جایگاه ملک‌الشعرای خراسان، فصیحی هروی، در شعر شاعران هم‌روزگار او

8 ساعت قبل
21 دقیقه
جایگاه ملک‌الشعرای خراسان، فصیحی هروی، در شعر شاعران هم‌روزگار او

سیدمسعود حسینی، استاد دانشگاه

چکیده
فصیحی هروی در گسترۀ شعر و ادب فارسی در سدۀ یازدهم به‌عنوان استاد، راهنمای ادبی و اخلاقی، و مرجع علوم و فنون شعری معرفی شده است. او منبع الهام و فیض برای شاگردان و اهل ادب است و حضورش شوق و ذوق شعری، بصیرت و توان فکری آنان را ارتقا می‌دهد. شاعران و اهل فضل او را نماد کمال، پاکی طبع، والایی منش و تسلط بر هنر و دانش می‌دانند و حضور و آثارش را گرامی می‌دارند. فصیحی نه تنها در پرورش شاگردان و الهام‌بخشی به آنان نقش برجسته دارد، بلکه مأمن و پشتوانه‌ای اخلاقی و ادبی برای اهل هنر محسوب می‌شود. تأثیر او در محافل ادبی، هم علمی و هم هنری است و جایگاه او در صدر شاعران و اهل فضل روزگارش به عنوان ملک‌الشعرای خراسان تثبیت شده است. جایگاه فصیحی هروی در نزد شاعران هم‌روزگار او موضوع اصلی این مقاله است که با روش استنادی به صورت تحلیلی- توصیفی ارائه می‌شود. برآیند این پژوهش نشان می‌دهد که شاعران در برخورد با فصیحی به سه گروه اصلی تقسیم می‌شوند؛ گروهی که در ستایش او شعر سرودند، گروهی که با او مراودۀ شعری داشتند، و گروه دیگر که از شعر او تضمین کرده‌اند. در این میان یک مورد است که فصیحی را هجو کرده و مورد دیگر که سعی کرده خود را برتر از او بنمایاند.
واژه‌های کلیدی: فصیحی هروی، سدۀ یازدهم، شاعران هم‌روزگار، ستایش، تضمین، مراوده، هجو

مقدمه
فصیحی هروی، از نوادگان خواجه عبدالله انصاری و از خاندان علمی و دینی هرات بود. به‌روایت تذکره‌ها، پدرش مولانا ابوالمکارم و جدّش مولانا میرجان از چهره‌های برجستۀ روزگار به‌شمار می‌رفتند. دربارۀ محل تولد او دو دیدگاه وجود دارد: برخی چون فخرالزّمانی، زادگاه او و پدرش را بخارا دانسته‌اند(1340: 572- 574)؛ درحالی‌که مجمع‌النفایس به نقل از اوحدی تولد او را در هرات ثبت کرده است(آرزو،1383:ج2/1210). برپایۀ روایت تذکرۀ میخانه که می‌گوید هنگام انتقال خانواده به هرات فصیحی ده‌ساله بود، و نیز با توجه به ماده‌تاریخ سرودۀ او در سال 1005ه‍.ق، می‌توان تولدش را حدود 985ه‍.ق در نظر گرفت. فصیحی علوم را نزد پدر و شیخ‌المتأخرین، مولانا بهاءالدین محمد، فرا گرفت و بخش عمدۀ عمر خود را به مطالعه و تدریس گذراند. او در خوش‌نویسی مهارت داشت و چنان‌که از اشعارش پیداست از دانش موسیقی نیز بی‌بهره نبوده است. تذکره‌نویسانی چون اوحدی (آرزو، 1383: ج2/ 1210) و عظیم‌آبادی(1391:ج1/ 1184)؛ او را جامع کمالات و سخنور برجستۀ زمان دانسته‌اند.
مسیر زندگی فصیحی با تحولات سیاسی هرات پیوند خورده است. او مدتی در دربار میرقل‌بابا، حاکم ازبک هرات، حضور داشت و پس از تصرف هرات به‌دست صفویان (به‌روایت ترکمان در 994 و به‌روایت استرآبادی در 997ه‍.ق) همراه شاه عباس به قزوین برده شد؛ ولی دوباره به هرات بازگشت و در دربار حسین‌خان شاملو به سرودن شعر و مطالعه پرداخت. ارسال دیوانش به هند در سال 1014ه‍.ق و دریافت صلۀ چشم‌گیر، شوق سفر آن دیار را در او تقویت کرد. در 1022ه‍.ق، بی‌اجازۀ حاکم هرات راهی قندهار شد؛ اما مأموران صفوی او را بازگرداندند و حتی مورد توبیخ و آزار جسمی قرار دادند؛ بااین‌حال دوباره به دربار شاملو راه یافت. پس از مرگ حسین‌خان (1027ه‍.ق)، جایگاه فصیحی نزد پسرش حسن‌خان شاملو نیز استوار ماند و در سال 1031ه‍.ق بار دیگر مورد توجه شاه عباس قرار گرفت و همراه او به عراق عجم و مازندران رفت. بنا بر روایت تاریخ شاه‌صفی، در همان عراق عجم در سال 1049ه‍.ق درگذشت (الحسینی، 1388: 198).
از دیوان فصیحی روایت‌های متفاوتی وجود دارد: نصرآبادی شمار ابیات آن را حدود شش‌هزار بیت دانسته (1317: 247)؛ و عظیم‌آبادی آن را هشت‌هزار بیت گزارش کرده(1391:ج1/ 1185)؛ اما نسخۀ چاپ‌شدۀ دیوان او کم‌تر از سه‌هزار بیت است و به همین سبب و دلایل دیگر، نیاز به تصحیح مجدد دارد. فصیحی در قالب‌هایی چون غزل، قصیده، مثنوی، رباعی، قطعه، ترکیب‌بند و ترجیع‌بند شعر گفته؛ اما غزل‌های او بیش‌ترین جلوه را دارد و همین، موجب شده او را غزل‌سرایی شاخص بدانند. با آن‌که برهمن لاهوری او را استاد نثر و نظم خوانده(1398: 29)؛ اثر مستقلی در نثر از او شناسایی نشده است و انتساب برخی آثار مانند مجمل فصیحی توسط قاطعی هروی(1979: 6)؛ و التباس او با فصیحی خوافی توسط مایل هروی(1377: 31)، بی‌گمان نادرست است.
جایگاه ادبی فصیحی در روزگارش بسیار برجسته بود. تذکره‌های معتبر او را با لقب‌هایی چون «ملک‌الشعرای خراسان»، «مفخرالزمان» و «افصح‌المتکلمین» ستوده‌اند (فخرالزمانی،1340: 571).
لطایف‌الخیال او را بی‌همتا در گسترۀ خراسان معرفی کرده است(دارابی،1391:ج2/ 355). بسیاری او را شاعری صاحب‌طرز و نازک‌خیال دانسته و تربیت شاگردان بسیار را نشانۀ استادی او ذکر کرده‌اند. از شاگردان او، می‌توان از اسیر شهرستانی، اوجی نطنزی، ناظم هروی، والۀ هروی، ارشد برنابادی، زرکش اصفهانی، مولانا وفایی هروی، بهشتی هروی، میرمعصوم کاشانی، باقیای مصنف و ابوتراب فرقتی نام برد. پژوهش‌گران معاصر دربارۀ سبک او دیدگاه‌های متفاوتی دارند: برخی شعرش را حدّ میانی سبک عراقی و هندی دانسته‌اند، برخی او را پیرو مکتب وقوع خوانده‌اند و گروهی نیز توجه او را به شعر خراسانی برجسته کرده‌اند؛ اما بیش‌ترینه او را در شمار شاعران سبک هندی آورده‌اند. الحسینی نوشته که، پس از مرگش، لقب ملک‌الشعرایی و امتیازات دیوانی او که در زمان حیات دریافت می‌کرد، به صائب تبریزی واگذار شد(1388: 198).

فصیحی هروی در شعر صائب تبریزی
فصیحی هروی در نگاه شاعر مشهور صائب تبریزی از جایگاهی ممتاز و برجسته برخوردار است. صائب اشعار او را تضمین کرده و فصیحی را با صفت «پاکدل» ستوده و سخنش را با کاربرد تعظیم‌آمیز «فرمود» نقل کرده است؛ امری که نشان‌گر احترام و ارادت نسبت به وی است. تضمین اشعار فصیحی در غزلیات صائب اهمیت هنری و ادبی آثار او را برجسته، و جایگاه شعری او را مؤکد می‌سازد. این رفتار ادبی حاکی از آن است که فصیحی شاعری مورد توجه برای صائب بوده است. تمایز این برخورد از سایر شاعران هم‌دوره نیز قابل توجه است؛ چرا که دیگر شاعران یا آثارشان اغلب بدون توصیف و تعظیم خاص ذکر شده‌اند، در حالی‌که فصیحی از احترام و موقعیتی متمایز برخوردار بوده که نشان‌دهندهٔ ارادت و تقدیر شخصی صائب از اوست:
غم را اگر برون ندهد سینه آینه است
گر زنگ را فرو خورد آیینه آینه است

این آن غزل که گفت فصیحی پاکدل
گر زشت را نکو کند آیینه آینه است (صائب، 1371:ج2/982).

و در غزلی دیگر با مطلع:
در پلّۀ آغاز ز انجام گذشتیم
از مصر برون نامده از شام گذشتیم

این آن غزل میر فصیحی‌ست که فرمود
از پشتۀ صبح و درۀ شام گذشتیم (صائب، 1368:ج5/2866).

فصیحی در شعر اسیر شهرستانی
از مجموع سه بیتی که نگارنده، از اسیر شهرستانی، شاعر مشهور و صاحب‌سبک، دربارۀ فصیحی هروی یافت، چنین برمی‌آید که اسیر شهرستانی فصیحی را آشکارا استاد خود می‌شمارد؛ امری که نشان می‌دهد فصیحی برای او نه‌تنها مرجع ادبی، بلکه راهنمای اصلی در مسیر شاعری و پرورش ذوق هنری بوده است. اسیر، فصیحی را تنها استاد خویش نمی‌داند، بلکه عطر خوش شعر او را در فضای شعر روزگار نیز حس می‌کند و حضور مداوم او را در الهام و آفرینش شعری می‌بیند.
او در بیتی می‌گوید عطری که از «چمنِ فیض فصیحی» برمی‌خیزد، چنان نیرومند است که هر بار نسیمی در «گلزارِ سخن» می‌وزد، اثری از او در آن زمزمه دیده می‌شود. در این بیت، «نکهت» همان عطر و لطافتِ الهام شعری است و «گلزار» میدان گستردهٔ شعر و سخن. بنابراین، هر «زمزمه» یعنی هر «سرایش» یا «مضمون تازه»، در این گلزار، به‌دلیل تأثیر فصیحی، حامل ردّی از او و نشانۀ روش اوست. اسیر جایگاه فصیحی را به‌عنوان منبع دائمی الهام، سرچشمۀ زیبایی‌شناسی شعری، و یکی از مؤثرترین صداها در شعر خراسان تثبیت می‌کند؛ به‌گونه‌ای که حضور او همچنان در تمام هوای شعر احساس می‌شود، حتی اگر نامش برده نشود:
نکهتی از چمن فیض فصیحی است اسیر
که ز هر زمزمه گلزار مقالی دارد (دیوان اسیر، 1384: 247).
در بیتی دیگر، او، فصیحی را سرچشمۀ اصلی الهام و زیبایی ادبی می‌داند و «مستِ فیضِ بهار» بودنِ دیگران را نتیجۀ «چشیدن ته‌جرعه‌ای از جام او» توصیف می‌کند؛ یعنی هرکس لطافت سخن یا طراوتی از بهار شعر دارد، آن را از بازماندۀ هنر فصیحی گرفته است. تعبیر «ته‌جرعه» هم اغراق در بزرگی فصیحی است و هم نشان می‌دهد که حتی اندک بهره‌ای از هنر او، دیگران را سرمست و توانمند می‌سازد:
آنان که مست فیض بهارند چون اسیر
ته‌جرعه‌ای ز جام فصیحی کشیده‌اند (قهرمان، 1398: 76).
و سرانجام این‌که: اسیر بدون این‌که قصد مقایسه داشته باشد، ابراز تعجب می‌کند و می‌گوید چگونه ممکن است که برای من، منی که شاگرد فصیحی بودم؛ یک مصراع صائب می‌تواند چونان یک کتاب عمل کند. در این بیت که ممکن است در نگاه نخست مفهومی دیگر از آن به ذهن متبادر شود، می‌توان دریافت که اسیر در اینجا نه قصد مقایسه میان فصیحی و صائب را دارد و نه از جایگاه استاد خود می‌کاهد، بلکه به شاگردی خود افتخار می‌کند و عظمت فصیحی را برجسته می‌سازد. او با اشاره به این‌که حتی یک مصرع صائب می‌تواند برای او کتابی ارزشمند باشد، در واقع جایگاه خود را در مواجهه با صائب نشان می‌دهد و بیانگر فروتنی و آگاهی اوست:
با وجود آن‌که استادم فصیحی بود اسیر
مصرع صائب تواند یک کتاب من شود (همان: بیست و هشت).

فصیحی هروی در شعر اوجی نطنزی
اوجی نطنزی مدتی را در هرات و در دربار حسن‌خان شاملو سپری کرد. در مورد جایگاه بلند او در کنار شاعران آن روزگار هرات و ملازمت او با فصیحی و مشرقی و اسیر و ناظم در منابع متعدد یاد شده است. آن‌چه مسلّم است این‌که اوجی نطنزی یکی از شاعران مکتب ادبی هرات سدۀ یازدهم است. او در قصیده‌ای که در توصیف فصیحی هروی پرداخته، به شاگردی وی افتخار کرده است. در این سروده‌ با مطلع:
ای ز شرم عارضت در پرده دلخون آفتاب
گشته تا یک شبنم این لاله صد چون آفتاب
تصویری هنرمندانه از جایگاه فصیحی، به‌عنوان سرچشمۀ زایش زیبایی و الهام ادبی به‌دست می‌دهد که گویای طبع روشن و آفرینش‌گر اوست و می‌گوید سخن فصیحی چنان درخشنده و لطیف است که حتی نور آفتاب نیز در برابر آن رنگ و جلوه‌ای شاعرانه می‌گیرد.
از گل باغ دل‌افروز فصیحی گفتمش
خنده می‌ریزد چو گل از لعل میگون آفتاب
اوجی در ادامه از طبع روشن فصیحی سخن گفته و آن را مورد رشک آفتاب یافته است. او به استقبال این بیت: خنده می‌بینی ولی از گریۀ دل غافلی/ خانۀ ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب؛ از فصیحی رفته و سروده است:
بر در دولت‌سرای فیض یعنی خاطرت
کاندرونش صبح‌اندود است و بیرون آفتاب
فطرت روح‌القدس همت گدایی می‌کند
می‌نماید کسب اقبال همایون آفتاب
در ادامه، اوجی نطنزی خود را شاگرد راستین فصیحی معرفی می‌کند و با شبکه‌ای از تصاویر نوری از «ابر رحمت» تا «آفتاب» و «شمعِ فکر» و «نور چشم» و «نور گردون» جایگاه پرورنده و هدایت‌گر استاد را برجسته می‌سازد. او فصیحی را سرچشمۀ روشنی و سامان‌بخشی اندیشه می‌داند؛ حضورش را نیرویی می‌شمارد که بخت و طالع شاعر را بارور می‌کند و قدرت تشخیص و داوری او را اعتلا می‌بخشد. بدین‌سان، فصیحی در نگاه اوجی نه‌فقط استاد فنون سخن، بلکه محور تعالی ذهنی و مرکز قوت معنویِ شاگرد است.
می‌کند شاگردی شاگرد تو یعنی که من
گر شود در علم شاگرد فلاطون آفتاب
می‌فروشم ناز بر گردون و منّت می‌نهم
نور چشم من تویی و نور گردون آفتاب
بر سر من سایۀ لطف تو ابر رحمت است
قطره می‌بارد به کشت طالعم چون آفتاب
تا توان گفت از تو اوجی شمع فکرش نور یافت
از جهان‌افروز رایت باد میمون آفتاب (اوجی نطنزی، 1390: 404).

فصیحی هروی در شعر ناظم
ناظم هروی در غزلی، میرزا فصیحی را شخصیتی مسیحایی و اثرگذار معرفی می‌کند که حضورش موجب دگرگونی و نیروبخشی روحی برای شاعر است. او دیدار فصیحی را جامی می‌داند که نشئۀ آن رنج طولانی حرمان را می‌زداید و دل شاعر را از نرمی به استواری بدل می‌سازد. تلمیح‌هایی چون «یعقوب دل» و «پیراهن یوسف» نشان می‌دهد که فصیحی سرچشمۀ روشنایی و رفع کدورت‌های ذهنی و روحی ناظم است. تصویر «سبعۀ سیّاره» بیان‌گر آن است که حضور فصیحی قابلیت‌های ادراکی شاعر را سامان و اعتلا می‌بخشد. در مجموع، ناظم فصیحی را نه تنها استاد ادبی، بلکه عامل احیا و شکوفایی حیات شاعرانۀ خویش معرفی می‌کند.
درد حرمان را مسیحای حضورت چاره کرد
موم دل را بس که قوّت داد، سنگ خاره کرد
جان‌فشانی‌های چشمم در رهت ضایع نشد
آخر از روی تو گل در دامن نظّاره کرد
ذوق استقبالت ای صبح سعادت در رکاب
هفت عضو پیکرم را سبعۀ سیّاره کرد
تا شد از بوی تو روشن، دیدۀ یعقوب دل
نکهت پیراهن یوسف، گریبان پاره کرد
جام دیدار فصیحی داشت ناظم نشأه‌ای
کز دلم حرمان چندین ساله را آواره کرد (ناظم هروی، 1374: 228).

فصیحی هروی در شعر والۀ هروی
والۀ هروی از شاعران برجستۀ مکتب هرات در سدۀ یازدهم هجری است؛ زاده و پرورش‌یافتۀ این شهر و برخوردار از طبعی وقارمند و درویشانه که او را از جست‌وجوی مقام و ثروت بازمی‌داشت. او در جوانی راهی هند شد؛ سفری که جایگاهش را در محافل ادبی آن دیار استوار کرد و حتی توجه و احترام بیدل دهلوی را نیز برانگیخت.
با این‌همه، ریشۀ هویّت ادبی واله در هرات و در پیوند او با فصیحی هروی معنی می‌گیرد؛ پیوندی که مهاجرت و شهرت نیز آن را کم‌رنگ نکرد. فصیحی برای واله نه‌فقط استاد، که مراد و سرچشمۀ بالندگی فکری بود و منابع معتبر نیز شاگردی او را نزد «افصح‌الشعراء» تصریح کرده‌اند. واله خود در ابیات متعدد با ارادتی آشکار از فصیحی یاد می‌کند و بدین‌گونه روشن می‌شود که بخش مهمی از تکوین ذوق و بیان شعری او بر بنیاد همین نسبت معنوی و هنری استوار بوده است.
واله در بخشی از یک شعر، جایگاه فصیحی را به‌عنوان مرجع تعلیم و الگوی اخلاقی و ادبی نشان می‌دهد، کسی که فضل و کمالش در اوج است و مسیر اهل خرد و هنر را روشن و راهنمایی می‌کند. شاعر او را نه تنها استاد در فنون سخن، بلکه پیشرو و چراغ راه رهسپاران علم و ادب معرفی کرده است:
در حوزۀ تعلیم سخن جایزه دارد
زان مردکه دستار هنر بسته سران را
اوج فلک فضل و کــمالات فصیحی
او پیشرو راه خرد ره‌ســـــپران را (والۀ هروی، حیدرآباد: 138).
او در بیتی دیگر، فصیحی را چونان «جهان فضل» معرفی می‌کند، کسی که ورای دیدۀ ظاهر، جمال و ایقان را می‌بیند و معرفت حقیقی او فراتر از ظواهر است:
جهان فضل فصیحی که بیندی بی‌شک
ورای دیدۀ ظاهر جمال ایقان را (همان: 140).
والۀ هروی در شعر دیگری، دوری از هرات و محضر فصیحی را بزرگ‌ترین رنج خود می‌داند. فصیحی در نظر او نماد فضل و دانش است و همچون تفسیرکنندهٔ کتاب هنر و منش همه‌دانان عمل می‌کند، الگویی استوار و استثنایی همانند کوه الوند، و حضورش موجب رشد ادبی و اخلاقی شاگردان می‌شود:
دورم ز تو ای خاک هری کز تو مبیناد
دوری کس و در خاک بنارس شده پابند
هیچم نبود درد ز فقدان مآرب
جز این‌که جدایم ز تو و بزم خداوند
تفسیر کتاب هنر و فضل فصیحی
از دل همه‌دان وز منش و طبع چو الوند (همان: 142)
در بیتی دیگر از واله، فصیحی چونان پیامبر دانش و فضل تصویر شده است؛ او هنر و معرفت را به چشمان کم‌بینای زمان می‌تاباند و جامعۀ ناآگاه را از تاریکی جهل به روشنایی ادبی و فکری رهنمون می‌سازد:
نبی امت دانش رسول عالم فضل
فصیحی آن هنر چشم دهر اعمی را (والۀ هروی، حیدرآباد: 145)
واله در یک قطعه که ماده‌تاریخی است برای سال درگذشت فصیحی، مرگ او را نه تنها فقدان یک انسان، بلکه فقدان «بهار ناطقه» و «بلبل فصاحت» در عرصۀ سخن می‌بیند و نشان می‌دهد که حضور او چراغ هدایت و منبع فیض ادبی و اخلاقی بوده است:
بهار ناطقه را آفت خزان آمد
ز چارباغ سخن بلبل فصاحت شد
ز عقل مصرع تاریخ فوت او جستم
سحر ز هاتف غیبم چنین اشارت شد
قلم بگیر که هنگام فیض مغفرت است
بگو: فصیحی آزاده سوی جنت شد (همان: 148).
و سرانجام، واله در شعری دیگر در ستایش پدر که او را «شیخ خراسان‌وطن» و «یوسف مصر هرات» معرفی می‌کند، از استادش فصیحی هروی چونان «روشنان چشم هنر»، «واضع اجناس علم» و «ضابط انواع آن» سخن می‌گوید. تعبیراتی که جایگاه فصیحی را چونان مرجع علمی و ادبی و سرچشمهٔ روشنایی و هدایت هنری برجسته می‌سازد:

سنت واله بود کز پی مدح پدر
خامه به گفتن دهد مدحت استاد را
واضع اجناس علم ضابط انواع آن
میر فصیحی که یافت چشم هنر زو ضیا (نسخۀ خطی، 95).
فصیحی هروی در شعر دانش مشهدی
دانش مشهدی مثنوی‌ای در ستایش عباسقلی‌خان حاکم هرات و خراسان دارد که در آن، از فصیحی هروی نیز یاد شده است. این مثنوی اگرچه با افتادگی‌های بسیار در دیوان دانش چاپ گردیده؛ اما از همان مقدار اندک مصراع‌ها و واژگان برجای‌مانده می‌توان جایگاه فصیحی هروی را به‌خوبی دریافت. ابیات موجود نشان می‌دهد که نقش فصیحی چونان روشن‌کنندهٔ فضای ادبی و عامل انگیزشی است:«فصیحی که روشن کند انجمن». حضور او باعث می‌شود دل‌ها از تیرگی بیرون آید و نشاط و سرور بر انجمن حاکم شود:«برد تیرگی از دل هوشمند». وصف گل و لاله و برافروختن رخ و نشاط برگ‌ها، به‌عنوان نشانه‌ای از هنر و ادب فصیحی است که شادابی و برازندگی به محیط محفل‌های شاعرانه می‌بخشد. بدین‌گونه از دید دانش مشهدی، فصیحی نه تنها یک شاعر بزرگ، بلکه نماد دانش، فضل و مهارت شعری در جمع است و حضورش اعتبار و شکوه انجمن را افزایش می‌دهد:
فصیحی که روشن کند انجمن
…………………….[سخن]
برد تیرگی از دل هوشمند
چرا[غ]………………….
دل لاله از جلوه‌اش چاک چاک
……………………………
نشان پی‌اش نیست بر روی گل
نهان سبـ[زه]………………
گل و لاله سرخوش ز جام عطاش
زبان برگ خشـ[کی ز نخل ثناش]
رساند می فیض بی‌دستیار
به رنگین جوانا[ن بزم بهار]
…(دانش مشهدی، 1378: 358- 359).

فصیحی هروی در شعر ارشد برنابادی
جایگاه فصیحی هروی در شعر ارشد برنابادی جایگاهی محوری و بی‌بدیل است؛ ارشد، که از شاگردان او در مکتب ادبی هرات به‌شمار می‌رود، استاد خود را «خسرو کشور ادراک» و سرچشمۀ طرز و سبک شعری معرفی می‌کند. بر اساس ابیات وی، فصیحی نه‌تنها الگوی بیان و هنر، بلکه منشأ زایش و آراستگی طبع شاعران است؛ چنان‌که «فروغ فصیحی» مایۀ روشنایی و الهام اهل سخن دانسته می‌شود. حضور فصیحی برای شاعران حکم پناه و پشتوانه‌ای دارد که همچون «سایۀ آفتاب» مایۀ امنیت، هدایت و ارتقای ادبی آنان است. ترسیم او به‌عنوان صاحب طبعی پاک و بی‌نقص، الهام‌بخش محافل معرفت و موجب شگفتی اهل هنر، نشان می‌دهد که نفوذ او تنها محدود به شعر نیست، بلکه در حوزۀ دانش نیز گسترده است. اشاره ارشد به گسترش دانش در اثر مقدم فصیحی در هرات ـ تا آن‌جا که «طفل به گهواره سخن‌دان» می‌شود ـ بیان‌گر اثر اجتماعی و فرهنگی عمیق اوست. در مجموع، فصیحی در شعر ارشد چونان الگوی کمال، مرجع ادبی و سرچشمۀ فیض و الهام برای جامعۀ شاعران و اهل فضل معرفی شده است و این تصویر، موقعیت ممتاز او را در ادب هرات و خراسان تثبیت می‌کند.
خسرو کشور ادراک، فصیحی که چو بحر
طبع پاکش بری از وصمت نقصان آمد
آن‌که در انجمن معرفت جوهر کل
بی‌خود افتاده‌تر از دیدۀ حیران آمد
ریخت از بس که لبش نکتۀ رنگین در گوش
مغز ارباب هنر، کوه بدخشان آمد
دانش از مقدم او عام چنان شد به هرات
کز رحم طفل به گهواره سخن‌دان آمد
صاحبا فیض‌شعارا که تو را جوهر ذات
گل روی سبد گلشن ایران آمد
(افضلی،1395: 18).

میرزا ارشد از استادش، فصیحی هروی، تتبعاتی نیز دارد؛ مانند این بیت:
خنده می‌بینی و از درد دل ما غافلی
بر خود آسان کرده‌ای کز مشکل ما غافلی (هروی، 1348: 138).
که از مصراع نخست بیت زیر از فصیحی هروی تتبع شده است:
خنده می‌بینی ولی از گریۀ دل غافلی
خانۀ ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب (فصیحی، 1396: 238).

فصیحی هروی در شعر ملک مشرقی
میرزا ملک مشرقی یکی از شاعران مکتب ادبی هرات پسا تیموریان در سدۀ یازدهم است. حضور چندسالۀ او در این شهر و هم‌دمی و هم‌راهی او با شاعرانی چون فصیحی هروی، اوجی نطنزی، اسیر شهرستانی و توجه خاص حسن‌خان شاملو حاکم شاعر آن سامان نسبت به وی، جایگاه مشرقی را در دستگاه ادبی هرات آن روزگار نمایان می‌سازد.
فصیحی هروی در قطعه‌ای، مشرقی را به‌خاطر طبع روشن، تواضع و پاک‌دلی‌اش ستایش می‌کند و آثار او را سرشار از طراوت و زیبایی می‌داند، در عین حال با ابیاتی چون «اگر فسرده‌زبانی ز غمز حرفی گفت…» و «ولی به عذر تسلی نمی‌شود دل تو…» نوعی عذرخواهی یا تأسف نسبت به هرگونه آزردگی دل او را بیان می‌کند. همچنین اشاره دارد که کوتاهی یا سوء تفاهم از سوی دوستان ارزش و محبت مشرقی را کاهش نمی‌دهد. به این ترتیب، شعر ترکیبی از ستایش و عذرخواهی غیرمستقیم است و شاعر هم جمال و فضایل مشرقی را می‌ستاید و هم تلاش می‌کند دل او را تسلی دهد:
زهی ز مشرق طبع تو آفتاب خجل
که هرچه زادۀ این مشرق‌ست بهتر ازوست
تواضعی‌ست ز تو مشرقی وگرنه سپهر
فسرده‌غنچۀ پر گرد و خاک این مینوست
چو لب به شعرگشایی ز فیض شادابی
سخن بر آن لب مانند سبزه بر لب جوست
ز نو‌بهار ضمیر تو گوش را چون گل
هزار گونه طراوت برون ز رنگ و ز بوست
به تخم کاری طبع و به آبیاری فکر
چه احتیاج مرا وصف تو گل خودروست
سواد خط دهد از معنی تو نکهت مشک
مگر معانی رنگین تو گل شب‌بوست

ولی به عذر تسلی نمی‌شود دل تو
بهل که خشک شوم همچو مشک اندرپوست
به خاکم ار گذری بعد از آن کنی معلوم
که از شمیم محبت‌پرست مرقد دوست (فصیحی، 1396: 91).
مشرقی در پاسخ خود به فصیحی، با تأکید بر فضل، طبع روشن و پاکی او، وی را ستایش می‌کند و توانایی‌هایش را با تصاویر نور، گل و بهار برجسته می‌سازد. او نشان می‌دهد که هرگونه کوتاهی یا سوء تفاهم گذشته اهمیت چندانی ندارد و بزرگواری و کرامت فصیحی همه‌چیز را جبران می‌کند، و با ابیاتی مانند «برابر کرمت هرچه کرده‌ایم بد است/ تو در برابر آن هرچه کرده‌ای نیکوست» عذرخواهی او را می‌پذیرد و دلش را آرام می‌کند. در مجموع، پاسخ مشرقی ترکیبی از ستایش، پذیرش، تسلی خاطر و تقویت رابطۀ دوستانه است و نشان می‌دهد احترام و محبت میان دو شاعر مستحکم و پایدار مانده است:
زهی فصیح‌زبانی که طبع نیّر تو
فروغ بیضۀ خورشید فضل را نیروست
از آن به خسرو ثانی مخاطبی کامروز
دل تو آیینۀ طوطیان شیرین‌گوست

کشیده صورت امروز مانی قلمت
که بهترین رقم کارخانۀ مینوست
زمین قطعۀ تو قطعه‌ای است از جنّت
درو معانی پیچیده پیچش گیسوست

ز رهگذار تو بر خاطرم غباری نیست
ولی ملولم ازین دشمنان صبحت‌دوست

عروس طبع مرا با وجود این همه حسن
همیشه آیینۀ فکر بر سر زانوست
از آن حریم که عریانی سخن عیب است
برهنه‌گویی طبعم ز پاک‌چشمی اوست
چو شهر لفظ ترا چاشنی بلند افتاد
سخن ز مغز ز شادی برون فتاد از پوست

سپهرمنزلتا بیش ازین نمی‌گویم
که پیش تو دریای رحمت آب وضوست
برابر کرمت هرچه کرده‌ایم بد است
تو در برابر آن هرچه کرده‌ای نیکوست
(مشرقی، 1394: 328- 331).

فصیحی هروی در شعر ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی در قطعه‌ای ستایش‌آمیز، فصیحی را مرجع ممتاز ادبی و اخلاقی خود معرفی می‌کند و با تعبیراتی چون «افصح زمانه»، «عقل کل»، «نور» و «خورشید» منزلت او را برجسته می‌سازد. در این توصیف، طبع و اندیشهٔ فصیحی چنان زاینده و نافذ تصویر می‌شود که هر بیت و مصراع او در حد کتاب و قصیده‌ای مستقل ارزش می‌یابد و نفوذ او در میان پادشاهان و اهل فضل نیز مؤید جایگاه برجستهٔ ادبی و اجتماعی دانسته می‌شود.
در دیوان فصیحی نیز قطعه‌ای دیده می‌شود که اگرچه مخاطب آن صریحاً ذکر نشده، اما بر اساس وزن و قافیه و پاسخ فراهانی، روشن است که مخاطب آن همین شاعر بوده است. ظاهراً گله‌ای از سوی فراهانی به فصیحی رسیده و فصیحی برای دلجویی، قطعه‌ای برای فراهانی سروده است؛ فراهانی نیز در واکنش، قطعه‌ای مشابه در همان وزن و قافیه نوشته که این‌بار به صراحت خطاب به فصیحی است. این دادوستد ادبی نشان‌دهندۀ رابطه‌ای آمیخته به احترام، گفت‌وگو و رفع سوءتفاهم میان دو شاعر است.
پاسخ فراهانی آمیزه‌ای از فروتنی و توضیح است؛ او بر مقام ممتاز فصیحی تأکید می‌کند و هرگونه رنجش پیش‌آمده را حاصل سوءتفاهم یا عوامل بیرونی می‌داند، نه ناشی از رفتار فصیحی. به این ترتیب، فصیحی همچنان معیار فضایل ادبی و اخلاقی تلقی می‌شود و عذرخواهی او نیز باید در چارچوب همین مناسبات تفسیر شود: حفظ حرمت فراهانی و احترام به جایگاه والای او، نه اعتراف به خطایی مشخص.
قطعۀ فصیحی برای فراهانی:
ای سیدی که نور سیادت ز روی تو
رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
طفلان شوخ‌طبع معانی ز خاطرت
عریان چو سوی صفحه شتابند بی‌‌حجاب
ناموس دودمان سخن چون که کلک تست
بافد به روی‌شان ز نفس عنبرین نقاب
لفظی که فیض طبع تو معنی درو نریخت
نزد خرد شکسته‌سفالی‌ست بی‌شراب
تبخاله جوشد از لب نازک‌دلان فکر
در عهد تو گر از قدح گل خورند آب
اکسیری ضمیرت از اکسیر فکر ساخت
خورشید از صحیفه و از دوده زرّ ناب
طبعم که گاه نغمه‌طرازی به بزم فکر
شرمنده‌تر ز تار گسسته است در رباب
دارد شکسته‌تر ز دل من نوایکی
گر خود همه خطاست به گوشت بود صواب
روشن دل تو کش به هزار آب و تاب ساخت
معمار‌ «کن» ز خشت و گل صبح و آفتاب
گویند تیره شد ز دم دود مشربم
ز آن گونه کآفتاب ز گستاخی سحاب
انکار خود نمی‌کنم اما ز حضرتت
دارم سؤالکی ز کرم لطف کن جواب
تو خود همان شگرف بهاری که خون خشک
در داغ لاله از نم خلقت شود گلاب
من هم نه زلف دلبر و نه شاهد غمم
کز من به هرزه خانۀ دل‌ها شود خراب
پس من چرا به هرزه گشایم زبان خویش
با تشنگان نزاع کنم بر سر سراب
ای خوش متاع‌تر دلت از کاروان مصر
دیگر مریز در قدح شکوه زهر ناب
خود زهر گفتم و ز محبت خجل شدم
شهدست در مذاق شهید وفا عتاب
چون شانه صد زبان شده‌ام تا قسم خورم
اما به زلف دوست نه با آیت و کتاب
کز من به‌غیر مهر و وفا هیچ سر نزد
شرمنده نیستم ز محبت به هیچ باب
مانا که در دل تو گذشتم که تیره شد
آن بوسه‌گاه رحمت ازین آیت عذاب
ور زآنکه عذرهای منَت دلپذیر نیست
ختم سخن کنم به یکی حرف ازین کتاب
من جاهلم ز جهل نخیزد بجز خطا
تو عاقلی ز عقل نزیبد مگر صواب (فصیحی، 1396: 92).

قطعۀ فراهانی به پاسخ فصیحی:
ای افصح زمانه فصیحی که عقل کل
امروز با تو زبدۀ ایران کند خطاب
در لفظ تازه فکر تو چون روح در بدن
در دیر کهنه طبع تو چون نشئۀ شراب
حل کرده‌ام غوامض حکمت به همتت
لیکن به کنه این نرسیدم به هیچ باب
کاین کلک کوته‌ست به‌دو انگشت چون کشد
از روی شاهدان بلند سخن نقاب
در غیبت تو خصم کند دعوی هنر
و اندر حضور باشد پامال احتجاب
آری جهان تمام به خورشید روشن است
اما ستاره‌پوش بود نور آفتاب
سر بر خط تو اهل هنر چون قلم نهند
کاندر قلمرو هنری مالک الرقاب
برهان قاطع هنر این بس که پادشاه
از اهل علم و فضل تو را کرده انتخاب
آمد به من ز زادۀ کلک تو قطعه‌ای
ور لفظ قطعه گویم در معنی‌اش کتاب
هر بیت آن قصیده‌ای از شعر منتخب
هر سطر آن سفینه‌ای از لؤلوی خوشاب
مضمون قطعه نیک دروغ‌ست این‌که من
بد گفته‌ام تو را نکنم من بد ارتکاب
ای جلوه‌گاه طبع تو بالای آسمان
وی نسخۀ ضمیر تو را نقطه آفتاب
دانم بد من از تو دروغ است و افترا
چون رنجش من از تو بلاشک و ارتیاب
گیرم بود صحیح و شنیدم به گوش خود
چون رنجم از تو بنده و رنجیدن العجاب
تو صبح انوری و دم روح‌پرورت
باشد نسیم صبح چه در لطف و چه عتاب
من غنچه‌ام شکفته شوم از نسیم صبح
نه زلف دلبرم که درآیم به پیچ و تاب
حقا نکرده‌ام گله این التفات تو
شاید که از سؤال مقدر بود جواب
آخر ز بذر شکوۀ خورشید کی رسد
یا خود چرا شکایت دریا کند سحاب
زین‌ها جمیع می‌گذرم گله کرده‌ام
گویم دقیقه‌ای بشنو ای دقیقه‌یاب
گویند دوستان گله از دوستان کنند
و امروز دوست منحصر است اندران حیات [کذا]
حاشا من از دشمن خود کردمی گله
از بخت تیره کردمی و چرخ ناصواب
کوته کنم حدیث که نزدیک نکته‌سنج
طول سخن جواب نباشد بود عذاب (فراهانی،1363: 186-189).

فصیحی هروی در شعر عبدالله ثانی بهشتی
عبدالله ثانی مشهور به بهشتی هروی سرایندۀ سفرنامۀ منظوم نورالمشرقین، یکی دیگر از شاعران سدۀ یازدهم و از شاگردان فصیحی است. او در بخش‌هایی از این مثنوی به فصیحی اشاراتی دارد و او را الگوی کامل استادی و یگانه در فنون شاعری توصیف می‌کند:
در خدمت افصح زمانه
خدّام فصیحی آن یگانه
آن قدوۀ دودمان ابرار
سرو چمن ریاض انصار
آن مشرق آفتاب معنی
آن بسملۀ کتاب معنی
دیدم خُلُق گرامی او
بستم کمر غلامی او
توفیق به‌خویش یار کردم
شاگردی‌اش اختیار کردم
…(بهشتی هروی، 1377 :186).
فصیحی هروی در نگاه بهشتی، نه‌تنها استاد و راهنمای ادبی و اخلاقی، بلکه سرچشمۀ الهام و فیض شعری به شمار می‌آید. او برای شاعر نماد کمال، شکوه و مرجعیت در علوم و فنون شعری روزگار خویش است؛ تا آن‌جا که بهشتی وی را در ردیف برجستگانی چون فردوسی و انوری قرار می‌دهد و بدین‌سان جایگاه او را در سنت ادبی خراسان نشان می‌دهد:
خاقانی عصر می‌توان شد
در خدمت میرزا فصیحی
نتوان سنجید بحر و کان را
با همّت میرزا فصیحی
فردوسی و انوری چو رفتند
شد نوبت میرزا فصیحی
انشای ظهوری و نصیرست
از دولت میرزا فصیحی
اکسیر علوم را توان یافت
در صحبت میرزا فصیحی
…(بهشتی هروی، 1377: 194-195).

فصیحی هروی در شعر نجیب کاشانی
نجیب کاشانی (1063- 1123ه‍.ق.) در قصیدهٔ تهنیت عید رمضان، با زبانی ستایش‌گرانه و در فضایی آکنده از اغراق‌های معمول شعر دربار صفوی، به ستایش شاه سلطان حسین می‌پردازد و سپس برای اثبات توانایی شعری خویش به مقایسۀ خود با شاعران برجستهٔ عصر رو می‌آورد. در بخش میانی شعر، نام بردن از فصیحی که حتی در قید حیات نیست، در واقع بخشی از استراتژی بلاغی شاعر برای تثبیت منزلت خود در نظام شعری و درباری است. شاعر با آن‌که در آغاز نوعی تواضع ظاهری نشان می‌دهد و پرهیز از خودستایی را خصلت «خردمندان» می‌داند، بلافاصله وارد عرصهٔ رقابت می‌شود و با اعتماد به‌نفس اظهار می‌کند: «مرا ز صد چو فصیحی فصیح‌تر بشناس/ نه او بِه است زمن، نه هراتش از کاشان». این بیت از یک‌سو نشان می‌دهد که فصیحی در نگاه شاعر، معیار و شاخص توانایی شعری بوده است؛ چنان‌که سنجشِ فضل شاعر با او انجام می‌شود؛ اما از سوی دیگر، شاعر با جسارت برتری خویش را نسبت به فصیحی اعلام می‌کند و حتی «هرات و کاشان» را به عنوان دو پشتوانهٔ هویتی و ادبی روبه‌روی هم قرار می‌دهد. در این‌جا فصیحی نماد شاعری بزرگ؛ اما دست‌یافتنی است که ابراز برتری بر او می‌تواند جایگاه شاعر را نزد شاه تقویت کند. بنابراین، ذکر نام فصیحی در این شعر هم نشانهٔ اعتبار و شهرت فصیحی در روزگار پس از وفات اوست و هم ابزاری برای طرح ادعای تفوّق شاعر در حضور شاه، تا هم هنر خود را نمایان سازد و هم مسیر جلب عنایت را هموار کند:

به نقش پای تو دیدن شگون عید من است
چنان که ماه درآیینه‌دیدنِ دگران
تویی که بر در تو هست صدهزار چومن
منم که غیر توام نیست ملجأیی به جهان
نگویم آن‌که چو من شاعری در ایران نیست
که خودستایی دور است از خردمندان
هزار بلبل دستان‌سراست در این باغ
ولی یکی است که گلبانگ می‌کشد به جهان

مرا ز صد چو فصیحی فصیح‌تر بشناس
نه او بِه است زمن، نه هراتش از کاشان (نجیب کاشانی، : 544- 550).
نجیب کاشانی در قصیدۀ دیگر که در تهینت نوروز سروده با ستایش‌های پیاپی از شکوه، بخشندگی و پناه‌بخشی شاه سلطان حسین، فضای مدحی می‌آفریند و در پایان، نام فصیحی را به‌عنوان نمونۀ کسی که پیش‌تر مورد لطف شاهان صفوی قرار گرفته، می‌آورد. هدف شاعر از یادکرد فصیحی، ایجاد قیاس مشروع است؛ او نمی‌خواهد مستقیماً درخواست خود را بی‌پایه عرضه کند، پس با اشاره به این‌که «فصیحی نیز از لطف شاهان صفوی بهره‌مند بوده»، برای خواستۀ خویش سابقه‌سازی می‌کند و اعتبار می‌آفریند. بدین‌گونه فصیحی در شعر نه موضوع اصلی، بلکه مصداقی معتبر و شاهدی تاریخی است که شاعر از جایگاه ادبی و مقبولیت او بهره می‌گیرد تا عریضۀ خود را استوارتر و درخواستش را قابل ‌قبول‌تر سازد:
صباح عید شهنشاه دین‌پناه مبارک
بهار گلشن عشرت به پادشاه مبارک

به کبریای توام عرض احتیاج چه حاجت
در آن مقام که گویند سال و ماه مبارک
به این غلام عنایت کن آن‌چه داشت فصیحی
که جز در تو ندارد امیدگاه مبارک
نجیب امید در این سال نو ز لطف تو دارد
که گویدش کسی الطاف یک نگاه مبارک (نجیب کاشانی، : 530- 533).
به‌نظر می‌رسد نجیب کاشانی سرانجام به خواسته‌اش می‌رسد و به مقام ملک‌الشعرایی نایل می‌گردد. در نامه‌ای که عنوانی شاه نوشته، نشان می‌دهد که هدف عملی و رسمی شاعر، تقاضای مواجب و تیول مشابه با آنچه فصیحی دریافت کرده، بوده است. نجیب با اشارۀ مستقیم به «دو تیول با القاب فصیحی»، موقعیت و امتیازات او را به‌گونۀ رسمی برای خود درخواست می‌کند: «ولینعمت جهان‌پناه بفرمایند، که مساوی [با] جمع کامل [دو] تیول فصیحی [بنماید] ز اعلی وجوهات مال و منال کاشان، اضافه مواجب محمد نجیبا دهد، میرزا و واقعه‌نویس رقم نجیبا بنویسد، این خطاب و لقب گرامی که ولینعمت عالمیان قبول دل جهان، شفقت‌ها کرد بمیرزا محمد نجیباء ملک‌الشعرا، و ملک‌الشعراء کل ایران نمود، قربان شاه بروم آمین آمین» (نجیب کاشانی، 1382: 809).

فصیحی هروی در شعر شفایی اصفهانی
حکیم شفایی اصفهانی، شاعر و پزشک دربار صفوی، با وجود مهارت شعری، به سبب تکبّر و طبع ناساز، روابط ناسالمی با معاصران و حتی یارانش داشت و به شاعران هم‌عصر و پیشین، از جمله جامی و ناصر خسرو، هجو سرود. او در سال‌های 1012–1014ه‍.ق در خراسان و هرات مقیم شد و با شاعران آن سامان مصاحبت کرد؛ اما به‌دلیل اختلاف و مشاجره با برخی، از جمله فصیحی هروی، با روحیه‌ای ناخوش به اصفهان بازگشت. فصیحی هروی، با متانت و بزرگواری، به هجویات او پاسخی نداد و جایگاه اخلاقی و ادبی خود را حفظ کرد.
شفایی در قطعه‌ای که در هجو فصیحی سروده، او را با شبکه‌ای از واژه‌ها، ترکیب‌ها و تصاویر زننده، مورد طعن قرار داده است. محور بلاغی شعر بر مقابلهٔ تضادهایی چون «سرما» و «گرما»؛ «روشنایی» و «خفاش»؛ و «شیر» و «شغال» استوار است: شاعر خود را در جای آفتاب و شیر بیشه می‌نشاند و جانب مقابل را خفاش و شغال و مظهر برودت، کسالت‌زایی و ناتوانی در برانگیختن شور و طراوت کلام معرفی می‌کند. تشبیهات گزنده و اغراق‌آمیز در شعرش کارکردی تخریبی دارند و تلاش صورت می‌گیرد تا از اعتبار شخصیتی و ادبی فصیحی به هر نحو ممکن کاسته شود. در مجموع، ساختار تقابلی متن و زبان هزل و هجو آن، قطعه را به بیانیه‌ای برای خالی‌کردن میدان بلاغت از رقیب بدل می‌سازد و تمثیلات و کنایات شاعر ابزار اصلی او در نفی مشروعیت شعری طرف مقابل‌اند. این ساختار تقابلی، متن را به نمونه‌ای صریح از جدال‌های ادبی دورۀ صفوی بر پایۀ طعن، مبالغه و طنز تلخ، تبدیل کرده است:
زمهریر کرۀ ارض «فصیحی» که بُوَد
خنک و بی‌مزه چون بوسۀ بعد از انزال
چون شود گرم سخن جای زمستان خالی‌ست
که برد برف به خروار و برودت به جوال
جای آن است که تریاکی آتش گردی
زن‌مزاجی که تو را داده خدای متعال
آتشی مضمضه فرما نمکی غرغره کن
جهل باشد ز تو بی‌فکر زدن دم ز مقال
خون صد دوزخ جاوید به گردن داری
نفس سرد تو هرجا که شوی گرم قتال
عاصی‌ای کز تو ندانسته کند شعر طلب
تا نشویی دهن از شعله نخوانی فی‌الحال
وارث شعرشنو دعوی خون بر تو کند
خون خود گر نکند بر دم سرد تو حلال
سایه‌ات چون به قفا بر سر هم یخ بندد
از گرانی نتوانیش کشید از دنبال
آفتابم دو سه روزی که سوی مشرق بود
طبع خفاش تو جُستی به‌دعا وصل لیال
کرد چون شیر مرا بیشه‌طلب حبّ وطن
خوش ز سوراخ برون آمده‌ای همچو شغال
تا میان سفرم مصلحت وقت من است
به کمر از سر پای تو نیاید سروال (شفایی، 1398: ج2/ 1340).

نتیجه
فصیحی هروی در سروده‌های بیش‌تر شاعران نام‌آشنای هم‌روزگارش، شخصیتی ستوده‌نام است. اغلب شاعرانی که از او یاد کرده‌اند، خود را در جایگاه شاگرد یا بهره‌مند از دانش و ذوق ادبی او قرار داده‌اند. مبنای این ستایش‌ها، دانش گسترده به‌ویژه در عرصۀ شعر و ادب، و نیز منش نیک، وقار، و اخلاق پسندیدۀ فصیحی بوده است. بر پایۀ همین ویژگی‌ها، او در روزگار خود به‌عنوان یکی از ارکان و استادان برجستۀ ادب شناخته می‌شده و حضور و آثارش نقش چشم‌گیری در تقویت ذوق ادبی، ارتقای توان شاعران، و گسترش دانش ادبی آن دوره داشته است. رفتار فصیحی با شاگردان و هم‌عصران وی بر مدار احترام و عطوفت بوده و مراودات ادبی او با دیگر شاعران گواه منزلت و جایگاه والای اوست. برخی از شاعران، ضمن ستایش فصیحی، منزلت او را با بزرگان پیشین ادب فارسی مقایسه کرده‌اند. با این حال، در یک نمونه دیده می‌شود که شاعری برای دستیابی به مقام و امتیازات رسمی که پیش‌تر در اختیار فصیحی بوده، کوشیده است خود را برتر از او بنمایاند. همچنین در موردی دیگر، فصیحی از سوی یکی از شاعران هم‌روزگارش مورد هجو قرار گرفته است. با وجود این، مجموعۀ شواهد گویای آن است که شخصیت علمی، هنری و اخلاقی فصیحی موجب احترام عمومی، و جایگاه او در محافل ادبی، ممتاز و تأثیرگذار بوده است.

منابع:
1) آرزو، سراج‌الدین علی‌خان. (1383). تذکرۀ مجمع‌النفایس. تصحیح زیب‌النساء علی‌خان. ج1/ چاپ اول، اسلام‌آباد: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان.
2) استرابادی، سیدحسن بن مرتضی حسینی. (1366). از شیخ صفی تا شاه صفی. به‌اهتمام احسان اشراقی. چاپ دوم، تهران: علمی.
3) اسیر شهرستانی، جلال‌الدین. (1384). دیوان غزلیات. تصحیح غلامحسین شریفی ولدانی. تهران: میراث مکتوب.
4) افضلی، خلیل‌الله. (1395). «نسخۀ کلیات میرزا محمدارشد برنابادی در انجمن ترقی اردو – کراچی»، مجلۀ دانش، شمارۀ 125 (ص 7 – 20). اسلام‌آباد: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان.
5) اوجی نطنزی. (1390). دیوان. تصحیح افشین عاطفی. میراث بهارستان، مجموعۀ 12 رساله، دفتر چهارم. تهران: مرکز پژوهش کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی.
6) برهمن لاهوری، چندربهان. (1398). تحفةالفصحا. تصحیح عارف نوشاهی. چاپ اول، تهران: سفیر اردهال.
7) ترکمان، اسکندر بیگ. (1390). تاریخ عالم‌آرای عباسی. ج/1و2، تهران: نگاه.
8) الحسینی، ابوالمفاخر بن فضل‌الله. (1388). تاریخ شاه صفی. تهران: میراث مکتوب.
9) دارابی، محمد بن محمد. (1391). تذکرۀ لطایف‌الخیال. تصحیح یوسف‌بیگ باباپور. ج1و2، چاپ اول، قم: مجمع ذخایر اسلامی.
10) دانش مشهدی، میر رضی. (1378). دیوان میر رضی دانش مشهدی. تصحیح محمد قهرمان. چاپ اول، مشهد: تاسوعا.
11) شفایی، محمدحسین. (1398). کلیات اشعار حکیم شفایی اصفهانی. به کوشش محمد سیاسی. ج2/ چاپ اول، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.
12) صائب، محمدعلی. (1371). دیوان صائب تبریزی. محمد قهرمان. ج2/ چاپ دوم، تهران: علمی و فرهنگی.
13) صائب، محمدعلی. (1368). دیوان صائب تبریزی. محمدقهرمان، ج5/ چاپ اول، تهران: علمی و فرهنگی.
14) عظیم‌آبادی، حسین‌قلی‌خان عاشقی. (1391). تذکرۀ نشتر عشق. تصحیح سیدکمال حاج سیدجوادی. ج اول، چاپ اول، تهران: میراث مکتوب.
15) فخرالزمانی، ملا عبدالنبی قزوینی. (1340). تذکرۀ میخانه. تصحیح احمد گلچین معانی. تهران: اقبال.
16) فراهانی، ابوالحسن. (1363). دیوان ابوالحسن فراهانی. به اهتمام رضا عبدالهی. تهران: طاهری.
17) فصیحی هروی. ( 1396). دیوان فصیحی هروی. به کوشش ابراهیم قیصری. چاپ دوم، تهران: امیر کبیر.
18) قاطعی هروی. (1979). مجمع‌الشعرای جهانگیرشاهی. به تصحیح محمدسلیم اختر. کراچی: مؤسسۀ تحقیقات آسیای میانه و غربی دانشگاه کراچی.
19) قهرمان، محمد. (1398). برگزیدۀ اشعار صایب و دیگر شاعران سبک هندی. چاپ چهاردهم. تهران: سمت.
20) مایل هروی، نجیب. (1377). مقدمۀ نورالمشرقین. سفرنامۀ منظوم بهشتی هروی. چاپ اول، مشهد: آستان قدس.
21) مشرقی طوسی، ملک. (1394). کلیات اشعار. تصحیح ولی علی‌منش. چاپ اول، تهران: دانشگاه آزاد.
22) نجیب کاشانی، نورالدین محمدشریف. (1382). کلیّات نجیب کاشانی. تصحیح اصغر دادبه و مهدی صدری. چاپ اول، تهران: میراث مکتوب.
23) نصرآبادی، محمدطاهر. (1317). تذکرۀ نصرآبادی. تصحیح وحید دستگردی. تهران: چاپخانۀ ارمغان.
24) واله هروی، محمدحسین درویش. (بی‌تا). کلیات والۀ هروی. نسخۀ موجود در کتابخانۀ سالار جنگ، حیدرآباد: هند. شمارۀ ثبت: 2749.
25) هروی، ارشد. (1348). منتخب اشعار. به کوشش مایل هروی. چاپ اول، تهران: صهبا.

آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3076


مطالب مشابه
حماسه

حماسه

14 حوت 1404