از سری یادداشتها و مقالههای پژوهشی چاپنشدهی زندهیاد پروفیسور محمدناصر رهیاب
پیشگفتار
این نبشته نه چنانکه باید پژوهشی است و نه چنانکه شاید تازۀ تازه؛ مگر ای یار مپندار که کتابی یا کتابهایی را مقلّدانه فرا روی گذاشتهایم و دیگر هیچ، که چنین مباد.
در این نبشته از دو رخِ گونهگونه مگر بههم وابسته سخن میرود تا به دو پرسش:
1- چرا شاهنامه را اینهمه گرامی داشتهاند و اینهمه گرامی میداریم؟
2- آیا این شاهکار ملی ما پرداخت سراپا شاعرانه دارد؟
پاسخهایی را در داشته بتواند.
آنچه در آغاز میآوریم، برای این است که اگر گاهی بر شعروارهگی شاهنامه تکیه میکنیم، هرگز و هرگز سر آن نداریم تا مه و غباری بر جهان زلالین آن بپراکنیم. برای نروییدن چنین پنداشتی در ذهنها، به آنچه بر همهکس بهویژه بر مهرورزان این اثر سترگ، بسان مهر روشن است، نخواهیم پرداخت – که زیره به کرمان بردن است و آهن سرد کوفتن؛ و هرگز فراموش نخواهیم کرد که: خیرالکلام قلّ و دلّ و لم یملّ.
دربارۀ پرسش نخست
ابن اثیر در مورد شاهنامه گوید: «و هو قرآن القوم العجم» و در چهارمقالهامده که: «در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینیم و در بسیاری سخن عرب هم». چرا چنین سخن بالایی از همان آغاز دربارۀ شاهنامه گفته شده است و چرا هنوز هم صدچندان آن، بر زبانها جاری است؟ برای اینکه در همه اجزای شاهنامه، خداوندگار رستم، اوج بیان را چنان نگه داشته که از نگاه شیوۀ پرداخت، غالباً در حد والاست؛ یعنی نمود برجستۀ «نمط عالی» میباشد؛ و همین نکته است که شاهنامه را از سایر آثار جدا میکند.
نمیگوییم داستانهایی چون داستانهای شاهنامه نبوده است و نیست؛ بوده و هست. چنانکه در ادبیات جهان داستانهای فراوانی همچون داستان رستم و سهراب پدید آمدهاند: اودیپوس اثر سوفوکل که در آن دردهای مردی گفته میشود که ناشناخته پدر را میکشد و مادر را به زنی میگیرد و با همه حذرکردنها و دوراندیشیها، با این سرنوشت که غیبگویان و خدایان از پیش برای وی شناختهاند، بر نمیآید. داستان یفتاح از «عهد عتیق» نیز که در جنگ با عونیها نذر کزد که اگر کار به مراد او بر آید، اول کسی که به پیشوازش رود، برای خدا قربانی کند و از قضا نخستین کسی که از او استقبال کرد، دخترش بود و او را کشت؛ و داستانهای ایفیگنی یونانی و حکایت ناتمام هیلدبراند پهلوان ژرمن که با پسر خویش نبرد تنبهتن میکند و داستان کوهولین از افسانههای باستانی ایرلند، همه و همه سوگنامههاییاند با رخدادهای همگون رستم و سهراب. مگر هیچ کدام بهخوبی داستان رستم و سهراب نیستند.
نمیگوییم، انگیزههایی که فردوسی خود، جاودانگیاش را در آنها دیده، هرگز در ذهنی نجوشیده است. چنین اندیشههایی در دل و دماغ کسانی – حتی پیش از فردوسی – روییدهاند:
نولدکۀ آلمانی میگوید: «میان شعر پی افکندم از نظم» فردوسی و شعر هوراس هممانندیهای فراوانی است، بیآنکه مسلماً بین خراسانیان و این نمایندگان مغرب زمین هیچگونه پیوندی وجود داشته باشد. هوراس میگوید: «من بنایی بهپا کردهام از همه فلزات محکمتر و از حیث مقام با عظمت خویش از اهرام بلندتر که باران سخت و باد تند شمال و همچنین سالهای متمادی و گردش روزگار، در تخریب و انهدام آن عاجز و ناتوان است. بهکلی نمیمیرم، بخش بزرگ من از دست ربّالنوع مرگ فرار خواهد کرد و من زنده خواهم بود با شهرت جاودانی. من شهرت پیدا کردهام از آنکه سرود کهن ائولی را بر وزن ایتالی نوین آوردهام». فردوسی گوید:
من این نامۀ شهریاران پیش
بگفتم بدین نغز گفتار خویش
جهان کردهام از سخن چون بهشت
ازین پیش تخم سخن کس نکشت
…
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخ بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بدین نامه بر عمرها بگذرد
بخواند هرآنکس که دارد خرد
نمیرم ازین پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام
اودیوس در ستایش اثر خویش، چون فردوسی و هوراس میگوید: من اثری گذاشتم که نه قهر ژوپیتر، نه آتش نه آهن نه مرور زمان قادر به محو آن خواهد بود: مگر هیچ یکی اینها، نتوانستهاند اثری به عظمت شاهنامه پدید آورند.
باری شاهنامه را با بزرگترین اثر حماسی کهن یونان «ایلیاد هومر» مقاسیه میکنیم تا دریابیم که شاهنامه در چه جایگاه فرازینی میایستد: در ایلیاد، حوادث و جنگها بهخاطر عشق به زن آغاز میشود؛ چنانکه آنگاه که شهزادۀ پاریس، هلن زن منلاس را میدزدد، جنگ ده سالۀ تروا در میگیرد. و همچنان آگاممنون پادشاه آرگوس دختری را که آشیل زندانی کرده بود، از بند میرهاند و به همین سبب نبردهای سختی رخ میدهد. درحالیکه در شاهنامه همیشه جنگ برای میهنپرستی، حس افتخار و انتقامجویی است. در ایلیاد خدایان و جاودانان در روند داستانها، تأثیر فراوان دارند و هر پهلوان به خدایی وابسته است درحالیکه در شاهنامه، پهلوان به برز و بالای خود تکیه دارد و اگر نیروهایی چون سیمرغ و … تأثیری دارند، چون سایه است، نه روشن و مستقیم. بدینگونه سیماهایی که در فضای ویژۀ اسطورهیی تاریخی چنین داستانها گام میگذارند، بهسان سیماهای ایلیاد نیستند که به وسیلۀ جراثقال به زمین فرود آورده شده باشند و معلّقوار، وارد روند رخدادها شوند. قهرمانان ایلیاد بیشتر رفتاری دارند آمیخته با خشونت و سادگی و گاه فروغلتیده در پستیها و پلشتیهایی چون شهوت که نمیتوانند پنهان کنند؛ مگر در شاهنامه، سیماهای برجسته به همه سجایای یک قهرمان آراستهاند. سهراب را به یاد آورید که برای رسیدن به هدف خویش، چگونه مردانه از سر عشق گُردآفرید میگذرد. مگر پرورش قهرمان بهدست پیر طوسی که باور دارد:
به یک مه یکبار آمیختن
گر افزون بود خون بود ریختن
همین مایه از بهر فرزند را
بباید جوان خردمند را
جز این تواند بود؟
اینجاست که شاهنامه در اوج جای میگیرد و فردوسی – آن خداوندگار رستم – فرا رویمان آن قریحۀ سرشار از آفرینشی نمودار میشود. که صادقانه میگوید:
منش ساختم رستم داستان
و لیکن یلی بود در سیستان
و باید رستم را قریحۀ عالی و غیرعادی آفریده باشد؛ زیرا رستم نمونۀ کامل انسان است – انسانی که طبیعت هنوز نتوانسته است چون او بسازد. رستم تنها برز و بالا نیست. تنها تیر و کمان و گرز و کمند و پالهنگ نیست که انسانی برتر از «انسان برترش» میسازد. عظمت معنوی و اخلاقی او نیز درخور الهههای آسمانهاست. برتری او تنها آن دلاوریها نیست؛ بل همهکردار او با خردمندی و هوشیاری و نرمخویی و توانایی همراه است. چه کسی جز رستم میتواند کشتن فرزند برومند را بهدست خویش تحمل کند؟ کیست جز رستم که نیمهشبان زیبارویی چون تهمینه – دختر شاه سمنگان – با رخ پر از شهوت به بالین او فراز آید و تسلیم شهوت و پستی نشود؟ و چنین پارسایانه و بلندمنشانه با آن برخورد کند. بدینگونه در همه موارد، شکوه و والایی در سیمای رستم مییابیم. پس سلطان محمود که بنا بهروایت تاریخ سیستان گفت: «همه شاهنامه خود نیست مگر حدیث رستم» دربارۀ این اثر داوری درست کرده بود؛ زیرا همین که رستم از صحنۀ رخدادها پای بیرون میگذارد، دیگر روند داستانها با آن جنب و جوشهای گیرا و آن روح والای رستمانه وداع میگویند و جای افسانههای تاریخی و اسطورهها و حماسهها را، تاریخ آمیخته با افسانه و داستان میگیرد.
همچنانکه شاهنامه رستمنامه نیست، در کلیت خود یک اثر حماسی نیز نیست؛ مگر بدانگونه که سر جان ملکم انگلیسی در «تاریخ ایران» و پروفیسور نولدکۀ آلمانی در «اهمیت تاریخی شاهنامه و منابع آن» مینویسند، منظومۀ تاریخی است، اثری که در آن چندین حماسۀ کامل و عالی نیز هست؛ داستانهای ایرج، سیاووش، اسفندیار، از نگاه مادّه و صورت حماسهاند.
و اما حماسه که خلاصه و نقاوۀ زندگی اسنان و آیینۀ روشن اندیشه و کردار اوست، بر بنیاد احساس ملی پدید میآید. تبلور این احساس در ضمیر آدمی هنگامی است که مردم جامعه در بوتۀ یک ملیت قرار گیرند و احساس کنند که از چه تباری اند. فراوانی حماسهها و اسطورهها و پایبندی پیر طوس بهروایت تاریخ مردمان این سرزمین، به شاهنامه ویژگی درخشان ملی داده است.
هنر ملی هنری است که عناصر و قالبها و طرز دلالت آن، از زندگی مردم گرفته شده است و از این روی برای همۀ جامعه، کمابیش با معنی و دلپذیر است و به وحدت اجتماعی یا ملی کمک میکند. راز عظمت هنر ملی در این است که سنتها را موافق نیازهای موجود جامعه دگرگون میکند و به زندگی مردم زنده پیوند میدهد. از اینجاست که شاهنامه میتواند ارجناکترین نمونۀ آن باشد؛ زیرا شاهنامه چون هر اثر ملی دیگر، جنبۀ انسانی بارزی دارد، کشاکش زندگی اجتماعی را بهخوبی بازتاب میدهد و با سیاست ملی همواه میسازد. پیر طوس مفهومهای تاریخی و اساطیری را موشگافانه فراچشم ما نمیگذارد و با نیروی آفرینندگی خویش، آنها را با خواستهای اجتماعی پیوست میکند و باز میآفریند؛ زیرا بازگویی داستانهای کهن با صداقت تمام، آنها را به گونهیی گسترش میدهد که دشواریهای موجود جامعه را در بر میگیرند. با اینهم فردوسی به این فکر میافتد مبادا خواننده یا شنونده در محتوای کهنه و افسانهیی داستانها فرو رود، در حاشیه بماند و بس و بار بار برای ره بردن من و شما به ژرفها و حقیقتها، یادآور میشود که:
تو مر دیو را مردم بد شناس
کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
***
هرآنکو گذشت از ره مردمی
مگر نیک معنیش مینشنود
با چنین ویژگیها و بسی ویژگیهای انسانی و آفرینشی دیگر، بیگمان شاهنامه صدرنشین هنرهای بزرگ تواند بود. هنرهای بزرگ آنهایی را میگوییم که زندگی را بهشیوهای تأویل و تعبیر میکنند که انسان بتواند با کفایتی بیشتر – با شرایط و اوضاع پر آشوب و پر آشفتۀ اشیا و پدیدهها مقابله کند و به مفهوم و معنای بهتر یعنی متقاعد کنندهتر و اطمینانبخشتر زندگی دست یابد. منظوم تاریخی – ملی ما پنجرهیی است که بدینگونه به روی جهان کنونی ما باز میشود و همواره بدینگونه باز باز خواهد بود.
دربارۀ پرسش دوم
کنون که گفتیم و شنیدید که از دیدگاه ما شاهنامه شهکاری است نشسته بر چکادها، اصل چگونگی پرداخت آن را، که پی افگندهایم، پژوهش میداریم. بههیچروی چنین توان و مجالی نداریم که همه شگردهای آفرینشی شاهنامه را بررسی کنیم که همه شگردهای آفرینشی شاهنامه را بررسی کنیم چه میدانیم و میدانید که:
گر بریزی بحر را در کوزهیی
آنچه گنجد قسمت یک روزهیی
در «شعر و موسیقی»، شعر «رستاخیز واژهها» دانسته شده و راههای شناخت زیباییهای شعری چنین برجسته گردیده است:
الف) بررسی «گروه موسیقایی» که وزن، قافیه، ردیف و همانگی صوتی (موسیقی درونی) را در بر دارد.
ب) بررسی «گروه زبانشناسیک » که شامل بخشهای زیرین میشود: استعاره و مجاز، حسامیزی، کنایه، ایجاز و حذف، باستانگرایی (با دوگونه: واژگانی و نحوی آن)، صفت هنری، ترکیبات زبانی، آشناییزدایی در حوزۀ قاموسی، آشناییزدایی در حوزۀ نحو و بیان پارادوکسی.
در شاهنامه اینجا و آنجا در مواردی این ویژگیها را میتوان دید، با افزودن اینکه خداوندگار رستم بر برخی از زمینهها بیشتر پرداخته؛ و اگر زمینۀ کار او را با همه گستردگی و با همه محدودیتهایی که بیان صادقانۀ رخدادها فراروی او گذاشته بود، به دیده بداریم، پرسشی پدید نمیآید که چرا به بعضی از ویژگیهای شعری مثلاً تصویر، چنانکه بایسته و شایسته است، کمتر برمیخوریم.
دربارۀ استواری شاهنامه از نگاه موسیقایی سخنی نیست و دیگر آن سخن ادوارد براون که غالب مصرعهای دوم را چیزی اضافی برای پورهکردن یک بیت دانسته است، از آنهایی نیست که برای رد آن نیازی به استدلال باشد.
سودبری پیر طوس از ردیف، بهدیدهداشتن جنبۀ القایی کلام از راه قافیه، توجه آگاهانه به موسیقی درونی، میرسانند که در این رشته چه توانایی شگرفی دارد. در بیت:
تو آنی که گفتی که رویینتنم
بلندآسمان بر زمین برزنم
استاد طوس، واژههای قافیه را چنان برگزیده که از تأکید لازمی برخوردارند و زیباییهای معنوی و تنوعهایی که در عین وحدت بهچشم میخورند، کمال هنروری وی را مینمایانند. بدینسان جای شگفتی نیست که از نظم ویژۀ واژههای موسیقایی و قافیهبندی آنها میتوان صدای گریۀ دردمندی را از پس سدهها شنید و در میدانهای جنگ آن زمانی به تن خویش حضور یافت:
سپه داغ دل شاه با های و هوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
***
ز نقاره آواز آید برون
که گردون دون است دون دون دون
از بیتهایی که میآوریم، بیگمان آوای ترنگا ترنگ جنگجویان را با کوس و کرنا هیاهویی بر پا میکردهاند و صدای چکاچاک گردان پرخاشگر و سوزان گنداور را بهخوبی میشنویم:
ز زخم تبر زین و از بس ترنگ
همی موج خون خاست از دشت جنگ
***
بر آمد چکاچاک زخم تبر
خروش سواران پرخاشگر
چنین حالتهایی را با شناخت درست و ژرف واژهها و درونی ساختن پدیدهها میتوان آفرید؛ و فردوسی از چنین توانمندی برخورداری عظیم داشته است.
از جنبۀ زبانشناسیک، که حوزۀ اصلی شاعری است اگر نیک بنگریم، استاد طوس که سرایشگری است دارای نظام ویژۀ شعری، یک سر و گردن از حماسهپردازان و شاهنامهسرایان دیگر، بلندتر است. در موارد فراوان از صفت هنری – که آوردن صفت است و بهجای موصوف – سودهایی میبرد – هر چند نه در حوزۀ استعاره بلکه به رنگ غیر مجازی. در بخش آشناییزدایی در حوزۀ نحو، همچون سعدی از استادان بیهمتا و بلامنازع است و در باستانگرایی که خداینامکها زمینه را برایش آمادۀ آماده میکردهاند، ید طولایی دارد. مگر بیش از همه راههای دیگر، مبالغههای گیرا و دلپذیر است که کلام او را والایی میبخشد.
جز اینها، آنگاه که بیت:
چمانندۀ دیزه هنگام گرد
چرانندۀ کرکس اندر نبرد
و بیتهایی از این دست را میشنویم، به این اندیشه اندر میشویم که چه کسی میتواند کنایهیی از این نیکوتر با چنین گسترش و تشخیصدادن به زبان بیافریند. تصویرهایی که در بیتهای زیرین دارای پیوند عمودی، رخ مینمایند، آفرینشگری فردوسی را که با وضاحت همراه است، بهدرستی نشان میدهند:
کنون گر به دریا چو ماهی شوی
و یا چون شب اندر سیاهی شوی
و یا چون ستاره شوی بر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر
چو بیند که خشت است بالین من
اینکه استاد طوس، شاعر بوده است و شاعری نیرومند، جای هیچ ناباوری نیست. آنجا که از بیان حوادث، فارغ میگردد و میخواهد طبیعت را وصف کند – بهویژه طلوع و غروب را – که با سرنوشت پهلوانان گره میخوردهاند؛ آنجا که جنبههای غنایی را – سوز و سازها، درد و اندوهها، شادیها و شادکامگیها را – بیان میدارد؛ کلامش چنان پرداخت شاعرانهیی دارد که جز مسحورشدن و عجز نشاندادن برای هرکسی – حتی برای آفرینشگر زبردستی – چیزی باقی نمیماند. چه توانایی القایی، چه ابهامی – که به مه و غبار جنگل میماند، چه تصویرهای تازۀ بههمبافتهیی که در این برش بر گزیدۀ ما نیست که نیست:
شبی چو شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگر گونه آرایشی کرده ماه
بسیج گذر کرد بر پیشگاه
ز تاجش سه بهره شده لاجورد
سپرده هوا را به زنگار گرد
سپاه شب تیره برداشت راغ
یکی فرش افکنده چون پر زاغ
نموده به هر سو بهچشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای غار
فرومانده گردون گردان بهجای
شده سست خورشید را دست و پای
زمین زیر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی بهخواب اندرون
نه آواز مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
مگر کلیت شاهنامه به چنین مایهگیریها از تصویر، پرورده نشده است و باید چنین باشد.
پس در کلیت شاهنامه چگونه اثری تواند بود؟ اگر بدین باور باشیم که «شعر ابدی، همان شعری است که علل تمایز آن از زبان مبتذل و معمول در همۀ ساحهها، قابل تعلیل و تحلیل نیست»؛ اگر شعر را، کلامی بدانیم که دارای انسجام باشد و اوج شاعری را نظم و نظام ویژه – همانی که اخوان الصفا نظام افضل میگویند – بپذیریم؛ فردوسی با همه محدودیتهایی که پرداخت اثری بدین عظمت داشته، بزرگترین شاعر است و شاهنامه شاهکار شعری در اوج.
اگر از دیدگاه ایماژیستها که شعر را مجموعۀ معنوی و عاطفی میدانند که در لحظهیی از زمان آفریده میشود و با حس آزادی ناگهانی هماغوشی دارد؛ یا از دیدگاه ایماژیستهای سختگیرتر که شعر را بهعنوان یک ساخت مطرح میکنند و آن را عرقریزی روح میدانند داوری کنیم؛ اگر با دید سوررئالیستی، شعر را با اشراق همپهلو بگیریم و یا چون اگزیستانیسالیستها – بهویژه سارتر – آن را قلمرو نشانهها ندانیم و واژههای شعری را شئ تلقی کنیم نه نشانه، و اگر شعر را چون سمبولها، کشف رازهای طبیعت بدانیم، شاهنامه در کلیت خود نمیتواند یک پدیدۀ شعری باشد – از شعر ناب سخنی در میان نیست.
با چنین برداشتهایی، شاهنامه میتواند یک منظومۀ افسانهیی – تاریخی، یک شاهکار ملی و یا هر چیز ادبی خوب و دلپذیر و ارجناک دیگر باشد – جز شعر و داستان، هرچند همچون جنبههای شعری، در شاهنامه، به داستانهایی بر میخوریم که حتی از دیدگاه امروزین: آغاز و انجام، گرهاندازی و گرهگشایی، اوج و جدال، زمینه و فضا، سیمانگاری و قهرمانپروری و پرداخت شگردهای ویژه، در آنها بسیار هنرمندانه پی افگنده شده است.
آیا اگر بگوییم شاهنامه شعر نیست، آن را از اوج به حضیض کشاندهایم؟ هرگز نی؛ زیرا همه آنچه والا اند و از تعالی برخوردارند، نمیتوانند و نباید شعر باشند، چه شعر یکی از ویژگیهای روان آدمی در راه شناخت واقعیت است، نمیگویم بزرگراه یا کورهراه که جای آن نیست. و باز میاندیشم آنگاه که گفته میشود شاهنامه شعر نیست، پس از اینکه جنبههای شعری آن را برجسته ساختیم، دیگر سخنی در دل و دماغ کسی جای نمیگیرد، که این اثر عظیم از عناصر و ویژگیهای شعری بهرهمند نیست. هست و چنانکه گفتیم بسیار هم.
خواهید پرسید در فرجام چی؟ راستی را چنان نظام والای شاهنامه مرا به شگفتی وامیدارد که در برابر این دو برداشت گوناگون، این بیتها بر لبانم میجوشد:
رق الزجاج و رقت الخمر
فتشابها فتشاکل الامر
فکأنّها خمر و لا قدح
و کأنّها قدح و لا خمر
و باز این نظام افضل و این انسجامی بیمانند که از دور درخششی هورایین دارد. آن حکایتی را که نمودار سبک ویژه، کلام آهنگین و نیرومند و با نظم فردوسی است، و بیگمان شنیدهاید، بهیادم میآورد:
گویند شخصی بهخواب دید که فردوسی از او میپرسد، از خوبترین شاعر زمان خود شعری برخوان، و این بیت را میخواند:
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه بر تن درد
فردوسی میگوید: اگر مه بهجای سعدی میبودم؛ میگفتم؛
برد کشتی آنجا که خواهد خدا
به تن بر درد جامه گر ناخدا
پیگفتار
به کجا میرسیم، به این نکته که در شاهنامه بدانسان که چندین حماسه و تراژیدی و اسطوره، داستانها و برداشتهای غنایی، اندیشههای ارزندۀ انسانی و هزار نکتۀ باریکتر از مو را میتوان یافت؛ به پرداخت شعر – یعنی شناخت سیمایی، آهنگین و فشردۀ واقعیت – نیز میتوان دست یافت – تجربههایی که گاه بسی ناب و کمیاب اند؛ مگر این شهکار جاودانی در کلیت خود – بهویژه آنگاه که استاد طوس به بیان مو به موی رخدادها سر و کار دارد و خود از میانه برمیخویزد، با برداشتی که ما از شعر داریم – و گفتیم و گذشتیم – منظومۀ تاریخی ملی است؛ اثری که دست من و شما را میگیرد و خرد ورزی؛ نوعپروری، دلاوری و صدها مفهوم بلند و ارزشناک دیگر را در ذهنمان میکارد. فردوسی خود آن ابرمردی است که زبان فارسی دری را زندهتر و پربارتر ساخت. نخست خود بر زبان پیروز شد و پس از آن ما را بر زبان پیروز کرد. گویی این قول وتگنشتاین را که میگوید: «برای آن که بتوانیم به جهان درست بنگریم، باید نخست بر زبان پیروز شویم» پیش از او دریافته بوده است. ارزندهتر از همه اینکه خداوندگار رستم، میخواهد من و شما به آزادگی، والامنشی و پاکسرشتی سیمای دلخواه او (رستم) باشیم. گویی آگاهانه بر این شده باشد که گفتههای پاکبازانۀ اپیکت از حکمای قدیم یونان را بهدرستی و گویایی تمام به ما برساند. اپیکت میگفت: «بزرگترین خدمت را به کشور خود از راه برتر افراشتن بام خانهها نمیتوان انجام داد، آن را باید از راه بالابردن روان هممیهنان خویش به انجام رساند. بهسربردن در کلبههای پست، با افکار آزاد، از زندگانی در کاخهای بلند با بردگی و زبونی هزاربار بهتر است». همین بس که از گلدستههای شاهنامه آوای گیرای آزادی و آزادگی، به گوشها جاری میشود. پس باید رستم شد تا بتوان چنین فریاد کرد:
که گوید برو دست رستم ببندد
نبندد مرا دست چرخ بلند
دریغا در این زمانۀ پرآشوب، کمتر کسی میتوان سراغ گرفت که زندگی را تا ژرفناهای آن، همچنانکه آن فرهیخته مرد نستوه دریافته بود درک کرده باشد و به همگنان خود و یا به خویشتن خویش بگوید:
جهان یادگار است و ما رفتنی
به گیتی نماند بهجز مردمی
این مقاله در نشستی خوانده شده بود و از روی نوار بازنویسی شد. دریغا دستیابی به فهرست مآخذ آن میسر نبود و چون، برگرفتهها بیشتر، از سخنان سخت معروف استند، نویسنده رنج آمادهکردن دوبارۀ فهرست مآخذ را بر خود هموار نساخت. بازهم از پژوهشگران نکتهسنج و ژرفنگر بهیکبار که صدبار پوزش میخواهد. بازهم برای اینکه جای عریضه خالی نباشد یادآوری میشود که در نبشتن این مقاله از آثار زیرین سود برده شده است:
شاهنامۀ فردوسی، موسیقی شعر از دکتور محمدرضا شفیعی کدکنی، کاروان حله از عبدالحسین زرین کوب، هنر و واقعیت از عبدالعلی دستغیب، المثل سائر و چارمقالۀ نظامی عروضی سمرقندی.
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3067