داستان کوتاه
نویسنده: قنبرعلی مستغنی
۱
حمیدالله، چشم از دریای خروشان نمیگیرد. نگاهش بهموجهاست. موجهایی که تاچشمش میبیند ادامه مییابد تا میرسد بهآسمانِ خاکستری و افقی که...
نویسنده سیامک هروی
بابا رنگ بر رخ ندارد، ميلرزد و مينالد:
«نه، نکن! بيا با هم مردانه گپ بزنيم.»
مرد کوري کاردي را در هوا ميچرخاند و ميگويد:
«براي تيمور بگو من کي استم، زود...
نویسنده: شیما قاضیزاده
انتهای چمن سرسبز و وسیع، پشت به دیواربلند کاهگلی خانهی متروک همسایه، یگانه جایی بود که نسبت به تمام قسمتهای خانهی کلان پدری، برای من بوی آرامش میداد؛ دور ...
نگارنده: سیامک هروی
تو میآیی و در زیر چوکات دروازه میایستی. دامنت را باد میشوراند و اتاق تاریک و روشن میشود. میپرسی:
«خاله زلیخا! سبحان چطور است؟».
میگوید:
«ناخوشی که اس...
نگارنده: سیامک هروی
پری را در یکی از شبهای چله دید. شب سردی بود و زمین و زمان را یخ زده بود و روشنی ماه بر کوه و کمر میخلید و دیوارهای گلی را میتاساند که چشم موسی به پری افتاد و دلش...
نگارنده: شهاب تاجیک
شروع شد با یک حس، بزرگ شد با حواس، پایان یافت با مرگ حواس …
بار دیگر بهخاطر انجام کاری به روی زمین آمدم، با موجودات و گناهانی تکراری، در تکاپو بهدنبال آرامش، ولی غافل از ر...
نویسنده: سیامک هروی
تو نارسیده به پل میایستی و به آنطرف رودخانه نگاه میکنی. در آنطرف پیادهروی است و بعد خیابان و بعد یک رسته درخت کاج و در آنسوی درختهای کاج، یک ردیف خانه. در خا...
نگارنده: سیامک هروی
مریم دستمال سبز چهارخانهای زیر گلو بسته بود، دستهایش را بر زانوها حلقه کرده بود و با گذاشتن سر بر روی آنها، به دستان پدر که سبد میبافت، نگاه میکرد. پدر بعد از ...
نگارنده: سیامک هروی
در یک شب گرم تابستانی که روستای «جغاره» در زیر نور مهتاب لم داده بود و در آسمان زلال ستاره میشمرد و گوش به نغمهخوانی قورباغههای شالیزارها سپرده بود، امیر با صد...