نویسنده: نرگس درویشی
دیروقت بود که از خوابی رذل پرید، با اینکه کندهگذار میدانست شب سختی را پشت سر گذاشته است. نیرویی ضعیف؛ اما نافذ در درونش میگفت که امروز آخرین فرصت برای بقاست؛ نه فقط بقای شخص خودش، بلکه بقای گروهی از رفیقانش، آنهایی که یازده سال بخشی از زندگیشان را در کنار یکدیگر گذرانده بودند. محض رضای خدا باید خود را آزاد میکرد. میدانست که قول داده بود، نه تنها به دیگران، بلکه به خودِ خویشتنش. این معهود حماسهای بود برای حماسه که همین اکنون نیمهجان بر تخت افتاده بود. آنچه بیش از همه عذابش میداد، هذیانهای بیمعنایی بود که با اندوهی ژرف و رنجی بیامان در خاطرش انعکاس مییافت و او را با خیالات بیمارگونهاش به وادی ناکجاآباد میکشاند. تخیّلاتی بیمارگونه که برای او معنای نهیلیسم را داشت، یا شاید هم غیرممکن بهنظر میرسید.
چند روزی میشد که در یک تضاد میزیست. او در اوج نوجوانی، عادت به جمعیت نداشت و گاه چنان دلتنگ میشد که میخواست در دنیایی دیگر باشد. با این حال، امروز را برخلاف عادت خود، ناگزیر به جمعیتی، میپیوست. البته این تصمیم از روی اجبار بود و نه انتخاب. اگر عمیقاً به آن میاندیشید، این تصمیم اسباب حال کنونی و تضمینی برای فردایش بود. از این روی غضبناک نبود، چیزی بود که از دل و جان میخواست به انجامش برساند، حتی اگر برخلاف طبعش میبود. روزهای واپسین را چون لاکپشتی در لاک خود خزیده بود و بهجز دیروز که عهدی را به زبان آورده بود، دیگر در این باره با کسی سخن نگفته بود.
نه، چنین روا نیست؛ نخست باید سرگذشت آن عهد و پیمان را حکایت کنم. دیری نمیگذرد؛ همین دیروز بود که او، درحالیکه با بغضی نابههنگام و بیسراپا در درونش میجنگید، با شتاب بهسوی اتاقی در طبقهی دوم مکتب گام بر میداشت. همان اتاقی که سه سال میشد صنف درسیاش بود. این بار شتابش از برای رسیدن بهموقع کلاس درس نبود؛ چراکه خبری از معلم و صنف همیشگی نبود. آن روز هر جنبدهای بهگونهای درگیر خود بود؛ استادان در ادارهی مکتب که در ساختمانی جداگانه بود، جمع شده بودند و برخی نیز با شاگردان در گوشهوکنار سرگرم گفتوگو بودند. البته آن صحبتها بیشتر دلجویی و دلداری بود تا گفتوگو؛ چراکه استادان خود نیز غرق ناامیدی بودند و چهرههایشان از دور حکایت تلخ اوضاع را بازگو میکرد. او از پلههایی که دیوارهای آن آذینبسته به شعرها و نقاشیهایی بود، با سرعت بالا میرفت؛ اما اینبار، برخلاف روزهای پیشین، هیچ شعری را نخواند. راستش را بخواهید بیباک گام برمیداشت. پیشانیاش عرق کرده بود، افکارش سخت در التهاب میسوخت و قلبش چنان بهشدّت میزد که گویی کسی با چکش بر آن میکوبد. از شما چه پنهان، با اینحال، اندکی امیدوار بهنظر میرسید؛ انگار جنگجویی بود که فرصتی برای پیروزی یافته باشد. لبانش خشک و بیآب بودند؛ اما چشمانش آبدار و پر از تنش. با هر قوسی که پلهها را پشت سر میگذاشت، دخترانی را میدید که دو یا سه نفره کنارهم نشسته بودند. اینبار برخلاف گذشته، میتوانست حدس بزند موضوع صحبتشان چیست. لختی پایش به کیفی که کنار پله افتاده بود برخورد کرد. سرش را چرخاند به انتظار اینکه صاحب کیف واکنشی نشان دهد، چیزی بگوید، چه میدانست مثلاً: «جلو پایت را نگاه کن! کوری نمیبینی؟» یا حداقل کیفش را تکانی میداد و میگذاشت میان بازوانش؛ اما او هیچ عکسالعملی ندید، صاحب کیف آنقدر غرق افکارش بود که حتی خاکیشدن کیفش هم هیچ اهمیتی نداشت. خیلی وقت بود که بیخیالش شده بود.
بهمحض اینکه دم دروازهی صنف رسید، گروهی از همصنفیهایش را دید که با چشمانی پر از انتظار بهسوی او سر چرخاندند و یکی از آن میان صدا بلند کرد:
«آه، دختران نگاه کنید، حماسه آمد!».
«کجایی تو دختر؟ بیا بشین. دخترها گوش کنید، حالا دیگر گروهمان تکمیل شد، لطفاً آرام باشید».
حماسه، با صورتی که مثل گچ سفید شده بود کنار رفیقش آریا نشست. آریا چون حماسه، گوشهگیر نبود و در بیشتر موارد دست و زبان حماسه بود. روی به سویش کرد و گفت:
«امروزهم تصمیم داری بیحرکت و ساکت بنشینی؟ همه انگار به افکار زیرکانهی تو نیاز دارند».
حماسه نگاهی به آریا انداخت. آریا پس از بهکاربستن افکار زیرکانه، لبخندی ملیح بر لب داشت، هرچند سر و صورتش خسته و خاکآلود بهچشم میخورد. حماسه با خود اندیشید: حرفهاست که او را چنین خسته کرده است. آخر آشکار است که انرژیاش را از دست داده و هنوز مقاومت میکند. با آشفتگیای که خبر از ضعف جسمانی و روحیاش میداد، حماسه پاسخ داد:
«باشه. یک کاری خواهیم کرد. فقط آریا… آریا، بگو ببینم آیا خردمندانه است؟ سودمند است؟ آیا این مفکورهای را که دادم همه کاملاً سنجیدهاند؟ بقیه مطمئن هستند؟».
«تو چه فکر میکنی حماسه؟ مفکورهی تو به ذهن همهی ما بود؛ اما هیچکدام ما جرأت مطرحکردنش را نداشتیم. میفهمم ترس دارد؛ اما خاطرجمع باش، کسی تو را ملامت نمیکند؛ چون همه با آن موافقاند. نمیبینی چگونه تقدیرت میکنند؟ تو کسی بودی که پیشنهادی که ما جرأت گفتنش را نداشتیم، با صدای بلند فریاد زدی! رفیق من امروز صبح به تو افتخار کردم! چرا اینگونه میبینی؟ حقیقت را میگویم. آن لحظهای که همه از ناامیدی و رفتن حرف میزدند، تو مثل شیر سر بلند کردی و حرف دل همه را بهزبان آوردی. از این حقیقت گریزی نیست؛ یا باید این گام را برداشت یا باید بهکلی از زندگی رویگردان شد! باز ببین همه ممنوندار تو خواهند شد، نگو که نگفتم».
«مه منتظر آن نیستم که همه ممنوندارم باشند، این حرف را دیگر تکرار نکن دوست من».
«باشه، باشه معذرت! ».
در همان هنگام پروانه از میان جمع برخاست، بهسوی دروازه دوید، نگاهی دزدکی به دو سوی سالن انداخت و دروازه را محکم بست و با صدای لرزان گفت:
«خوب دخترها، همگی میفهمیم که از فردا مکتبها را بهروی ما میبندند؛ اما ما ساکت نمینشینیم، فهمیدید؟ سخنی را که دیروز حماسه گفت، بهیاد بیاورید. یکبار برای همیشه میپرسم، آیا همه حاضرید تا فردا دم دروازهی مکتب برای یک هدف جمع شویم؟».
رمان، اولتر از همه بهسوی پروانه شتافت، کنارش ایستاد و گفت:
«من که هستم! تصمیم من مثل روز برای همه روشنه، و اینکه هرگز به کسی هم نمیگویم، حتی به پدر و مادرم. نمیخواهم کسی مانعی ایجاد کند».
یکی از آن وسط پرسید؛
«پس خانه را به چه بهانهای ترک میکنی؟ مکتب که دیگر نیست».
رنگ از رخ رمان پرید، هیچ پاسخی نداد و چهرهاش نمایانگر این بود که حتی خود نیز از حرفی که زده بود مطمئن نیست.
«حماسه، تو را به خدا یک چیزی بگو، خسته نشدی از این همه فکرکردن؟ بگو تا ما هم بدانیم در خیالات تو چه میگذرد؟»
حماسه احساس ضعف میکرد و چشمانش خسته و درمانده بود، با آنهم از جای خود برخاست و گفت که تعدادشان بسیار کم است و هر یک باید برود و قبل از اینکه شاگردان مکتب را ترک کنند، نیروی بیشتری جمع کند. درحالیکه زیر لب با خود زمزمه میکرد: «ایکاش دیروز یا پریروز این برنامه را ریخته بودند».
خوانندگان گرامی، حقیقت تلخ است و آن اینکه دیروز و پریروز، کمتر کسی میتوانست این شایعات را بهدرستی باور کند. اصلاً درک آن کاری بود دشوار! چگونه ممکن بود مکاتب بسته شوند؟ مگر شهروندان خواهند گذاشت؟ مگر دنیا اجازه خواهد داد؟ دنیا! اما کدام دنیا؟ شاید دنیایی خارج از این مکان. حس مبهمی به آنها میگفت که تنها نخواهند ماند و این فاجعه چون بسیاری از مصائب، میآید و میگذرد. درست مانند انفجار بمبی در کنار جاده، که ساعتی بعد چرخهای فروش میوه و شیرینی از روی سنگفرشهای خونین رفت و آمد میکنند. اینکه چیز عجیبی نیست. والله!
آن روز فراخوان به درازا نکشید؛ چرا که بسیاری از شاگردان رفته بودند و عدهای با شنیدن این برنامه، عکسالعمل خوبی نشان ندادند. آریا به پاسخ خیلیها «ترسو» گفته بود. از طرفی، عایشه همراه با یازده نفر دیگر، درحالیکه لبخندی بر لب داشت، برگشته بود. با دیدن اعضای جدید، گویی انرژی گروه افزون میشد و ناامیدی که عین خوره بهجانشان افتاده بود، کمرنگتر مینمود. کوتاهسخن، تعدادشان چند برابر شد و سپس همگی زیر درختان سرو، در میدان والیبال، گرد آمدند.
حماسه و آریا، هرکدام بهنوبت، طرحی مبارزهگونه را به جمعیت کوچک شرح میدادند. در این میان، چشمهای بیحرکت نیز سخنها میگفتند. چشمانی که گویی همچون دریایی بهرنگ خون بود، و برخی از آنها با اشکی تازه میدرخشیدند. گروهی هنوز در بند شک و تردید آمیخته با ابهامی تلخ، به اطراف مینگریستند و باورشان از رخدادها فاصله میگرفت. تک و توکی هم با تمسخر که نشانی از خشم بود، لبخند بر لب داشتند. آریا، آرام و مصمم، سخنگفتن را آغاز کرد:
«فردا همین ساعت، حماسه ساعت چنده؟ بله، ساعت ۱۰:۳۰ صبح است. قرارمان فردا همین ساعت، پشت همین دیوار مکتب. همه باید قول بدید، قول شجاعانه!»
حماسه که گهی بر چنگ تردید افتاده از هدف دور میشد، در ادامه گفت: «اگر مشکلی برای آمدن دارید، همین حالا بگویید، فقط قول خود را فراموش نکنید لطفاً! همگی میدانیم که یک دست صدا ندارد».
یکی از آن میان صدا بلند کرد:
«حماسه، پس چه بهانهای به خانوادهها بیاوریم؟»
بقیه با چهرههایی که خبر از نگرانی جمعیشان میداد، پشت سر هم تکرار کردند: «راست میگوید.. راست میگوید».
«بله، درست میگوید، برادرم اجازه نمیدهد بهخاطر این موضوع بیایم».
دیگری افزود:
«خوب، مجبوریم دروغ بگوییم…، چارهای جز این نیست».
زهرا زیر لب با حالتی شکایتگونه زمزمه کرد:
«دروغ هم گفته نمیشود، تمام مکتبها بسته خواهند بود، امروز این خبر به تمام شهر پخش شده است».
حماسه در حالیکه با هیجان به نظرهای بقیه، گوش میداد و پاسخی به هیچ یک از رفیقانش پیدا نمیکرد، گذرا بهسوی آریا نگریست. آریا مثل همیشه به دادش رسید و با آواز بلند همه را بهسوی خود خواند:
«هر بهانهای که فکر میکنید کارساز است بیاروید؛ اما هرگز حقیقت ماجرا را آشکار نکنید. وگرنه، تعدادمان خیلی زود افت میکند. بعداً باید تا عمر داریم، پشیمانی بکشیم». سپس درنگی کرد و آهسته گفت: «خانوادهی من که اجازه میدهند».
حماسه با رخسار التماسگونه از آنها چنین درخواست کرد:
«راستی، یادتان باشد که به دوستان و همسایهها و اقوام، خلاصه هرکسی که به آن اعتماد دارید، نیز خبر دهید. هرچه تعدادمان بیشتر باشد، قویتر خواهیم بود».
همه بیحرکت، بیآنکه کلامی بهزبان آورند، بهیکدیگر خیره شدند تا اینکه گروهی از استادان از دور پدیدار شدند در حالیکه آرام بهسوی آنان گام بر میداشتند. جمعیت پراکنده شد و هر یک بهسویی قدم برداشت. این حرکت، خون را در رگهایشان جاری کرد، مغزها داغ و چشمها از امید لبریز گشتند. نبردی در پیش بود، نبردی که به آنان احساس اطمینان خاطر میداد؛ جنگیدن برای یک عمر زندگی، برای خودشان و برای همنوعانشان. با تصوراتی روشن، هر یک به راه خود رفت. در هر سری شوری بود پر از خیالپردازی و پر از امید، شور و امیدی توام با ترس که گلوی هر یک را محکم میفشرد.
حماسه تقلا میکرد تا ساعت مچیاش را از روی میز کنار تختش بردارد. از خود میپرسید چرا دستانش اینقدر ضعیفشده و میلرزند. آیا هنوز خواب بود؟ پس چرا صدای مادر و برادرش را میشنید؟ اگر سحرگاه بود، چرا آنها بیدار بودند؟ چرا اتاق در تاریکی فرو رفته بود و هیچ نوری در آن دیده نمیشد؟ اتاق کوچک و مستقلی داشت که بالآخره پس از سالها توانسته بود جدا از برادر کوچکش بخوابد. اتاقی با کمدی سفیدرنگ برای لباس که درست پایین تختش گذاشته شده بود و میزی چوبی که در کنار تختش خوشفرم بهنظر میرسید و شماری کتاب و کتابچه که روی آن آرام گرفته بودند. کیفش، بیحرکت و با زیپی باز، از دیروز همانجا مانده بود. حماسه به آرامی سرش را چرخاند تا بهخود آید و بتواند ساعت را پیدا کند. بهسختی خود را به یکبغل کشید و روی آرنج دست باریکش تکیه زد. هنوز نمیدانست چه بر سرش آمده بود. عرق از سر و رویش جاری بود و روی میز، کاسهای پر از آب قرار داشت که پارچهی سفیدی در آن شناور بود. با دست چپ گوشهوکنار میز را جستوجو کرد و بالآخره ساعتش را یافت. پیش از آنکه به ساعت نگاهی بیندازد، جسم خستهاش را بهحالت نخستین برگرداند. سپس ساعت را مقابل چشمانش گرفت و لختی طول کشید تا صفحهی کوچک آن را به وضوح ببیند. ناگهان دستی در هوا ساعت را از دستش قاپید و با سرعت سر جایش گذاشت. صدای مادرش بود که گفت:
«امروز که نه مکتبی است و نه رفتنی، چرا ساعت را نگاه میکنی؟ باید استراحت کنی دخترم. دیشب تا صبح دلم را ترکاندی».
حماسه انگار به غریبهای میدید؛ اما آن شخص، مادرش بود. میدانست که سردی رفتار مادرش از ترس پدر ناشی میشود. پشت همهی این نوع رفتارها، چیزی جز سایهی سنگین پدرش نبود. حماسه کمکم پی میبرد که انگار حالش خوب نیست. با تب شدیدی که بدنش را میسوزاند و تبخالی که به تازگی کنار لبش خیز برداشته بود، با صدای لرزان گفت:
«مادر، ساعت چنده؟ لطفاً بگو».
مادرش با نگاهی آکنده از ملامت، گفت: «دیشب تا صبح هذیان میگفتی» دستش را بر پیشانی او کشید و افزود: «هنوز تبت خیلی بالاست. اگه تا بعد از ظهر تبت پایین نیاید، باید تو را ببرم داکتر». درحالیکه سخن میگفت، با دستان استخوانیاش پارچه را در آب غوطهور کرده، آن را میافشرد و میگذاشت روی پیشانی دخترش. همینکه حماسه به آرامشی بیاختیار رسید، از اتاق بیرون جست و دروازه را پشت سرش با آرامی بست.
حماسه بهقولی که دیروز داده بود، فکر میکرد. نمیخواست به صدای نفس خبیثی که در گوشش زمزمهی ناکامی داشت، گوش بسپارد؛ اما از شما چه پنهان، گاه ناخودآگاه، در دام وسوسه میافتاد؛ انگار زندانیای بیش نبود. ترس از اینکه نتواند به تعهدش عمل کند، ترس از اینکه آریا و بقیه دوستانش را در میدان مبارزه تنها رها کند. رنجی در وجودش رخنه کرده بود و با خود میگفت: «ای خدا، چهقدر بختم سیاه است»؛ اما در درون، باز نیرویی او را آرام میکرد و میگفت: «تو حماسهای! نباید خودت را ببازی. باید روی پایت بایستی». با اینحال، ضعف، وجودش را در چنگ میگرفت، و افکارش مدام در گفتوگو بودند: «آخ حماسه، کاش با آنها درست و حسابی خداحافظی میکردی» اشکهایش، بیاختیار، از گوشههای چشمانش روی بالش میریختند. سپس با خود ادامه داد: «ایکاش در و دیوار مکتب را بهتر میدیدم. دیروز این فرصت را داشتم. لعنت به من!» آرامآرام خود را به کنارهی تخت خواب کشید و پاهایش را آویزان کرد. لباسهایش از شدّت عرق تر شده بودند. دستمال سفید نخی را از پیشانیاش برداشت و کنار کاسهی آب گذاشت. از دور هم میشد نفسهایش را شمرد، بهسختی نفس میکشید.
او دختر زیبایی بود، به گونهای که همه میگفتند عین یک فرشته است. چشمانی دلفریب و صورتی نرم به مثال برگ گل داشت، با بینی کوچک و ظریفی که به زیباییاش جلوهی دوچندان میبخشید. زنخش قوس خوشفرمی داشت که به گفتهی مادرش، میراث خانوادگیشان بود. موهایی خرمایی و قامتی رسا داشت. هنگامیکه روی پا ایستاد، هنوز دو قدمی برنداشته بود که ناگاه همهجا در مقابل دیدگانش تاریک گشت؛ گویی دوباره به بند تخت اسیر شد.
مادرش درک کرده نمیتوانست که این تب شدید چگونه یکشبه بهسراغ دخترش آمده بود. او که تا همین دیروز سلامت و پا برجا بود، و هیچ نشانی از بیماری در او دیده نمیشد. البته ناگفته نماند که حماسه دیروز نیز در مکتب حال خوشی نداشت، خودش نیز متعجب بود؛ اشتها نداشت و حس عجیبی در دلش نهان بود، پنداری منتظر خبری بد باشد. شما خوانندهی ارجمند، آیا شما تاکنون در چنین مخمصهای گیر کردهاید؟ من گمان میکنم این همان دلهره و ضعف ناشی از اضطراب باشد. آنچنان که شخص احساس گیجی و تهوع میکند، قلبش تند میزند و تمام بدنش به لرزه میافتد. بله، دقیقاً همان حالتی که شاید شما نیز روزی در زندگی تجربه کرده باشید. عین همان، یا شاید شدیدتر از آن را، دیروز حماسه تجربه میکرد.
حقیقت را بخواهید، در میانههای شب، مادامیکه در تب میسوخت، فکرهایی بهسرعت در مغزش زیر و رو میشدند. بیآنکه دست خودش باشد بیوقفه اسیر کابوسی میشد. مادرش میگفت از کودکی خیلی تب میکرده و هذیان زیاد میگفته. حالکه شانزده سال دارد، هذیانهایش دیگر کلمات با مفهمومی نیستند؛ انگار یاد گرفته بود که آنها را کنترل کند. این نکتهای بود که جای شکر داشت؛ چرا که از ماجرای رفتنش به کسی چیزی نگفته بود. در واقع هنوز هیچ بهانهای را راست و ریس نکرده بود، تب از شب قبل او را در چنگ گرفته بود و نمیگذاشت درست فکر کند. گاهی زیر لب زق زق میکرد و مادر و برادرش میتوانستند حدس بزنند که در ذهنش چه میگذرد؛ غم و اندوه بستهشدن مکتبها.
مادرش در حالیکه دستمالی تر بر بند دستانش میگذاشت، با آهی از سر نفرین زیر لب سخن میگفت، چنانکه با زق زق حماسه همآوا میشد: «الهی درد بیدرمان بگیره اینها را! چه میخواهند از این دخترکان؟» لختی مکث میکرد، و به صدای بیرون گوش میداد، صدای تلویزیون که از بستهشدن مکتبها میگفت و صدای پدر حماسه که انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد. باز زیر لب زمزمه میکرد: «راحت شدین حالی، یک مکتب و دانشگاه بود برای این دخترکان، دیگر چی داشتند؟ هیچی!» آنگاه با اندوه از اتاق خارج میشد و پیش از رفتن، آکنده با همان اندوه نگاهی عمیق و پر از حسرت به حماسه میانداخت و با تأسف میگفت: «فقط یک سال دیگه مانده بود که مکتب را خلاص کنی، یازده سال انگار به دروغ درس خواندی، دختر بیچارهی من. خدا الهی بگیره این ظالما را. ماشاءالله کان».
گاهی نیز صدای برادرش به گوش میرسید که همهچیز را به تمسخر میگرفت: «هاها، دخترا چهقدر زود فارغالتحصیل میشوند! فرشته که صنف هفتم است، چهقدر خوبه بعد از هفت سال فارغ بشی!»
با شنیدن این صداها انگار بهآرامی بههوش میآمد. چشمانش را بهسختی باز کرد، اطراف را میدید؛ این بار همهجا سرخین بود. میخواست فریاد سر دهد که «خون، خون!» اما دندانهایش محکم بههم چسپیده بودند. میخواست دستش را بلند کند؛ اما هیچ حسّی در بدنش نداشت. گوشهایش فِشفِش میکردند و چشمانش را باز و بسته میکرد. او میدانست که خواب نیست؛ چرا که صدای اطرافیانش را میشنید! دوست عزیز، راستش را بخواهید او با اینحالِ هرچند بیگانه، آشناست. این حالت اگرچه عجیب بهنظر میرسد؛ اما مکرراً بهسراغ حماسه میآید. مادرش میگفت که اینها از اضطراب است، مثلاً تنش شبهای امتحان؛ اما در واقع، بیماریای است که به زبان عامیانه به آن «بختک» میگویند. نمیدانم با آن تا چه میزانی آشنایی دارید؛ شبانگاه، بختک در خواب بهسراغش میآید، دندانهایش قفل میشوند، زبانش بند میآید و جسمش ناتوان از حرکت میشود. هوشیار است و همهچیز را میشنود و حس میکند؛ اما قادر به انجام هیچ عملی نیست. هرگاه در حالت غیرمریضی به بختک گرفتار میشود، یاد گرفته است آرام بگیرد و از تقلا دست بردارد. او در دل کلمه شهادت و سورهی رحمان را بارها میخواند و اینگونه آرام میگیرد. یک زمانی با خود گفت: « خوب، اگر در همین حالت از دنیا بروم، دوست دارم با ذکر کلمهی الله بروم. و اگر هم بمانم، مطمئنم اوست که مرا جانی دوباره بخشیده است».
تصویر آریا همچنان مقابلش نقش میبست؛ آریایی که فقط بهخاطر او در این جنگ شرکت میکرد. میپرسید چرا؟ ماجرا از این قرار بود که چند ماهی میشد، پدر آریا تصمیم گرفته بود برای تضمین آیندهی دخترش مهاجرت کند. آن روز هم، پدر آریا از او خواسته بود که اگر میخواهد، کنار رفیقش حماسه بایستد. او از رفاقت این دو آگاه بود؛ اما شرایط حماسه کاملاً برخلاف داستان آریا بود. حماسه کسی را نداشت که حامیاش باشد، جز آریا و بقیهی دختران. در میان موجی از خون، پدرش را میدید که با جامهی خونین بهسویش میخندید. این بار زق زقاش شدیدتر شد و مادرش مثل همیشه به دادش رسید. مادر میدانست که بدترین کابوس حماسه در شبها و روزهای بیماری چیست.
«باز همهچیز را خونین میبینی دخترم، باز بابا خو…»
پدرش در چهارچوب در ایستاده بود و گفت: «چه بلایی بر سر دخترت آمده؟ مریضه؟»
حماسه با شنیدن صدای پدر، انگار کابوسش به واقعیت تبدیل شده بود. لرزش بدنش بیشتر شد.
مادرش با نگرانی پاسخ داد.: «نه، یک سرماخوردگی ساده است. خوب میشه بهخیر»
«این وقت سال و سرماخوردگی! وای وای وای»
مادر حماسه میدانست که این «وای وای» از روی دلسوزی نیست. در حقیقت آن روز خیلیها انگار بیتفاوت بودند که زنان و دختران بار دیگر با ضعف روبهرو شدهاند. زن بیچاره این حقیقت تلخ را سالها پیش که درک کرده بود و با آمدن طالبان، با چشمان خود شاهد این ضعف بود.
دقایق همچون سالی کند میگذشتند و او هنوز نیمهجان به عهدی که روز پیش داده بود فکر میکرد؛ عهدی که نه با یک جان، بلکه با صد جان بسته بود. حسّ عجیبی در او رخنه کرده بود و با خود میگفت تعهدش را بشکند و هرگز در جایی که قرار گذاشته بودند، حاضر نشود. با این حال، سؤالاتی ذهنش را بهخود مشغول میکرد که جواب آن را نمیدانست. سؤالاتی که کمتر از کابوس نبودند. مثلاً، دختران اگر بپرسند: «این بود نبردی که از آن سخن میگفتی؟» اینکه آریا بهترین دوستش را زیر سؤال ببرند و او از خجالت سر خم کند؛ «پس چی شد آریا ؟ تو که دیروز حرفهای قلمبه میزدی، پس حماسه چرا نیامده؟، نکنه ترسیده؟» او آریا را با شنیدن این همه سؤال بیجواب تصور میکرد، از اینکه او شرمگین شود و سنگ پیدا نکند که بر سرش بزند و دیگر هیچکدام از دختران گروه به صحبتهایش گوش نسپارند. حماسه میدانست که اگر این اتفاق بیفتد، تفرقه و ناامیدی با سرعت دامن همه را خواهد گرفت و هنوز مبارزه شروع نشده، همه مکان را ترک خواهند کرد.
بیش از هرچیز، به رفاقتش با آریا فکر میکرد. به یاد روزهایی افتاد که در بارهی اهمیت دوستی با آریا صحبت کرده بود. دوستیها بسیار عجیباند، بعضیها در ظاهر انگار خون همدیگر را میمکند؛ اما همینکه گپ بهجایی باریکی میکشد که نیاز به حمایت دارد، آن رفاقتها نمونهی خوبی برای خیلیها میشوند. میان حماسه و آریا چنین رابطهای وجود داشت. هرچند آریا همیشه از درونگرایی حماسه شکایتها سر میداد؛ اما جداییشان بههیچروی ممکن نبود. از آنجا که وقت نداریم به شرح دقیق دوستیهایشان بپردازیم، بهتر است با چند سطری که همیشه الگوی رفاقتشان بود اشاره کنم. چند دُرّ گرانبها از سخنان حضرت شمس که میگفت:
«آوردهاندكه دو دوست مدتها باهم بودند. روزى به خدمت شيخى رسيدند. شيخ گفت: «چند سال است كه شما هر دو همصحبتايد؟»
گفتند: «چندین سال».
گفت: «هيچ ميان شما در اين مدت منازعتى بود؟»
گفتند: «نه، الا موافقت».
گفت: بدانيد كه شما به نفاق زيستيد. لابد حركتى ديده باشيد كه در دل شما رنجى و انكارى آمده باشد – بناچار».
گفتند: «بلى».
گفت: «آن انكار را به زبان نياوردید از خوف».
گفتند: «آرى».
بیرمق به ساعتی که اکنون میان انگشتان باریکش نگه داشته بود دید، هنوز نیم ساعت به قرارش مانده بود؛ اما او همچنان در تب میسوخت. بهسختی دو پای خود را از تخت پایین کرده، دستش را روی میز چوبی کنار تخت گذاشت و ایستاد. باورش نمیشد این ضعف از برای چه به وجودش رخنه کرده بود؛ اما چارهای جز تحمل نداشت. چند قدم برداشت و دست انداخت به یونیفرم مکتبش که از دیروز دوقطع روی جایلباسی افتاده بودند. درحالیکه یک دستش را به دیوار گرفته بود، با دست دیگر دکمههای مانتوی مکتبش را بست، شال نخی سفیدش را به آرامی روی سر انداخت و رنجور همچون پیر زنی که زانوانش رمق راه رفتن ندارد، به طرف کیفش رفت. هنوز سر نچرخانده بود، که صدای برادرش آمد:
«مادر جان! مادر جان! حماسه لباس مکتب پوشیده و میخواهد برود».
هنوز حرف به دهن برادرش میچرخید که مادرش با شتاب در آستانهی در ظاهر شد. چهرهاش ترکیبی از دلهره و ترس بود. نزدیکتر شد، کیف حماسه را با یک ضربه ازشانهاش کشید و گفت:
«حماسه، از برای رضای خدا حرف گوش کن. نمیبینی که مکتبها بسته شده؟ تو کجا میروی؟».
او که نای حرفزدن نداشت با صدای لرزان پاسخ داد:
«مادر، باید بروم. همه منتظرند. آریا و بقیه دخترها».
«آخر، کجا؟ مکتب بسته شد، نکن مرا به جنجال نینداز».
سرش را با قوّت بالا نگه داشت و با فریاد پاسخ داد:
«مادر! مکتب ما امروز باز است. همه جمع میشویم تا خداحافظی کنیم. دیروز فرصت نشد خداحافظی کنیم. من نه مبایل و نه شمارهای دارم که با رفیقانم به تماس شوم. اگر امروز نروم، شاید هرگز آنها را دوباره نبینم. لطفاً مادرجان، اجازه بده!».
مادر او را با ترحمی میدید که صفحهی چهرهی دخترش عین یک عروسک بیروح و خسته به مردمک چشمانش سایه افکند، در حالیکه اشک از چشمان و عرق از پیشانیاش میریخت. باید از حقیقت چشمپوشی میکرد، باید این تصویر را آنچنان که بود نمیدید، باید او را باز میداشت حالا بههردلیلی که خودش داشت. نخستین دلیل همین مریضی دخترش بود، چگونه ممکن بود او را با این ضعف در این شهر نگونبخت رها کند! با این جمله اتاق را ترک گفت:
«من هیچ دخلی به رفتنت ندارم، اگر بروی جواب پدرت را باید خودت بدهی».
تو گویی سطل آبییخ روی شانههایش ریختند. همانجا روی زمین زانو زد و تکیه به میز کنار پنجره، هقهقکنان گریست. مادامیکه کف دستانش به صورتش برخورد میکردند، از فرط داغی متعجب میشد و اشکها صورتش را به سوزش میآوردند، پنداری روی زخمی نمک میپاشیدند. لختی گذشت و سر بالا کرد و دید همهجا عین گور تاریک شده. نکند شب فرا رسیده بود، به پنجره مینگریست، پنجرهای در کار نبود. دستی روی میز کشید؛ اما چیزی بهدستش برخورد نمیکرد. میخواست جیغ بزند؛ اما زبانش بند آمده بود. صدایی به گوشش رسید، صدای بازشدن دروازه. کسی وارد اتاق شده بود، اما نمیتوانست او را ببیند. با این حال، حضور سنگین آن شخص را حس میکرد. به او نزدیک میشد. هرچه نزدیکتر میشد، جسم حماسه بیجانتر و سنگینتر میگشت. میخواست دستش را بلند کند؛ اما انگار صد من گندم روی بازویش گذاشته بودند. چشمانش همهجا را تاریک میدید، یک لحظه احساس کرد چیزی روی سینهاش نشست، هرگز حضور کسی را اینقدر دقیق حس نکرده بود؛ انگار میخواست وارد جسمش شود. سنگینیاش را روی چشمان، گلو و سینه حس میکرد. سنگینی عمیقتر میشد پنداری کسی او را با دو دست میفشرد. باید فریاد میزد، باید مادرش یا برادرش را صدا میزد. بهسختی نفس میکشید و اما صدایی از او بلند نمیشد. نفس از حلقش بیرون میجست. در درون خود را به زمین و آسمان میزد و مثل گرگی زوزه میکشید؛ اما میدانست هیچ فایدهای ندارد. چنانکه کسی صدایش را نمیشنید.
اما چارهی جز این نداشت، به فریادها ادامه میداد و در تقلای حرکت دستان و پاهایش بود که ناگهان صدای برادرش آمد:
«حماسه! بیدار شو! مادرجان، حماسه حالش بد شده!»
چشمانش را باز کرد و برادر را مقابل خود دید، ترسیده بود و پاهای حماسه را محکم گرفته بود.
«چی شده! حماسه بیدار شدی دخترم؟ خوبی؟ نکنه باز تو را سیاهی گرفته. احمد، دستمال را تر کن، بده به من، زود باش».
خوانندهی عزیز، در چنین لحظاتی، او نه از خواب، بلکه از کابوسی هولناک بر میخیزد. بدین دلیل، دقایقی را باید نفس بکشد تا هوشیاری به او باز گردد؛ اما این بار که تب شدیدی نیز داشت، کابوس برایش طاقتفرساتر از همیشه بود.
لحظهای بهخود آمد و اندیشید: اگر حق بر او خوابی گماشته بود، پس تمام آن آمادگیهایی که برای رفتن به قرارش انجام داده بود نیز وجود خارجی نداشتند! به لباسهایش که همچنان خسته و بینظم روی کتبند افتاده بودند، نگاهی انداخت. انگار دستی به آنها نخورده بود. مضطرب سر چرخاند و کولهپشتیاش را روی میز دید. یعنی تمام سخنان مادرش نیز خواب بودند؟ وای! گویا باری سنگین روی دوشش گذاشته بودند. پس هنوز جرأت پیدا نکرده بود که در دنیای واقعی برخیزد و به قرارش برسد.
آه! ساعت… ساعت چند بود؟ زیر لب، آرام از مادرش خواست ساعت را به او بگوید.
مادرش در حالیکه قرصی بهدست داشت و گیلاسی آب، گفت:
«باید تو را به داکتر ببرم، چرا خوب نمیشی. این قرص را هم بخور. بعد از ظهر میبرمت».
مادرش گویا صدای او را نمیشنید، در همانحال اتاق را ترک کرد. او بهسوی پنجره نگاهی انداخت. بیرون هوا آرام بود. امروز روز نبرد بود؛ اما از طرفی اندوهی ناگزیر در اعماق وجودش آهنگی را زمزمه میکرد؛ همان آهنگی که این روزها در ساعتهای تفریح، با آریا میخواندند:
میان جمعم من، ولی دلم تنهاست
لبم چو گل خندان، دو دیدهام دریاست
لب از برون خندد، دل از درون گرید
ز برق چشمانم نشان غم پیداست،
تو شاهدی ای غم …!
عزیزان همراه، بهراستی او گرفتار جدالی درونی بود. جدالی که مدتها پیش از کنترل او خارج شده بود. گاهی این جدال اوج میگرفت و گاهی آرام بود؛ چنانکه پنداری دو شخصیت بیگانه در وجودش مستقر شده بودند؛ شخصیتهایی که پیش از آن از حضورشان ناآگاه بود. حال بیایید همراه شویم و نامی برای این دو بیگانه بیابیم. شرح حال از زمانی آغاز شد که برای نخستینبار، شایعاتی با لباس و معنایی جدید به ادراک رسیدند. شایعاتی که احتمال حقیقیبودن آن بهمراتب بالاتر از پوچبودن آن بود. شما مخاطبان گرامی، آیا تا کنون با چنین چیزی برخوردی داشتهاید؟ البته، میدانم شاید بپرسید منظور از کدام شایعات است. باید بگویم برخی شایعات هستند که به من و شما ارتباطی ندارند. در چنین مواردی، تصمیم با ماست که چگونه به آنها واکنش نشان دهیم؛ اما زمانی فرا میرسد که شایعات به خود ما مربوط میشوند یا به گونهای درگیر آنها هستیم. در چنین حالتی چه باید کرد؟ از کنار آن گذر کنیم یا در بارهاش تأمل کنیم و راهحلی بیابیم؟ شما چه فکر میکنید؟
حماسه روزی که شنید طالبان قرار است درهای تحصیل را بهروی دختران ببندند، ابتدا خندهاش گرفت. با خود اندیشید:
«خوب، اینقدر زن و دختر در سراسر کشور به مکتب و دانشگاه میروند! مگر ممکن است جلو همه را بگیرند؟»
والله همین فکر را کرد و با حسّ اطمینانی که داشت، لبخندی از تمسخر بر لبانش نشست؛ اما دیری نگذشت که این عنوان داغتر شده رفت، به هرکسی که میرسید، سخن از بستن درِ مکتبها و دانشگاهها بر روی زنان میشنید. از شما چه پنهان، در مقطعی از آن زمان حسّاس، برای نخستینبار، تنش همچون بید به لرزه افتاد. اینبار، نیشخندی تلخ بر لبانش نشست؛ تلخیای که درونی بود و بر ترشی پیشانیاش میافزود. آن روز برای نخستینبار، دیوانهوار بهدنبال شایعهای رفت که پیش از آن در بارهاش با جدّیت نیندیشیده بود.
یک روز بعد از ظهر، وقتی از میدان والیبال مکتب دور میشد، با خود گفت:
«خاک بر سرت کنند، نه نه، خاک بر سرت میشود اگر این حقیقت داشته باشد».
آن لحظه، زیر آسمان صاف و نیلگون، مادامیکه سروهای بلندقامت را بادی ملایم تکان میداد، دلش به تنگی سوراخ سوزنی شد. آنقدر تنگ که لختی نفسش برید و او را وادار کرد بایستد و نفس عمیقی بکشد. آری، زمانی که شایعه وجودت را میلرزاند، یعنی کاسهای زیر نیم کاسه است. همانجاست که ترس و هول، تو را اسیر خود میکند. و تو میمانی با ترسی که از آیندهای پست و خفتبار خبر میدهد.
یاران گرامی، از آن روز به بعد دو موجود غریب که اکنون در جستوجوی نامی برای آنها هستیم، در وجود حماسه نفوذ کردهاند. دو موجودی که همواره در جدالاند و بدون تعارف نقششان برجستهتر میشود. دمی اینش آن را میکوبد و دمیدیگر، آنش این را. یکی بر دیگری دندان تیز میکند. هرچند هیچکدام بر دیگری پیروز نمیشوند. یکی از آنها بهنظر میرسد به خود زیادی غرّه است و هیچچیز نمیتواند او را بترساند، در حالیکه دیگری، سخت ناامیدی پیشه کرده و با هر سخنی چون شیشه میشکند. روزهاست که کار این یکی شده تمسخر آن دیگری. اگر باور نمیکنید، بیایید و خودتان شاهد باشید:
اینش گوید: «ای سالوس، ظاهری چون گُل آرام داری؛ اما من میدانم در دل چهها که نداری!»
آنش پاسخی دهد چون: « فی امانالله برو، حماسه را مدح میباید نه رنجاندری».
«این شکرپایت، میبایست نبردی کند جانکاه، آیا ندیدی مضرت از در و دیوار میبارد».
«لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ فَتَعَرَّضُوا لَهَا» (این چنین باشد پاسخات، آیا تا کنون شنیدستی؟).
«ای عدم، مهلت دادی یک دمی تا بر پای خیزد؟ مگو من نمیبینم، از طمع میگویی و من میدانم، حماسه باید برخیزد».
«ای ابله، معهودی که بر سرنوشتاش مضرت برساند، از برای چه؟ او ملول و بیجان گشته است باید بخوابد».
«چرا چون زاغ جامهی سیاه پوشیدهای؟ بگذار برخیزد، اینقدر دم گوشش وسوسهی ناامیدی مخوان».
«ای تو، طمع دوستی داری مادامیکه قلبی چون سنگ داری؟ حماسه، میشنوی؟ بازی اینک را مخوری یکدمی، با سخنانش تو را میفریبد. آنکه در دامنت آویخت او/ چون چنین گشتی ز تو بگریخت او(1) ».
«حماسه، بیا در من گریز تا بهحقیقتی رسیده باشی و از ناامیدی بگریزی. او فریبخوردهی خویشتن است و بس».
«مزاح میگوید، به وسوسههایش چشم و گوش ببند. ای بیخویشتن، سالها تو سنگ بودی دلخراش/ آزمون را یک زمانی خام باش(2)».
«اکنون آن آه یعقوبی نشاید حماسه را، او را دخمهای در کار نیست. انسانی است خشک و تر، امروز را باید بجنگد: کان الله له. والسلام!»
تن انسان قفسشکل است رفیقان. گاهی موجوداتی را در خود زندانی میکند حتی اگر نداند آنها از برای چه و به چه زبانی صحبت میکنند. شما را تعجب است از برای چه؟ هرچه فی امانالله و استغفرالله سر دهید، حقیقت را نمیتوانید عوض کنید. پس برای حماسه چه راه فراری است؟ فی هذا، تنها چاره آن است که خدا را یاد کنی و از او بخواهی، آنانی که در قفس وجودت اسیر شدهاند، موجودات نیکی باشند. همینطور نیست؟ این اثر چنان بر او رخنه میکرد که در دو راهی قرار میگرفت و فیهرا میزیست. جسمش چون وجود اشتر خارخار میشد. صورتکش رو بهسایش بود. و این دو موجود افکارش را جابرانه مختل میکردند. بالمناسبة، آیا نامی برای این دو موجود در ذهن دارید؟
با این حال، اندکی درنگ میکند و بار دیگر تکانی بهخود میدهد تا بلکه از دام این افکار رهایی یابد. مشکل از آن کابوسی بود که در خواب تجربه کرده بود. در حالیکه آن موجود درونی بیامان تکرار میکرد: « رستم میباشی که پسرش را کشت؟ میخواهی همه را به کشتن بدهی؟ اگر بر سر قرار نروی، همه به خانههایشان باز میگردند» حماسه دمی به فکر فرو رفت، کنار تخت نشست و آرزو کرد ایکاش دیروز با دوستانش وداع گفته بود. تصویری از آهو با لبخند زیبایش ظاهر میشد، فرشته را در خیال در آغوش میکشید و مقدّس را برای چند لحظه بیشتر نظاره میکرد. در خیالش میدید که به شهربانو کتابی هدیه میدهد و آریا را، آریا را دقایق بیشماری در آغوش میگیرد. سیلاب اشک از چشمانش جاری میشدند. پتوی روی تخت را محکم میان دستانش میفشرد و زیر لب با خود میگفت: «ایکاش گریه کرده بودم، ایکاش دستهایشان را محکمتر میفشردم و آنها را عاشقانه میبوسیدم،. ایکاش این وداعِ لحظهی جاویدان، در خاطرهام میماند و آنها را به نفع روزگار میسپردم». حسرتی جانکاه او را به زنجیر کشیده بود. حسرتا!
دیروز، هنگامیکه از پلههای مکتب بالا میرفت، به آخرین نگاههایش به در و دیوار سالنها میاندیشید. «وای بر من، ای کاش آن شعرها و نقاشیهای روی دیوار را عمیقتر نگاه میکردم، ایکاش آخرین تصویرش را با خود آورده بودم».
انسان موجود رمزآلودی است! تنها وقتی به پایان کار میرسد، دریغ و حسرت پیش چشمانش رژه میروند. اکنون ذهن خستهاش میکوشد تا چندی از آن عبارتها و شعرهای روی دیوار مکتب را بهیاد آورد. در واقع برخی را بهیاد میآورد؛ اما به زبان آوردن آن کاری بود دشوار.
«قطرۀ دانش که بخشیدی ز پیش/ متصل گردان به دریاهای خویش».
«طلب علم برای مرد و زن مسلمان فرض است».
«ز گهواره تا گور دانش بجوی».
«هر روز یک صفحه از کتاب زندگیات را بخوان».
«تو را به علم و دانش گرانبهاست روزگار/ که علم گنجی است پنهان در دلها».
دمی بیخویش شده بود، اکنون موجی از اشک روی گونههایش شناور بود، گویی به سرنوشت تن داده بود. این حالت خبر از موفقیت یکی از موجودات درونش را میداد، روی تخت سست میشد. حالتی تاسیانه به او دست داده بود. ماشاءالله کان.
عزیزان خواننده، اکنون او در دنیای برزخگونه نفس میکشد. وقتی خواست ساعت را ببیند، هوش و حواسش بار دیگر در قفسِ تقدیر زندانی شد. از شما که نمیشود چیزی را پنهان کرد، باید بگویم در لحظهای که او به سرنوشتش سر خم کرده بود، عقربههای ساعت، هر دو، روی یک نقطه ایستاده بودند: دقیقاً بالای عدد ۱۰. یادتان هست؟ قرار آنها ساعت ۱۰:۳۰ بود. در حالی که قطرههای اشک از گونهاش میلغزید، با خود میاندیشید که دیگر زمان ندارد و باید برخیزد.
حماسه خوشچانس بود که به نزدیکی مکتب زندگی میکرد. کافی بود پنجدقیقه پیاده برود و دو سه دقیقه هم منتظر اتوبوس بماند. اتوبوس ظرف پنجدقیقه او را درست مقابل دروازهی مکتب پیاده میکرد. با اینحال، در روزهای معمولی، ترجیح میداد پیادهروی کند. او محلهای را که در آن زندگی میکرد، دوست میداشت. هر صبح از کنار دکانهای رنگارنگ میگذشت و پلی را عبور میکرد که جوی آبی، آرام و خموش، در بطنش جاری بود.
در حالیکه بهجز ساعت مچیاش، ساعت دیگری در اتاق نبود، با آنهم، انگار از راه دور، صدای تیکتاک ساعت بهگوشش میرسید. این صدا او را به آهستگی زندهتر میکرد. سوی چشمانش را شمسالضحی ضعیف که به گوشهی اتاق تابیده بود، بهسوی خود کشید. گوشهوکنار چشمانش بهسرخی خون و آبگونه بودند چنانکه گویی ریشهی مژگانش را آبیاری کرده باشند. آهی کشید و انگار از دفعات قبل با هوش و حواس بیشتری بیدار شده بود. بدنش کوفته و خسته بود؛ انگار سالها خوابیده بود. ضریر در برابر حالتی که از شب گذشته با آن جنگیده بود، بر پای خاست. اینبار قادر بود لباس و کیفش را بهراستی لمس کند، خرسند بود که دوباره بر پای ایستاده بود. به آهستگی خود را به میز رساند، در این حین، هرگز به این نیندیشیده بود که به پدر و مادرش چه بهانهای خواهد آورد. پنداری یکی از روزهای عادی رفتن به مکتب را آمادگی میگرفت. در ظاهر دختری را میدیدید که خودش را به بیخیالی میزد، و کم و بیش حرون بهنظر میرسید. کسی که هیچچیز برای از دستدادن ندارد و محن زندگی او را فقط بهیک مأموریت واداشته است و دیگر هیچ.
مادامیکه ساعتش را با کف دست محکم گرفت، پی برد که حتی ثانیهای برای فکرکردن نمانده است. باید چشم و گوشش را ببندد و هرچه قدرت دارد بر دو پای آورده، خانه را ترک کند. پشت دروازهی بستهی اتاق لحظهای مکث کرد، دست روی دستگیرهی چوبیِ در گذاشت و عرق پیشانیاش را با پشت دست دیگر پاک کرد. دستگیره را بهسرعت چرخاند، و خود را انداخت به سالن و گذرا دید که هیچ یک از اعضای خانواده نیستند. خود را با عجله به پلهها رساند و خیلی زود کفشهایش را پوشید و پنداری صد پله را یک پله کرده، چون پرندهای پر کشید. تا میخواست در حیاط را باز کند، صدای مادرش از بالای پلهها او را لختی متوقف کرد:
«حماسه! حماسه! کجا میروی دختر؟ صبر کن، بگذار من هم با تو بیایم. حماسه، به تو گفتم صبر کن».
مادرش تا به پایین پلهها رسید، حماسه وقت رفته بود. او روی اولین پله نشست و با خود به دعا پرداخت و با صدای بلند میگفت:
«أفرغ علینا صبرًا» (خدایا صبری عطا کن به ما).
آهی میکشید و ادامه میداد:
«اگر پدرت میبود چه جوابی میدادم! خدا رحم کرد و او نبود».
مادر بهسرعت خود را به اتاقی رساند و شالش را دور گردن محکم پیچید. چادری سیاه را که گلهای ریز بنفشی داشت روی دست انداخت. سری به آشپزخانه زد، زیر گاز را خاموش کرد و سر دیگ را بست. سپس با چهرهی نگرانتر از همیشه کلید خانه را برداشت و بهدنبال حماسه دوید.
خورشید تقریباً به سرهای بیشماری میتابید؛ اما نسیم خنک صورتها را نوازش میداد. بوی خوش نان تازه از نانواییها به مشام میرسید. مردم همه گرفتار کار و زندگی همیشگی خود بودند. پسرکی بهسرعت مقابل دکانش را جاروب و سپس آب پاشی میکرد. سروصداها مثل هر روز بود. پیرمردان سحرخیز مثل همیشه با جامهی سفید و اُتو کشیده، روی صندلیهای مقابل دکانها نشسته بودند و آفتاب میگرفتند. شماری آنطرفتر گرم نوشیدن چای سبز بودند. خیاط سر جاده، با صد شوق درحالیکه لبخندی روی لب داشت شیشهی دکانش را پاک میکرد و لکهها با فاصله زیر نور خورشید منعکس میشدند. سبزیفروشان با سطل آبی در دست، روی چرخ سبزیها آب میپاشیدند و گلو تازه میکردند تا اندکی بعد مردم را بهسوی خود بخوانند. میوهفروشان را میدیدی، که میوهها را با دقت و ظرافت کنار هم میچیدند، سیبها را یکیک، با دستمالی که در دست داشتند میساییدند، و سپس انگورها را با حوصلهی تمام روی چرخ قرار میدادند.
حماسه، چندی منتظر اتوبوس ایستاده بود؛ اما طبق معمول اتوبوس دیر کرده بود. بناءً تصمیم گرفت پای پیاده بهطرف مکتب راه بیفتد. با خود میگفت: «اگه ده دقیقهای هم دیرتر برسم، مشکلی ندارد». او همینطور سرکش قدم بر میداشت اما میدانست قدمهایش به تدریج آهستهتر میشوند. ضعف ناخوشی بر او چیره میشد. با اینحال، با خود فکر کرده بود که تا وقتی توانش را دارد باید باسرعت قدم بگذارد. لبانش خشکتر از یکساعت پیش شده بودند، آنگونه که به دندانهایش میچسپیدند و پس از اندکی تقلا، آنها را از هم جدا میکرد.
هنگامیکه به زیر سایهی درختی میرسید، قدمهایش را کُند میکرد چنانکه میخواست از نور آفتاب فرار کند و با خود اندیشید که به درخت بعدی لختی میایستد و کمی نفس میگیرد. زمانی که به آن درخت که هدف تعیین شدهاش بود رسید، به تنهی نازکش تکیه داد. بدنش از سردی سایهی درخت لرزید. باورش نمیشد که در این هوا، اینقدر احساس خنکی به او دست داده باشد. با خود فکر کرد، «چرا من کیفم را آوردم! لعنت به من» کیفش سنگینی میکرد. هنوز کتابها و کتابچههای چند روز پیش را از آن نکشیده بود. آخر در این یازده سال این اولینباری بود که به مکتب از برای هدف دیگری میرفت. چه میدانست! شاید از روی عادت کیفش را برداشته بود. مگر میشود دختر بود و بدون کیف به مکتب رفت! والله.
مادامیکه تکیه بر دیوار به کفشهایش میدید، صدای زنگ بایسکلی را شنید که هی به او نزدیک میشد و مکرراً زنگ میزد. «دینگ، دینگ، دینگ» سرش را بالا کرد و درست مقابلش پسرکی را دید که سنش به دهیا یازده سال میخورد. با لبخندی از روی هیجان و مسخرگی، کنار پیادهروی ایستاد و گفت:
«هه هه هه، چرا لباس مکتب پوشیدی؟ کجا میری خاله؟ مکتبها شما دخترها که بسته شده، نکنه خبر نداری؟».
با اندوهی از روی دلسوزی به او نگریست، چیزی نگفت و پسر به راه خود ادامه داد. حماسه همینکه بهراه افتاد در حالیکه بغضی گلویش را میفشرد با خود میگفت: «چرا! چرا همه انگار خوشحالاند، چرا همه خوشحالاند» این اتفاق باعث شد با داشتن این افکار به اطراف خود دقیقتر بنگرد. آخه، از این پیش با خیال هر روزه این جادهها را قدم برداشته بود؛ اما اکنون با افکاری جدید، انگار متجسس شده بود، میخواست پنهانی ببیند که مردمش با اندوهی که تازه امروز روز اولش است چه چهرهای به خود گرفتهاند. هرچه بیشتر میدید، تعجبش بیشتر میشد؛ تعجبیکه حاکی از خشم و نفرت بود. پیشانیاش چروک میشد و سؤالهای بیشتری به ذهن ظریفش خطور میکرد. مثلاً پیرمردی را میدید که روی صندلی نشسته، به نقطهی دوری چشم دوخته و غرق در افکار خود است؛ از خود میپرسید: «آیا او به بستهشدن مکتبها و دانشگاهها بهروی دختران فکر میکند؟» یا به آن قصابی میدید که با ساطور و پیشبند خونی، و بازوانی که خبر از قدرت و مردانگیاش میداد و سخت به گوشتها ضربه میزد؛ «آیا خشم او از برای ماتمی بود که بر زن و دختر این سرزمین خیمه افکنده بود؟» آن گروه از جوانانی که دور هم جمع شده بودند و فهمیده نمیشد که کارشان چیست، در مورد چه بحث میکنند؟ «آیا آنها چون حماسه و رفیقانش، نقشهی نبردی را پیریزی میکنند؟ نبردی که از برای خواهران و زنان و مادرانشان است؟» درحالیکه مچ پاهایش سست میشدند، تردیدی مثل خوره به وجودش رخنه کرد. «نکند همهی آنها به چیزی غیر از آن فکر میکنند!» اگر اینگونه باشد، یعنی خبری از نبرد نخواهد بود؛ یعنی برای همه این یک امر عادی بود. مگر ممکن بود!
لحظهای دنبال مخلوقی بهنام زن میگشت. آری، شماری زن میدید. بیشتر مادرانی را میدید که دور چرخهای سبزیفروشی حلقهزده بودند. با خود میگفت: «آیا امروز قرار است همه نان چاشت بخورند؟» این سؤالات که روزمرگی شهروندانش را زیر سؤال میبرد، او را چون دیوانهای، رسوا میکرد. چنانکه چین پیشانیاش تیرهتر و چهرهاش خشمگنانهتر میشد، دهنش از تعجب بازتر میگشت، و عرقی بیمارگونه او را از پای میانداخت؛ انگار از خود بیخود شده بود؛ اما صورت زعفرانیاش جلودار هیچی نبود. او باید به هدفش میرسید.
خوانندهای که از جان عزیزتر میدارمت، شما قادرید او را در آن حال درک کنید؟ او سخت درخود میپیچید، بدون اینکه از بیرون آشکار باشد. البته ناگفته نماند که او متوجه خیلی از نگاههای معنادار نیز نشده بود. در میان راهی که هرچه قدم بر میداشت راه دورتر بهنظر میرسید، خیلیها با تعجب به او دیده بودند و زیر لب و یا یکی بر دیگری گفته بود: «مکتبها که بسته شده، این دخترها کجا میروند؟ ببین یونیفروم مکتب دارند».
او حتی ندیده و نشنیده از پیش طالبان نیز گذشته بود، فقط میگویم که چانس داشت کسی در این گیرودار مانعش نشده بود؛ انگار سرکشتر از همیشه بود. بهیاد دارید آریا به او گفته بود که فکرهای زیرکانهی خود را بریز روی میز؟ بله، خبر از این روی حماسه را میداد. اینکه گاهی کسی جلودارش نبود.
راستی در این میان که همه را با نفرت میدید، ندایی از درون بر او چیره شد که او را سخت خجلتزده کرد:
«تمام راه را دهان به اعتراض باز کردی و هرچه از گلویت برمیآمد، نثار این مردم بیچاره کردی؛ اما چرا یکبار سر به گریبان خودت نمیاندازی؟ چرا چشمهایت را نمیچرخانی بهسوی خانهی خودت، بهسوی همانهایی که عزیزشان میخوانی؟ مثلاً پدرت! امروز نیز مثل هر روز، بهدنبال کار و زندگی خودش رفت، بیآنکه حتی لحظهای به حال و روز تو فکر کند. یا برادرت! او هم سرش را بالا گرفته بهسوی مکتب رفت. آیا امروز را بهخاطر تو عزاداری کرد؟ چهطور است که دنیا را مسؤول رنجهایت میدانی؛ اما جرأت نمیکنی عزیزانت را متهم کنی؟ آنها که باید نزدیکترین باشند، چرا از دورترها هم غریبهتر شدهاند؟ تو فریادهایت را به گوش رهگذران میرسانی؛ اما در دل خانهات کسی حتی صدای آرام شکستن تو را نمیشنود».
آه، رفیقان! این صدایی که با او سخن میگفت، او را چون آتشی شعلهور سوزاند. شرمندگی به سراغش آمده بود. با پنجههای لرزان، شالش را درست کرد. میکوشید از نگاهکردن به مردم، چشم خود را باز دارد. انگار مرتکب گناه بزرگی شده بود. سخت بهخود لرزید و منتظر محکومشدن بود.
لحظهای هم افکاری ناامیدانه به ذهنش خطور میکرد، خوب من و شما میدانیم که باعث و بانیاش یکی از آن دو موجود درونش بود. مثلاً، به او میگفت: «خوب، نمایان است که موفق نمیشوی، از فردا بدون درس و مکتب چه خواهی کرد؟» آه، دوستان، همینکه این فکر به ذهنش میآمد، انگار آسمان به زمین و زمین به آسمان میخورد. سخت میکوشید حواسش را پرت کند، اصلاً به آن موضوع فکر نکند. شما تا حال این تجربه را داشتهاید؟ هر چهقدر از فکری فرار کنید، بیشتر از آن به سراغتان میآید، حتی عمیقتر و شدیدتر و وحشتناکتر. نفسی عمیق میکشید که بیشتر شبیه آه دردناکی بود، این بود آن آه یعقوبی که موجود درونش او را با آن آشنا کرده بود.
رفیقان باور به خدا کنید، در حالیکه این حال حماسه را بیان میکنم، اشک از چشمانم جاری است. نمیخواستم همهی آن حال ملولش را برایتان بازگو کنم؛ اما انگار احساس تنهایی میکنم. نمیدانم، حس میکنم شما کنار من باشید با هم میتوانیم حماسه را کمک کنیم. درست میگویم؟ آه بهدل نگیرید، من خیلی خوشبین هستم؛ ولی حقیقت را بخواهید، در حدّ اینکه برایش انگیزه بدهیم که به راهش ادامه دهد، چطور؟ مثلاً، با من تکرار کنید: «حماسه، برو برو برو، متوقف نشو، فقط برو!».
دوستمان، کتابخوان خوبی هم بود. با اینحال میدانست که چگونه با این شرایط به خدا و بندگان مورد علاقهی خدا پناه ببرد. مثلاً، از مادرش یاد گرفته بود که همیشه میگفت: «أفرغ علينا صبرًا». اندکی آرام میگشت؛ اما هماندم، هنگامیکه تنگی سینهاش نشان از غم زیاد میداد، ضربالمثلی که همیشه از آن هراس داشت به ذهنش خطور کرد که میگفت: جاءَ القَضاءُ ضاقَ الفَضاءُ یعنی، وقتی قضا و قدر الهی فرا میرسد، فضا تنگ میشود. این احساس و آمدن این اصطلاح به ذهنش، خبر از اتفاقاتی ناگوار میداد؛ اما اینبار میکوشید پناهگاهی پیدا کند، نمیدانم بهانهای که بر آن فکرها چیره شود. مثلاً، به مردانی الهی چون شمس و مولانا پناه ببرد. یا به غابرینی چون داستایفسکی میاندیشید. به کتاب بیچارگانش فکر میکرد و خود را جای(3) واروارا میگذاشت. چنانکه به این عقیده رسیده بود که اندوهی به میزان اندوه واروارا هم داشت. در دل، با حسرت میگفت ایکاش او نیز چون واروارا کسی را میداشت که برایش نامه مینوشت و نوعی پناه عاطفیاش بود. نمیدانست چه کسی، تنها یک غریبه. شاید هم غریبهای که دیگر زنده نبود، و از جملهی غابرین به حساب میرفت.
عزیزان مخاطب، شاید جالب باشد که هیچگاه در دل این آشوب، اشکی بر چهرهاش نچکید. او همچون سایهای خاموش در میان طوفانهای درونی، بیآنکه صدای خود را بلند کند، دردها را در سکوتی ژرف در دل محبوس میکرد. چشمانش حکایت از غمی پنهان و روحش پر از اشکهایی بود که بیرون نمیریخت. چشمانش زیر نور خورشید خشکِ خشک شده بودند. آن تری صورت نیز ناشی از عرق و تبی بود که در آن میسوخت؛ اما از طرف دیگر، مادرش را میدیدی که در همان جاده به همان سمت، با آهستگی قدم بر میداشت درحالیکه چادرش را محکم روی بینیاش کشانده بود. او نیز انگار از خود بیخود شده بود. برخلاف دخترش، اشکهایی که ناشی از احساسات مادرانهاش بودند، از چشمان معصومش میریخت. البته، نمیتوانیم بهطور قطعی بگوییم که اشکها صددرصد از برای دلسوزی بودند، شاید ناشی از ترس نیز بودند. او همیشه از پدر احمد ترسیده بود، اینبار با حضور طالبان که شهر را در مشت خود داشتند، ترس عجیبی بر او رخنه کرده بود. فقط زیر لب سورهی رحمان را میخواند تا زودتر به حماسه برسد و او را با خود به خانه بیاورد.
خیلی نزدیک شده بود به مقصدش، آنقدر که حسش میکرد. اینجا بود که ترس و دلهرهی غریبی او را میلرزاند. اکنون پس از این قدمها، بهحقیقتی پی برده بود که تلخیاش را زیر زبان حس میکرد. اینکه هیچکس او و رفیقانش را حمایت نخواهد کرد، البته گاهی توبه میکرد و با خود میگفت ممکن نیست. این شهروندان آنانیاند که همین دیروز دختران و خواهرانشان به مکتب و دانشگاه میرفتند. مگر ممکن است با این سرعت، بدون هیچ صدایی بر این ظلم سر خم کنند؟ دمی خود را تسلی میداد: «شاید نقشهی پنهانی داشته باشند، شاید بین خودشان دنبال راهحلی میگردند» باز قلبش تندتر میتپید، امیدوار میشد به اینکه گروهی منتظرش هستند.
«اگر هیچکس هم نباشد، ما همدیگر را داریم». این واژهی «ما»، او را اندکی نفس میداد. از همه مهمتر به خدای بالای سر خود اطمینان کامل داشت؛ خدایی که دایم به دادش رسیده بود.
این دلایل او را انگیزه آنی میدادند. تا اینکه به خیابانی رسید که درست در خیابان پهلویش دیوار مکتب قرار داشت. خیابان بزرگی بود که دایم موترها در آن رفت و آمد داشتند. قبل از اینکه به خیابان پهلویی بپیچد، دستش را به دیوار این خیابان تکیه داد. قلبش تند میزد؛ مثل صدای موترهایی که در خیابان کناری بیوقفه میگذشتند. سرش را بالا آورد؛ آفتاب داغتر از بالای دیوار سرک میکشید؛ اما او به رسیدن بهسایه فکر میکرد. پاهایش انگار سنگین شده بودند؛ اما وقت نداشت، هرلحظه ممکن بود دیر شود. عرقی سرد روی شقیقههایش لغزید. گامهایش ناهماهنگ بودند؛ گاهی سریع، گاهی کند. صدای موترها در گوشش زنگ میزد و انگار دیوارها بههم نزدیکتر میشدند. بهخودش گفت: «فقط چند قدم دیگر…؛ فقط چند قدم»؛ اما نفسش بریده بریده شده بود و زمان، دشمنش شده بود. در عین حال، خیابان پر از سر و صدا بود. رانندهها با بیحوصلگی، بوقها را پشت سر هم میزدند. راستش را بخواهید صدای درون حماسه نیز، پر از غوغا بود مثل صداهای بیرون. فقط با این تفاوت که در آن بیرون زندگی بهصورت عادی جریان داشت؛ اما در درون حماسه، زندگی به تار مویی بند بود. انگشتان باریکش را روی دیوار کشید؛ سرد و خشک شده بودند. سه قدم بیشتر نبود باید میپیچید تا در امتداد دیوار رفیقانش را ملاقات کند. با خود میگفت تا کنون حتماً آریا را سؤالپیچ کرده باشند.
لبانش را بهسختی از دندانهایش جدا کرد، کوشش کرد با نوک زبان لبهایش را مرطوب کند؛ اما دهنش خشک و بیآب بود. کیفش را به یکشانه انداخت، و سه قدم برداشت و به خیابان پهلویی پیچید. همینکه به امتداد خیابان نگاهی انداخت، لختی مکث کرد، شاید سوی چشمانش او را به بازی گرفته بودند. «این دیگر چیست! شاید درست نمیبینم، باید نزدیکتر بروم» باید یک دقیقهای قدم میزد تا درست به دروازهی مکتب میرسید؛ انگار پردهی سیاه و آبگینی جلو مردمک چشمانش را گرفته بود. یا شاید تأثیر سایهی درختان بلندقامت سرو بود که او را از دیدن باز میداشت. شاید بهخاطر این است که همهی رفیقانش خیلی بههم نزدیک ایستادهاند، و باعث میشود او از فاصلهی دور آنها را چون لکهی سیاهی ببیند. هرچه نزدیکتر میرفت به تصویر سیاه تغییری ایجاد نمیشد، فقط اینکه گاه کاملاً گم میشد. چشمانش را میبست و سپس باز میکرد و همهجا را خالی میدید. سپس بار دیگر نقطههای سیاهی جلو دیدش سبز میشدند.
خوانندگان محترم، او حال و انرژی فکرکردن نداشت. قدمهایش را بهزور میکشید. با این تضاد و کشمکش سوی چشمانش به دروازه رسید. دقیقاً این مکان ملاقاتشان بود. همین نقطه همین جایی که حماسه همین لحظه ایستاده است. کیفش را جلو پاهایش انداخت، چشمانش را با دو دست مالید، بهراست دید، هیچکسی آنجا نبود. بهسرعت سر به چپ چرخاند، بازهم هیچکس نبود. شوقی از جانش چون جرقهای آتش کنده شد؛ «نکند مکتب باز بود! نکند همه داخل مکتب ایستاده اند!» بهسوی دروازه چند قدم دوید، با کف دستی که عین زعفران زرد شده بود، به دروازه کوبید. دلش بیقرار بود. بیقرارتر از همیشه. منتظر بود که پیرمرد نگهبان دروازه را باز کند. آه، رفیقان از شما میخواهم به لحظهای که به دروازه تکیه داده بود او را حس کنید؛ انگار خودتان جای او باشید. پیشانی به دروازهی مکتب گذاشته بود، و به صدای پرندگان آشنا از لابهلای درختان مکتب گوش میسپرد. نسیم سردی از زیر دروازهی مکتب به این طرف میوزید و مچ پاهایش را نوازش میداد. او میدانست این نسیم از لابهلای چمنهای سبز باغچهی مکتب میوزد. فقط اینکه صدای زنگ را نمیشنید، خوب اینکه معلوم بود امروز درس نبود. خود را تسلی میداد که اگر امروز توانسته بودند دروازهی مکتب را باز کنند، پس روزهای دیگر نیز خواهند توانست.
تا به خود آمد، دید غرق صدای پرندگان و بوی خوش گلهای حیاط مکتب شده است. لبخند غریبی روی لبانش گل کرده بود. سر بالا کرد، بارها به دروازه کوبید؛ اما هیچ صدایی بهگوشش نرسید. اطرافش را نگاهی انداخت، سنگی از کنار درختی برداشت و چندین مرتبه به دروازه کوبید. این نخستینباری بود که دروازهی مکتبش را اینچنین لمس میکرد. سنگ را آنچنان زد که رنگ دروازه کمکم پرید. همهجا برای او ستیره بهنظر میرسید، عین یک خواب. لختی با خود اندیشید نکند خواب باشد؛ اما همینکه به خیابان پر سر و صدای مقابل خود میدید، همه چی برایش زنده بهنظر میرسیدند. بهسرعت روی دو زانو نشست و سرش را روی زمین خاکی گذاشت و از زیرِ در به آن طرف مکتب دید. لختی همانطور ماند، چیزی جز خاک ندید که باد نرمی آنها را از طرفی به طرف دیگر میرقصاند. تنهی درختان را میدید که هیچکس به آنها تکیه نداده است. هیچ صدایی و هیچ مخلوقی نبود. خبری از آریا و یا فرشته نبود…؛ همانطور بیحرکت ماند، بغضی در گلویش شکست، گریهها کرد و اشک همچون رفیقی رشکآمیز او را بیخود ساخت.
آن خشکی چشمانی که از صبح او را دختری قوی نشان میداد، اکنون ضعف را چون دریای ناامیدی از سر و صورتش جاری میکرد. در تابش شمسالضحی، زمین او را بهخود میکشید، چنانکه پنداری دخمهاش باشد، دردی سرکش به کمر و پاهایش فرو ریخت، رگهای پیشانیاش زیر عرق برجستهتر شدند، گلویش از شدّت فشار هقهقهایش گرفت و دردش چنان جانکاه بود که گویی هر نفس آخرین نفس اوست. سایهای به او نزدیک شد، با بادی تازه و سرد، بالای سرش نشست، با صدای مضطرب که آکنده با آهی بلند بود فریاد زد:
«مروه، مروه دخترک من»
فریاد حاکی از نالهی ملولی بود، چنانکه کسی عزیزی را از دست داده باشد. گوشهی چادر سیاه گلدارش را روی جسم بیجان او انداخت و او را محکم در آغوش کشید؛ انگار خواست او را از مردمیکه در گوشهوکنار جمع شده بودند، پنهان کند. موجود را درحالیکه هماهنگ به او میگریست زیر پر و بال خود پنهان کرد و گفت: «أفرغ علينا صبرًا».
پایان
پاورقیها:
1. مثنوی معنوی
2. مثنوی معنوی
3. واروارا: شخصیتی از کتاب بیچارگان داستایفسکی نویسنده قرن بیستم روسی.
***
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3043