نگارنده: سیامک هروی
تو میآیی و در زیر چوکات دروازه میایستی. دامنت را باد میشوراند و اتاق تاریک و روشن میشود. میپرسی:
«خاله زلیخا! سبحان چطور است؟».
میگوید:
«ناخوشی که اس...
چنان زده به تیشهیی،
درخت هویت مرا که خشک کردهاست ریشهی حقیقت مرا
منی که صاحب نشانی و نشانه بودهام
منی که وارث زمینه و زمانه بودهام
کنون بهنام من که خشم و خون و دود جاری است
بخو...
نگارنده: سیامک هروی
پری را در یکی از شبهای چله دید. شب سردی بود و زمین و زمان را یخ زده بود و روشنی ماه بر کوه و کمر میخلید و دیوارهای گلی را میتاساند که چشم موسی به پری افتاد و دلش...
نگارنده: احسان سلام
ارزیابیهایی که از جانب «سازمان منتقدان بیمرز» انجام شدهاند، نشان میدهد که بیشترین منتقدان نظام شمسی و بهویژه کرهی زمین، در افغانستان (حقیقی و مجازی) تولید و ...
نگارنده: شهاب تاجیک
شروع شد با یک حس، بزرگ شد با حواس، پایان یافت با مرگ حواس …
بار دیگر بهخاطر انجام کاری به روی زمین آمدم، با موجودات و گناهانی تکراری، در تکاپو بهدنبال آرامش، ولی غافل از ر...
نویسنده: سیامک هروی
تو نارسیده به پل میایستی و به آنطرف رودخانه نگاه میکنی. در آنطرف پیادهروی است و بعد خیابان و بعد یک رسته درخت کاج و در آنسوی درختهای کاج، یک ردیف خانه. در خا...
نگارنده: سیامک هروی
مریم دستمال سبز چهارخانهای زیر گلو بسته بود، دستهایش را بر زانوها حلقه کرده بود و با گذاشتن سر بر روی آنها، به دستان پدر که سبد میبافت، نگاه میکرد. پدر بعد از ...
نگارنده: سیامک هروی
در یک شب گرم تابستانی که روستای «جغاره» در زیر نور مهتاب لم داده بود و در آسمان زلال ستاره میشمرد و گوش به نغمهخوانی قورباغههای شالیزارها سپرده بود، امیر با صد...
نویسنده: سیامک هروی
گلولهها صفیرکشان بر در و دیوار مینشینند و خمپارهها گاهی پشتهم و گاهی هر چند لحظه بعد، زمین و زمان را میلرزانند و با اصابت بر در و دیوار، دودهای سیاهرنگ و سما...
احسان سلام
سالهاست که از«همدیگرپذیری»حرف میزنیم؛ اما هیچگاه به پذیرش همدیگرنرسیدیم. تا جاییکه میبینم«همدیگری»هایی را باید سپریکنیم تا برسیم به همدیگرپذیری. اما یادمان نرو...