سرایش‌هایی از

13 دلو 1404
2 دقیقه
سرایش‌هایی از

• سرایش‌هایی از: افسانه واحدیار

ققنوس غم میان دلم می‌سوخت
خاکسترش به شعر نشان دادم
دنیا به مثل کاسه‌ی زهری بود
من را بخورد؛ یکسره جان دادم

دستان مردمش چو‌ طنابی بود
دور گلوی سرکشِ غمگینم
مردن هزار بار شرف دارد
بر آن‌چه من نشستم و می‌بینم

آزادگی! کجا شده‌ای برگرد
تا سر به‌روی پای تو بگذارم
من خسته از اسارت و خاموشی
آماده‌ام که جان به تو بسپارم

آماده‌ام به خاک خزان‌خورده
با بارش تو جان و ثمر بخشم
این آرزو نشسته به قلب من
که این شب و به دست سحر بخشم

۲
اشک در چشم ابر یخ بست و
چون تگرگی به روی شب بارید
سرفه می‌کرد ماه پی در پی
شربت سینه هم شما دارید؟

با شمایم!
شما که سمعک‌تان
بس که نشنیده‌اید کر شده است
زندگی مرگ را به تن کرده
مرگ، سرخطّ هر خبر شده است

شهرزادی شدم که با قصه
طول عمری دوباره می‌جویم
خسته‌ام از حقیقت ماحول
تا لب مرگ قصه می‌گویم:

-تیره‌گی‌ها به مثل خورشیدی
ساحه‌ی شرق را تصرف کرد
پادشاهی به نام مرگ آمد
رنج را روی مردمش تف کرد

پادشاهی که میل او تنها
جانب بازی کلاغ‌پر است
مرغ و ماهی و باز پرکرده
از دل روزگار بی‌خبر است

دائما بین صبح صادق خود
یک پیاله دروغ می‌نوشد
شام هم حجم گندکاری را
با لحافی بزرگ می‌پوشد

-ما در این قصه پس کجا هستیم؟

-ما شبیه پرنده‌های غریب
بر سر سیم برق مبهوتیم
خطری زیر پای ما خفته
ما پر از «بشکه‌های باروتیم»

ما پر از گریه‌های خشکیده
آرزو‌های سر به نیست شده
تخمکی مانده بین تنهایی
آرزویی که رفته «کیست» شده
***
قصه پر، شعر پر و شاعر پر
گرچه این‌ها بدون پر بودند
ما به خانه نمی‌رسیم کلاغ!
قصه‌ها هم پر از خطر بودند

۳
فاجعه داد می‌کشد این‌جا
ریشه از خاک می‌کشد هر روز
خستگی در کنار هر کوچه
با تو تریاک می‌کشد هر روز

می‌کُشی هی فرشته‌ای در خود
می‌روی بعد از این رها باشی
می‌روی سر به دشت‌ها بزنی
نقش ولگرد قصه‌ها باشی

از خودت خسته‌ای که در پشتِ
غصه‌ی روزگار جا ماندی
از خودت خسته‌ای که یارت را
تا به شهر وسیع غم راندی

تو به آزار خویش تن دادی
به خودت حمله می‌کنی هر دم
روز تو شب، شبت؛ اَبَر شب شد
زندگی گریه می‌کند نم نم

می‌روی رو به روی آیینه
چهره‌ای ناشناس می‌بینی
گم شدی پشت صورتک‌هایت
خسته‌ای چون عروسکی چینی

خسته از وانمود «خوبم من»
گرچه بشکسته‌ای و پر دردی
دود عشقی بلای چشمت شد
سوختی از فراق و خون‌سردی

روی ساز مخالفت کوکی
با تو سازش ندارد این دنیا
به نبودن پناه خواهی برد
به مرادت نمی‌رسی این‌جا!

۴
از زبان قلمم، حنجره‌ای خواهم ساخت
بر سکوت لب شب زنجره‌ای خواهم ساخت
گرچه دیوار کشیدند میان من و تو
با سر و مشت خودم پنجره‌ای خواهم ساخت

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3023


مطالب مشابه
گل مغرور

گل مغرور

4 دلو 1404
دوگانه‌ها

دوگانه‌ها

25 جدی 1404