گفتوگویی کوتاه با استاد عبدالوهاب مددی
گفتوگو کننده: دکتر پرویز آرزو
موسیقی افغانستان به دو دلیل با نام استاد عبدالوهاب مددی، پیوندی ناگسستنی دارد. نخست به دلیل آهنگها و اجراهای به یادماندنیِ ایشان و دوم به دلیل نقشِ برازندۀ استاد مددی در طول سالهای طولانی در ادارۀ موسیقی افغانستان در رشد و شکوفایی موسیقی کشور. افزون بر آن، کتاب «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان» پژوهشی کارشناسانه و بسیار ارزشمند به قلم استاد مددی است و راهگشا و کمککننده برای پژوهشهای بعدی در زمینۀ موسیقی معاصر افغانستان.
صدای استاد مددی و آهنگهای نغز ایشان پیونددهندۀ دو زمان هستند؛ امروزِ تلخ و سیاه و پر از یأس– و دیروزی که دستِ کم بار اندوه و غم و غربت و درد به اندازۀ امروز نبود و دلها تا این اندازه ناامید نبودند. آنهایی که استاد مددی را از نزدیک میشناسند، بیشتر شیفتۀ این انسان فرهیخته و وارسته، صحبتهای نغز، صراحت بیان و عیاری و رفاقت ایشان میشوند.
***
پرویز آرزو: امروز 25 سپتمبر 2025 برابر به 3 میزان 1404 است. در خانۀ شما هستیم در هامبورگ، در یکی از نخستین روزهای خزان امسال. جناب استاد مددی گرامی، حال شما چگونه است و روزگار چگونه میگذرد؟
استاد عبدالوهاب مددی: خوش آمدهاید! میدانید که مدتهاست با بیماریهای زیادی سر و کار دارم. غذا میخورم؛ اما نه مانند گذشته، راه میروم؛ اما بهسختی و با کمک چرخ. بیشتر وقتها در خانه میمانم. تا سال پیش، هر روز چند ساعتی با چرخ بیرون میرفتم و در حوالیِ خانه در هوای آزاد مینشستم و گاهی همسرم «ماهرخ» هم به من میپیوست و با هم چند قدمی راه میرفتیم. آخر هفتهها هم فرزندانم و خانواده در خانههای خود یا در خانۀ ما برنامههای دیدار باهمی ترتیب میدادند. حالا مدتی است که توانِ از خانه بیرون شدن را ندارم. دیدارهای خانوادگیِ هفتهوار در خانۀ خودم برگزار میشوند. البته در جریان هفته هم فرزندان عزیزم همیشه در دسترس هستند و امور خانه و زندگی را اداره میکنند. دوستان عزیز و هممیهنان بسیار خوب و مهربان هم به دیدارم میآیند؛ گاهی حتی از کشورهای دور و نزدیک. خودم دیگر نمیتوانم در برنامههای غم و شادی هممیهنانم شرکت کنم. این همه مهربانی نعمت بزرگی است و خدای مهربان را سپاسگزارم. نواسههای عزیزی دارم و بیشتر از دو سال است که خدای مهربان به من نبیرۀ نازنینی هم داده است.
پیری اما پیری است. چند روز پیش یکی از داکترصاحبها به شوخی به من گفت: آدمها که پیر میشوند، قلب آنها هم پیر میشود، گردۀ آنها هم پیر میشود، معده و شش و ریههای آدم هم پیر می شوند. با این باید کنار آمد. و راست میگوید. در گذشته اشتهای خیلی خوبی داشتم. حالا به ماهرخ میگویم برایم کم غذا بیاور. حتی وقتی نیم بشقاب غذا میآورد، اشتهای کافی برای خوردن همان نیم بشقاب را هم ندارم. در زندگیام همیشه آدم فعال و پر کاری بودم. یادم میآید در ادارۀ موسیقی افغانستان از 8 صبح تا 11 شب کار میکردم. فراوان به سفر علاقه داشتم. به هر شهر و کشوری که میرفتم تلاش میکردم تا جای امکان آنجا را برای خودم کشف کنم، بیشتر بشناسم، بیشتر ببینم. خیلی به کتاب علاقه داشتم. عاشق کتاب بودم. میبینید همین حالا هم خانۀ من پر از کتاب است. در کابل هم کتابخانۀ بزرگی داشتم و کلکسیونهای بسیار خوبِ هنری جمع کرده بودم. همه با خاطرههای فراوان خود از دست من رفتند… اکنون همین که چند سطری میخوانم، چشمهایم خسته میشوند و سردرد میشوم و کتاب را کنار میگذارم. من 87 ساله هستم. عمری اگر بود و خدا خواست چند ماه بعد 88 میشوم. گاهی در جریان روز همینجا، نشسته روی این مبل، پینکی میروم و خواب مرا با خود میبرد…
پرویز آرزو : خواب هم میبینید؟
استاد عبدالوهاب مددی: دیشب، سراسرِ شب در افغانستان بودم. در کابل بودم. با دوستان و عزیزان و یارانم. بیشترِ شبها چنین است. میدانید که خواب آدم بیشتر بازتاب فکرهای او در جریان روز است. من در رؤیاها و خاطرههای خود همیشه در وطنم هستم، با یارانم هستم و تداومِ حضور شهر و میهنم و دوستانم را در رؤیاهای شبانۀ خود نیز با خود دارم. همیشه در همین حال و هوای یادهای شیرین گذشته به خواب میروم و خوشحالم که خواب میبینم؛ میهنم را، شهرم را، یارانم را، گذشتههای پر از حلاوتِ باهم بودن را، ادارۀ موسیقی افغانستان را، کارم را، کابل جان را… وقتی از خواب بیدار میشوم و چشمهای خود را میگشایم، اندوهگین میشوم. انگار از دنیای شیرین یادها و خوابها به جهان هجر و فراق کشیده میشوم…
پرویز آرزو: میخواستم از شما خواهش کنم در مورد یکی از کارهای هنری خود- آهنگ و اجرا و شعر آن- با انتخاب خود شما، صحبت کنید. اما اکنون میخواهم اگر اجازه دهید من انتخاب کنم در مورد کدام اثر صحبت کنیم.
استاد عبدالوهاب مددی: بله، خواهش میکنم.
پرویز آرزو: امروز هم مانند همیشه در همین چند دقیقه صحبت ما، چند بار نام «ماهرخ» را بر زبان آوردید؛ نام همسر و یار و شریک زندگی خود را، که در خوبی و مهربانی و صبوری و دلسوزی زبانزد هستند. همیشه دیدهام که با چه مهر و عشق بیپایانی در کنار شما و در خدمت شما هستند. پس اجازه دهید از شما خواهش کنم در مورد آهنگ بسیار به یادماندنی و نغز «ماه من این لحظه یادت میکنم»، که به نام و با مهر به همسر خود «ماهرخ» ساختید، صحبت کنیم.
استاد عبدالوهاب مددی: اکنون نزدیک به شصت سال است که ماهرخ و من با هم هستیم. درست است. آهنگی که نام بردید را برای ماهرخ ساخته بودم. او در هرات بود و من در کابل. بسیار دلتنگش میشدم. «ماه من این لحظه یادت میکنم…» مردم میدانستند «ماه من» همان «ماهرخ» من است…
من یتیم بزرگ شدم. پدرم را خیلی زود از دست دادم. او را اصلاً به یاد ندارم. سالی که پدر درگذشت، در حافظۀ مردم به نام «سال مرضها» ثبت شده است. پدر، پس از سه شبانهروز بیماری سخت، در گذشته بود. 9 ماهه بودم که برای همیشه رفت… هیچ تصویری از او در ذهنم ندارم. بعدها که بزرگ شدم تلاش کردم تصویری از او پیدا کنم. در دفترها و کتابهای ثبت احوال در ولسوالی انجیل هرات خیلی کوشیدم عکسی از پدرم بیابم؛ اما نبود…
به این ترتیب من در خانۀ کاکا کلان شدم. نوجوان که شدم برای ادامۀ درس و تحصیل به کابل رفتم. همانجا هم ماندگار شدم و بعدها به هنر و موسیقی رو آوردم و کارم را در رادیو افغانستان آغاز کردم. «ماهرخ» دختر عمۀ من است. هر بار به هرات میرفتم، با دیدنش جانِ تازه مییافتم و وقتی به کابل برمیگشتم دلتنگش میشدم. عمهام زنِ بسیار مهربانی بود و آرزوی پیوندِ تنها یادگار برادرش با دخترش را داشت. در بین قوم و خویش و خانواده سخن در این باره که ماهرخ را به من بدهند بسیار بود. بعضیها میگفتند بچه در کابل است، دختر مسافر میشود در کابل. بعضیها میگفتند، خوب چه میشود که برود؟ کوتاه سخن اینکه توسنِ بخت رام شد و ماه وصل بر بام و من به ماهرخ رسیدم. یعنی شیرینی دادند و من اطمینان پیدا کردم که به دختر عمهام رسیدم.
من در کابل بودم و در رادیو کار میکردم و او در هرات بود. بسیار دلتنگ ماهرخ میشدم. آهنگهایی که اجرا میکردم، پر از حس دلتنگی و دوری بودند و آرزو داشتم ماهرخ آنها را بشنود. آن وقتها ضبط آهنگ کار سخت و دشواری بود. یعنی اینطور نبود که بتوانیم نخست آهنگ را ضبط و سپس از رادیو پخش کنیم. آهنگها در رادیو به صورت زنده اجرا میشدند و شنوندهها اجرای زنده را میشنیدند. در اتاقِ اجرا و پخش برنامهها 3 چراغ به رنگهای زرد و سبز و سرخ داشتیم. خواننده و نوازندهها باید آماده میبودند. وقتی چراغ زرد روشن میشد، باید هر کس سر جای خود قرار میگرفت و آماده میشد، چراغ سبز یعنی باید خاموشی کامل اختیار میشد، با روشن شدنِ چراغ سرخ، اجرا و پخش همزمان و زنده شروع میشد. خلاصه اینکه در چنان شرایطی، هر آهنگی که اجرا میکردم، از رنج دوری پر بود و امیدوار بودم یارم در هرات، مرا و رنج فراق مرا بشنود…
باری خواستم آهنگی ویژه برای ماهرخ بسازم و اجرا کنم. دنبال یک شعر خوب میگشتم. کتابچهای داشتم که در آن شعرهای خوبی که میخواندم و میشنیدم را مینوشتم؛ اما هیچ کدام از آنها، آن حال و هوایی که من میخواستم را نداشتند. گاهی بیت و شاهبیتی مییافتم؛ اما به دنبال یک شعر کامل بودم.
پیش استاد رضا مایل هروی رفتم. استاد مایل هروی را از هرات میشناختم. ایشان در لیسۀ سلطان غیاثالدین غوری هرات، استاد ما بودند. استاد مایل هروی هم در آن زمان در رادیو کار میکردند. کار ایشان بررسیِ شعرهای هنرمندان پیش از اجرا بود. یعنی هر آوازخوان باید نخست شعر خود را به استاد نشان میداد. استاد مایل هروی باید تأیید میکردند که شعر مشکلی از لحاظ معنا و فنون ادبی ندارد. پس از آن، هنرمند اجازه داشت آن را اجرا کند.
رفتم پیش استاد، گفتم یک شعر عاشقانه میخواهم. شعری که داستان عشق من و ماهرخ من باشد. استاد با شوخی گفت: برو گم شو! من تا حالا شعر فرمایشی ننوشتهام، حالا برای تو بنویسم، چون عاشق دختری شدهای؟!
گفتم نه استاد! نامزد من است. در هرات است. خلاصه خیلی خواهش کردم و اصرار. گفتم شما که نام خود را در آخر شعر نمیآورید. لطفا چند بیت در مورد این داستان دوری و جدایی ما بنویسید.
استاد گفتند نام نامزدت چیست؟ گفتم: ماهرخ.
گفتند: برو چند روز بعد دوباره خبر بگیر!
چند روز بعد پیش استاد رفتم و آن شعر را به من دادند که چنین آغاز میشد:
در خلالِ سایههای نیمرنگ
کهاشعۀ مهتاب گردد جلوهگر
صحن گلشن فرش از سیمِ رخام
آسمان اندر سر لطف دگر
ماه من این لحظه یادت میکنم
و اینگونه پایان مییافت:
نالۀ جانسوزِ نِی گر بشنوم
یا که سارنگی نوازد ساز خوش
یا ربابی پنجه بر تارش زند
یا مغنی برکشد آواز خوش
ماه من این لحظه یادت میکنم…

شعر را خیلی پسندیدم. بهزودی آهنگی روی آن ساختم. آهنگ را در رادیو اجرا کردم. بعدها که امکانات تخنیکی فراهم شد، در تلویزیون افغانستان هم آن آهنگ را ضبط کردیم. استاد مایل هم پس از شنیدن آهنگ راضی بودند.
با اجرای آهنگ «ماه من این لحظه یادت میکنم» داستان دلبستگی من به نامزدم ماهرخ، ماهِ در هرات نشستۀ من، زبانزد همه شد. یادم میآید در هرات کنسرتی برگزار شد و من و تعدادی از هنرمندان از کابل به هرات رفتیم. چند هنرمند خانم هم با ما بودند، از جمله رخشانه، ژیلا و پروین. هنوز کنسرت شروع نشده بود. هنرمندان هنوز پشت پرده بودند و برای اجرا آماده میشدند. فکر میکنم رخشانه به من گفت: «اینقدر ماهرخ ماهرخ میگویی، چرا نامزدت را به کنسرت نیاوردی؟»
گفتم بیا بیا! گوشۀ پرده را پس زدم، به او گفتم: نگاه کن، آنجا ردیف سوم، آن دخترک لاغر را میبینی که پیش مادرش نشسته است؟ او ماهرخ من است…
مدتی بعد، پولی که از معاشها و سفرخرجیهایم ذخیره کرده بودم را برداشتم و به هرات رفتم. پول زیادی نبود. رفتم پیش عمهام. گفتم عمهجان، این پول را بگیرید، میدانم کم است برای عروسی. عمه نمیخواست پول را بگیرد. میگفت: نیازی نیست، خود ما یک کاری میکنیم.
بسیار اصرار کردم. خلاصه اینکه جشن عروسی در 27 ماه مبارک رمضان برگزار شد، دست ماهرخ را به دستم دادند و به کابل رفتیم.
اکنون نزدیک شصت سال است که ماهِ بخت من به ماهرخ رسیده است. در فصلهای خوشی و سختیِ زندگی، در جنگ و غربت و آوارگی و بیماری، همیشه و همهجا، ماهرخ با مهربانی و صبوری، یار من بوده است و من هر لحظه ماه خود را یاد میکنم: ماه من این لحظه یادت میکنم…
آدرس کوتاه : www.parsibaan.com/?p=2997