نویسنده: سیدمسعود حسینی
در این نوشتار، بهصورت فشرده و نکتهمحور، به این پرسش پرداخته میشود که با وجود آنکه دو نام «پارسی» و «دری» در بنیاد به یک زبان واحد اشاره دارد، آیا نامیدن زبان ما به «دری» رواتر و دقیقتر است یا «پارسی» همچنان نامی شایستهتر، علمیتر و ریشهدارتر بهشمار میآید؟ برای پاسخ به این مسأله، مجموعهای از ملاحظات تاریخی، زبانشناختی، فرهنگی و اجتماعی طرح میشود تا در نهایت روشن گردد که تغییر نام زبان به «دری» چه پیامدهایی در سطح هویت فرهنگی، میراث ادبی و پیوندهای فرامنطقهای بهدنبال خواهد داشت. استدلالها و نتایج این بررسی در نکات زیر بهگونۀ خلاصه ارائه میشود:
- تقریباً همۀ منابع تاریخی و ادبیِ پس از اسلام در قلمرو خراسان بزرگ ـ که بخش عمدۀ آنها در جغرافیای افغانستانِ امروز پدید آمدهاند، از زبان مردم بلخ و هرات و کابل و غزنه و بدخشان و تخار و پروان و غور و بادغیس و بامیان و…، با نام «فارسی» یاد کردهاند، نه «دری». ازاینرو، اگر امروزه این زبان، «دری» نامیده شود، گسستی در پیوستگی تاریخیِ هزارسالۀ آن پدید میآید و این میراث عظیمِ مکتوب، عملاً به سود کسانی مصادره میشود که زبان خود را «فارسی» مینامند و تداوم تاریخی آن را حفظ کردهاند.
- تمام آثار و نسخههای خطی موجودِ این زبان، که بخش عمدۀ آنها در موزیمها و بایگانیهای کشورهای خارجی، از جمله روسیه و کشورهای آسیای میانه، هند، پاکستان، ترکیه، مصر، کشورهای اروپایی و حتی امریکا نگهداری میشوند، همگی با عنوان «آثار زبان فارسی» شناخته و ثبت شدهاند. ازاینرو، اگر امروز ما زبان خود را «دری» بنامیم، عملاً پیوند حقوقی و هویتی ما با این میراث عظیم مکتوب، سست میگردد و تعلق آن به کسانی واگذار میشود که زبان خود را «فارسی» مینامند.
- لفظ «دری» اصطلاحی بیگانه با زبان و فرهنگ ما نیست و در شماری از متون کهن، بهمنزلۀ شناسهای برای زبان پارسی بهکار رفته است؛ با اینهمه، کاربرد آن در این متون غالباً ماهیتی وصفی داشته است، نه اسمی. از همینرو، «دری» بیشتر بهعنوان صفتی برای توصیف گونهای از زبان پارسی (زبان دربارها در مقابل زبان عموم مردم) بهکار میرفته، و نه چونان نامی مستقل برای زبان. بر این اساس، جایگزینی صفت بهجای اسم در نامگذاری زبان، در اغلب موارد از دقت مفهومی میکاهد و مقصود را بهدرستی باز نمینمایاند؛ بنابراین «دری» نمیتواند جانشین مناسبی برای نام تاریخی و تثبیتشدۀ «پارسی» تلقی شود.
- درست است که در متون منظوم و منثور گذشته هر دو لفظ «دری» و «فارسی» بهکار رفته است؛ با اینهمه، مقایسۀ بسامد کاربرد این دو نشان میدهد که استعمال «دری» اندک، محدود و نادر بوده، در حالی که «فارسی» حضوری فراگیر و غالب داشته است. افزون بر این، در بسیاری از موارد، کاربرد لفظ «دری» بیشتر تابع اقتضائات وزن و قافیه در شعر بوده است، نه بازتاب یک نامگذاری مستقل و تثبیتشده برای زبان. در مقابل، «فارسی» بهعنوان نام زبان، بهگونهای مستمر و آگاهانه در متون ادبی و تاریخی بهکار رفته است. در این میان، چهرههای شاخصی چون مولانا جلالالدین محمد بلخی نام زبان خود را صراحتاً «فارسی» نامیدهاند و اساساً از بهکارگیری لفظ «دری» پرهیز کردهاند؛ امری که بر غلبۀ تاریخی و فرهنگی نام «فارسی» دلالت روشن دارد.
- هویت خراسان پس از اسلام، آنگونه که در منابع تاریخی و ادبی بازتاب یافته است، ماهیتی آشکارا «فارسی–اسلامی» دارد، نه «دری–اسلامی». این هویت در پیوندی ژرف میان زبان فارسی و فرهنگ اسلامی شکل گرفته و در گذر سدهها به یکی از بنیادیترین ارکان تمدن خراسانی بدل شده است. از آنجا که این پیوند از منظر دینی، فرهنگی و تاریخی برای جامعۀ ما ارزشی بنیادین دارد، حفظ و بازشناسی آن در همان صورت تاریخی و اصیل، ضرورتی علمی و هویتی بهشمار میآید. در این میان، لفظ «دری» با توجه به پیشینۀ کاربرد محدود و عمدتاً وصفیِ خود، فاقد آن بار معنایی، تاریخی و تمدنیای است که اصطلاح «فارسی» در تکوین و تداوم این هویت عمیق و دیرپا با خود حمل میکند.
- در تمام کتابهای معتبر تاریخ زبان و زبانشناسی، پیشینۀ زبان ما با عناوینی چون «فارسی باستان»، «فارسی میانه» و «فارسی جدید» صورتبندی شده است، نه با ترکیبهایی مانند «دری باستان»، «دری میانه» یا «دری جدید». از اینرو، اگر ما امروز زبان خود را «دری» بنامیم، این پرسش جدی مطرح میشود که جایگاه این نام در چارچوب این آثار علمی کجاست و چگونه باید آن را در نظام تثبیتشدۀ مطالعات زبانشناختی جستوجو کرد. افزون بر این، حتی اگر ارادۀ آن وجود داشته باشد که نام «دری» در بازچاپ یا بازنویسی این منابع گنجانده شود، باید پرسید آیا چنین امکانی از نظر علمی، نهادی و امکانات عملی فراهم است و آیا از منظر حقوق علمی و مالکیت معنوی، چنین تغییری اساساً مشروع و پذیرفتنی خواهد بود یا نه.
- نکتۀ مهم دیگر این است که در کتابخانههای بزرگ و چندزبانه در جهان، بخشی ویژه به کتابهای فارسی اختصاص یافته است؛ در این بخش، آثار شاعران، عارفان و نویسندگان برجستهای چون مولانا، سنایی، ابن سینا، فردوسی، خیام، نظامی، حافظ، سعدی، جامی، و دهها و صدها نویسنده و متفکر دیگر پارسی گردآوری و نگهداری میشوند. پرسش این است که آیا میتوان در چنین کتابخانههایی برای زبان «دری» جایی جداگانه در کنار زبان فارسی اختصاص داد؟ حتی اگر فرض کنیم این اقدام عملی شود، مسألۀ دیگری پیش میآید: کدام آثار در قفسۀ «دری» قرار خواهند گرفت و کدامها در قفسۀ «فارسی»؟ بهعنوان نمونه، آیا مثنوی مولانا باید در بخش «دری» یا «فارسی» جای گیرد؟ شاهنامۀ فردوسی در کدام قفسه قرار خواهد گرفت؟ و وضعیت سایر آثار کلاسیک و مدون چگونه تعیین میشود؟ این پرسشها نشان میدهد که تغییر نام زبان، علاوه بر پیچیدگیهای نظری، در عمل نیز موجب سردرگمی در دستهبندی و مرجعشناسی منابع ادبی و علمی میشود و پایداری نظام مستند و شناختهشدۀ منابع فارسی در سطح جهانی را به چالش میکشد.
- اگر بر فرض، ما زبان خود را «دری» بنامیم، فارسی را به ایران واگذار کنیم و تاجیکی را مختص تاجیکستان بدانیم، پرسش جدی دیگری که پدید میآید این است که: در چنین شرایطی، زبان شاعرانی چون بیدل دهلوی و دهها و صدها پارسیسرا و نویسندۀ هند، زبان اقبال لاهوری و دیگر شاعران و نویسندگان پارسیزبان پاکستان و بنگلادیش، آثار سیّدای نسفی و دهها و صدها شاعر و نویسنده در بخارا و مناطق دیگر ماوراءالنهر بهجز تاجیکستان، و نیز آثار پارسیزبانان ترکیه و تا بوسنی و هرزگوین، که در شرق و غرب جغرافیای فارسیزبان جای دارند، چه نامیده خواهد شد؟ آیا باید این آثار را «دری»، «فارسی» یا «تاجیکی» نامید؟ یا برای هرکدام نامی مستقل و نشاندار با هویت همان جغرافیا تعریف کرد؟! چنین تفکیکهایی نه تنها پیچیدگیهای تاریخی و فرهنگی زبان فارسی را نادیده میگیرد، بلکه امکان تعیین هویت دقیق این میراث عظیم ادبی و حفظ پیوندهای فرهنگی میان جوامع فارسیزبان را با مشکل جدی مواجه میسازد.
- اگر به منابع و متون کهن، فرهنگها و لغتنامههای زبان فارسی نگاه کنیم، روشن میشود که این آثار همواره برای تمام پارسیزبانان قابل استفاده و استناد بوده و هست، بدون آنکه جغرافیا یا مرز سیاسی خاصی محدودیتی ایجاد کرده باشد. ازاینرو، اگر ما زبان خود را «دری» بنامیم، پرسشی جدی مطرح میشود: آیا باید از این منابع ارزشمند صرفنظر کنیم و برای خود از نو لغتنامه و منابع مرجع بسازیم؟ تفاوت ماهوی منابعی که خواهیم ساخت با آنچه تا حال بوده و هست، چه خواهد بود؟ چگونه این منابع را بنویسیم که مرز میان «دری» و «فارسی» مشخص و برجسته گردد؟ آیا دیگر باید با فردوسی خداحافظی کنیم که گفته: بسی رنج بردم درین سال سی/ عجم زنده کردم بدین پارسی؟ به همینگونه وضعیت سایر آثار و منابع کلاسیک چگونه خواهد بود؟ از خیر همه بگذریم؟
- نکتۀ دیگر آن است که اگر اصل تفکیک یک زبان واحد به چند زبان مستقل و چند نام جداگانه، کاری علمی و پسندیده میبود، میبایست این منطق دربارۀ دیگر زبانهای بزرگ و فراملی نیز بهکار گرفته میشد. حال آنکه هیچگاه پیشنهاد نشده است زبانهایی چون انگلیسی، عربی، اسپانیایی، فرانسوی یا آلمانی و دیگر زبانهایی که هر یک در چندین کشور با تفاوتهای آوایی، واژگانی و حتی نحوی سخن گفته میشوند، به زبانهای جداگانه تقسیم گردند. در این زبانها، تنوعهای منطقهای در چارچوب «گویش» یا «گونههای زبانی» تحلیل میشوند، نه بهعنوان زبانهای مستقل. انگلیسی در همهجا انگلیسی است و عربی، عربی و …! اینکه تنها دربارۀ زبان فارسی چنین تفکیکی الزامی دانسته میشود، نه بر مبنای معیارهای زبانشناختی، بلکه بیشتر برخاسته از انگیزههای غیرعلمی و سیاسی است و با رویۀ پذیرفتهشدۀ زبانشناسی تاریخی و اجتماعی سازگاری ندارد.
- از سوی دیگر، تا کنون اهالی غیرفارسیزبان، برای تمایز خود، همواره از واژۀ «پارسیوان» برای اهالی این زبان، استفاده کردهاند. اگر بنا باشد نام «فارسی» به «دری» تغییر یابد، پرسش این است که اکنون چه عنوانی جایگزین خواهد شد؟ آیا باید به اعضای این گروه زبانی «دریوان» گفته شود؟ چنین تغییر لفظی چگونه میتواند مورد پذیرش اهالی این زبان قرار گیرد؟ تجربۀ تاریخی نشان داده است که مردم، مسیر خود را دنبال کردهاند و سیاستها و دیکتههای رسمی بهسختی توانستهاند بر زبان و رفتار عامه تأثیر بگذارند. نمونۀ روشن آن، استمرار استفاده از لفظ «فارسی» برای نام زبان، حتی با وجود تلاشهای متعدد برای تغییر، است؛ یعنی این واژه همچنان در زبان و فرهنگ مردم جاری است و نه «دری».
- با «دری»نامیدن زبان خود، در واقع ما فاصلهای میان خود و دیگر فارسیزبانان منطقه و جهان ایجاد میکنیم و این گسست به نفع فرهنگ و زبان ما نخواهد بود. چنین اقدامی نهتنها کلیت زبان را تضعیف میکند، بلکه تعلق خاطر و پیوند فرهنگی ما را با همزبانان در ایران، تاجیکستان، ازبکستان، و فارسیزبانان سایر کشورها کاهش میدهد و امکان تعامل و همبستگی زبانی و فرهنگی را محدود میسازد.
- از همه مهمتر، بررسی و داوری دربارۀ چیستی یک زبان تنها بر عهدۀ کسانی است که نهتنها با مباحث زبانشناسی، تاریخ زبان و تاریخ عمومی ملت صاحب آن زبان آشنا باشند، بلکه توان تحلیل و تجزیۀ این مسائل را نیز داشته باشند. از این منظر، مشاهده میشود که اکثر صاحبنظران و متخصصان بر نام «فارسی» برای این زبان تأکید کردهاند، در حالیکه برخی افراد کماطلاع یا فاقد دانش و گاه بدون آگاهی فرهنگی، یا افرادی که به قول مردم: «قبله را در جهت باد میجویند!»، بر نامیدن زبان به «دری» پافشاری میکنند. بدیهی است که در چنین مواردی، اتخاذ موضع صحیح، شنیدن سخن اهل علم و اجتناب از تبعیت از دیدگاههای ناآگاهانه و سطحی است؛ زیرا تنها دیدگاه کارشناسان دانشمحور و نه مصلحتگرا، میتواند با معیارهای علمی و تاریخی همخوانی داشته باشد و تصمیمگیری معقول دربارۀ نام زبان را امکانپذیر سازد.
با توجه با آنچه بیان شد، در کوتاهسخن باید گفت: با نگاه به پیشینۀ تاریخی، گسترۀ جغرافیایی، پیوند فرهنگی و دینی، و نیز استمرار کاربرد مستمر واژۀ «فارسی» در منابع ادبی و علمی، روشن است که تغییر نام زبان به «دری» نه تنها فاقد پشتوانۀ تاریخی و علمی است، بلکه میتواند همبستگی فرهنگی و دسترسی مشترک به میراث ادبی «فارسی» را برای کسانی که بر «دری» نامیدن زبان تأکید دارند، مختل سازد. این تغییر علاوه بر ایجاد سردرگمی در فرهنگ عامه و جوامع فارسیزبان، هویت مشترک و پیوستگی تاریخی زبان را تضعیف میکند. از این رو، حفظ نام «فارسی» بهعنوان شناسهای دقیق، فراگیر و معتبر، هم برای تثبیت اصالت هویت تاریخی و فرهنگی و هم برای تضمین ارتباط میان فارسیزبانان در سراسر جهان، ضروری و غیرقابل جایگزینی است.