سروده‌هایی از راشد رامز

4 ساعت قبل
2 دقیقه
سروده‌هایی از راشد رامز

1
برخورد شب به شیشه
این جا که آفتاب نمی‌روید از آسمان برای چه بنویسم؟
دیوانه جان برای که بنویسم؟
دیوانه جان برای چه بنویسم؟

این جا که کوچه‌ها و خیابان‌ها رنگی به غیرِ سرخ نمی‌فهمند
رنگین‌کمان امیدِ من است اما رنگین‌کمان برای چه بنویسم؟

این جا که من همیشه گرفتارم در تُنگِ تَنگ و تیرهٔ تنهایی
از عشقِ خود به وسعتِ دریاها؛ از ماهیان برای چه بنویسم؟

وقتی پرنده می شوم از عشقت با سنگ هم سراغ نمی‌گیری
رویای این پرندهٔ بی‌کس را ای ناجوان برای چه بنویسم؟!

در عمقِ چشم‌های غم‌آلودت جز شعرِ ناسرودهٔ رفتن نیست
بدرود ای دلیلِ غزل‌هایم «با من بمان» برای چه بنویسم؟

۲
از پای‌تخت خواب
هوا خنک شده امشب بمان در آغوشم
سرود گرم تنت را بخوان در آغوشم

بمان که تا بپذیری برای خندیدن
هزار فلسفه دارد جهان در آغوشم

کمی به یاد بیاور، تو تا پرنده شدی
چه ساده شکل گرفت آسمان در آغوشم

همین که عکس تنت روی برکه ام افتاد
صدا بلند شد از ماهیان در آغوشم

اگرچه رود زمان در تلاطم است اما
تکان نمی خورد آب از زمان در آغوشم

مدام در دلت اندوه تلخ فاصله هاست
کجاست فاصله ای بین مان در آغوشم

بشر روانه تاریکنای دلتنگیست
تو با بشر نرو امشب، بمان در آغوشم
۳
برخورد شب به شيشه
وقتي كه آدم‌ها نمي‌خندند، مي‌خندم
از اين سبب ديوانه‌ها ديوانه گفتندم

وقتي به آدم چتر مي‌گردد خداوندش
من زير باران می گريزم با خداوندم

اين ماهيان شاهان دريايند و غمگين اند
ديوانه ام من، در دهان كوسه خرسندم

يك لحظه!
زنگ آمد…
– بلي! ای جان جانانم!
حالا كجايي اي دلت كوه دماوندم؟

حالا کجایی؟ بی تو یک بیگانه در بلخم
حالا کجایی؟ بی تو تنها در سمرقندم

«آن سوی خط:
آواز باران
شور دریا
مکث…
بعدن صدای دلکش جانان دلبندم»

ميگويد: اي ديوانه جان بگذار گوشي را
در خود ببين، من در تو ام، من در تو مي خندم

۴
هرآیینه
دور يك ميز نشستيم و به هم خنديديم
ما دو غمگين به دو تا منبع غم خنديدم

بس كه با مرگ صميميتِ ما بالا رفت
زندگي گفت كه ديوانه شدم، خنديديم

هيچ معلوم نشد در دل اين شهر لجن
چه رقم مست شديم و چه رقم خنديدم؟

از خبرهاي جهان بوي بدي مي آمد
من به عطر تن او غوطه زدم، خنديديم

ناگهان از بر ما غول سياست رد شد
سربلندانه بر آن گردن خم خنديديم

یک نفر گفت که در راه رسیدن به جنون
نقش رنگین رفاقت شده کم، خندیدیم

مردمانی که به آیینه فقط سنگ زدند
جمله گفتند به آیینه قسم، خندیدیم

شهر با نغمه دلگير اذان پلكي زد
به ابد طعنه زديم و به عدم خنديديم

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3070


مطالب مشابه
حماسه

حماسه

14 حوت 1404