست، کتاب دیگری هست، فردایی هست؛ اما برای دختران وطن من هیچ فردایی نیست. باید بیخیال کیفهای مکتب خود شوند. شما بگویید فرق میان این و آن بیخیالی را. حقیقت را به من بگویید، چه حسّی دارید مادامیکه در یک صبح زیر یک آسمان، به دو تصویر مینگرید؟ آن دختری که بیخیال خاکیشدن کیفش شده، درست روی پلههای مکتب نشسته و آخرین روز مکتب را نفس میکشد. منظورم را اشتباه برداشت نکنید؛ آخرین روز سال درسیاش نیست؛ بلکه آخرین ثانیههای شاگرد بودنش است. آنان نیز در حواشی همین سن و سال قرار دارند. نکات مشترک زیادی را بین این دو تصویر میبینم؛ اما آن گروه که تصویرشان در ذهنم نقش بسته، بهزودی به زندانها برده خواهند شد.
اینجا شاگردان وقت تفریح از مکتب بیرون میآیند در خیابان قدم میزنند، غذا میخورند، میخندند. مکتبی که شبیه قصر است، ستونهای بلند دارد، پلههای مرمرین، باغچههای پر از گل، شیشههای رنگارنگ که در آن نقاشیهای امید را کشیدهاند. در وطنم؛ اما مکتبی یا دانشگاهی اگر باشد از بیرون، ساختمانی بلند است، از درون؛ اما خاموش. پنجرههایش بسته و صنفهایش خالی. نه خندهای، نه هیاهویی، نه رؤیایی….
اینجا پدران و مادران با آرامش در انتظار فرزندانشاناند. دخترکان با شور و شوق از پلهها پایین میدوند، موهایشان در باد میرقصند، کیفهایشان از شادی به حرکت درمیآیند. درها باز میشوند، لبخندها رد و بدل میشوند. کودکان سوار ماشینهای والدینشان شده، از مکتب دور میشوند، بیآنکه حتی ذرهای در دلشان بیم باشد که شاید فردا دیگر درِ این مدرسه به رویشان بسته شود.
من اینجا نشستهام، در کافهای در سرزمینی که روزگاری میخواستم در آن باشم؛ اما حالا که هستم، خودم نیستم؛ انگار در پوست دیگری حلول کردهام؛ انگار از پس پردهای ضخیم، تنها تماشاگرم. به هر چیزی که میبینم با آنچه در سرزمینم هست مقایسه میکنم. اینجا همهچیز عادی است، آنقدر عادی که بهچشم کسی نمیآید؛ اما برای من تصویری دیگری دارد؛ همین لحظات گذرا، همین آزادی ساده، همین حقوق ابتدایی، رؤیایی است که در سرزمینم دستنیافتنی است.
و حالا شما بگویید، حقیقت را چگونه انکار کنم؟ با این حال شما از من انتظار رفاقت دارید؟
کار من از اینها گذشته، چگونه خودم را قانع کنم که از لبخند این کودکان آزرده شوم در حالیکه جرمشان فقط این است که در جایی زاده شدهاند که میتوانند لبخند بزنند؟ چگونه خودم را قانع سازم که در این سرزمین احساس رهایی کنم، وقتی میدانم همان لحظه، در سرزمین من، دختری جوان پشت درِ بستهی مکتبش، دستان زعفرانیاش را مشت کرده؛ اما قادر به آن نیست که بر دروازهی مکتب بکوبد؟
این است حقیقت. حقیقتی که از آن گریزی نیست». پایان
پاورقی: برگرفته شده از فیلم “زندگی دیگران سال 2006”.
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3092