نویسنده و تصویرگر: منیره نوری
در روزگارانِ قدیم و در یک باغ زیبا و پر از گلهای رنگارنگ یک گل زیبا بود که از بس مغرور بود همهی گلها او را به اسم گل مغرور صدا میکردند. گل مغرور از بس زیبا بود هر روز با صدای بلند آواز میخواند: «من گل زیبایم. من زیباترین گل دنیایم. من اصلا رقیب ندارم».
گلهای دیگر طرف او نگاه میکردند و به او میگفتند: «این درست است که تو خیلی زیبایی ولی چرا با ما دوست نمیشوی و بازی نمیکنی!؟ آیا تنها زندگی کردن لذت دارد؟!».
گل مغرور طرف آنها نگاه میکرد و میخندید و جواب میداد:
«من تنهایی را برای این دوست دارم که در اطرافم هیچ گل زشتی نباشد و من به خوبی به چشم بیایم و مردم مرا راحتتر ببینند!».
گلها از حرفهای بد گل مغرور دل شکسته میشدند و روزی که خیلی این رفتار گل مغرور برای غیر قابل تحمل شد، آنها دیگر سعی نکردند با او حرفی بزنند.

روزها میگذشت و گل مغرور رفتارش تغییر نمیکرد تا اینکه روزی بارانی شدید شروع به باریدن کرد. باران چنان تند میبارید که گل مغرور دستپاچه شد و نمیدانست به کجا و کی پناه ببرد. چشمش به گلها بلند آفتابگردان افتاد ولی تا خواست از آنها بخواهد که بر سرش چتری شوند تا باران بر گلبرگهای ظریفش نریزد یاد روزی افتاد که با آنها برخورد بدی کرده بود و به آنها گلهای بد ریخت و زشت گفته بود. آن زمان بود که افسوس خورد و با خود گفت: «اگر آن حرفهای بد را به گلهای آفتابگردان نمیگفتم حالا من را کمک میکردند!».
باران آن روز بالاخره بند آمد و گل مغرور حسابی تر شد و گلبرگهایش پژمرده شده بود ولی با آمدن دوبارهی خورشید از پشت ابرها گل مغرور دوباره شاداب و زیبا شد و این باعث شد که باز به رفتار زشت خود ادامه دهد و از اتفاقی که افتاد پند نگیرد.
روزهای تابستانی فرا رسید و آهسته آهسته علفهای خودرو در اطراف گل مغرور دراز و درازتر میشدند تا اینکه روزی صدای قیچی تیزِ علف بُری به گوش گل مغرور رسید. او در خود لرزید چون میدانست جانش در خطر است و اگر باغبان متوجه نشود او را نیز با علفها ممکن از سایه قیچی کند. او از ترس زیاد شروع کرد به هق هق گریه کردن.
صدای او آنقدر بلند بود که همهی گلها نگران شدند که چه اتفاقی افتاده که او را چنین آشفته کرده. پس او را صدا زدند و دلیل گریهی او را پرسیدند.
گل مغرور جواب داد: «خودتان میبینید که در اطراف من هیچ گلی نیست و تنها اطرافم را علفهای خودرو گرفته است. باغبان قیچی را برداشته تا علفها را قیچی کند و من میترسم که مرا نبیند و ساقهی من را نیز قیچی کند!».
گلها بین خود پچپچ کردند و بعد گفتند: «با اینکه خیلی حرفهای زشت و زنندهای به ما زدهای ما فکری کردیم که جانت را نجات میدهد!».
گل مغرور با خوشحالی و هیجان گفت: «چه تصمیمی گرفتید؟!».
گلها گفتند: «گلهای آفتابگردان ساقههای بلند خود را در اطراف تو پیچ میدهند و گل خود را سایهبان تو میکنند که نه ساقهات دیده شود و نه گلبرگهای ظریفت. وقتی خود را دور تو پیچ بدهند باغبان نزدیک تو نمیآید. پس نگران نباش».

گل مغرور خیلی خوشحال شد. وقتی باغبان برای قیچی کردن علفها آمد از پیش گلهای آفتابگردان گذشت و علفهای اطراف گل مغرور را ندید. اینگونه بود که گل مغرور نجات پیدا کرد. بعد از رفتن باغبان گل مغرور از پشت گلهای آفتابگردان بیرون شد و نفس عمیقی کشید. با خود فکر کرد که با وجود رفتار زشتی که با گلهای دیگر داشت باز هم آنها برای نجاتش به او کمک کردند. خیلی از رفتار بدش خجالت زده و شرمگین شد و از همهی آنها معذرت خواهی کرد و به آنها گفت: «گلهای عزیز امروز شما به من درس بزرگی دادید که اخلاقم را عوض کرد. من فهمیدم زیبایی چهره خیلی مهم نیست، زیبایی قلب مهم است. شما به من یاد دادید مهربان بودن با دیگران مهمتر از هر چیزی است. من را در جمع خود قبول کنید چون غرورم من را از واقعیت دور کرده بود و برای همین تک و تنها بودم. ولی حالا دیگر نمیخواهم گل مغروری باشم که تنها به خود فکر میکند. من را ببخشید و با هم پیمان دوستی ببندیم».
بله بچههای خوب، اینگونه بود که باغ پر از شادی و خنده شد و گل زیبا فهمید که غرور انسان را تنها میکند زیرا هیچ کسی از آدم مغرور خوشش نمیآید.
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=3015