بخش چهارم
نویسنده: یسنا نورزاده
تصویرگر: منیره نوری
شب را صدای غرش ابرها و کوبیدن بارانها بر سنگلاخهای تپههای کوه پرسروصدا کرده بود و پاژن با آنکه دلهره و ترسی از این صداها داشت تلاش میکرد مثل یک بزرگتر فکر کند و از صدای باران لذت ببرد؛ او آهسته آهسته به طرف پنجره رفت و با هر قدمی که میگذاشت بیشتر به خود روحیه میداد که نترسد و از دیدن باران لذت ببرد.
مادرکلان برایش گفته بود اگر پاژنها در باران آرزو کنند، خواستشان زودتر برآورده میشود، زیرا باران برای آنها نعمت است و با باریدن باران سرسبزی زیاد شده، خوراکیهای فراوان برای آنها پیدا میشود؛ این حرف مادرکلان، پاژن را انگیزه داده بود که از باران نترسد. او به آرامی پنجره را باز کرد و دانههای سرد باران به صورتش خورد و پاژن همزمان که با ترسش مقابل شده بود، هوای پاک بیرون برایش دلنشین بود و در دلش آرزو میکرد.

در همین آن، غرش ابرها بلند شد و صدای گریهی «کل»؛ آرامش و دلنشینی پاژن برهمخورد و او دانست که کل ترسیدهاست خواست بهزودی خود را به کل برساند، چون فکر میکرد شاید کل چون تنها است، از صدای ابرها ترسیدهاست، وقتی وارد اتاق کل شد، دید که مادرش نزدیک کل است و برایش از صدای ابرها و باران در بیرون میگوید تا ترسش کم بشود و گریه نکند، پاژن بدون این که بفهمد چی کاری کردهاست گفت: «کل! تو چهقدر ترسو هستی، نباید از صدای ابرهایی که باران میآورند، بترسی باید بفهمی که باران آرزوی همه است».
کل گفت به خواب بوده وقتی صدای غرش ابرها بلند شده، نفهیمده صدای چیست و ترسیدهاست. این جا بود که پاژن فهمید وقتی او پنجره را باز کردهاست صدای غرش ابرها در خانهی شان زیاد شده و این سبب بیدارکردن کل شدهاست؛ اما باز هم پاژن نگفت چی کاری کردهاست او به کل گفت: «نباید از چیزهایی که برای خوبی ما است، بترسی و باران برای ما خیلی خوب است. من وقتی صدای ابرها و باریدن باران را شنیدم پنجره را باز کردم و هی لذت میبردم که فهمیدم تو ترسیدهای و گریه میکنی»؛ با این گپ پاژن مادر فهمید که وقتی پنجره باز شده، صدای ابرها بلندتر به خانه آمدهاست به همین سبب کل ترسیده و بیدار شدهاست مادر گفت: «اووف پاژن این کار تو بوده چرا پنجره را باز کردی این کارت آزاردادن دیگران است در شب نباید این کار را بکنی».

در همین آن مادرکلان با عصبانیت به نزدیک کل و پاژن آمد گفت: «روز و شب شما باید سروصدا داشته باشید؟ صدای ترسناک باران کم است که شما هم برآن افزودید؛ برق را خاموش کنید و زود بخوابید».
ایندم بود که صدای ابرها آرام شده بود و باران آهستهآهسته میبارید، صدای شرشر آبهایی که از کنار تپهها به زمین میریختند کم شده بود و فضا برای دوباره خوابیدن برابر بود و همه رفتند که در جاهای خود بخوابند.
صبح پاژن با شنیدن بوی خوش و تازهی سبزیها بیدار شد، امروز صبح همهچیز بهتر بهنظر میرسید، حتا خروس محل زیباتر و شادتر از دیگر روزها میخواند وقتی که پاژن کنار پنجره رفت، آفتاب روشنتر از هر روز دیگر تابیده بود و زمینها پاک شد بوده، حتا ردپاهای پاژن که بر سنگ کنار راهرو تیک و تاک زدهبود، پاک شده بود، چهقدر با این صفایی هوا به فکر پاژن بازیهای خوبی میگذشت و این که چهگونه بتواند بدون کل از خانه برای بازیکردن بیرون بشود او دوست نداشت با کل به بازیکردن برود چون فکر میکرد کل خرد است و درست بازی کرده نمیتواند.
او با خوشحالی از خانه بیرون شد و در بیرون از خانه کل را دید که با پاهایش مصروف است، پاژن تند تند از کل دور شد تا جایی رفت که دیگر کل او را دیده نتواند در آنی که با پاهایش صدای تیک و تاک را میساخت و مصروف بازی بود، یک پایش لیز خورد و به زمین افتاد و بهشدت پایش را درد گرفت. او از درد زیاد دیگر نتوانست بازی کند و مجبور شد لنگلنگان به خانه برگردد در بین راه با خود فکر کرد اگر با کل از خانه بیرون میشد شاید این اتفاق برایش نمیافتاد و کل او را متوجه میکرد که زمین صاف و لغزندهاست، همچنان او را کمک میکرد تا راحتتر به خانه برسد، به فکرش رسید که وقتی تنهایی کاری بکند امکان اشتباهش بیشتر است، بهتر است با کل در هر کاری همراه باشد تا با هم بتوانند بهتر بازی کنند و بیشتر لذت ببرند.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3096