نویسنده: ایشر داس
تابستان داغی بود. باغچهی حویلی جگرن شفیع از زیبایی بهرهای نداشت. گلها پژمرده و چند تا درخت سیب و قیسی که به باغچه نمای زیبا داده بودن...
نویسنده: الهام رحیمی
کتابش را روی تاقچه گذاشت و با خود گفت:
شاید ده روز مونده تا امتحان!
دستانش را زیر چانه گرفت و به فکر فرورفت، فکر اینکه آیا کانکور مخصوص...
نویسنده: یسنا نورزاده
تصویرگر: منیره نوری
بخش دوم
پاژن در یک صبح آفتابی زمستان از همه روزها زودتر بیدار شد، روزهایی که او تابیدن خورشید را از پشت پنجره میدید خوشح...
نویسنده: سیدنورالحق صبا
آقای دکتر پس از آنکه بادقت پروندهام را نگاه کرد زیر چشمی به من نگریست و گفت: «لطفاً روی آن تخت دراز بکشید؛ پیراهن و زیر پیراهنیتان را هم بزنید بالا تا برسد ب...